خالی از عاطفه و خشم

ادمیزاد است دیگر...گاهی (90%اوقات) قاطی میکند. وقتی داغانی و حس و حال کاری را نداری و از هر گونه انگیزه خالی شده ای برای خودت اهنگهای داغان ریتمیک میگذاری. الان اهنگ i wanna go بریتنی را گذاشته ام...واقعا هدف من از این کار چیست ان هم در این ساعت شب؟...

تنها شناختی که از این لحظه خودم دارم اینست که نمیدانم چه مرگم است. هیچ احساس خاصی به چیزی ندارم .

 . نه کنکور دارم و نه کار اما نه کتاب میخوانم و نه فیلمهای تلنبار شده ام را نگاه کرده ام. فقط همان انیمیشن هتل ترانسیلوانیا رادیده ام که ان هم چندان مالی نبود....

من را چه شده؟...نیازی به تذکر دوستان نیست (که صدالبته مدت زمان مدیدی است که از حال خیل عظیمی از انها بیخبرم)..وحشی تر شده ام. کینه ای تر شده ام...از همه عصبانیم حالا گاهی عصبانیت فروکش کرده اما به طور حتم جایی دوباره فوران میکند. کم کم دیگر حالم دارد از خودم به هم میخورد. بدبختی نمیدانم منشا این درد لعنتی کجاست...هزاران گزینه هست و من هیچ جوابی ندارم

دوست ندارم دنبال کار حسابداری بروم. نمیدانم مشکل از حسابداری است یا کار کردن...یا از این عصبانیت بی حد و مرز...از چه  و از که...نمیدانم...به یک ادم شناس احتیاج دارم

/ 11 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینو

بله ریحانه جان.متاسفانه

ممول

منم گاهی وقتها اینجوری میشم و بعد از دو سه روز هی میشینم با خودم صحبت میکنم و کمی رو به راه میشم ولی با مینو موافقم اگه حالتت دائمی هست میتونی با یه مشاور مشورت کنی... اگه راضی بودی به ما هم آدرسش رو بدی[چشمک]

حامد

در اینجور مواقع خواب پیشنهاد خوبیه. خواب پشت خواب.

باتومهتاب

این احساس رو من هم تجربه کردم اسم نویسی توی یه کلاس هنری یا ورزشی می تونه از این حال و هوا درت بیاره بهتره خودت استین بالا بزنی و شرایط رو درست کنی

گلچهره

هی هی هی چی شده به تو انقدر گیر نده به خودت .بذار یه مدت هم اینطوری باشی خب/

باتومهتاب

سلام ریحانه جان . من کانون شعبه وصال می رم و اینتر 2 هستم . که هفته دیگه امتحان فایناله ...بعدش ان شالله می یام شعبه شهرک غرب تو چی ؟

فرزانه

راه حلش اینه که هم تلویزیون رو خاموش کنی هم کامپیوتر رو. و در مقابل وسوسه ی روشن کردن این دوتا جلوی خودتو بگیری.بعدش چون هیچ کار دیگه ای واسه انجام دادن نیست ممکنه چند دقیقه ای همینجور دراز بکشی و زل بزنی به سقف ولی نهایتا بعد از بیست دقیقه میری سراغ کتابها یا فیلمها(به شرط اینکه به آشپزی و کارهای خونه علاقه نداشته باشی که به نظر میرسه نداری). البته از شانس بد ممکنه همون لحظه مهمون سر برسه!

راوی داستان سعید

سلام نویسنده‌ی تنبل. به صورت اتفاقی رسیدم به وبلاگ تو و اومدم پایین تا این پست. از خودم بگم که دو روز بعد از روزی که این پست رو نوشتی دچار شوک بزرگی توی زندگی‌م شدم. و توی این دو هفته روزای عجیبی رو طی کردم. همون روزای اول بی‌نهایت نیاز به صحبت با یکی رو حس می‌کردم. ولی هیچ کس رو نداشتم. خیلی دوست دارم بتونم با کسی که اصلا منو نمی‌شناسه و نمی‌شناسمش صحبت کنم. فکر نمی‌کردم بشه ولی این پستت رو که خوندم ناگهان به سرم زد که شاید تو کسی باشی که بتونم باهاش صحبت کنم. من هم می‌تونم به صحبت‌های تو گوش بدم به طور متقابل. شاید صحبت با یه ناشناس نکات جالبی از آدم رو به خودش نشون بده. ایده‌ای ندارم حقیقتش که پیشنهادم چیه دقیقا! ولی اگر برای تو هم جالب بود یا حداقل دوست داشتی که کمکم کنی برام یه پیغام بزار. حتی اگر هم نبود یه پیغام بزاری خوشحال می‌شم! ;)