کله ات رو ببر کنار رفیق

یک ماجرای جالب میان تمام مردمان دنیا مخصوصا  ایرانی ها نمود شدیدی دارد.

فرض کنید در اتوبوس یا تاکسی نشسته اید ..می دانید حالا حالاها مهمان ترافیک هستید یا اینکه می دانید قرار است ١-٢ ساعتی میزبانتان صندلی اتوبوس یا تاکسی هستید. کیفتان را باز می کنید و کتاب یا مجله ای را که با خود اورده اید بیرون می اورید و مشغول خواندن می شوید. احساس می کنید کله بغل دستیتان به شدت در دهان شما قرار دارد و جالب اینست که قرار است شما نفهمید او سرش را درون کتاب یا مجله شما کرده.با مزه ترین قسمت قضیه انجایش است که مطلب یک صفحه را خوانده اید و می خواهید بروید به صفحه بعد.حالا باید ان نبوغ ایرانی بودن خود را به کار ببرید با زاویه دید  ١٨٠ نسبت به زاویه نگاه فرد کناری و حدس میزان کند خوانی یا تند خوانی او متوجه بشوید او هم ان صفحه را تمام کرده یا شما باید صبر کنید تا او هم مطالب ان صفحه به سمع و نظرش برسد.متاسفانه در این شرایط امکان اجازه گرفتن شفاهی را وجود ندارد .چون قرار است با خم بودن کله فرد کنار دستی به طور کاملا محسوس و افتادن سایه کله فرد مذبور بر روی سفیدی کاغذ کتاب شما خودتان را به بن بست کوچه علی دست چپ بزنید و انگار نه انگار که خواننده دیگر ینیز وجود دارد . خب تا اینجایش زیاد مسئله نیست.مسئله انجایش کمی بد فورم است که داستان کمی مورد دار باشد یا مجله زیادی زرد و باعث ابروبری فرهنگی و شخصیتی شما می شود. همین مسئله برای دوستم بهاره که نخواسته نامش فاش شود اتفاق افتاده بود.در اتوبوس بود و داشت مجموعه ای از داستانهای کوتاهی که به او داده بودم را می خواند.از قضا دو فرد بغل دستیش ٢ جوان برومند از خانواده ذکور بوده اند و مثل اینکه داستان کمی دارای مشکلات بالای ١٨ سال نیز بوده.شما خودتان را جای دوست بیچاره من بگذارید .کتاب را کاملا داخل صورتش برده بوده ولی در اخر یکی از ٢ فرد ذکور و یک ذکور دیگر در یکی از صندلی های ردیفهای دیگر اتوبوس قبل از پیاده شدن نام و نویسسنده کتاب را پرسیده اند که احتمالا برای خواندن ادامه داستان بوده است.کتاب((دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد )) و ((وقتی از عشق حرف می زنم)) از این دست کتابهایی هستند که می تواند سایه کله فرد کناریتان را روی کتاب شما به همراه داشته باشد

فیلم my bluebrry nights را به خاطر یکی از پستهای وبلاگ مارسالاد گرفتم.از دیدنش به هیچ وجه پشیمان نیستم.اما انتظاراتم را براورده نکرد..تقصیر زیاد بودن تعاریف از ان بود.فکر می کردم باید به باد ماندنی باشد...که بود..اما نه ان طور که فکر می کردم...بازی بازیگر محبوبم جود لا جان هم مثل همیشه جگر و قابل خوردن بود..باز خوب است کمی لهجه اش به امریکن گرایش پیدا کرده و الا اگر تمام و کمال بریتیش حرف میزد واقعا زیرنویس لازم بودیم

/ 9 نظر / 12 بازدید
کامیار صابری

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه: دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم بقیش توkhandevogerye.persianblog.ir بخونین

بی سرزمین تر از باد

سلام ریحانه عزیز آخ گفتی.آی گفتی که داغ دلم رو تازه کردی.یه زمانی بود که من روزی 3-4 بار از مترو برای رفت و آمد استفاده می کردم و هی دستم تو نوشتن و خوندن بود.کنار دستی ها رو بی خیال شیم عمرا" اونهایی رو که رو سر آدم وایسادن رو نمی تونیم بپیچونیم. یه بار داشتم یه مطلب شخصی می نوشتم.فقط به خاطر اینکه اون لحظه متوجه یه موضوعی شده بودم که خیلی ریز بود و ممکن بود از یادم بره.تا خودکار و دفتر درآوردم دیدم بغلیم ججفت چشش تو دفتر منه.منم که همینطوری خط افتضاحه یه جوری نوشتم بیا و ببین.نقطه هاش رو هم تازه نزاشتم.قیافه ی طرف دیدنی بود خلاصه.[قهقهه]

گلچهره

گوریل فهیم هم تو وبلاگش به همچین مطلبی اشاره کرده اما پیشنهادداده حداقل کتابهاتونو با روزنامه جلد کنید مردم نفهمن چه کتابی میخونین[چشمک]

آب تنی

آره منم تجربه اش را دارم ولی باید قبول کنی خیلی سخته آدم خودش را کنترل کند!

بی سرزمین تر از باد

سلام ریحانه ی عزیز شک نکن که آی کیو تمام کارگرا از 120 بالاتره.البته صرفا" جهت دودره بازی.آموزش هم ببینن بدتر میشن چون زودتر به سوراخ سمبه های کار وارد میشن.البته تا جایی که خودشون رو به کشتن ندن بد نیست.

اهورا

سلام خوبی یادمه پست مارسالاد رو . چی شد که یادش کردی یهو ؟ خیلی وقته خبری نداریم ازش . حالا پسندیدی یا نه در کل ؟ من هنوز اون دو تا فیلم رو ندیدمااا ولی چند تا فیلم خوب جدید دیدم مرسی شاد باشی و سبز هم وطن

بهاره

مرسی از این که نذاشتی اسمم فاش شه دوست جون