daily 3

صبحهای زود خانه مادر بزرگ را دوست داشتم. با صدای یا کریم از خواب بیدار میشدم. مادرم از انجا متنفر بود (و هست)اما من در همان بچگی خودم را از بازی  این دو خانواده کشیده بودم بیرون. گرچه بعد ها وارد بازی انها شدم و مجبور به یار کشی های فصلی بماند.صبح ها پنجره نیمه قدی اتاق مهمان باز بود و خنکی درختان حیاط تا اتاق نفوذ می کرد.از بچگی گرمایی بودم و این خنکی حیاط برایم حکم اب حیات داشت.روشنایی ان وقت ساعت را هم دوست داشتم. فکر کنم ساعت طرفهای 6 می بود .  ممیگویم فکر کنم چون تصویر و خاطره ای که برایم مانده برای سالهای خیلی دور است..حالا هنوز هم من این اول صبح را دوست دارم. نه به خاطر این مزخرفاتی که میگویند مغز راندمان دارد و امواج گاما یا دلتای مغز در فلان قسمت نمودار مغزی هستند. من این ساعت را کلا پذیرا هستم. یعنی یک جورهایی خودم را میسپارم به این زمان. می گذارم هر بلایی میخواهد سر من بیاوردخودم را میسپارم به دستش . درس خواندن و کار کردن در این تایم صبح بزرگترین اشتباه بشری است. باید از خواب بیدار شد اما در رختخواب ماند کرخت شد در نرمی تشک. فکر کرد به بهترین چیز های دنیا. فکر کرد به اینکه در این لحظه چه چیزی دلت میخواهد . نگاه کرد به اسمان و خلاصه خودت را وقف این ساعت کنی.  بچند وقتی است به خاطر کار کردن رنگ این ساعت را ندیده ام. صبحها حدود ساعت 7 خودم را بیدار می کنم. تمام تلاشم را انجام می دهم که به کارهایی که قرار است در طول روز انجام دهم فکر نکنم. یعنی یک جورهایی ساعت خواب مغزم را با این کار افزایش می دهم. می گذارم این طفلک حداقل کمی بیشتر بخوابد.تا کار و فعالیت هم در شرکت روی غلتک بفتد حدود 2-3 ساعتی زمان می برد بعد هم که ظهر شده. رسما دارم به این باور می رسم که تایم صبح را از سیستم زندگی من دارند حذف می کنند. نمی داننم به خاطر از دست دادن این وقت زمان ارامش بدن باشد یا به خاطر کار کردن در جایی که به هزار و یک دلیل ارامشی برایت ندارد یا دلیل دیگری ...اما دلم یک تن میخواهد. باور کنید تنها چیزی که در این چند ماهه در ذهنم عوض نشده و همچنان و هنوز ان را طلب دارم. گرمای یک تن  است. تن گرمی که به ان تکیه کنم یا اصلا گاهی اوقات خودم را ولو کنم در بغلش و فقط سکوت بین ما حکمفرما باشد. نیازی به قضاوت کسی ندارم در رابطه با این خواسته. ان قدر به نیازم اطمینان دارم که خیلی راحت در رابطه اش می نویسم.قبل تر ها راچع به هیچ کدام از خواسته هایم نمی نوشتم اما حالا وقتی پای نوشتن وسط باشد و بدانی که خواننده نوشته ات را هرگز نمی بینی راحت و عریان می توانی از احتیاجات  روحی ات نیز حرف بزنی.فعلا چیزی که در مغزم وول میخورد این است که خواسته ام طبیعی است. حوصله واکاوی و حلاجی ذهنی خواسته ام را ندارم برای همین جوابی هم برایش ندارم. ساعت 6 صبح و یک تن گرم

رئیس یک هفته وقت داده خودم رو عوض کنم وگرنه اخراجم

/ 6 نظر / 20 بازدید
مهدیم

با سلام دوست عزیز نوشته های شما را خواندم فکر میکنم شما هم مثل من شدید دنیا خیلی بزرگ است ولی برای من چاردیواری کوچک شده احساس میکنم در فضا میان آدم های فضایی هستم کسی باور مرا نمیفهمد به امید اینکه ماسک از صورت خود برداریم و رو به خدا فریاد بزنیم انسانیت سیری چند؟

بی سرزمین تر از باد

سلام می بینم که تغییر بسیار بزرگی توی سبک نوشتنت و فکر کردنت رخ داده.اینکه بی پروا از نیازت نوشتی بسیار جالب انگیزناک بود برام. الان اخراج شدی یا هنوز میری سر کار؟

BAHAR

انجمن یک نویسنده، اولین انجمن نویسندگان ایران در راستای معرفی نویسندگان و شعرا جوان به جامعه نویسندگان ایران از شما دعوت به عمل می آورد تا با قرار دادن شعر ها و نوشته های خود در بخش شعرا و نویسندگان خلاق یک انجمن را به نام خود به ثبت برسانید.با تشکر.مدیریت انجمن.

....

شرم و حیا هم برای دختر مسلمان چیز خوبیه اگه بری تو خیابون هرچی می خای گیرت میاد

من

سلام به منم سربزن[لبخند]

بوف کور

سادگی محیط وبلاگت رو دوست دارم رنگ خاکستری محیطش آرامش بخشه برام بیشتر از اون،این که از فونتهای عجیب و غریب و رنگی استفاده نمیکنی. توی این دوره ای که وبلاگ حتا پسرا پر شده از جنگولک و لوس بازی، غنیمتیه وبلاگت باشد که راهت مستدام باد :)