نویسنده تنبل

برایان ،افسر بازنشسته سی آی ای. برای محافظت از شیخ نشینان عرب به استانبول رفته است و بعد از پایان کار خود از همسر و فرزند خود نیز دعوت میکند تا به او ملحق شوند پدر یکی از مقتولینی که توسط برایان در جریان دزدیده شدن کیم ، دختر برایان ، در اسپانیا کشته شده حالا برای خونخواهی  پسرش اقدام به ربودن خانواده برایان و خود او می نماید. پدر مقتول یک مسلمان نمای متعصب است. خونخواه ژسر خویش است با اینکه از کار کثیف او با خبر بوده

موضوع تیکن 2 تقریبا مشابه همان تیکن 1 میباشد فقط با مقداری بی منطقی فراوان. داستان فیلم همان طور که مشخص شد در استانبول میگذرد. فقط من نمیدانم استانبولی که اینجا نمایش داده میشود مال کدام دهه است. تا انجا که  اطلاعات حال حاضر نمایش میدهد استانبول یک شهر توریستی و چند مذهبی است. هم مسلمان  دارد و هم مسیحی هم قسمت سنتی دارد و هم قسمت مدرن و اروپایی. اما شما در جریان فیلم با استانبولی رو به رو میشوید که تماما مسلمان است و  بازارچه های سنتی تمام شهر را پر کرده. داستان فیلم در طول یک بعد از ظهر اتفاق می افتد اما شما لا اقل 2 دفعه صدای اذان را میشنوید( رو دست عربستان زده)  خانمها تماما پوشیه زده و با حجابند و مردم تماما با لباس سنتی در رفت و امد هستند.

در طول داستان اتفاقات بسیار با مزه ای هم می افتد. کیم که در اوایل فیلم متوجه میشویم 2 بار در امتحان رانندگی مردود شده اینبار یک تنه در عقیب و گریزی هیجان انگیز تمام پلیسهای بی خاصیت شهر استانبول را منهدم میکند .

2-3 عدد بمب منفجر میشود ، 5-6 عدد ماشین یا منفجر میشود و یا تصادف می کنند، چندین نفر به ضرب گلوله کشته میشوند و به اینها اضافه کنید تمام ضرب و شتم ها و گروگانگیری هایی که اتفاق می افتد را؛ اما در کل ما فقط یک بار شاهد حضور پلیس هستیم که ان هم به لطف کیم همه شان از دم قلع و قمع میشوند

اما نمی توان از بازی خوب لیام نیسون گذشت گرچه بازی اش را در تیکن 1 ستودنی تر دیدم اما به هر صورت وجه قابل قبولش به فیلم اعتبار داده بود. صحنه های اکشن فیلم تقریبا بی نقص و طبیعی بودند. موسیقی خوب فیلم و موسیقی فیلم درایو که در اسانسور قبل از صحنه های تعقیب و گریز فیلم برای کیم پخش میشد از جنبه های دوست داشتنی فیلم بود. و انگار جنبه هشدار داشت. اگر به دنبال یک  فیلم سرگرم کننده برای بعد از ظهر هستنید تیکن 2 انتخاب مناسبی است

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب میدانم از شبی که رفتم تئاتر خیلی گذشته اما شما به بزرگواریتان ببخشید. ما 26 ام بلیط داشتیم و اجرا در فرهنگسرای نیاوران بود. میشد یکشنبه شب. از صبح برف و باران شروع کرده بود به بارش.از صبح با شوق و ذوق کارهایم را انجام دادم و کامنتها را خواندم و دیدم یکی از بچه ها نوشته من خونمون نیاورانه و اینجا خیلی شلوغه و جای پارک نیست و .... کلا دپرس شدم .بنده خدا راست هم میگفت . بنا بر اطلاعات دوستم برای اجرای ساعت 7 شب ساعت 5 را مبنای حرکتم از خانه قرار دادم. برف نسبت به صبح شدیدتر شده بود . لباس زیاد نپوشیدم . چون میدانستم سالنهای سینما یا تئاتر در ایران به ندرت استانداردند , اکثرا تهویه مناسب ندارند و از اواسط ماجرا گرمت میشود. که اتفاقا همینطور هم شد

خلاصه .. به جای 5 ما 5/30 حرکت کردیم و بابا از همان اول گفت اخه چرا همینطوری سرخود رفتی بالاترین نقطه شمال تهران اونم این ساعت بلیط گرفتی و از این حرفها که خب راستش را بخواهید پر بیراه هم نمیگفت اما من هم تقصیری نداشتم که گروه برهان سالن نیاوران را برای اجرا انتخاب کرده بود

ساعت 6/30 شده بود ما در اتوبان صیاد بودیم و کلا در ترافیک ماشینها و زیر کوران برف گیر کرده بودیم داشتم به صد جا زنگ میزدم تا بتوانم شماره گیشه اجرا را در بیاورم و بگویم بلیطم را به کس دیگری بفروشد چون ما نمیرسیم. تا به حال چنین برف شدیدی را ندیده بودم رسما انگار شهاب باران اما به سمت شیشه ماشین بود. با ارامش خاطر از اینکه نمیرسیم و حتما قسمت نبوده، به منظره برفی بیرون نگاه میکردم. در سایت نوشته بودند ساعت 7 بلیطها از اعتبار ساقط میشود و با این حساب اگر دیر هم میرسیدیم با نرسیدنمان فرقی نمیکرد و بلیطمان را از دست داده بودیم....کلا بیخیال شده بودم...to be continued 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

محرم امسال برایم محرم خوبی بود  درست که هفته اولش تا قبل از تاسوعا و عاشورا هیچ رنگ و بویی نداشت اما تلافی اش را تاسوعا و عاشورا در اوردیم. جایی که هر سال میرویم کمتر از این زهرماری ها قاطی روضه شان میکنند و الکی امام و پیغمبر را به خاطر گریه انداختن مردم کوچک نمیکنند. همین برایم کلی ارزش دارد و برای همین هر سال همین جا می ایم

فیلم زیاد دانلود کردم اما تقریبا به جز یکی 2 تا بقیه را اصلا ندیده ام.در بین این یکی دو فیلمی که دیده ام یکی انیمیشن brave بود و دیگری هم قسمت چهارم step up :revoloution . قسمت چهارم step up  چنگی به دل نزد . داستان همیشگی رقصیدن برای گرفتن مقصودی خاص و این دفعه این مقصود جلوگیری از نابودی خانه هایشان است. صحنه های اجرا د رموزه و  اجرای اخرشان در کنار بندرگاه فوق العاده هستند.اگر برای رقص انها را میبینید ارزشش را دارد.

 گرچه هر بار من این سری فیلمهای استپ اپ را میبینم در کف و حیرت و تحیر این حرکات نرم و بدنهای قوی این بازیگرانش میمانم. اخر بدن این همه متعادل و نرم.!! هی میگویم از فردا میروم کلاس رقص اما کلا این قبیل تصمیمات من تب تندی است که زود به عرصه عرق مینشیند و باز هم از فردا همان زندگی بیتحرک خویش را از سر میگیریم..تجربه ثابت کرده رفتن به اینجور کلاسها ((پا)) میخواهد.یک عدد رفیق اساسی و همراه

 می ماند این انیمیشن شجاع.انیمیشن های معروف را که معمولا برای شرکت دیزنی یا پیکسار هستند میبینم و معمولا هم خوشم می اید اما این دفعه انیمیشن brave اصلا برایم جذابیت گذشته را نداشت. داستان دختری است به نام مِریدا در اسکاتلند که زمان وایکینگ ها  زندگی میکند. خلق و خوی پسرانه مریدا باعث ازار مادرش  میشود .مادری مبادی اداب و به شدت درگیر اداب کاخ نشینی و زمانی فرا میرسد که مریدا باید از بین 3 خواستگار خود یکی را انتخاب کند و اینجاست که تمام به هم ریختگی ها پیش می اید ..... داستان که کلا برایم جذابیتی نداشت شاید چون قضیه 10-20 سال پیش دخترهای ایرانی خودمان است اما 3 عدد برادر در این انیمیشن هستند به شدت کیوت (cute) و خیلی با نمک از اب در امده اند شیطنت هایشان برایم شیرین بود .  موسیقی انیمیشن هم  خوب بود. موسیقی ثابتی وجود نداشت و موسیقی فیلم متشکل از چند تٍرک بود که نمیتوان گفت شاهکار بود اما به انیمیشن جان بخشیده بود و باعث جذابیت بیشترش شده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

انگار دوباره حس و حال به من دارد بر میگردد. دیشب نشسته بودم و داشتم تست کنکور میزدم و اصلا برایم خستگی اور نبود.واقعا زندگی برای من از نیمسال دوم اغاز میشود. کل تابستان را هم که به من بدهند نمیتوانم به اندازه 1 هفته پاییز راندمان داشته باشم. پاییز یعنی دور تند زندگی، یعنی هات چاکلت، یعنی پیاده روی در ولیعصر، یعنی فیلمهای خوب سینما(مسلما منظورم ایران نیست) . پاییز و زمستان برای من یعنی زندگی. گفته بودم گرمایی هستم. خب این یکی از مهمترین دلایل علاقه من به نیمسال دوم  است. در ضمن برادره هم بیشتر روز را خانه نیست و این خودش نعمتی است که بنده قادر به شکر گزاری آن نیستم

این چند وقت انقدر حالم بد بود که مصمم شده بودم حتما قرص مصرف کنم شاید با خوردن سرترالین یا پروپرانول کمی حالم بهتر شود. امیدوارم حال خوشم ادامه پیدا کند و دوباره روی دور وحشتناک روزمردگی و خستگی نیفتم. که در این صورت واقعا دیگر توان تحمل  حال و رورزم را نخواهم داشت

فیم نوشته:

من خیلی از فیلمهای قدیمی را ندیده ام پس گاهی فیلمی را نگاه میکنم که معمولا افراد در سنین کودکی دیده اند یا کلا زمانی که جوانتر بود دیده اند. اما من تازه موفق به دیدن ان می شوم این را برای این گفتم که بدانید چرا به تازگی 2 فیلم (breakfast in tiffan) صبحانه در تیفانی و (scent of woman) بوی خوش زن را دیدم

. صبحانه در تیفانی را ان چنان دوست نداشتم. واقعا از نا امید کردن دوستان متاسفم می دانم فیلم اسم و رسم داری است اما واقعا فیلمی نبود که بخواهم دوباره ببینمش تنها قسمت دلنشین فیلم ترانه moon river بود و شاید فقط چند سکانس  اما در کل فیلم را دوست نداشتم

اما در عوض از دیدن فیلم بوی خوش زن لذت بردم. داستان فیلم درباره پسری  (چارلی)دبیرستانی است که در تعطیلات عید پاک به جای شرکت در عید میان خانواده اش به قبول مراقبت از یک پیرمرد نابینا تن میدهد تا با پول ان بتواند کریسمس به خانه برود. نقش این پیرمرد نابینا را ال پاچینو به طرز زیبایی بازی میکند. پیرمردی که عاشق نوشیدن و زن است. به شدت باهوش و حساس است. پیرمردی که از زندگی نا امید است و در عین حال از مصاحبت با چارلی لذت میبرد. و سعی دارد او را کمک کند

سکانس رقصیدن ال پاچینو و دختر را از دست ندهید خیلی زیباست. دیدن یک مرد باهوش که با وجود از دست دادن بیناییش میتواند تمام محیط اطرافش را حس کند و بفهمد  افراد در حال انجام چه کاری هستند لذت بخش بود. یکی دیگر از تکه های فیلم که دوست داشتم صحنه ای بود که چارلی به حالت تمسخر سلام نظامی داد و متعاقبا جواب دندان شکن کلنل را هم در جواب سلامش دریافت کرد. بازی در نقش کلنل به نظرم واقعا سخت بود اولین دلیل اینکه ما در سینما کلی ادم نابینا داشته ایم و دوم اینکه شخصیت کلنل شخصیت محبوبی نبوده کما اینکه از طرف برادرش و خانواده اش هم طرد شده و در جوانی  انسان بسیار مغروری بوده. ولی بعد از دیدن فیلم مطمئنم شما هم دوستدار کلنل و چارلی میشوید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از مدتها تلاش کردم این حس رخوت لعنتی را که به جانم افتاده را بشکنم. رفتم بعد از مدتها به سایت goodreads.com سر زدم و کلی خاطره برایم زنده شد.. خاطره صحبت و فکر در رابطه با کتاب، داستان، شخصیت های کتابها و کلی ادم که همه کتاب میخواندند. راست میگوید پابلو نرودا که(( به آرامی اغاز به مردن  میکنی اگر کتابی نخوانی )). خیلی وقت است کتاب نخوانده ام. شاید با خداحافظ گری کوپر شروع کنم. یکی از کتابهای پرفروش  این چند وقته بازی گرسنگان است که به واسطه فروش فیلمش گویا هر 3 کتابش با فروش خوبی مواجه شده یا لا اقل از تبلیغات سایتها این طور بر می اید.

بازی گرسنگان با بازی محوری جنیفر لارنس در نقش کتِنس اوردین  روایت میشود.داستان فیلم دراینده ای دور، زمانیست که کشور پانم در بازسازی دوباره خود، کشور را به 12 منطقه تقسیم کرده. هر ساله بر اساس نظر پایتخت نشینان مرفه_ که حالا شکل و شمایلی بسیار شبیه نوع ارایش لیدی گاگا دارند_ مسابقه ای که با انتخاب به صورت لاتاری یک پسر و یک دختر بین 12-18 سال ، از هر منطقه اجرا میشود. شرکت کنندگان بعد از اموزشهای دوره ای که در پایتخت برگزار میشود به میدان نبرد که یک زمین از پیش اماده شده است میروند و باید 23 نفر دیگر را بکشند تا برنده شوند هیچ دلیل عقلانی مبنی بر اجرای چنین مسابقه وحشیانه ای نیست. در زمین  آماده شده (جنگل یا بیابان) چندین دوربین اماده شده و مسابقه در تمام مناطق به صورت زنده  برای همه پخش میشود.

 مسابقه مذکور بیشتر از انکه به منظور یادبود جنگ دوران گذشته و بازسازی خاطرات جنگ و مقاومت مردم تا زمان بازسازی دوباره کشور پانم باشد به  خاطر تفریح و سرگرمی پایتخت نشینان طراحی شده .بقیه مناطق بر خلاف پایتخت در  فقر شدید به سر میبرند. خرید و فروش در این مناطق به صورت مبادله کالا به کالا انجام میشود و وضع و ظاهر این مناطق چیزی کم از مخروبه ای رو به انحطاط ندارد.

بیشترین چیزی که در فیلم دوست داشتم بازی جنیفر لارنس بود. جدا از جذابیت ظاهری که دارد صورت سردی دارد که همین هم در بازی اش تاثیر گذار بوده. برای نمونه ایرانیش میتوانم فرم میمیک صورت هدیه تهرانی را مثال بزنم که حالت یخی دارد و همین باعث جذابیت او میشود.  به صورت جنیفر در زمانی که دارد از پله ها بالا میرود تا نام او برای همه خوانده شود ، زمانی که دارد با مربی خود وداع میکند و یا زمانی که در تاک شو حاضر شده دقت کنید به طور بسیار باور پذیر و زیبایی غرور و ترس را همزمان در چهره خود دارد. نوعی بغض مخفی و خشم توامان. خیلی زیبا از پس نقش کتنس بر امده. بر خلاف بازی او بازی پیتا را داریم. پسری ضعیف که  در مسابقه هم منطقه ای کتنس است. اصلا از او خوشم نمی اید

درست است که بازی گرسنگان با فروش خوبی مواجه شده اما به نظرم میتوانست با کارگردانی بهتر و انتخاب بازیگر مناسب تر برای نقش پیتا بسیار بهتر از این جلوه کند

قسمت دوم  این فیلم به فرانسیس لارنس  سپرده شده.کارگردانی که به مراتب موفق تر از کارگردان قبلی بوده . این موضوع از کارنامه درخشانش کاملا قابل اثبات است ..از جمله فیلمهای لارنس می توان به  کنستانتین و من افسانه ام اشاره کرد. خلاصه که بروید و فیلم را ببینید و اوقات خوشی داشته باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٦ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یهویی از نمیدونم کجا جور شد پاشیم بریم زیبا کنار...مرده حال دادن خداوندم. اصلا نمیدونی از کجا اما بهت اساسی حال میده .ان هم درست وقتی که خزر بارانی است. یعنی دلم میخواد از خوشحالی بپرم خدا رو ماچ کنم..برخلاف تمام افرادی که میگن دریای خزر کثیفه من کلا با شنا کردن توش حال میکنم. من تا حالا تو دریای جنوب شنا نکردم اما از خزر خاطرات خوبی دارم.

فعلا مشغول دیدن دکستر هستیم و عزا گرفته ایم برای ماه رمضان بی سریال چه کنیم. یک انسان خیری پیدا بشود به ما سریال قرض بدهد. جای دوری نمیرود.

کار موقت پیدا کرده ایم باقلوا...با ددی میرویم و با ددی برمیگردیم. دقیقا پشت اداره ددی. خوب است. شاد هستیم فقط کمی ناراحتیم. خب من همیشه برای ورود به یک محیط کاملا نا اشنا ناراحت بودم. این یکی رسما و به طور کل با همه غریبه ام. ولی امیدوارم از همان روز های اول بتوانم با تعدادی از افراد انجا دوست بشوم.

دوباره فیلم لئون را دیدم و عین چی سر سکانس اخر گریه کردم...لئون دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٥ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فعال شدم به شدت. دلیلش را نمیدانم.همچنان دنبال کار میگردم. اولین گزینه برای شروع کارم تدریس زبان است. اما از امتحانش میترسم. میترسم قبول نشوم. خب همه موسسات تقریبا یاد گرفته اند و اول بسم الله یک پولی به عنوان امتحان تدریس میگیرند. اگر حساب کنید من بخواهم 4-5 تا موسسسه بروم برای اینکه ببینم ایا من را استخدام میکنند یا نه سر انگشتی باید 40-50 تومن بپردازم .بعد دیدم خب چه کاری است . بگذار بروم یکمقدار کلماتی که در این چند سال خواندم را مرور کنم بعد بروم برای استخدام.فعلا زمان جذب مدرس 2 تا موسسه را با همین ایده از دست داده ام.در زمینه فعالیت  های فشرده ام نشسته ام 3-4 تا فیلم دیده ام و دیدن سریال دکستر را هم تقریبا شروع کرده ام. فیلم خوابم میاد رضا عطاران را هم همراه خانواده دیدیم. واقعا فکر نمی کردم فیلم این چنینی باشد. افتضاح نبود اما اصلا درحد توقعم نبود.نیمه اول فیلم انسجام داشت اما نیمه دوم فیلم فقط در حد چند شوخی با بازی خوب عطاران باقی ماند. وجود و چرایی ویشکا اسایش و محب اهری و سروش صحت برایم مشخص نشد..بازیگرها انگار در حد نصفه نیمه معرفی میشدند.اکبر عبدی عالی بود. اما بازی خوب 1-2 بازیگر ژیش برنده یک فیلمناه ناقص نیست. انسجام خرده داستانهای رضا در نیمه اول فیلم با اینکه تکه تکه است اما به نظر ژیش برنده تر از نیمه دوم است.

2- فیلم little miss sunshine را دیده اید. فیلم جالب و سرگرم کننده ایست. فیلم را کامل ندیده بودم.اما حدود نیم ساعت اول فیلم را دیده بودم. داشتم کانالهای تلویزیون را میپیمودم تا ببینم چیزی برای دیدن پیدا میشود یا نه. شبکه ((ای فیلم)) داشت تبلیغ یک فیلم را نشان میداد که قرار بود اخر شب نشان دهد. خیلی فرم فیلم اشنا بود. شب زدم ای فیلم و با دیدن دایی قصه که دو مچ دستش را باند پیچی کرده فهمیدم بععلههههههههه. این همان فیلم  است. اقای بیژن بیرنگ امده دیالوگ به دیالوگ فیلم little miss sunshine را به صورت ایرانی به نام ((برندگان)) درست کرده.یعنی حتی نکرده فیلم را ایرانی کند. بلکه حدود 90 ٪ دیالوگها را به صورت فارسی ترجمه کرده و حتی جای بازیگر ها را موقع نشستن پشت میز هم تغییر نداده. من نمیفهمم الان به این میگویند اقتباس و یا کپی کاری؟

بازیگرها افتضاح بودند برای نقش ها ,منهای پدر بزرگ قصه.نقش پدر خانواده را علی عمرانی و مادر فاطمه گودرزی و ..دایی= رضا یزدانی...پسر خانواده= اسمش را حفظ نیستم همانی که در وضعیت سفید نقش پسری را داشت که از سربازی فرار میکرد. در ورژن اصلی یکی از صحنه ها پدربزرگ از دایی میخواهد که برایش مجله پو-رن بخرد و دایی میخندد و قبول میکند که البته این مجله ها بعدا در قسمتی که پلیس به ماشین گیر میدهد  باعث نجات پدر خانواده میشود. جناب بیرنگ امده اند ان تیکه فیلم را با تغییر دیالوگ فیلم به این صورت که ((دایی میگوید میخواهد نوشیدنی خنک بگیرد و از ژدربزرگ میپرسد که ایا او هم میخواهد یا نه)) تغییر داده. خب وقتی این قسمت به درد نمیخورد برای چه ان را ژخش میکنی؟...کل قضیه ورژن اصبلی اینست که مسابقه دختر شایسه برای دختر های خردسال است و olive دختر 6-7 ساله خانواده برای مرحله نهایی انتخاب میشود و کل خانواده فرصت دارد ظرف مدت 2 روز خودش را به محل مسابقه برساند. الیو برای مسابقه استعداد ها و یا همان دختر شایسته خودمان رقص را تمرین کرده. ولی الیو از نظر ظاهری کمی چاق است و اصلا عشوه و ادا ندارد در حای که دختر بچه های دیگر زیر خرواری از ارایش و عشوه های انچنانی اند. لیدر الیو در این مدت برای اماده شدنش به مسابقه همین پدر بزرگش بوده. حالا شما فرض کن این جریان دختر شایسته که قابل پخش نیست در ایران. اقای بیرنگ ان را به جشنواره استعداد های کودکان تغییر داده و  دختر ایرانی قصه که اسمش رویا است قرار است بخواند. این که ورپن ایرانی چقدر تصنعی در امده بماند. من مانده ام چرا این کار توسط بیپن بیرنگ انجام شده. کسی که خانه سبز او هرگز از یادها نمیرود و با مجموعه بفرمایید شام ایرانی دوباره داشت جا پای خود را محکم میکرد.....بخواهم در مورد تفاوت ها و جک های این فیلم بگوید چشمانتان خسته میشود پیشنهاد میکنم ورپن اصلی فیلم را ببینید و لذت ببرید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فیلمهای اسیایی و اروپایی را تقریبا نمیبینم. نه به این دلیل که دوست ندارم بلکه به همان دلیل که تا به حال تاتر ندیده ام. چون معمولا در رسانه ها خبری ازا نها نیست و  و من از خوبی و بدی انها اطلاعی ندارم. به همین دلیل دیدن خیلی از فیلمهای خوب را از دست بدهم. نگاهی به اسم فیلم انداختم ((flowers of war))فیلم گلهای جنگ پرهزینه ترین فیلم تاریخ سینمای چین است. تمام بازیگران چینی هستند به جز کریستین بیل. ولی بعد از فیلم جدایی نادر از سیمین بهترین فیلم خارجی زبان بوده..اگر بازیگر هالیوودی ان یعنی کریستین بیل در ان بازی نمیکرد شاید حالا حالاها فیلم را نمیدیدم. خب اشتباه محض بود اگر ان را نمیدیدم. کارگردان با این فیلم  باعث میشود عاشق مردم چین و متنفر از مردم ژاپن بشوید. داستان فیلم از این قرار ست که در  زمان  سال ۱۹۳۷در چین، در طول جنگ دوم چین و ژاپن، متصدی کار کفن و دفن، «جان» (کریستین بیل) به یک کلیسای کاتولیک در نانجینگ می رود، تا یک کشیش را برای دفن آماده کند. به محض ورود می بیند که خودش تنهاست بزرگسال در میان یک گروهی از دانش آموزان دختر صومعه ها و روسپی هایی که از یک فاحشه خانه در این نزدیکی هستند می باشند. در هنگام حمله ژاپنی ها او از این دو گروه در مقابل وحشت حاکم محافظت می کند. او و جرج تنها مردان این صومعه سرا هستند به علاوه سربازی فداکار که بی دریغ و یکتنه بار محافظت از انها را به دوش میکشد

علاقه او به یکی از زنها و علاقه یکی از بچه های صومعه به او چاشنی قضایای بسیاری است که در حین این محافظت رخ میدهد. عشق و تنفر دو روی یک سکه اند که خیلی زود از شدت اثر خود در جریان داستان میکاهند. عشق درست در زمانی رخ میدهد که باید جدایی رخ دهد. تمنای نگاه جان به یو مو (نی نی ) در زمان جدایی و فریاد های دختران از ترس و وحشت در زمان حمله ژاپنیها به صومعه ,فداکاری زنان در قبال دخترها و دخترها در قبال زنان چیزهایی بود که بدون ذره ای شک در روح و جانم نشسته بود. نمیتوانستم تا حتی چند روز بعد از تماشایش فراموش کنم...اگر میخواهید فیلم را ببینید سعی کنید شب باشد تا بعد بتوانید با خیال راحت به خواب پناه ببرید.بازی کریستین بیل به نظرم در حد و اندازه های بازی اش در فیلمهای نولان نبود اما هر چه بود به دیده شدن فیلم خیلی کمک کرد. تغییر شخصیتش کاملا منطقی و معقول به نظر میرسید و بازی اش در قبال بازیگران چینی هم نمود بهتری داشت. . , و شاید اگر نبود این فیلم زیبا هرگز در لیست فیلمهای برای دانلودم قرار نمیگرفت ....حتما فیلم را بینید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باید تصمیم بگیرم که برای تیر ماه میخوام کلاس کنکور اسم بنویسم یا مهر.و باید تصمیم بگیرم که همین موسسه نگاره اسم بنویسم یا یه جای دیگه. اخه فلان فلان شده یه دفعه 110 تومان کشید روی قیمت شهریه اش و باید ببینم رفتن به کلاس مالی با شهریه حدود 400 هزار تومان ارزش دارد یا نه.باور کنید اگر میدانستم که در خانه میتوانم تنهایی بخوانم دست به چنین حماقتی نمیزدم. از طرفی هیچ کدام از دوستان و هم کلاسی هایم برای ارشد نمیخوانند ..یعنی حتی یک نفر. ادم امیدش را با دیدن این اتمسفر از دست میدهد.

2- فیلم new year's eve را چندی قبل دیدم. رسما معمولی بود. داستانهای ساده و بدون پرداخت و تنها با اکتفا به هپی اندینگهایش و اوردن چند ین بازیگر خواسته بود جلب تماشاگر کند.زیاد پیشنهادش نمیکنم.

3- وقت هایی که نمیتوانید یک مشکل را حل کنید دقیقا چه کار میکنید. وقتی مشکل چند سال ادامه پیدا کند و از دست شما خارج شود. ان وقت چه میکنید؟

4- سیزن 8 سریال house md را میبینم و همچنان حرص میخورم که انها سریال میسازند ما هم خدای ناکرده سریال و فیلم میسازیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

اصلا هواسم نبود که خیلی وقت است ننوشته ام. کلا ماجرای جالبی است . من تا پی سی را روشن میکنم جزو اولین کارهایی که انجام میدهم خواندن بلاگ دوستان است. یا مثلا خواندن سایت های نارنجی و یک پزشک. در تمام مدت هم در سرم هست که بیایم و اینجا هم مطلبم را بنویسم. شروع میکنم به خواندن. و بعد میروم ببینم سایت tinymoviez چه فیلم جدیدی را برای دانلود گذاشته. همه را که خوب دیدم و وقت گذاشتم یکهو میبینم حدود 1-2 ساعت است که از وقتم گذشته و چشمانم خسته شده و دیگر حوصله مطلب نوشتن و پای مانیتور نشستن را ندارم. و این داستان هر روز تکرار میشود. امروز هم الان واقعا به خوابیدن احتیاج  دارم اما چند روزی است شروع کرده ام به این قضیه ترک خواب بعد از ظهر. البته میدانم احتمال پیروزی ام در این ترک در حدود 1 به میلیون است اما خب تمام تلاشم را میکنم. کلا من انسان خوش خوابی هستم.یعمی روی همه دوستان را سفید کرده ام صبح که حدود 9-10 بیدار میشوم بعد دوباره طرفهای ساعت 2 تا 3 احساس خواب دوباره بر من مستولی میشود.خواب بعد از ظهر من هم کمتر از 2 ساعت نیست. از ان طرف شب هم معمولا حدود ساعت 1-2 میخوابم.یک حساب سر انگشتی نشان میدهد که اکثر روزم را هدر میدهد این خواب . بد بختی شبها هم بی برنامه ام. این شد که دیگر به صرافت تنطیم ساعت خوابم افتادم.. 

اخرین اپیزود گری اناتومی از فصل 8 هم تمام شد و من ماندم  و منگی ناشی از ماندن در خماری دیدن سیزن 9 و دانستن ادامه ماجرای کار .خدا را شکر جزو سریتالهایی است شبکه abc قصد ادامه ان را دارد و این نشان از اقبال این سریال پزشکی بعد از سریال دکتر هاوس دارد البته هاوس برای شبکه فاکس است. تازه در همین اواخر بود که فهمیدم مثل اینکه سیستم پزشکی خواندن در امریکا با ایران فرق دارد. در سریال به این صورت نشان داده بودند که دانشجوها یک چند سال علوم پایه میخوانند و بعد دوران انترنی خود را که فکر کنم 4 سال بود در بیمارستان تحت نظر رزیدنت مربوطه بودند. بعد از4سال یک امتحان رزیدنتی میدادند و اگر قبول میشدند. خودشان تبدیل به دانشجوی رزیدنتی میشدند و بعد از 7 سال گدراندن دوره رزیدنتی در (مطمئن نیستم تعداد سال رو) امتحان برد تخصصی شرکت میکردند و در خواست میدادند برای کار در بیمارستانها تحت اون تخصصی که میخواهند و در سالهای اخر رزیدنتی مشغول دستیاری اش بودند...کلا از سیستم انها که خوشم امد. خیلی مسئولانه و علمی بود. هم تخصص  را به خوبی یاد میگرفتند و هم در مقابل کوچکترین خطایی مسئولیت گردن میگفتند.

فکر نمیکردم از این سریال خوشم بیاید اما با وجود ریتینگ متوسطی که داشت  به دیدن سریال معتاد شده بودم و بدجوری به سیستم ارتباطات اجتماعی و سیستم درمان و پزشکیشان علاقه مند شده بودم. رابطه ها به شدت واقعی بود و یک مطلب مهم اینکه در کل سریال شما با عبارتی به عنوان  move on مواجه میشوید که به نظرم در ایران اصلا هیچ معنی نمی دهد یعنی در لغت نامه داریم اما عملکردش صفر است. یکی از قشنگترین جمله هایی که شنیدم در فصل 8 بود که یکی از نریشن های meredith بود: letting go is the easy part its the moving on thats painfull.

یک کدام از این بلاهایی که سر شخصیت های داستان امده بود سر یکی از ما می امد افسردگی حاد میگرفتیم ولی در بیشتر سریالهایی که دیدم و به خصوص house md و grey's anatomy  هیچ گاه ندیدم افراد به خاطر مشکلاتشان شروع به غر زدن بکنند و یا عین بچه ها قهر کنند و یا شروع به غیبت کنند. در بیشتر موارد سعی می کنند در یک جا ساکن نباشند و شرایط خود را تغییر می دهند حتی اگر گذر از ان شرایط سخت باشد.این خصیصه را خیلی دوست دارم. امیدوارم همه ما بتوانیم moving on راا در زندگیمان عملی کنیم

 به نظرم حتی اگر اپسیلونی از این رویه اموزشی و درمانی در بیمارستانهای ما بود اینقدر فحش و نفرین پشت سر دکتر ها و پرستار های ما نبود. من که تا رو به موت نباشم خودم را به دست پزشک و بیمارستان نمیسپارم. کم بدبختی مردم را چه به صورت زبانی و چه با خواندن متنهای بچه ها ندیدم. از بی تفاوتی برخی دکتر ها و بالاخص بیشتر پرستاران گرفته تا شنیدن غرهای دکتر ها و منشی هایشان و بی حوصلگی در معاینه و گوش سپردن به حرفهای مریض. نمیگویم در هیچ کجای دنیا این حرفها نیست و فقط در ایران است. مسلما هیچ کجا فعلا مدینه فاضله ای به وجود نیامده. ولی دیگر این دلیل نمیشود بی سوادی دکتر های خود را توجیه کنیم و یا همچنان اجازه دهیم برخی پرستارها بیمارستان را با سالن مد اشتباه بگیرند. مطمئنا خیلی از شما ها و یا اطرافیانتان به این مسئله دچار شده اید که دچار بیماری بشوید و برای تشخیص پیش چندین پزشک بروید و جالب اینجاست که هر کدام یک نظر می دهند و داروهای دکتر قبلی را هم کلا قطع میکنند. شما هم که سر رشته ای از پزشکی ندارید تا ببینید این تشخیصش چقدر معقولانه یا غیر معقولانه است . بودن یک شبکه اجتماعی پزشکی ایرانی به نظرم واقعا الان لازم است. جایی که افراد عادی و دانشجویان پزشکی و دکتر ها در ان عضو بشوند و افراد ی که دچار چنین مشکلاتی هستند بتوانند مشکل خودشان را به اشتراک بگذارند تا شاید با همفکری و کسب اطلاعات بتوانند در پیدا کردن راه حلی برای درمان این جور بیماری ها زود تر به تشخیص برسند.باز هم میگویم مطمئنا این حرفهای من شامل تمام جمعیت پزشکان و پرستاران نمیشود چون میدانم هستند کسانی که هنوز بیمار  و جان بیمار برایشان اهمیت دارد.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

باز هم بوی قشنگ اردیبهشت امده و من بیشتر اوقات مست نگاه کردن به شکوفه ها هستم. حال و هوایم خوب است  البته بماند که از شنیدن خبر مریضی اعضای خانواده چند تا از بچه های بلاگ نویس ناراحتم قدری اما براشون دعا میکنم

این روزها فیلم ارامش بخش می خواستم یک داستان ارام یک داستان خوش تصویر. چیزی که مقداری هپارین خونم رابالا ببرد. فیلم lake house توانست تا حدی ان را براورده کند. داستانی که بر اساس جمله کنایی خود فیلم ما را به یاد رمان ترغیب جین استین می اندازد و چه بسا مانند ان ما را مجبور به انتطاری عاشقانه میکند.

ساندارا بولاک زنی پزشک است که در خانه ای شیشه ای روی رودخانه زندگی میکند و حالا قصد ترک انجا را دارد. به وسیله نامه ای که در صندوق پست میگذارد به ساکن بعدی مینویسد که بابت عیب و ایرادها متاسف است. کیانو ریوز که ساکن بعدی است نامه را بر میدارد و در جواب میتویسد که فکر میکند ادرس را اشتباه نوشته اید و....... این نامه نگاری ها ادامه پیدا میکند و خط داستان را پیش میبرد. گاهی فاصله نامه نگاری ها واقعا در حد چشم بر هم زدن میرسد و  و ما فکر میکنیم شاید واقعا دارد یک چت مکاتبه ای صورت میگیرد. قاب بندی ها و استفاده از رنگ ها ملایم به شاعرانگی فضای فیلم کمک کرده. ساندرا بولاک گرچه بازیگر مورد علاقه من نیست اما بازی اش در این فیلم واقعا خوب و روان بود و من دوست داشتم.  با وجود تمام اشکالهای علمی این فیلم اما ضربان فیلم را که پایه و بنیانی احساس داردپیش میبرد  و باعث میشود شما از ااین اشکالات چشم پوشی کنید و منتظر بمانید و ببینید که این دو  کی و چگونه به هم میرسند.مدتها بود داستان عاشقانه معمولی ندیده بودم. فیلمهای روی پرده که همه شان اشغال شده  نمی دانم چرا از فیلمهای جدید هم وقت نمیکنم چیزی ببینم. اما همیشه برای دیدن فیلمهای قدیمی وقت دارم(باور بفرمایید دلیلش را نمیدانم)   فصل هشتم gray,s anatomy هم به اپیزود 23 رسیده  و من شروع کرده ام به دیدن فصل جدید. گداشته بودم حدود 1 فصل تمام شود بعد شروع کنم به دیدنش.ریتینگ پایینی دارد اما من واقعا از دیدنش لذت میبرم و اصلا  و کلا بیخیال ریتینگ.

نمایشگاه کتاب هم که قربانش بروم مثل هر سال محل پیک نیک عزیزان شده بود و این را جمع بزنید به نبود یکسری از انتشارات و دیر رسیدن کتابها به انتشارات و گرمای هوا و .........کلا با خودم گفتم مگه مرض داشتی اومدی؟؟ 2 تا کتاب بیشتر نتوانستیم بخریم..من مانده ام این همه انتشارات واقعا ما داریم؟...بعضی غرفه ها فقط داشتند خودشان را باد میزدند. یعنی پول مملکت این قدر بی ارزش شده که هر ننه قمری که توانایی چاپ 2 تا متاب را بدست می اورد برای خودش انتشارات میزند. تازه این منهای تمام موسساتی است که خودشان را هم موسسه فرض میکنند و هم انتشارات مثلا ارتش نیروی اسلامی و یا بیت رهبری و یا هزار و یک سازمان دیگر که یک اتاق از اداره شان را انتشارات کرده اند. بابا به خدا بابت این کاغذ هایی که حرام میکنید باید جوابگو باشید. اصلا بیخیال. بچسبیم همان فیلم خودمان

  راجر ابرت به فیلم 3 ستاره و نیم داده  و این یعنی که (( یعنی واقعا باز هم دلت نمیخواد فیلم رو ببینی؟))

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

بالاخره این طلسم لعنتی فیلم های من شکسته شد. ان هم نه به خاطر شوق و ذوقم برای دیدن فیلم جدید گای ریچی و یا دیدن سری چهارم ماموریت غیر ممکن و یا دیدن زندگی اولین رئیس اف بی ای و یا.... یک خاطره قدیمی باعث شد دوباره به فیلم دیدن برگردم. درواقع باید بگویم یک کنجکاوی قدیمی.چند سال پیش یادم هست در خانه بودیم و قرار بود به خانه یکی از اقوام برویم. یادم هست که هوا روشن بود پس قاعدتا برنامه شام بوده که ما هنوز تا عصر در خانه مانده بودیم. تلویزیون روشن بود احتمالا مثل اکثر اوقات برای خودش روشن بوده. فیلم شروع شده بود و مشغول دیدن شدیم  . من همچنان به دیدن فیلم مشغول بودم اما خانواده شروع به اماده شدن کرده بودند. اخر سر هم سر قسمت حساس فیلم مجبور به ترک خانه شدیم و من تقریبا از دیدن نیم ساعت اخر فیلم (یا بیشتر) محروم شدم. فقط کاری کردم  این بود که اسم ((گزارش اقلیت )) را به خاطر بسپارم تا بعدا بتوانم به نحوی ان را از جایی بخرم یا از کسی بگیرم(ان موقع ای دی اس ال نداشتیم در نتیجه گزینه دانلود کردن  وجود نداشت)

2-3 روز پیش بعد از سالها توانستم فیلم را ببینم(خودم میدانم چقدر انسان پر تلاشی هستم ممنون)و واقعا یک فیلم خوب تجاری بود و صد البته یکی از بهترین بازی های تام کروزرا در خود داشت. تلاقی داستانی پلیسی علمی معمایی و اکشن و البته پیش برنده تمام داستان که یک درام بود. داستان فیلم در سال 2054 در واشینگتن اتفاق می افتد. جایی که سازمان پیشگیری از وقوع جرائم وجود دارد و اندرتون رئیس این سازمان است. حالا نام خود اندرتون به عنوان قاتل در لیست دستگیری ماموران سازمان قرار میگیرد  و اندرتون که معتقد است او قتل را انجام نخواهد داد به دنبال اثبات ادعایش و یافتن حقیقت فرار میکند. اسپیلبرگ به وسیله این فیلم توانست بسیاری را مجبور به الهام بخشی از فیلم خود بکند . فیلمی pre-scientist گونه. به این معنی که بسیاری از تجهیزاتی که درفیلم میبینیم الان کاملا وجود دارند و یا در حال ساخنه شدن هستند.نمونه بارزش دستگاه کینکت که با حرکت بدن شما تصویر روی مانیتور هم حرکت میکند و یا مانیتور های تقریبا نامرئی و دستگاه های هوشمند و حساس به صوت.

پیشبینی انجام قتل ها توسط 3 pre-cog انجام میپذیرد  که در محیطی امنیومی خوابیده اند. به این صورت که رویاهای انها مشاهده میشود و از طریق تحلیل تصاویر رویاهای انها  تیم اندرتون اقدام به دستگیری فردی که تصمیم به قتل دارد میکند.

هیجان فیلم به نظرم مناسب و خوب بود و جالب اینکه ریتینگ این فیلم با ریتینگ دیگر فیلم محبوبم یعنی ((گروه یازده نفری اوشن)) برابری میکند. هر دو 7.7 هستند.فکر نکنم کسی از این فیلم بدش بیاد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

پاهام هنوز درست و درمان جان نگرفته. هنوز صبح علی اطلوع از خواب بلند نشده احساس می کنم پای راستم میلنگه...یعنی خستگی در این حد. تو این 3 روز اندازه یک هفته پیاده روی راه رفتم.ولی خیلی خوش گذشت حیف شد که 2 روز از 3 روز هوا به شدت طوفانی بود و وزش باد مداوم نمی گذاشت که عملا شبها زیاد بیرون باشیم  و لب ساحل برویم . بیشترین چیزی که من انجا دوست داشتم رعایت قوانین و مقررات بود.وقتی ماشین جلوی پایم توقف کرد تا من از خیابان رد شوم داشتم شاخ در می اوردم. تو تهران بحث دیه نباشه ماشین تو رو با اسفالت یکی میدانند و از رویت رد می شوند.گاهی هم که تازه داد و بیداد و فحش که چرا امدی جلوی ماشین من و من را مجبور به توقف کردی یعنی وقاحت در این حد. حالا با این اوصاف یکی می اید جلویت و برایت می ایستد تا از خیابان رد شوی....اب و هوا هم که درجه یک بود. ولی یک درس بسیار بزرگ گرفتم. کیش جای خرید نیست...اگر هم می خواهید خرید کنید باید قیمت همه جنس ها را از تهران داشته باشید چون به شدت انجا بنداز بنداز است.من دلم دوچرخه میخواست اما با برنامه خانواده جور نشد و من الان حدود 1/5 %دپرس هستم

 

یک فیلم خوبی که منتظر امدن کیفیت خوبش بودم و به تازگی دانلود و تماشا کردم فیلم carnage جناب پولانسکی بود. یعنی به معنای کاملا حقیقی روایت امروز روابط ما انسانها است. ادمهایی به ظاهر متمدن و مبادی اداب که بعد از مدتی پی به باطن واقعی شان میبریم.یک اصلاح نه چندان مناسب برای این جور مواقع هست که میگویند ان حیوان درونیشان بروز کرده....من خودم فیلم را به خاطر بازی قوی کیت وینسلت جودی فاستر و کریستوف والتز دوست داشتم...مخصوصا بازی عالی فاستر و همین طور فیلمنامه خوب ان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

رزمایش ارشد انجام شد.این که چطور بود را نپرسید چون . هر کس تحلیل خود را نسبت به سوالها دارد.من که فقط حساب درسهای عمومی را داشتم و به نظرم سوالهای زبان بسیار اسان بود و ریاضی وقت گیر. فیلم خاصی امروز ندیدم اما انیمیشن گربه چکمه پوش و  جی.ادگار  را دانلود کردم . من نمی دانم چرا فیلمهایی که من می خواهم هنوز برای دانلود نیامده.امروز رفتیم برای خودمان کیک پنیر بگیرم. رفتم تو مغازه هر چی گشتم سینی اش رو پیدا نکردم. اخر سر پس از اندکی جستجو در ردیف اخر یخچال پیدایش کردم. 4 اسلایس. با اندوهی در چشم از طرف پرسیدم سینی جدید نمی ذارید؟. طرف هم گفتم نه همین پیش پای شما تموم شد . و با سر اشاره ای به جعبه دوکیلویی کرد که داشت میپیچید.من مانند کوزت نگاهی به جعبه انداختم و بعد هم نگاهی به ان 4 اسلایس محجور و گفتم اقا همین 4 تا رو میبرم.خودم دلم به حال خودم سوخت. اخه نامرد چیز کیک هاش هم عالین.(فکر کنم توش کارامل استفاده میکنه)ادم نمی تونه بی خیال بشه.

 خب من نمی دونم چند نفر از شما الان میتونه حال ادمی رو درک کنه کنکورش را داده و امید اصلیش کنکور ازاد است پس باید بشیند درست و درمان بخواند. از طرفی باید زبانش را هم تکمیل کند تا بتواند تدریس زبان را شروع کند.از یک طرف دیگر مدتهاست دلش می خواهد دوباره برگردد باشگاه و ورزش را از سر بگیرد. دنبال کار هم میگردد. کار نویسندگی را هنوز شروع نکرده و به شدت دوست دارد شروع کند و بعد از عید هم برود کلاسهای نویسندگی حوزه هنری . دنبال کلاس حرکات موزون هم هست....یعنی من الان مغزم حالت بازار شام رو داره. هر چیزی بخواهی درش پیدا میشود. ...کمک.....

 

خب فیلم هم همان in time را قرار بود ببینید. فیلم تجاری صرف است . دنبال لحظات ان چنان ناب نباشید اما داستان ماجرایی جالبی دارد که باعث میشود تا اخر فیلم همراه باشید. داستان یک مقدار از نظر منطقی کمیتش می لنگد مثلا دختر نازچرورده فیلم در عرض 3 سوت گنگستر میشود و یا ساعت نشان میدهد که 30 ثانیه بیشتر نمانده اما 2-3 دقیقه بعد ننشان میدهد که هنوز 10 ثانیه وقت دارندو...... که خب ان هم به بزرگی خودتان ببخشید. اما در عوض موضوع داستان فیلم بدیع و نو است. در زمانهای اینده انسانها از نظر ژنتیکی در سن 25 سالگی متوقف میشوند و جوان میمانند. در ان دوران پول معنای زمان را پیدا کرده و انسانها با زمان مبادلات خود را انجام می دهند . فقیر ها تایم خود را هر 24 ساعت شارژ می کنند و پولدار ها می توانند تا ابد زنده باشند. نقطه عطف اولیه داستان را دوست داشتم خیلی قشنگ در اورده بودو جاستین تیمبرلیک هم در این فیلم قشنگ بازی کرده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از بوق و اندی رفته ام برای خودم یک تارت خوشمزه خریده ام ان هم با چه وضعی..وضعیت 15 دقیقه قبل از خرید تارت

مکان توانیر یه کم پایینتر از بیمارستان دی- نشستم رو صندلی و استینم را زده ام بالا تا لاستیک را بندازد دور بازو هایم و سرنگ خونگیری را داخل رگ کند. می گوید مشت کن. مشت می کنم . همیشه یادم بود وقتی خون می گرفتند بعد از اینکه سرنگ را وارد می کردند می گفتند خب مشتت رو باز کن و لاستیک را از دور بازو بر می داشتند اما این دفعه هی سوزن را بالا برد هی چپ و راست کرد و من دلم به قول قدیمیها اشوب شده بود از پیچ و تاب سوزن زیر پوستم.. لاستیک را باز نمی کرد  مشت من هم همچنان بسته بود هیچی نمی گفت بعد از حدود چند دقیقه 4 تا سرنگ را پر کرد و به همکارش که بقل دستش داشت کار می کرد بعد از نفس تازه کردن گفت به زور خون گرفتم..خیلی ممنون که جلوی روی من میگی این حرف را. رگهای من عین لوله کشی های در سطح شهر کاملا نمایانند و اینکه این خانم  نمی توانستند از این لوله کشی خون بگیرند بحث خود را داردحالا شاید چون فشارم پایین است این بنده خدا نتوانسته بود راحت خون بگیرد. . البته دفعه قبلی که این خانم ازمن خون گرفت جفت بازو های من تا حدود 30-40 روز بعد از خونگیری کبود بود.

بالاخره خون من را توی شیشه کرد و من خوشحال و خندان بیرون رفتم. یکی از ذوقمرگی های من پیاده روی از توانیر تا ونک است. کلا دوست دارم حال و هوایش را. چند وقت قبل متوچه یک شیرینی فروشی در مسیر شده بودم به عنوان جایزه رفتم داخلش و دیدم کلی تارت و کیک پشت ویترین دارد برای من دست تکان می دهد.با توجه به کم بودن تعداد  شیرینی فروشی هایی که تارت می فروشند در نزدیکی خانه مان  کاملا این شیرینی فروشی را غنیمت شمرده و ابتدا نگاهی کامل به  تارت ها انداختم و بعد از نا امیدی از پیدا کردن تارت شکلات رو به صاحب مغازه سراغ تارت اناناس را گرفتم و خبر از وجود نازنینش  گرفتم. تارت کوچکی گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم و فعلا از نعمت با شکوه این تارت در یخچال  بهره مند می باشیم(.12000 تومان برای تارت با سایز کوچک گران نیست)؟؟ولی کلا راضیم ازش خیلی خوب بود

پیاده روی هم خوب بود گرچه بدون موزیک بود چون اولا با دستکش نمی شود وضع روسری و سیم های هدفون را درست راستی کرد و بعد هم یک دستم کلا مشغول نگهداری از تارت نازنینم بود

در راستای خوشحال سازی کودک درون انیمیشن smurf را به تماشا نشستیم که باید بگویم یک مقدار درون ذوق کودکمان خورد چون تریلر انیمیشن بسیار جذابتر از خود انیمیشن بود ولی از حق نگذریم طراحی کاراکتر های کارتونی فیلم خیلی ظریف و زیبا بود. انیمیشن بر اساس شخصیت های معروف کارتونی smurf  بنا شده. کوتوله های ابی رنگ کوچکی که در دهکده ای در عمق جنگل  و با حفاظی نامرئی کننده زندگی می کنند تا از شر جادوگر ان زمان گارکامل در امان باشند  از دیدن انیمیشن لذت بردم ادمیزاد اصولا باید هر چند وقت یک بار بشیند یک کارتون یا انیمیشن ببیند حتی اگر چیزی به نام کودک درون نداشته باشد

 

خب گفتم که انیمیشن خوب و داستان مداری است اما توانایی پیشروی ان چنانی را ندارد..چون تعداد شخصیت های کارتونی زیاد است و حتی اگر شخصیت ((دست و پا چلفتی )) را به عنوان شخصیت اصلی در نظر بگیریم باز هم میبینیم تغییر چندانی در نوع شخصیت او در طول داستان پدیدار نمی شود.  گرچه شیطنت ها و اداهای دوست داشتنی انها انقدر زیاد بود که این کمبود ها اصلا به چشم نیاید. صحنه تعقیب و گریز در اسباب بازی فروشی اینکه به جای هر قیدی و هر صفتی از کلمه  اسمارف استفاده می کرند و مشخصا نوع واکنش انها به زندگی مدرن جاری در نیویورک از جذابیت های این انیمیشن بود...فقط خواهشا تو لپ تاپ یا پی سی نبینیدش  بندازینش رو تی وی 
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

در این بحبوحه تکرار داستانهای ابدوغ خیاری (چه در هالیوود و چه در ایران خودمان) من بالاخره توانستم  فیلمی پیدا کنم که از زاویه جدیدی به قصه ای قدیمی نگاه می کرد. فیلم خدمتکار(the help  ) در حال و هوای سالهای 1960 و 1950 می گذرد .شخصیت اسکیتر Skeeter Phelan دختری نامتعارف در زمان خود است.

دختری که دوست پسری ندارد و رویایش پیدا کردن یک همسر  برخلاف دختر های زمان خود نیست. داستان نویسی که رویای نوشتن یک رمان قدرتمند و جذاب را در سر دارد برای نوشتن این داستان خیلی از قوانین عرفی و اجتماعی ان دوران که بر ضد سیاهان بوده را زیر پا می گذارد و این کار موجب نارضایتی دوستانش و خیلی از اطرافیانش در انتها می شود.داستانی درباره زندگی خدمتکاران سیاه پوست و زندگی انها به عنوان خدمتکار در خانه سفیدپوستان.  یکی از نقاط جالب و تازه این کار که تا به حال در فیلمی  نمایش داده نشده به وجود امدن احساس نزدیکی  بسیاری از زنان سفید پوست به خدمتکارن سیاه خود بوده. به طوری که انها را محرم راز خود می کردند اما در بیرون از محیط خانه این امر را پنهان می گردند. نکته مهمتری که در فیلم نظرم را جلب کرد بزرگ کردن بچه های سفید پوستان توسط خدمتکاران و احساسی بود که انها نسبت به هم پیدا می کردند...فیلم خدمتکار برگرفته از کتابی پرفروش با همین نام است که نیویورک تایمز ان را چاپ کرده است.اسکیتر با بازی قشنگ و باور پذیراما استون  برایم جزو قشنگی های کار بود. این سومین فیلمی بود که از این دختر میدیدم. نکته مشترک هر 3 فیلمی که از او در این 3 فیلم دیدم بازی در نقش دختر هایی بوده که با دختر های دیگر فرق دارند و مانند انها رفتار نمی کنند.. در فیلم crazy stupid love  و easy A  و حالا هم the help .این دختر به شدت استعداد دارد اما اگر بخواهد به یک جایی برسد باید حتما یک تغییری در نوع انتخابهایش بدهد.


 فیلم دوم ساخته Steven Soderbergh  تجاری ساز معروف دوران و یکی از کارگردانهای پرکاردر زمینه فیلم های سرگرم کننده  است.سازنده 3 گانه یاران اوشن (من چقدر این فیلم را دوست دارم منظورم 11 است) خب متاسفانه فیلم اخر این کارگردان با وجود تجمع ستاره های معروف هالیوودد نظیر  Matt Damon, Kate Winslet و Jude Lawو حتی بانو Marion Cotillard باز هم نتوانسته موضوع تکراری و دستمایه چندیدن فیلم شده را جمع و جور کند. برای من فیلم هیچ نقطه اوجی نداشت. واقعا هیچ چیز..فیلم قهرمانی نداشت..بد من انچنانی هم نداشت ادم نمی دانست دارد داستانی که اخرش را می داند را برای چه دارد نگاه می کند..


فیلم کلا فقط برای یک بار دیدن خوب است..موضوع مانند هزاران بار دیگر درباره پخش شدن نوعی ویروس بسیار کشنده است که از ترکیبی از سلولهای خفاش و خوک درست شده به همین دلیل  نمی توانند واکسن ان را در وهله اول شیوع بیماری به دست بیاورند اما میبینیم که در انتهای فیلم غیور زنان و مردان امریکایی باز هم جهان را نجات می دهند و باز هم دینی بر گردن ما باقی می گذارند...(من نمی دونم چرا هالیوود عقده داره همش یه کسی رو بفرسته یه جایی یه سری  رو نجات بده حالا فرقی نمی کنه کی و کجا و چطوری)...ولی حالا اینقدر من از فیلم خوب گفتم شما عزیزان یک دفعه دلزده نشوید گفتم که ارزش یک بار دیدن را دارد.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یادش بخیر اوایل که وبلاگ رو باز کرده بودم با خودم قرار گذاشته بودم که هر 4شنبه مطلب بذارم . تا یک مدتی هم همین طوری بود اما بعدش دیگه دوباره شدم همون نویسنده تنبل حالا الان دارم به همون دوران نویسنده تنبل بودن هم غبطه می خورم هم از این نظر که حداقل اون موقع اوضاع نوشتنم بهتر بود و هم از این نظر که خیلی از بچه های بلاگ نویس بودند که الان نیستند(دلم برای مارسالاد تنگ شده)

کلا هفته سگی بود. اون از وضعیت گودر و اون به هم ریختگی اش که یک جماعتی را الاخون والاخون کرده ازیک طرف هم اوضاع زندگی خودمان که قمرش از عقربش در امده و از طرف دیگر  هم اوضاع خودم که اصلا اوضاع نیست. حالا در نظر بگیرید من با این وضعیت چندین شب نشسته ام  تا نیمه های شب  2-3فیلم دیده ام. midnight in paris انتخاب خوبی برای حال و اوضاع من بود. کمی شارژم کرد و کلی کیفور شدم.فیلمی از وودی الن عزیزم درواقع 41 امین فیلم وودی که در جشنواره کن هم به نمایش در امده بود . من کلا به این بشر ارادت خاص دارم(کلا علاقه خاصی به ادمهای انورمال دارم چرایش هنوز مشخص نیست). فیلمی کاملا نوستالژیک برای همه عشق پاریسی ها. فیلم در رابطه با نویسنده ای  است به نام گیل  که به همراه نامزدش و پدر و مادر همسرش برای تعطیلات به پاریس سفر می کنند .

گیل در هر کافه و رستورانی که می نگرد با خودش فکر می کند که همینگوی و یا سایر نویسندگان سر شناس دهه 20 شاید زمانی در این کافه نشسته اند و قهوه خورد اند و راجع به نوشته هایشان با هم صحبت می کردند اند و یا پیکاسو و یا دالی   نقاشی های دوران طلایی ان زمان تا به حال را کشیده اند . گیل به فکر نقل مکان به پاریس است در حالی که نامزدش به فکر خرید از مغازه ها و امتحان کردن انواع نوشیدنی ها و برگشت به امریکا و زندگی در یک خانه مجلل مانند پدر و مادرش است.گیل را می توان وودی الن دانست . او کاملا سمبل فانتزی درون خود وودی است. صحنه های ابتدایی فیلم  نما هایی از کوچه هاو طبیعت پاریس در بهار است و هوای بارانی اش و دیالوگهای ابتدایی فیلم هم بر روی یک پل چوبی روی یک دریاچه  صورت میگیرد.تمام فیلم شامل چنین زیبایی های بصری است. الن ما را به فرانسه در سالهای 1920 میبرد و ما را با رویاهای گیل و خودش همسو می کند. اینها را جمع ببندید با بازی خوب و شیرین خانم Marion Cotillard در نقش ادریانا (بازیگر نقش مال همسر کاب در فیلم اینسپشن).

بیشتر صحنه های مهم فیلم در نیمه شب می گذرد و نشان دهنده زندگی در حال جریان شبهای پاریس. راجر ابرت منتقد معروف امریکایی به فیلم 3 ستاره و نیم اعطا کرده و گفته بیزارم از فیلمهایی که می گویند برای همه است چون مشخص است برای هیچ کس نیست اما این فیلم فیلم من است مطمئنم وودی در هنگام نوشتن فیلم نامه کلی لذت برده است. دو فیلم دیگری که دیده ام super 8 و crazy stupid and love بوده اند که انها هم فیلمهای خوبی بوده اند. املی را هنوز کامل ندیده ام باشد انشالله درفرصت بعدی

شم هم بروید فیلم را ببینید و در اخر یک دعایی به حال ما بکنید بلکه گره از مشکلات ما هم باز بشود

پ.ن ::انشالله کسی اینجا درد خماری سریال نگیرد. 7 فصل سریال دکتر هاوس را تمام کردیم الان داریم عین یک شهروند متمدن امریکایی هر هفته قسمت های جدید فصل 8 را  همزمان با پخشش در فاکس میبینیم..خب چرا این شخصیت واقعی نیست؟؟..نه اخه چرا؟؟/ بعد یه عمری ما از یکی خوشمون اومد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر کسی تو بچگی خودش و یا حتی تا به الان یکسری سرگرمی هایی داشته که مختص خودش بوده. خب بعضی تمبر جمع می کنند. بعضی دوست خیالی دارندبعضی ها دوست دارند با ابرها شکلهای خیالی بسازند بعضی هم...خب خلاصه اینکه به عدد ادمها راه هست برای دیوانگی. من هم که عاقل بودن  برایم یک جور فحش محسوب می شود هم سرگرمی مخصوص به خودم را داشتم و دارم. من همیشه خودم را وارد داستانها و فیلمها می کردم..نه اشتباه نکنید خودم را جای شخصیتها نمی گذاشتنم بلکه به عنوان یک شخصیت جدا گانه وارد داستانها میشدم و داستان را به میل خودم تغییر می دادم و یا با شخصیت ها دوست و یا دشمن میشدم. البته اعتراف می کنم علاقه بیشتری به ضد قهرمانهای دوست داشتنی داشتم.شما تصورش را بکنید مایکل کورلئونه دوست داشتنی را یا جوکر و یاهمین دمتر هاوس (نیمه قهرمان).هنوز که هنوز است برای من این کار یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. خب الان هم دارم سریال دکتر هاوس را میبینم و مشخصا خودم را داخل این سریال قرار دادم و کلی با شخصیت هاوس حال می کنم.

یک شخصیت داغان شده ولی با هوش که همه چیز را به شوخی می گیردو من این ادم را گذاشته ام جزو ایده ال هایم. از بس داغان شده دیگر هیچ چیزی را جدی نمیگیرد و سعی میکند حتی مسائل جدی بیمارانش را هم به شوخی بگیرد و  البته در عمل بهترینها را انتخاب میکند. به خاطر دردی که دارد معتاد به وایکودین است دور خود را حصار کشیده و سعی می کند با کسی رابطه عاطفی برقرار نکند.خواهی بخند خواهی برو سریال را در حد چند اپیزود دانلود کن و ببین من چی می گم...فکر میکنم اصولا من نسبت به پزشک جماعت  حساسیت دارم. الان هم دکستر رو میبینم و هم هاوس رو. ولی هاوس رو بیشتر دوست دارم در حالی که منطقا دکستر کیفیت ساخت بهتری داره و ریتینگ بالاتری رو هم از ان خودش کردهاحتمال قوی به خاطر خود هاوس است

این چند روزه مدام دارم فکر می کنم. این بهمن ماه  قراره امتحان ارشد بدم نمی دونم اصلا امتحان بدم یا نه. دوست دارم دوباره برم سراغ نوشتن ..یا اصلا برم دنبال کار..کلا یه چیزی هستم تو مایه های روح سرگردان. اینقد خوشم میاد از این ادمهایی که از بچگی براشون یه مسیری رو یکی میکشه اونها هم تا یه جایی میرن و بعد از اون خودشون تصمیم میگیرن قراره چی کاره بشن. من الان نه اخرت دارم و نه دنیا...به قول دوستم فعلا انگل جامعه ام

* First said: [#101]

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از تحقیق فراوان و طرح پرسش های گوناگون در سایت ((صورت کتاب)) و دوستان مجازیمان(اصولا در دنیای واقعی من کسی  اهل فیلم و سریال دیدن  به ان صورت نیست من واقعا از این بابت متاسفم) به این نتیجه رسیدیم که برویم و Grey's Anatomy و یا Fringe را ببینیم.

 بعد دیدیم راجع به bigbang theory هم زیاد گفته اند و ریتینگ خوبی هم در imdb  دارد(8.7 از 10).قبلا 2 قسمت از game of thron را هم دیده بودم.البته بگویم اقبال عمومی سریالها هم برایم مهم بود Game of Thrones فعلا  توانسته با ریتینگ 9.4 از 10 صدر نشین باشد و به نقل از یکی از دوستان شنیده ام اگر تا قسمت 3 را یک جوری از سر بگذرانید می توانید مطمئن باشید نمی توانید دست از سرش بردارید

رسما در نشان دادن خشونت و روابط کاملا بی پروا بود. دیدم نمی توانم ببینمش. تازه اگر روی کامپیوتر می ماند احتمالا برادر جان هم سری بهش میزد و ان وقت زمان خر اوردن و باقالی بار کردن من بود  به سریال weed s هم فکر کردم اما دیدم فکر نکنم داستانش برایم جذاب باشد. یک دو قسمتی هم از The Vampire Diaries دیدم . حالا نمی دانم از کدام گوری این ریتینگ 8 از 10 را اورده.گریز اناتومی و بیگ بنگ تئوری هم طرفداران خاص خود را دارد. ولی باور کنید برخی گزینه ها بود که که حتی در ذهنم تصورش را نمی کردم که بخواهم ان را ببینم و یا ابدا اسم انها را نشنیده بودم. اما انگار دنیای درونی من از علاقه من بیش از من خبر داشت و سریالهایم را سر راهم قرار داد

dexter تنها سریالی بود که فکر نمی کردم ان را بخواهم ببینم چون به نظرم خط داستانی ساده ای  اشت و اینکه من از این مدل فیلمهایی که در ان صحنه های تکه پاره کردن باشد مانند((اره))خوشم نمیاد. خب اشتباه می کردم. با تمام کردن فصل اول سریال باید بگویم خیلی خوب بود و به هیچ وجه ان طوری که فکر می کردم نبود. به نظرم باید لاگ لاین فیلم تغییر کند . در همه جا در خلاصه داستان نوشته اند که داستان در مورد فردی به نام دکستر مورگان است که افراد گناهکار را خودش به سزای اعمالشان می رساند. اما به نظرم این خط داستانی مناسب تر است: دکستر مورگان فردی منزوی است که با فراد معمولی فرق دارد. میل شدیدی به کشتن دارد و عاشق خون است او با کشتن افراد گناهکار خود را ا.ر.ض.ا می کند. و در کنار اینهاداستانهای بزرگتر هم هست که مبنای یک سیزن قرار میگیرد.سریال بعدی که از طریق وبلاگ حوا با ان اشنا شدم

dr house بود. فقط یک اپیزود از ان را دیدم و فعلا فقط تا 3 اپیزود را دانلود کردم. با همان یک اپیزود و شخصیت دکتری  که بیماران را دروغگو می پندارد و در کار خود حرفه ای و همچنین بد اخلاق است حال کردم و احتمالا باقی اش را هم دانلود کنم فقط مانده ام سیزن دوم را از کجا بیاورم..حالا شما هم این سریالها را اگر دیده اید و یا اگر سریال دیگری دیده اید بگویید شاید به جای سیزن دوم هاوس برویم ان را ببینیم

پ.ن= این چند وقت تهران نبودیم  و مشغول مسافرت..شما به بزرگواری خویش ببخشید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

ماه رمضان است و شب بیداری هایش. دیشب هم برای خالی نبودن عریضه فیلمی را که چند وقت پیش دختر خاله ام داده بود را دیدم.last night. چهار بازیگر فیلم مجموعی از بهترینها بودند.انها هیچ کدام سوپر استار نیستند اما مسلما از بهترینها هستند. کایرا نیتلی بازیگر نقش . Joanna  سم ورتینگتون بازیگر نقش Michael . ایو مندس بازیگر نقشLaura  و بازیگر فرانسوی کار Guillaume Canet در نقش alex.بازی های کایرا و سم را دوست داشتم مثل همیشه خوب بودند و صد البته بازیگر فرانسوی کار هم خیلی خوب بود. کارگردان فیلم Massy Tadjedin  کارگردانی  فیلم خوب ژاکت را هم در کارنامه خود دارد. یک اتفاق جالب این فیلم این بود که از اواسط فیلم به بعد من هی با خودم می گفتم خدایا این داستانش برایم اشناست. تاریخ ساخت فیلم 2010 بود.

.بعد از گذشتن مدتی از فیلم کاملا مطمئن شدم که ما یک فیلم ایرانی دقیقا با همین نوع روایت و داستان را ساخته ایم.فیلم انعکاس در سالهای قبل ساخته شده بود اما فقط کافی است یک بار فیلم اخرین شب و انعکاس را ببینید . حتی نوع روایتشان هم یکی است البته با این فرق که مسلما در نسخه هالیوودی فیلم داستان به دلیل وجود نداشتن سانسور بهتر روایت شده بود. یعنی نمردیم و دیدیم یک بار یک فیلم هالیوودی شبیه یک فیلم ایرانی بوده و نه بالعکس. فیلم دلچسبی بود. اما کل فیلم بود و ان سکانس اخرش. هیچ کدام اعتراف نکرد اما عطر و کفش کار خود را کردند.

من تا به حال حتی شبیه این نوع رابطه هایی که در فیلم نشان داده بود را هم از سر نگذرانده بودم اما به قوت کارگدانی قوی و بازی های خوبش شما کاملا می توانستید احساسات الکس را در فیلم درک کنید. یک جایی از فیلم اصلا من دلم به حال این بیچاره میسوخت. روابط به قدری طبیعی و ساده نشان داده شده بود که کاملا همذات پنداری می کردید.به لطف بازیگران قدرتمن کار و فضای ارام و بدون هیاهوی شب می توانستید تنها تمرکزتان را روی حرکات و نگاها و دیالوگها بگذارید ولی به نظرم بیشتر از دیالوگها این زبان بدن بازیگر ها بود که داستان را روایت می کرد

پ.ن: اینجانب فردا ساعت 1 ظهر پا بدین دنیای فانی گذاشتم..اخه چر؟..من الان

نمی تونم تولد بگیرم خب

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قرار بود در رابطه با دو فیلم limitless و unknown صحبت کنم. هر دو فیلم را چند هفته پیش دیدم اما فیلمهای نسبتا خوش ساختی هستند. البته به خاطر مدت زمانی که بین پست قبل و این پست افتاد چند فیلم جدید دیگر نیز دیدم که به نظرم بسیار جذابتر بودند اما خب  چون شاید همه انها را ندیده باشند قرار گذاشتم رسیدگی به انها را به هفته بعد موکول کنم

.

فیلم ناشناخته با بازی بازیگر توانای ایرلندی و مورد علاقه بنده یعنی لیام نیسون Liam Neeson است. من خودم با دیدن تصویر او بیشتر بازی اش در فیلم تیکن 96 ساعت در ذهنم نقش می بندد.فیلم دارای تم اکشن است با اشانتیون علاقه و دوست داشتن که فرمول چندان ناشناخته ای برای کسانی که فیلمهای هالیوودی را دیده اند نیست.باز هم قضیه فیلم بر سر عملیات تروریستی و نظیر ان است. کارگردان  فیلم سازنده فیلم های پرفروش و پر طرفداری است البته من هنوز نتوانستم زمینه کاری این اقا را بفهمم بگذارید نام فیلمها را برایتان بیان کنم خودتان قضاوت کنید. این اقای اسپانیایی الاصل کارگردان فیلمهای گل 2- خانه مومی - یتیم خانه - ناشناخته ..هستند و در ضمن ابتدای کارشان را هم با ساخت تیزر های تبلیغاتی شروع کرده بودند. من واقعا به ایشان تببریک می گویم. از کارگردان فیلم که بگذریم میرسیم به سخن خوش دوست  یعنی بازیگران . لیام نیسون  بازیگر 59 ساله فیلم اصالتا ایرلندی است و از سر شناسان هالیوود است. جوایز بسیاری را نصیب خود کرده و جالب است بدانید تا کنون بیش از چندین دفعه برای نقشهای مهم همچون شاه فیلیپ..جیمز باند..ون هلسینگ در فیلم دراکولا  و چند اپیزود در جنگ ستارگان انتخاب شده بود که هر یک بدلایلی کنسل شد

بازیگر بعدی که از نظر من یکی از زیباترین بازیگران زن حال حاضر است(این قضیه کاملا سلیقه ایست لطفا گیر ندهید) خانم دیانا کروگر Diane Kruger  هم, از پس نقش و لهجه خود به خوبی بر امده بود.بالرین سابق و بازیگر فعلی المانی تبار ما در فیلم تروی به خوبی درخشید  و بابازی در فیلم لعنتی های بی ابرو توانست بر وجهه کاری خود بیافزاید. به خاطر بازی در نقش فرانکی 3 هفته را در بیمارستان روانی زندگی کرد. او در ناشناخته نیز نقش نیمچه قهرمان فیلم را دارد.داستان فیلم بد نیست و البته به نظر من می توانست بهتر پرداخته شود ولی به طور کل بروید و خودتان ببینید بهتر است.

فیلم بعدی یعنی همان limitless یک فیلم کاملا تجاری و تخیلی بود که البته چون به ارزوی دیرینه من و خیلی از افراد شبیه من می پرداخت برایم دیدنی بود. یک عدد بردلی کوپر داشت که اتفاقا جزو لیست خوشتیپترین های هالیوود هم هست که البته به نظر من کاملا اشتباه شده  و بنده تنها بازی که از ایشان سراغ دارم بازی در سری فیلمهای خماری 1 و 2 هست.یک عدد رابرت دنیرو که من رسما نمی فهمم چرا قبول کرده در چنین فیلمی بازی کند  یعنی به طور کامل در می یابید که رسما از سر فیلم زیاد است ولی خب همین تعداد محدود سکانسهای خود را هم به نحوی عالی ایفا کرده مخصوصا سکانس اخر حضور خود را در فیلم.

یک خانم با کمالات دیگری را هم ما در این فیلم دیدیم که عمرا به پای خانم دیانا نمی رسند اما خب به چشم خواهری بسیار با وجنات هستند خانم Abbie Cornish.بازی ایشان در این فیلم فکر می کنم جزو بازی های خوبش به حساب بیاید چون تا اینجای کار حرفه ای ایشان به جز یک بازی با هیث لجر و بازی در یک فیلم که بر اساس یک داستان انگلیسی بنا شده سابقه درخشان دیگری ندارد

کارگردان فیلم Neil Burger  است که limitless هم بعد از فیلم the luky one کار بعدی او محسوب می شود و از کارنامه او می توان به فیلم The Illusionist اشاره کرد که من خودم خیلی دوستش داشتم , و به نظرم تا اینجای کار بهترین کار سابقه کار او محسوب می شود. برای هفته بعد علی الحساب فیلم X-Men: First Class را داشته باشید تا بعد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

در این چند وقت بعد از امتحان به خودم قول داده بودم عین بچه ادم بنشینم و چند فیلمی که در گوشه درایو های کامپیوتر و لپ تاپ جا خوش کرده اند را ببینم. هنوز امتحانات تمام نشده اما فرجه طولانی مدتی بین دو امتحانم پیش امده. فیلمهایی که دیدم همه شان نه صرفا بر اساس سلیقه من بود و نه بر اساس انتخابم پس تلاش می کنم به انهایی بپردازم که حداقل بهشان کمی علاقه مند شدم.

یک انیمیشن فوق العاده شاد به نام  ریو که پر از رنگ و شادی بود و یک درام و رمانس غم انگیز که مطمئنا ان را دوباره نخواهم دید.به علاوه 2 فیلم تجاری دیگر که باشد برای دفعه بعد


انیمیشن ریو یکی از انیمیشن های خوبی بود که در این چند وقت دیده بودم. کارگردان کار یعنی جناب carlos saldanha کارگردان  و دستیار کارگردان سری انیمیشن دوست داشتنی عصر یخبندان است.البته مطمئنا ان نوع ایده پردازی  بدیع را نمی توانید در این انیمیشن پیدا کنید اما اطمینان داشته باشید چیزی برای زادگاهش کم نگذاشته. کارلوس خود متولد شهر ریو برزیل است و همین باعث شده داستانی که از کارناوال و خونگرمی مردم ریو می گوید به دل بنشیندو کاملا باور پذیر باشد.

استفاده کارلوس از رنگها در جای خود و موسیقی فوق العاده john powell  توانسته حال و هوای کارناوالهای ریو و مردم برزیل را واقعا به شما بنمایاند. ..در این انیمیشن شاهد خوانندگی انا هاتاوای هم هستیم. در موقع دیدم فیلم هیچ حدسی در مورد صدا پیشگان نداشتم اما بعدا وقتی لیست را دیدم کلی غافلگیر شدم. پسر بچه مو قرمز فیس بوک (Eisenberg) صدا پیشگی شخصیت ((بلو ))را داشت که البته بیشتر که فکر می کنم میبینم حماقت ذاتی که در این نوع صدا وجود دارد به سادگی و بی ریایی شخصیت بلو می خورد. انا هاتاوای نیز صدا پیشگی شخصیت جوئل را داشت و  به نظرم انا جان بهتر بود به جای تست بازیگری تست خوانندگی میداد که مطمئنان موفق تر میشد( با این بشر زیاد حال نمی کنم دیگه گیر ندهید


موسیقی این انیمیشن همان طور که گفتم متعلق به جناب پاول می باشد. موسیقی انیمیشنهای شرک و پای شاد هم از جمله کار های ایشان است. در ضمن در کارنامه خود ساخت موسیقی فیلمهایی همچون اقا و خانم اسمیت و اولتیماتوم بورن هم دیده می شود که نشان از توانایی ایشان در به وجد اوردن مخاطب به وسیله نت های خود دارد. خب داستان را احتمالا میدانید اما خلاصه اش راجع به پرنده ای به نام بلو است که از زادگاهش دزدیده میشود و توانایی پرواز هم ندارد و حال بعد از چند سال به زادگاهش برگشت داده میشود تا جفت گیری کند...طنز سر خود


فیلم دوم ( never let me go) که گفتم عمرا دوباره ان را ببینم اثری قوی از یک گارگردان با پتانسیل بالا است جناب مارک رومانک که می توان گفت قوی ترین اثر او در کارنامه اش همین فیلم است .دیگر اثار او بیشتر معطوف به تلویزیون و ویدئو های مستند بوده است. این کار اقتباسی از رمانی با همین نام بوده که توسط اقای کازوئو ایشیگورا نوشته شده.   یکی از تلخ ترین فیلمهایی بود که دیدم.داستان به خودی خود تلخ است.نور  و هوای افتابی به ندرت در تصویر دیده می شود. هوای انگلستان به خودی خود مه الود و کم نور است حالا فکر کنید از همین میزان نور هم کمترین استفاده را کرده باشند. لباسها اغلب رنگهایی مرده دارند. از سر و صدا و شلوغی خبری نیست.به ندرت می توانید در صورت بازیگران نقش لبخند را بیابید. بازی خوب انها ان قدر قضیه را باور پذیر کرده بود که تا مدتها بعد از اینکه صورت کایرا نایتلی را جایی می دیدم احساس می کردم چقدر رنگ پریده و مریض است و حتی زیبایی خاصی هم ندارد. داستان در بریتانیا روایت می شود در یک نوانخانه بسیار بزرگ که دیسیپلین خاص خود را دارد. و زندگی کودکان ان تا اواسط جوانی بیشتر پیش نمی رود به جز کایرا نایتلی بازیگر جوان دیگری که بازی فوق العاده ای از خود نشان داد خانم کری مولیگان است که کارنامه نسبتا درخشانی دارد و در فیلم غرور و تعصب هم همبازی نایتلی بوده  از کار های دیگر او هم می توان به تحصیلکرده اشاره کرد و همین طور فیلم پول هرگز یکجا نمی خوابد. به نظرم اگر کمی شانس با او یار بود می توانست بسییار موفق تر از نایتلی در هالیوود باشد.(چهره زیباتری هم دارد)


دلیل اینکه احتمالا دوباره این فیلم را نخواهم دید اینست که فیلم را وقتی میبینید احتمالا با خودتان فکر می کنید واقعا چیز خاصی ندارد و فقط یک داستان عاشقی و یا یک درام تلخ است. خب من هم همین فکر را می کردم اما گاهی اوقات فیلمها اثرشان در چند روز بعد بهتر نمایان می شود. درست مانند این فیلم.تا مدتها صحنه های فیلم از جلوی چشمانم رژه می رفت. صحنه پایانی فیلم تنها جایی بود که می شد نور خورشید را به وضوح دید ولی خب این نور نوری نبود که در کل فیلم انتظارش را داشتم.به نظرم با همه توصیفات واقعا ارزش یک بار دیدن را دارد و به عنوان توصیه برای اخر هفته ان را بپذیرید.....

فیلمهای هفته بعد unknown- limitless     

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قبل نوشت= می خواستم عذر تقصیر گویم جهت تاخیراز دست دادن 2 دندان عقل و دوباره دیروز هم دیدن همین مصیبت فقط با این تفاوت که این دفعه این واقعه دلخراش برای سمت راست صورت رخ داده..باور بفرمایید غم کمی نیست.

یک داستان مشترک وجود دارد بین تمامی ادمهایی که در این دنیا به ادبیات و سینما عشق  می ورزند و یا حتی دیوانه وار به ان می پردازند مانند تارانتینو که می گویند یک فیلم باز حرفه ای بوده و فیلمی نبوده که او ندیده باشد و جالب تر انکه تمام اطلاعات فیلمهایی که دیده بود را هم کسب کرده بود یا افرادی که به کرم کتاب معروفند یعنی هر چه جلوی دستشان باشد می خوانندشده حتی نوشت های روی جعبه دستمال کاغذی. داستان مشترک اینها از 2 جزئ تشکیل شده

1- نمی توانند خیلی از داستانها را در زندگی خود تجربه کنند برای همین به مدد جادوی داستان می خواهند ان را در ذهن خود تجربه کنند

2- داستانی را در زندگی خود داشته اند و می خواهند لن را دوباره ببینند

هر دوی این انسانها یعنی چه کسانی که می خواهند یک داستان دوباره برایشان اتفاق بیفتد و چه کسانی که در رویای اتفاق افتادن یک داستان هستند از نظر من در وجهی بیمار تلقی می شوند از جمله خودم .حالا چه شد این به ذهنم رسید. راستش در این چند وقت ان چنان فیلم ندیدم و یاکتابی نخواندم ..تازه یک سری کتاب از نمایشگاه خریدم و با کتابهای قبلی و فیلمهای قبلی که جمع شود می شود جمعا حدود 2-3 هفته..یعنی من باید عملا 2 الی 3 هفته وقت صرف کارهای فرهنگی عقب افتاده ام بکنم..حالا می رسیم به قسمت ان داستان مشترک

دیوید هم می خواست ان حس مشترک را لمس کند با مونیکا..حس بودن در بدن یک پسر واقعی اما نداشتن روح چیزی بود که دیوید را مجاب می کرد او یک پینوکیو بیشتر نیست یک پینوکیو که تنها با تبدیل شدن به یک پسر واقعی می توانددل مونیکا را به دست بیاورد. بچه که بودم نمی دانستم چرا این قدر عاشق این فیلم هستم..فیلمی با بازیگر هایی ان ها و حواشی انها را نمیشناختم ولی به شدت ان ها را باور می کردم. مدتی از دیدن فیلم گذشت و این فیلم شد جزو نوستالژی های من. حالا می فهمم که قضیه همذات پنداری برای من هم در این فیلم صدق می کرد یعنی  همان شماره 1 که نوشتم... دیوید نادر را نمیشناخت مریضی پسر واقعی اش را درک نمی کرد. نمی فهمید که مونیکا نمی تواند همان حسابی را که روی پسر واقعیش باز ککرده برای او هم باز کند .. دیوید نمی همید . متوجه نمی شد که مونیکا با غم تطابق دادن پسرش با موجودی که از میلیونها الیاف بافته شده و ماشین ساخته شده دارد خودش را سازگار می کند و به قهقهه دیوید سر میز شام شاد می شود و با به خطر افتادن خطر نابودی اش ناراحت ..حتی زمانی که او را در جنگل با تدی رها می کند او را دوست می دارد

..

همذات پنداری من با دیوید همچنان ادامه دارد. با ((هوش مصنوعی)).ترس این که مادر زمان را بفهمد و اوضاع اکنون را  ..ترس من هم هست ولی در قبال تمام این جریانات من تنها تقاضای محبت داشتم مانند دیوید..البته اعتراف می کنم هیچ وقت نمی توانم خودم را جای رباتی چون دیوید بگذارم رباتی پاک با قلبی ماشینی

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

شروع از اول هر چیزی برام سخته برای همین از وسط هاش می نویسم...اصلا بی خیال امروز حالم خوب است نمی خواهم حالم را خراب کنم. راجب ماجرای پردردسر اینترنتمان می نویسم

ایرانسل از اوایل اسفند اگهی داده بود که مودم رایگان وایمکس را به همراه تخفیف ویژه برای طرح نوروزی اش اماده ارائه دارد. بعد از 2 روز کلنجار رفتن با سایت زیبایشان و فرستادن مقادیری درود و سلام بر خاندان ایرانسل بالاخره ثبت نام را انجام دادم و قپس از واریز مبلغی در حدود 86 تومن قرار بر این شد که اوایل عید مودم را تحویل بگیریم. نزدیک اوایل عید یعنی 12 فروردیم مودم را برای ما اوردند. بماند که به ما گفتند بعد از نصب وایمکس برای شما اس ام اسی می اید مبنی بر اینکه یک مقدار مبلغی را باید بریزید وگرنه سرویستان وصل نمی شود.مرد جوانی بعد از یکی دو تماس به منظور پیدا کردن ادرس به خانه مان امد و مودم را وصل نمود. در موقع وصل کردن هیچ مشکلی نبود و مودم روشن شد و ما ماندیم منتظر اس ام اس فعالسازی که وقتی امد شیرجه بزنیم طرف مودم. اما کاز ان جایی که خداوند کلا با مسئله دارد تا اس ام اس امد رفتیم که مودم را روشن کنیم اما دریغ از یک چراغ روشن..اداپتور اصلا گرم نمی شد . فهمیدیم مودم خراب شده و یا حداقل اینکه مشکل برق رسانی دارد. این که می گویم کاره خداست و خداا کلا با من مساله دارد سر همین است که از موقعی که ان اقا رفت  مودم حتی میلیمتری از جایش تکان ندادیم اصلا لمسش هم نکردیم حالا برای دفعه دوم که بخواهد روشن شود برای مه ناز و عشوه می اید. تو این هاگیر واگیر اس ام اس هم امد که باید 11 تومن دیگر پول بریزید تا ما حسابتان را فعال کنیم. ددی دیگه حسابی عصبانی شده بود زنگ زدیم پشتیبانی گفتیم اخه چه مسخره بازی ایه . 86 تومن دادیم حالا شما میگین تا 11 تومن دیگه رو هم ندین راه نمی اندازیم. داد و هوار پشت گوشی بیچاره که ککه شما اول بیا مودم خرابت رو درست کن بعد 11 تومن طلب کن. وصل کرد به مدیر پشتیبانی . ددی گفت اقا شما بیا دم خونه من بهت 12 تومن اصلا میدم. یارو هم کفری شد گفت اصلا پول نمی خوایم ددی هم کم نیوورد گفت تو اصلا نمی تونی پول نگیری. بالاخره قرار شد ظرف 72 ساعت اینده مودم را تعویض نمایند.

قبل از خرید من حسابی راجب سیستم وایمکس ایرانسل تحقیق کرده بودم. ناراضی زیاد داشت اما خب قیمتش نسبت به بقیه جاها کمتر بود( به استثنای مبین نت- چون منطقه ما رو پوشش نمی داد نتونستیم بگیریم) و دیدم نسبت به سالهای قبل رشد فرکانسی خوبی داشته.به هر حال هنوز تو ایران وایمکس یه مقوله جدید به حساب میاد یادمه برای ای دی اس ال هم همین بساط بود بعدش درست شد و الان خیلی ها از ای دی اس ال استفاده می کنند. مطمئنم برای وایمکس هم همینطور میشه


همه چیز را موجز نوشتم و الا توضیح قضیه بسیار بیشتر بود.در عید یک فیلم هندی به اسم ((من خان هستم)) را دیدم. باور کنید عمرا ایران بتواند تا 10 سال اینده هم چنین فیلمی بسازد. بعد از مدتها یک فیلم هندی دیده بودم. یک فیلم خوب

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱/۱۳ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 اهنگ ادله را گوش می کنم همان set fire را می گویم.ریتمش تند است اما به ریتم مغزم می خورد بعدش احتمالا اهنگ امی است(This Is The Life ) باز هم با ریتم تند اما هم نوسان با مغزم. اسپرسو و کیک پنیرم را خوردم هر کاری کردم تا پایان تایپ این متن کش بیاید نشد.

بعضی چیزها را باید بگذاری در ذهنت رسوب کنند. مانند لواشک که باید بگذاری روی زبانت تا کم کم مزه ترشش تو را سر حال بیاورد . یا شکلاتی که کم کمک مزه اش می کنی و یا شعری و یا ترانه ای که دفعه اول از ان چیزی نمی فهمی  دفعه بعدش کمی علاقه مند میشوی و در دفعه های بعد می توانی اکسیری را که میان رگهایت جریان دارد بفهمی. برای من خیلی هز فیلمهای دهه 70 سینما این گونه اند و یا اهنگهای ان دوره..چه سری دارند را نمی دانم ولی نمونه بارزش را اگر مسخره ام نکنید می توانم اهنگ پرواز و علامت سوال شادمهر بگویم و یا من و گنجشکهای خونه گوگوش و کویرش. در ان دهه من زیاد فیلم و اهنگ خارجی نمیدیدم و گوش نمی کردم برای همین نوستالژی هایم از ان دوران بیشتر ایرانی اند.

توی سینما اواسط فیلم به ساعتم نگاه کردم به نظرم خیلی گذشته بود اما تنها حدود سی و خورده ای از فیلم گذشته بود ریتمش به نظرم کند بود .فیلم برداریش را دوست داشتم .خیلی.شبیه کلاژ بود.مزیت دیگرش این بود که خودت باید قطعاتش را کنار هم می چیدی تا بفهمی قضیه از چه قرار است کاری که توکلی در اخر برایت انجام میداد( با فرض این که تمام حوادث واقعی اند) .بیشترین چیزی که من را درگیر کرد 2 تکه بودن فیلم بود. نمی دانم کسی در سالن به این نکته دقت کرد یا نه تقریبا ما نیمه اول فیلم را بیشتر از نگاه دیگران( تمام شخصیت ها به جز امین) میبینیم و می شنویم . نیکه دوم فیلم ما صدای سوت کذایی را می شنویم و تنهایی امیر را حس می کنیم. می فهمیم  و یا حداقل درک می کنیم چرا 1 هفته خودش را حبس کرده. دیگر قصه ما ادم خوبه و بده نداره.

تصور کنید یکی از تابلوهای نقاشی یک نقاش با تجربه را تکه تکه کرده اند. اول اعصابت را میریزد به هم. نمی دانی شکل اصلی چیست. بعد که حوصله ات از پیدا کردن تصویر اصلی سر رفت شروع می کنی به برداشتن تکه های نقاشی و دقیق می شوی به رنگ بندی هر قطعه و طرز حرکت قلمو و هر چیز دیگری.تکه تکه شدن تابلو به تو این فرصت را می دهد که دقیق شوی روی همه چیز

حالا در تصاویر فیلم به جای داستان اصلی و یا بهتر بگویم خط سیر اصلی داستان دیالوگهاست که در خاطرت می ماند. حرکات چشم.اعصاب خوردی امیر در مواجه با استاد در خانه اش  و بازی  فوق العاده اش. خبر باروری رویا و تقابلش با عقیم شدگی ذهن خودش.سکوت امیر و نگاه خیره اش( به نظرم زیادی از این صحنه استفاده کرده بود) در ذهن می مانند.  پرسه در مه مطمئنا فیلمی است که دوست دارم یک بار دیگر ببینمش بدون اینکه وسط فیلم به ساعتم نگاه کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

در ابتدا خرسندی خود را از دو مقوله ابراز میدارم١- بارش برف به طور کاملا غافلگیرانه

٢- اکران فیلم جدایی نادر از سیمین در  عید

بعضی چیزها تکرارشان باعث عادت نمی شوند یعنی عادت که نمی کنی هیچ بلکه حالت تهوع هم می گیری. مثال بارز و عینی ان همین کلیشه های سینما و تلویزیون . فکر کنم از حالت تهوع هم چیزی ان طرف تر رفته. مردم سر شده اند دیگر. پدر من گاهی د راین سریالها به قسمت های کلیشه اش که میرسد ( حتی اگر فیلم یا سریال تراژیک باشد)می زند زیر خنده..ببینید تو را به خدا عکس العمل مردم به کجا ها رسیده..یه چند تا نمونه می اورم دور هم شاد شویم.

1- طرف موقع کابوس دیدن عین ادمها سرزبون دار شروع میکنه به صحبت انگار نه انگار خوابه

2- باز هم کابوس..بازیگر مورد نظر حتما بعد از دیدن یک عدد کابوس باید به طور 90 درجه روی تخت نشسته و میزان 1 لیتر عرق روی صورتش باشد

3-خان یا اقایی دارد نماز صبح می خواند پنجره هم باز است یک باد ملایمی هم باید بوزد و اگر نه معنویت زیر سوال می رود

4- پسر بده قصه به موهایش ژل زده

5- دختر بده قصه شال قرمز دارد( یعنی من که لباس شب قرمز دارم چی هستم؟)

6- خوانواده های مذهبی تو خونه لباس خواب تنشونه

7- پیرزن ها مذهبی توی خونه چادر بستند دور کمرشان

8- طرف رو از اتاق عمل اوردن بیرون از ارایش شب عروسی چیزی کم نداره فقط رژش کم رنگه

9-نفر اول می پرسه : خوبی؟ نفر دوم با تمام عضلات صورتش شک و دودلی و ناراحتی را نشان می دهد بعد می گوید اره..اره..خوبم.نفر اول هم باور می کند

10-ادم خوبه قصه حتما رفته جبهه

11-شام موقعی پولداری است که نوشابه زرد سر سفره باشد

12- اولی میگه اخه..دومی: دیگه اخه نداره

13- دیالوگ ماندگار سینمای ایران: دیگه خسته شده ام..بریدم

14- مامان بابا کجاست؟...عزیزم پدرت رفته پیش خدا

15- الناز شاکر دوست

16- جواد رضویان. احمد پور مخبر. شفیعی جم

17- نفر اول نفر دوم را صدا می کند طرف بر می گردد می گوید چی شده..چیزی می خواستی؟..نفر اول می گوید.نه..هیچی

18-مرده ها تو خواب با لباس سفید ظاهر میشن

19- تو خونه های قدیمی همیشه شبها مهتابیه

20- در تعقیب و گریزها زنه با سرعت 1 متر در ساعت میدود ولی مرده با سرعت 4 برابر بهش نمیرسد

٢١- نفر اول: چرا این قدر رنگ و روت پریده. دوربین فرد مقابل را نشان می دهد..از من رنگ و رخش پر رنگ تر است

٢٢-پسره نگاه می کنه به دختره بعد سرشو می گیره پایین بعد انگار دوزاریش می افته که عاشق شده عین وزغ شروع می کنه به زل زدن به دختره..اطرافیان هم در این جور مواقع چیزی نمی فهمند

٢٣- سریال ستایش- صحنه های شروع سریال...پسره با ستایش ٢٠٠ کلمه دیالوگ چشم تو چشم برقرار می کنه...اواسط سریال پسره می گه: نه ازم نپرسین رنگ چشماش چه رنگیه چون نمی دونم

٢۴-دختر ها با روسری میروند پارتی

٢۵- هر موقع یکی با کامپیوتر کار دارد  صفحه دسکتاپ را نشان می دهند در حالی که بازیگر دارد ٢٠ انگشتی رویش تایپ می کند

کلیشه ها زیادند..شاید دوباره بیایم بقیه اش را بنویسم

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

گاهی  من مازوخیسمم می زنه بالا..البته به نظرم همه یه هم چین حسی رو دارن ( یا حداقل دوست دارم این جوری فکر کنم) ودیشب هم از همین حال و هواها داشتم. با اینکه میدیدم حال و هوای پاچه گرفتن و افسردگی حاد دارم اما باز هم اصرار داشتم که  goodbye my lover را گوش کنم..امروز نشسته ام  rabbit hole را نگاه می کنم.کتابها را تلنبار کرده ام یک گوشه کتاب زبانم ان گوشه به من دهن کجی می کند. با این حال باز هم رفته ام فیلم خریده ام( town ,you will meet dark tall stranger).می دانم ادمش نیستم که بروم و فیلمها ندیده ام را ببینم یا اینکه کتابهایم را بخوانم و یا اینکه یه دستی به سر و وضع خانه بکشم اما باز هم از جلوی کتاب فروشی که رد شده ام گرفته ام 11000 تومان پول بی زبان را هل داده ام طرف کارت خوان فروشگاه کتاب بهمن. خب اخه چرا؟ من که انها رو هم 1 سال طولش می دم تا بخونمشون..چرا من وقتی تصمیم به انجام کاری را دارم  و به طور کاملا اتفاقی دارم برای انجام دادنش میمیرم  تا شروع به انجام دادنش می کنم انگار نمی خواهم انگار دلم می خواهد یک گوشه بشینم و زل بزنم به دیوار..باور کن دست خودم نیست. کار را ول می کنم.. مثلا فکرش را بکنبد من یک جورایی می میرم برای نوشتن. اصلا نمی دانم این ادمهایی که نه وبلاگ دارند و نه دفتر خاطرات چه جوری زندگی می کنند . حالا خودتان شاهد هستید که من چند وقت به چند وقت اپ می کنم.تقریبا از دوره دبیرستان تا به حال دیگر داستان ننوشته ام. این یعنی همان پارادوکسی که ابن روزها من را دارد به مرز خودکشی می رساند

جشنواره نوشت= امروز گزارش یک جشن را دیدم. فردا هم فیلم جرم است و البته در گروه سینمای ایران 2 که سانس بعد از ما هستند فیلم جدایی نادر از سیمین.در راه سینما با خودم می گفتم احتمالا برای فیلم حاتمی کیا تعداد زیادی می ایند اما فکر نکنم ان چنان باشند. با رفتن به سینما نظرم کاملا عوض شد. کل راهرو را به حالت لابیرنت مردم ایستاده بودند به طوری که سینما مجبور شد یک سری صندلی اضافه در کناره های ردیف ها بگذذارد و در نهایت عده ای راضی شدند روی زمین بشینند.با خودم گفتم یعنی فردا من از ساعت چند باید توی صف بایستم برای فرهادی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

خب فردا اولین روز شروع جشنواره است جشنواره ای نسبتا جنجالی ,پرفیلم و متفاوت. در حالی که من هنوز نمی دانم کدام فیلمها در فیلد سینمای ایران 2 قرار دارند  موضوع جالبتر حضور 33 فیلم در این بخش است یعنی بالای 11 فیلم برای هر کدام از بخشهای سینمای ایران 1 و 2 واین در حالی است که مدت جشنواره تنها 11 روز است مگر اینکه با یک بلیط بتوان 2 فیلم را دید. خب فیلمهای مورد علاقه من برای دیدن کم نیستند اما قبول کنید ادمیزاد نمی تواند 11 روز پشت سر هم برود هی فیلم ببیند بحث 11 روز به کنار مهم تر از ان اینست که مسلما تمام لیست فیلمهای مورد علاقه من مطمئنا در فیلد سینمای ایران 2 نیستند و به طور حتم روزهایی از هفته است که من نمی توانم به سینما رفتن برسم نمونه اش دوشنبه است که هم  انتخاب واحد دارم و هم کلاس..مانده ام با 2 عدد بلیط چه کنم؟..منتظرم فردا برسد و ببینم ایا خود سینما بلیطم را می خرد یا نه!!

جای تاسف است که فیلم رسول صدر عاملی در این جشنواره نیست گزارشش را در 40چراغ خوانده بودم و دوست داشتم فیلم را ببینم.از جمله کارهای مورد علاقه من فیلم حامد کلاهداری است به نام پایان نامه که گفته می شود حال و هوای داستان ندا اقا سلطان را دارد. فیلم دیگرفیلم گزارش یک جشن است به کارگردانی حاتمی کیا است. مسلما کی از بهترین انتخابهایم فیلم  جدایی نادر از سیمین است. فیلم درباره الی به نظرم واقعا داستان گویی خوبی داشت و ایینه ای بود روبه روی ما جامعه بی انصاف.

سعادت اباد ,خیابانها ارام,سوتسوت,اسب حیوان نجیبی است (عبدالرضا کاهانی(, البته بر خلاف تمام فیلمها داوود نژاد که رسما تحملشان می کردم ا فیلم اخرش به نظر  قشنگ می اید یا لا اقل راجبش این را می گویند , مرهم(علیرضا داودنژاد).اینجا بدون من و برف روی شیروانی داغ.

پ.ن= تا به حال از دیدن ٢ فیلم سعدت اباد و ١٣۵٩ راضی بوده ام..گرچه سعادت اباد بیشتر به دلم نشست. برف روی شیروانی دغ اصلا تو گروه سینمای پردیس زندگی نیست ..این هم از مزایای ٣٣ فیلمه شدن جشنواره است دیگر

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از حدود 3 هفته فیلم ندیدن تماشای یک انیمیشن زیبا انتخاب مناسبی به عنوان پیش غذای من محسوب می شد. همان طور که در دیگر سایتها و مجلات قبلا راجبش  خوانده بودم داستان بکری داشت. (( how to train your dragon)) انیمیشنی پرفروش با درجه 8 از 10 توانسته بود قاپ خیلی از سینما رو ها را در 2010 برباید. داستان  در یک روستای سردسیر روایت می شود که تمام انها وایکینگ هستند و افتخارشان و شغلشان شکار و یا نبرد با اژدها است. در این میان پسر رئیس قبیله که همه او را بی دست و پا می خوانند به طور اتفاقی  پی به نکاتی در مورد دراگونها برده و این شروع وقایع و داستانهای جدیدی در دهکده و زندگی این پسر است.

خود پسر اسم و شخصیت جالبی داشت(hiccup) به معنای سکسکه نام این پسر بود و جثه اش نیز بر خلاف پدر ش کاملا نحیف و لاغر بود. در مورد داستان اسباب بازی ها می گفتند توانسته اشک مردم را دربیاورد( در صحنه ای که دارند اسباب بازی ها را داخل کوره می اندازند و انها دست همدیگر را گرفته و منتظر مرگند)اول به نظرم کاملا مزخرف و خنده دار رسید. با خودم می گفتم مگر این مردم نمی دانستند که بالاخره انها نجات پیدا می کنند پس دیگر اشک ریختنشان چه بوده. اما دیشب به کرات بغض گلوی من را گرفت. نه این که انیمیشن درامی باشد. نه. بلکه ان قدر غرق در داستان شده بودم که یادم رفته بود قضیه داستان است و قرار است همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. واقعا می توانستم گاها با ((هیک اپ )) همذات پنداری کنم.گاهی در دلم حسرت دوستی و رفاقت داخل قصه را خوردم.

همین رفاقت داخل داستان بغض را در گلویم به وجود اورد و الا داستان اصلا درام و غم انگیز نبود.به نتیجه تازه ای در مورد فیلم دیدن رسیدم. این که فیلم دیدن و به خصوص تماشای انیمیشن می تواند نقاط پنهانی از شخصیتتان را پیش چشمتان بیاورد.تا حالا چند دفعه شده که با دیدن یک فیلم تا اخر روز شاد و یا دمق بوده اید. تا حالا چند دفعه شده که با دیدن یک سکانس عاشقش شده اید و دستتان را مدام روی دکمه backward فشردید تا چند دفعه دیگر ان صحنه را برای شما تکرار کند.خودمانیش این می شود که روحتان را قلقلک می دهد.فرقی نمی کند ان صحنه کمدی باشد یا رمانس و یا تراژیک.کاملا در برخورد با این جور اپیزود ها اچمز می شوید.با دقت بیشتری به این صحنه ها نگاه کنید و بعد از فهمیدن علت تاثیر گذاریش شما احتیاجی به پرداخت ویزیت به روانشناس ندارید

اگر دوست داشتید من را در اینجا در ٣ کلمه توصیف کنید

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

این روزها به شدت درگیرم.اولین امتحانم افتاده یک روز قبل از امتحان درس تخصصی ام . برای ارشد به هیچ وجه نخوانده ام..یکی از جزوه هایم ناقص است و هنوز کپی نکرده ام..کلی فیلم ندیده روی میزم و کامپیوترم تلنبار شده. امروز هم باید بروم سیم کارتم را بسوزانم قبلش هم باید کار در خانه این درس 1 زبان را بحلم....خداوندگارا help me

حالا تمام این خرده کارها را جمع کنید با این نکته که من در امر برنامه ریزی کاملا بیل میرم هستم..در این هفته که گذشت نه ,در هفته پیشش بالا خره توانستم 1 عدد انیمیشن و 1 عدد فیلم ببینم..انیمیشنی به نام despicable me که در پستهای قبل نامش را گفته بودم.خب واقعا قشنگ بود. امیررضا که ریسه رفته بود( البته او کلا ادم خوشحالی است) ولی از حق نگذریم یه تنه و گردن از انیمیشن  up بالا تر بود ( از up  به هیچ وجه خوشم نیامد) دختر کوچولوی داخل داستان(Agnes) شباهت زیادی به دختر کوچولوی کمپانی هیولا ها دارد.البته ریزه کاری هایی که در کمپانی هیولا ها وجود داشت به هیچ وجه قابل قیاس با    despicable me   نیست تنها از لحاظ شخصیت و جایگاهش می گویم. خلاصه داستان: گرو ادمی با هوش و تبهکار است. او برای اجرای یکی از نقشه هایش از 3 دختر را از یتیم خانه به فرزند خواندگی قبول می کند و از انها برای اجرای نقشه اش استفاده می کند اما در راستای اجرای نقشه و انجام عملیات تحت تاثیر این 3 دختر بچه قرار می گیرد

فیلم دوم everybody is fine  یک فیلم کاملا خانوادگی است.چقدر دوست داشتم ما هم در فیلمهای در حال اکرانمان جایگاهی برای این جور فیلم ها داشتیم فیلمهایی خالی از 2 دختر و پسر عاشق..فارغ از کافی شاپ و فارغ از یک ماجرای عشقی مزخرف. داستان به شدت ساده ولی دلنشین است.مثل اینکه فیلم جدیدا به فارسی هم دوبله شده..تعریف خاصی از فیلم نمی کنم چون واقعا فیلم شاهکاری نبود اما در همان حد فیلم نامه ساده اش , خوب ساخته شده بود و برای گذران 2 ساعته اخر شب کاملا مناسب بود. داستان راجب پدر یاست که می خواهد به بچه هایش سر بزند ..( هر جوری بخواهم توضیح بدهم داستان لو می رود)

احتمالا فیلم بعدیم black swan باشد..رتبه 8.7 از 10 امتیاز نسبتا وسوسه کننده ای برای جذب تماشاگر است.رتبه ای که سایت imdb به این فیلم داده

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۸ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

چه قدر دوست داشتم حافظه ام مثل ساعت کار می کرد مانند افراد نابغه.خب ادم خیلی چیز ها دلش می خواهد.برای مثال من همیشه ارزوی داشتم ساعت برنارد را داشتم.واقعا چیز محشری است.یا ارزوی یک خانه مستقل (یکی از دلایل ضعف شخصیتم نداشتن سیاست است ..حالا بهتان می گویم ربطش به خانه مستقل چیست) .فکر کنید برای  1 روز کامل شهر در اختیار شما باشد.فقط کافی است دکمه ساعت را فشار دهید.همه چیز می استد حتی دود و دم خیابانها.برای خودتان راحت وسط خیابان جولان می دهید . یا حتی فرصت این را دارید که تمام فراموشی هایتان را به خاطر بیاورید.حداقل به اندازه  چندین رمان در ذهنم قصه بافتهام و موضوع برای نوشتم پیدا کرده ام اما هیچ کدام را نتوانستم بنویسم چون تا وقتی که قلم و کاغذ گیر بیاورم و یا از خواب بلند شوم تمام انها از ذهنم رخت بسته بودند.نمی دانید چقدر حرص خوردن دارد این حالت.یا اینکه سر جلسه  انتحان یک دفعه به سوالی بر می خورید که اگر در خواب هم ازتان ان را می پرسیدند ان را حفظ بودید اما دقیقا در ان لحظه هیچ نظری راجبش ندارید اما رویتان هم نمی شود به استاد همین را بگویید بنا بر این برگه را با خزعبلات پر می کنید....حالا  فکر کنید اگر ساعت برنارد را داشتید می توانستید یک تک پا بروید سر میز شاگرد اول کلاس و با نگاهی کاملا گذرا به برگه اش جواب ان سوال را به خاطر بیاورید...

2- فیلم  iron man 2 را این هفته دیدم.اگر دنبال یکی دو ساعت وقت گذرانی  ان هم از نوع فرهنگی اش هستید انتخاب خوبی است والا چیزی بیش از یک داستان تقریبا تین ایجری  انتظار شما را نمی کشد.اما اگر می خواهید حداقل پیش خودتان و خدای خودتان شرمنده نشوید بابت این 2 ساعت پیشنهادم فیلم the boys are back  است.داستان اصلا پیچیده نیست.انجلینا جولی هم ندارد اما معجزه کارگردان و فیلم نامه نویس هم دقیقا همین بوده ..این داستان نه چندان  پیچیده را در ذهنتان پیچ و تاب بدهند؟ به چه وسیله؟..به وسیله وادار شما با همذات پنداری با کلیه شخصیت های این خانواده.دلتان برای کلایو اون کاملا می سوزد حتی با اینکه می دانید در برخی جاها کاملا مقصر است و یا نادان.ابته شاید در برخی جاها چاشنی اشک را هم در بر داشته باشد اما اگر فیلم ((درخشش رنگین کمان )) را دیده باشید .حتی بغض هم نمی کنید چه برسد به گریه.بازی پسر بچه فیلم واقعا جالب است. کاملا در جلوی شما کودکی خود را به نمایش می گذارد.همین کودکی کردنش بیشترین جاذبه برای من برای دیدن فیلم بود...به هر حال انتخاب با شماست.

مشکل من با پرشین بلاگ همچنان پا برجاست و نمی توانم واردش شوم واین پست را از سایت دانشگاه وارد کردم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فیلم دیدن هم مصیبت های خودش را دارد .به زور می شود کیفیت 9 را پیدا کرد.حوصله برای پیدا کردن یک زیرنویس خوب هم بحثی جدا دارد.به هر حال خود من هیچ کدام از فیلمهایی که در پست قبل نه و قبل تر معرفی کرده بودم را هنوز پیدا نکردم اما 2 فیلم جدیدی که مشاهده نمودم twilight: eclipse و from paris with love بوده که هر دو در نوع خود قشنگ بودند .فکر می کنم فیلم twilight معرف حضور خیلی ها باشد. فیلم ایده قشنگی دارد و کاملا می توان ان را در رده فیلم های خوش ساخت این چند سال قرار داد.این که  فیلم جزو فیلمهای تیین ایجری است یا درام به نظرم کاملا بسته به سلیقه مخاطب دارد.جالب بودن این سری سه گانه فیلم برایم وقتی محرض شد که فهمیدم رابرت پتیشن و کریستین استوارت(ادوارد و بلا, شخصیت های اصلی فیلم) در سایت imdbجزو 1و 2 نفر اول افراد محبوب هستند و این رنکینگ با نوساناتی کم همچنان انها را در رده 10 نفر افراد محبوب این 1-2 سال نگه داشته است.من و دوستانم که فیلم را دیده اند هنوز مانده ایم این دو نفر چه جذابیتی برای افراد داشته اند.دیالوگ ها مناسبند..حرکات بدنی به جا و مناسب است و خط سیر داستان با انکه محرض است اما اصلا کسل کننده نیست.

فیلم بعدی فیلم از پاریس با عشق است. با بازی جان تراولتا داستانش جالب ولی کاملا تکراریه..قضیه تروریست بودن عربها و پاکستانیها..نمی دونم چرا اینها یه سره نمی روند سراغ ایرانیها و خیالشون رو راحت نمی کنند.فیلم لحظه های اکشن قشنگی دارد.خیلی از قسمتها و داستان فیلم ادم را یاد فصل سوم سریال 24 می اندازد.خب طبیعی است چون سیاست امریکایی که عوض نمی شود.تقریبا تمام کشورهای همسایه ما را تروریست کرده اند فقط مانده ایم ما.به هر حال دیدن فیلم خالی از لطف نیست گرچه به نظرم کوتاهتر از زمانهای معمول فیلمها هالیوودی است.98 دقیقه

2- صفهه مخصوص تیر ماه را از تقویم می کنم.یعنی وارد مرداد شده ایم.حرکت ساده ای بود کندن یک برگ کوچک از یک تقویم.اما برای من یعنی نزدیک شدن به روز تولد..یعنی من بازم اعصابم خورده.بیچاره مامان.مدام باید غرغر های من رو گوش کنه هر وقت اعصابم خورده اعصاب ان را هم می ریزم به هم.البته بعکسش هم گاهی مصداق داره.فکر می کردم که اگه الان بمیرم بابت عمر تلف شده ام دفاعیه ای دارم ..می بینم هیچی ندارم.گند زده ام به زندگی و روحیه ام..چند وقتی یک فکر عین سیریش چسبیده بود به مغزم و بی خیال هم نمی شد...رفتن پیش روان شناس..بعدش یک کم با خودم خلوت کردم و دیدم مثلا پول یامفت هم برای این کار جور باشه برم مطب طرف بهش بگم چی..بگم حالم خوش نیست و اونم احتمالا می گه به سلامتی..بعد می پرسه مشکلت چیه عزیزم..بعد من عین خل و چل ها نگاش می کنم و می گم خودمم نمی دونم..بعد با یک لبخند ملیح احتمالا میاد طرفم و می گه تا ندادم بندازنت بیرون خودت قیه مسیر تا خونتون رو طی کن..بعد از این تفکرات با خودم گفتم بشین خونتون با 2-3 نفر مشورت کن ببین چی کار می تونی بکنی..بعد دیدم -3 نفر چیه تو بگو 1 نفر گشتیم نبود نگرد نیست..یه کم بیشتر به مغزم فشار اوردم دیدم عزیزم راه کار خاصی وجود نداره...بنا بر این

پاک کن=حذف صورت مسئله                پایان 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


توی ماشین نشسته بودیم و تو راه برگشت خونه بودیم امیررضا از من پرسید بهترین فیلم ایرانی که دیدی چی بوده؟طلا و مس نبوده؟...حوصله نداشتم جواب بدهم اما خب در مغزم برای چند لحظه فیلمهایی که تا به حال دیدم را مرور کردم.البته مسلم است که نمی توان همه اسامی را در یک ان از پیش چشم گذراند اما خب اعتراف می کنم از فیلمهای سالهای اخیر ((درباره الی)) بود که به ذهنم رسید و البته فیلم ((پا برهنه در بهشت)) مابقی بیشتر مربوط به فیلمهای دهه 70 و اوایل 80 بودند
در سنین حدود 4-5 سالگی که کار با ویدئو خانه را یاد گرفته بودم عاشق این بودم کارتون جک و لوبیای سحر امیز یا گربه های اشرافی را بگذارم و ببینم.بعد تر شد فیلم هندی عمرو اکبر انتونی..( فکر کنم به 20-30 دفعه رسیده باشه تعداد دفعه هایی که فیلم را توی ویدئو گذاشتم). یه کم که گذشت وی سی دی  هاجای ویدئو را پر کرد گر چه من هنوز هم ویدئو هایم را داشتم.جزو اولین فیلمهاسیی که دیدم.اب و اتش..قرمز..پر پرواز...دستهای الوده..ضیافت..شیدا..و....خیلی های دیگر بودند که هنوز هم به نظرم به صدتا از این فیلمهای میلیاردی سینمای الان می ارزند.
هفته فقبل بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری خانواده را راضی کردم برویم سینما.چند وقت بود مدام راجب طلا و مس از این روزنامه و امن مجله مطلب فوران می کرد توی صورتت. خب البته جایزه گرفتن نگار جواهری هم مزید بر علت شد و در اخر هم تبلیغ های برنامه ((هفت سینمایی)) ..فیلم را دیدیم و به نظرم ارزشش را داشت که با این گرانی بلیط سینما و تو این گرما به سمت پردیس زندگی برویم.مهمترین نکته ای که در فیلم کاملا متوجه ان می شوید معمولی بودن فیلم است....نه از
جلوه های ویژه اواتار خبری است و نه ارایش های غلیظ و ناموزون بازیگرهای زن و نه تبلیغ هزینه و بودجه و ساخت فیلم..(بعضی فیلمهای حاضر مدام در این مجله و ان مجله می گویند فلان فیلم من با هزینه هنگفتی ساخته شده..جالباست که فیلمشان در حد ریتینگ شدن هم نیست).ولی طلا و مس بی ادعاست.هم در داستان و هم در تبلیغ.بازی نگار واقعا باور پذیر بودو همین طور بستن چشمانسش ان زمان که از زبان همسرش کجمله دوستت دارم را می شنود..با او همدردی می کنی چون معصوم است و مریضی اش او را بیش از پیش معصوم نشان می دهد
بی تعارف بگویم..خیلی دوست داشتم گوشه ای از سادگی زندگی انها و احترام متقابلی که این زن و مرد به هم داشتند در زندگی طبیعی حالم جاری بود
برای همین می گویم فیلمهای دهه 70 را ترجیح می دهم.سادگی عشق و عاشقی ان موقع کاملا به دور بود از این لاو ترکاندن های خیابانی( نمونه اش فیلم پسر تهرونی )..و خیلی فیلمهای مضحک دیگر که برای نوشتنشان نیاز به یک وبلاگ جداگانه است
اگر این روزها درس و امتحان مدام جلوی چشمتان  است محض استراحت هم که شده سری به سینما بزنید و فیلم را ببینید..البته فیلم 7 دقیقه تا پاییز هم در راه است .می توانید بلیطتان را نگه دارید برای دیدن دوباره هدیه تهرانی بر روی پرده نقره ای

پ.ن=دلم نیامد از من ترانه 15 سال دارم اسم نبرم....ان هم زمان خودش برایم قشنگی هایی را داشت.....
   

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()



این جند وقت که از خواب بلند می شوم  مدام صورتم را در ایینه چک می کنم .نه اینکه مانند خیلی دختر های دیگر که فکر می کنند این ایینه با ایینه بغل دستیشان فرق دارد به فکر راست و ریس کردن خود باشم.فکر می کنم که 10-12 سال پیش حتی فکرش را هم نمی کردم که چنین سرنوشتی در 20 سالگی داشته باشم.فکر می کنم صورتم پیر و چروکیده شده.می دانم توهم است اما از ته قلب باور نمی کنم.فکر می کردم در این سن جور دیگری بودم اما چیزی شد که فکرش را نمی کردم.برخلاف همه دوستانم صورتم در این سن نسبت به نوجوانیم تنها کمی پخته تر شده و نه بیشتر..اخلاقیاتم هم تقریبا همان است به جز اینکه وقتی بچه بودم خیلی چیز ها عصبانیم می کرد اما حالا وقتی کسی شروع به مزخرف گویی می کند گه گاه عصبانی می شوم بیشتر اوقات با سیب زمینی همذات پنداری می کنم و گاهی نیز پیش می اید که در دل برایش احساس تاسف کنم و شاید بخندمدلم می خواست شعور الانم را چند سال پیش پیدا می کردم تا بدانم وقتی یکی به من می گفت دختر جان این غلط را بکن و ان غلط را نکن بزنم توی دهنش و بگم به تو چه زنیکه
این هفته زیاد وقت فیلم دیدن نداشتم .اما به هر حال از انجا که من ادم نمی شم که این اعتیاد لعنتی را ترک کنم خب 1-2 تا فیلم را تو رگ زدم.اولی فیلم ((ساعتها)) بود که باید اعتراف کنم که اول که فیلم را دیدم دوزاریم نیوفتاد.اما بعد که فهمیدم دلیل ان همه افسردگی و خستگی شخصیتها چه بوده دلم به حالشان سوخت. استثنا این فیلم را تنها برای خانمها توصیه میکنم. فیلم تقریبا فاقد صحنه است اما به خاطر داستان فیلم به نظرم مردها نمی توانند با شخصیتها همذات پنداری کنند
فیلم دیگر جاده مالهالند بود که دیر به صرافت دیدنش افتادم امافرقی نمی کرد چون مطمئنا اگر نقد فیلم را نمی خواندم اگر 100 بار دیگر هم فیلم را می دیدم ان را نمی فهمیدم...این فیلم را کلا توصیه نمی کنم    
.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

  • پست های اخیر از پشت یک سوم را می خواندم تقریبا تمام پستهای اخیرش رنگ خاکستری داشت.نا امید بود از جامعه و مردم ..برای نسل ما دلش می سوخت امیدوار بود که بتوانیم گلیم خودمان را در اینده از اب بیرون بکشیم.دلش به حال ابرهایی که به خاطر این پارازیت های لعنتی که معلوم نیست به چه گورستانی می اید, چند وقتی است عقیم مانده می سوخت ..من هم بعضی اوقات دلم برای خودم و پدر و مادرم می سوزد یک نگاه به خودم یک نگاه به پدر و مادرم و یک نگاه هم به گذشته درخشانم...همین بس است برای یک عمر متنفر بودن از خودت و رذالت هایی که به خورد پدر و مادر بیچاره داده ای و عمری گه کاری جامعه که به خورد ما ملت داده اند ..به برف زمستان هم رحم نکردند بی انصاف ها.
  • میان فیلمهای اخر سالی 2 تایش جالب بود.نه به خاطر کیفیت تصویری و بازیگرهایی که درونش هوار شده بودند .فیلم Joli &Jolia را دوست داشتم چون پر بود از غذاهای خوشمزه و رابطه های زناشویی که مثالشان را ندیده بودم و برایم جذاب تر می شد وقتی به یاد می اوردم که این داستان واقعی است. و فیلم  avatar را به خاطر جرات و جسارتی که داشت  و انتخاب کرد که پوسته انسانی خود را برای یک اواتار شدن فدا کند(جلوه ها ی بصری فیلم فوق العاده بود).
  • شخصیت جولی ( در جولی و جولیا) و جیک (اواتار) شاید نمادی از وضعیت و حال و اوضاع ما بودند اما مسیر زندگی خود را پیدا کردند و از این سیر فلاکت بار زندگی روتین و ادم اهنی وار ازاد شدند.همه به امید اینده روزهایمان را سر می کنیم و عین جوجه هایی که در زمستان سرد دنبال دانه می گردند به دنبال روزنه امیدی در زندگی خود هستیم ولی شاید زندگی ما اصلا زندگی نیست و تنها گذران عمر است
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

  فیلم رو یکی از دوستانم روز تولدم بهم داد.موقعی که فیلم رو داد گفت ((ببخشید اینو می گم ولی خیلی خیلی خیلی مزخرف بود)). چند روز قبل تولدم اس ام اس زده بود و لیست فیلم هایی که دوست داشتم رو ازمن گرفته بود.فیلم Revolutionary Road هم جزو این لیست بود.با خودم گفتم اخه اگه بد بود پس برا چی کادو دادیش.بعدش گفتم بی خیال و نشستم فیلم رو دیدم. بماند که به هوای حضور خانواده مجبور شدم فیلم 2 ساعته رو 5-6 دفعه قطع کنم و دوباره استارت بزنم.

تنها چیزی که می دونم اینه که فیلم مزخرف که نبود هیچ..به نظر من به حق رتبه 6 بهترین فیلمهای 2008 رو از ان خودش کرده بود.

یا مثلا چند وقت قبل به یکی از دوستانم توصیه کردم درباره الی رو ببینه ولی بعد از برگشتنش از سینما گفت به جان خودش کل پول بلیت را از حلقومم بیرون می کشد.

فیلم revolutionary road راجب خانواده ای بود (در واقع مرد خانواده) که می ترسید با وجود تمام رویا های ممکن و قشنگی که داشت در زندگی خود تغییر ایجاد کند و کاری را دوست نداشت ول کند.در فیلم درباره الی هم که مستحضر هستید چه اتفاقاتی می افتد. باورکنید هم قضاوتهای نادرستی که در درباره الی انجام شد و هم ترس از تغییری که در revolutionary road نشان داده شد را همه ما بارها و بارها تجربه کرده ایم .حالا نمی دانم باز چرا خیلی ها این جور فیلم ها را مزخرف می دانند انگار که یکی دست گذاشته باشد روی نقطه هایی از زندگیشان که اتفاقا دوست ندارند بهش فکر کنند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak