جنگ

وسایلم حتی اگر ریخت و پاش هم باشد میدانم کجاست. . کتابهایم را تقریبا حفظم. بر اساس رنگ جلد چیدمشان داخل کتابخانه چون حافظه ام تصویری است بیشتر  و بهتر یادم میماند که کتابی که در ذهن داشتم چه رنگی بود در حالی که شاید تا یکسال اینده هم اگر فکر کنم یادم نیاید نویسنده کتاب چه کسی بود.

جای فلشم را هم میدانم یا داخل کیف است یا اطراف تختم.خلاصه که پاتوق وسایلم را میدانم کجاست برای همین وقتی کس دیگری وسایلم را جمع کند رسما روانی میشوم

چیدمان اتاق را دیر به دیر عوض میکنم. چون جوری که هست راحتم و بیشترین فضای راه رفتن را برایم جور میکند و تخت هم کنار پنجره است چون من صبح تا شب کنار پنجره هستم از دست گرما.

خسته و کوفته از سر کار امدم خانه و با صحنه ای رو به رو شدم که 1 هفته بعدش (یعنی امروز) باعث جنگ بیکلام بین من و مادرم شد

مامان عادت داره همش بگه اتاقت به هم ریخته است. ان قدر این جمله را جلوی این و ان گفته که بقیه هم جرات میکنند و در وسایل و چیدمان اتاق من دخالت میکنند. بارها شده دختر خاله ها و خاله هایم امدند چیدمان اتاق من را عوض کنند و من تک و تنها از پس لشگر چند نفری فامیل مادر بر نیامده ام و مجبور به اطاعت شدم

حالا ان روز امده ام خانه. ساعت نزدیک 8 شب است و من فقط یک جو ارامش میخواستم. میبینم تمام وسایل اتاق را عوض کرده . یعنی واقعا هیچ وسیله ای را نگذاشته در پوزیشن قبلی اش بماند از ان بدتر اینکه محتویات قفسه ها و کشو ها را هم همه را قاطی کرده و هر چیزی را هر جا دوست داشته و به نظر خودش مناسب رسیده گذاشته.

دفترچه خاطرات های خصوصی ام را بالا پایین کرده و از جای دنجشان بیرون اورده. تلویزیون را جایی گداشته که تقریبا بلا استفاده است. تختم به جای پنجره موازی با دیوار است و الی اخر.....

از همه بدتر اینکه محتوی کشویم  و کتابخانه ام عوض شده. مدارکم را جا به جا کرده بود و من عین سگ وحشی دنبال رمز و پسورد سازمان سنجش برای کنکورم بودم و پیدایش نمیکردم.

اخر سر کار خودم را کردم. زورم که نمیرسید وسایل اتاقش را جا به جا کنم اما برداشتم تقریبا بیشتر محتویات کمدهایش را روی زمین پخش و چلا کردم و بعد هم با دست همه وسایل را دوباره قاطی هم کردم که وسایل هر طبقه قابل تفکیک نباشد

زورم بهش نمیرسد همین اعصابم را خورد کرده دلم میخواهد یکی را بگیرم به قصد کشت بزنم....اخه چرا باید همه این اتفاقات (یه قضیه ای هم سر کار پیش اومده) درست زمان قبل از عادت من اتفاق بیفتد که من همین طوری هم حالم خوش نیست

/ 5 نظر / 25 بازدید
صابر

خب این رسالت مادرهاست دیگه انگاری باسه همه همینه

رضا

همه مادر همین جوریند چون حالت بد بوده اثرش بیش تر بوده روت

ف

مامان من هم همينجوري بود(و الان كمتر هست) شايد چندعلت دراين كمتر شدن دخيل بود: 1.به شدت براش توضيح دادم(كه الان تو شديدترش رو انجام دادي) 2.خودم سعي كردم مرتب تر باشم( البته الان اتاقم شبيه يه مغازه ي بقالي خرازي هست كه تازه افتتاح شده ولي قبلاها شبيه يه مغازه ي بقالي خرازي بود كه سالهاست افتتاح شده!) به نظر من جنگ كلامي بهتر از جنگ عملي هست(هرچند كه منم واقعا واسه يه جو آرامش ميميرم والان فقط چندماهه بهش رسيدم) و فكر كنم اين اتفاقها در مواقعي به جز"قبل از عادت" هم مي افته ولي شدتش لحظه به لحظه افزايش پيدا نميكنه

بی سرزمین تر از باد

[قهقهه] چه بامزه.دقیقا" این جملاتت درد دل تمامی فرزندان مادران ایران زمینه. حالا باز شماها خوبین.مادر من اومده توی خونه من و کمد وسایل کوهم رو قاطی کرده با بقیه.تقریبا" همه چیز رو جابه جا کرده .اونم تو نیم ساعت که خونه نبودم. دیگه تو خونه ممنوع الحرکتش کردم.

mona

مامانت اشتباه کرده