نویسنده تنبل

خب بالاخره با این قضیه که روانکاوم نیست و برای مدتی نیست باید کنار بیام.اولین اقدام این بود که وانمود کنم اون بر نمی گرده(6 ماه وقتی نیست برای یه نفر در شرایط من یعنی طرف مرده باید فرض بشه)

سریعا از روانکاوی که دوستم بهم معرفی کرده بود وقت گرفتم. قیمت گزافی داشت. با خودم گفتم حداقل پول یک جلسه و امتحان کردن این ادم رو که دارم. خب پس برای اولین هفته وقت گرفتم.....و حال الانم؟.......کاملا از این که وقت گرفتم راضیم. مثل یک استاد سخت گیر و یا یک شکنجه گر مهربان رو به روی هم نشستیم و یک نبرد فکری سرسختانه داشتیم.از نظر عاطفی هیچ تخفیفی برایم قایل نشد. هر گونه حرکتی را در اتاق مشاوره به رویم می اورد و فید بک ان را میخواست.ازاردهنده ترین کار است...این که شخصی مانند ایینه رو به رویتان نشسته باشد

BIG HERO 6

 

نشستم بعد از مدتها چند تا فیلم دانلود کردم. همه انها را ندیدم اما از بین ان چند تا این انیمیشن بیشتر از همه به من چسبید. دیگر نمیخواهم به فیلمها بفقط به خخطر نقدشان نگاه کنم.میبینم کدامشان بیشتر با مودم سازگار هستند و شروع می کنم به نگاه کردنشان

در این انیمیشن هم باز ما با قضیه از دست دادن و دوباره به دست اوردن رو به رو هستیم.تلاش و دوستی مجدد. خلاقیت و ژشتکار. زیبایی و برون ریزی احساساتی که سرکوبشان می کنیم. هر چیز زیبایی که فکرش را بکنید در این انیمیشن هست و بیشتر از همه در آغوش کشیدن. مطلبی که حتی در تریلر فیلم هم به آن تاکید شده

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کلاس زبانم جردن است. گفته بودم که عاشق پیاده روی های بیهوده و بی هدف هستم؟؟؟

چه فرصتی از این بهتر؟.در این چند ترم بارها مسیرم را طولانی کرده ام و از طریق یکی از کوچه ها راه و گذرم را انداخته ام به سمت ولیعصر و پیاده گز کرده ام به سمت میدان.بارها پیش امده از جردن تا متروی میرداماد را پیاده روی کرده ام.آن روز هم مثل روزهای دیگر. پیاده روی باعث میشود بتوانم با خیال راحت خیال پردازی کنم. حالم خوب بود و شروع کردم به قدم زدن. به شهر کتاب رسیده بودم و عین بچه ها پریدم داخل. سراغ البوم شجریان را گرفتم و تصمیم گرفتم البوم را ارجینال بخرم. 10.000 تومن!!!!

ابرها اسمان را طوسی کرده بودند. عاشق این سبک هوا هستم. باران گرفته بود و من حال بچه های سر به هوا را داشتم. خوشحال و فارغ. نزدیک مترو کافه لمیز را دیدم و سریع ذوق کودکانه ام را با گرفتن یک لیوان لاته تکمیل کردم

حیف باران دیر شروع به بارش کرد

چند وقتی است شروع به دیدن سریال منتالیست کرده ام (the mentalist) . نمیگویم فوق العاده است. اگر دنبال سریال فوق العاده هستید باید breaking bad را ببینید.

 داستان سریال در رابطه با گروه تجسسی به نام CBI است. گروهی که در موارد قتل های مهم وارد ماجرا می شود و به حل پرونده می پردازد. نقش اول سریال پاتریک جین، مشاور گروه است که حدود دو سال پیش توسط یک قاتل زنجیره ای به نام red Jhon زن و دخترش به قتل رسیده اند . او قبل از این ماجرا از طریق ذهن خوانی (نوعی کلاهبرداری) امرار معاش می کرد. پاتریک دانش روانشناسی خوبی دارد و زبان بدن را به راحتی می شناسد. می شود او را به نوعی شرلوک هلمزی نرمالایز شده ، با مزه و بلوند خواند .اما بعد از قتل خانواده اش برای دستگیری رد جان و همین طور تغییر مسیر زندگی اش به گروه تجسس می پیوندد و برای حل مسائل به انها کمک میکند. گروه سی بی آی متشکل از سه مرد و دو زن است. گروهی کوچک با قابلیت های مختلف.

به نظر من سریال واقعا ارزش دیدن رو داره . ترکیبی از سریالهای lie to me , sherlock تو این سریال دیده میشه

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

تمام این مدت حواسم به نظم دادن به کارهای روزانه ام بود. باشگاه رفتم و برای ایروبیک ثبت نام کردم. روز اول را نرفتم و از جلسه دوم ان هم با 1 ربع تاخبر خودم را به باشگاه رساندم. بعد باشگاه مسیر تا خانه را پیاده گز کردم. خوب و خوش بودم و همچنان منتظر درد وحشتناک بدن.....طبیعی بود که بعد از مدت مدیدی ورزش نکردن با ان همه بپر و بالانسی که ان روز از من سر زده بود بدنم درد بگیر اما رسما هیچ احساسی حتی کوفتگی هم نداشتم. 

روز تمام شد و فردا فرا رسید. که کاش نمیرسید. به سختی و با کلی ای و اوی از جایم بلند شدم. و این درد تا 3 هفته تقریبا ادامه داشت...من نمیفهمم اخه برای چی درد باید تا 3 هفته ادامه پیدا بکنه. 

به جز آن هم تقریبا غلط مفید دیگری نداشتم. فیلم خوب جدیدا چه دیده اید؟؟؟...آخرینی که خودم دیدم king speech و یک فیلم هندی چرند به نام گورو بود. سخنرانی پادشاه که خب خیلی خوب بود و با پدر نشستیم به تماشایش و بسی کیف کردیم.....از نظر سریال هم همچنان پیگیر فرندز هستم و او مای گاد....واقعا سازندگان فرند نابغه هستند. این که کمترین میزان شوخی را داشته باشی و باز هم مردم در همه اپیزودها از خنده رو ده بر شوند واقعا هنر است

میخواستم راجع به تیتر بنویسم دیدم طولانی میشود حالا انشالله بعدا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

برایان ،افسر بازنشسته سی آی ای. برای محافظت از شیخ نشینان عرب به استانبول رفته است و بعد از پایان کار خود از همسر و فرزند خود نیز دعوت میکند تا به او ملحق شوند پدر یکی از مقتولینی که توسط برایان در جریان دزدیده شدن کیم ، دختر برایان ، در اسپانیا کشته شده حالا برای خونخواهی  پسرش اقدام به ربودن خانواده برایان و خود او می نماید. پدر مقتول یک مسلمان نمای متعصب است. خونخواه ژسر خویش است با اینکه از کار کثیف او با خبر بوده

موضوع تیکن 2 تقریبا مشابه همان تیکن 1 میباشد فقط با مقداری بی منطقی فراوان. داستان فیلم همان طور که مشخص شد در استانبول میگذرد. فقط من نمیدانم استانبولی که اینجا نمایش داده میشود مال کدام دهه است. تا انجا که  اطلاعات حال حاضر نمایش میدهد استانبول یک شهر توریستی و چند مذهبی است. هم مسلمان  دارد و هم مسیحی هم قسمت سنتی دارد و هم قسمت مدرن و اروپایی. اما شما در جریان فیلم با استانبولی رو به رو میشوید که تماما مسلمان است و  بازارچه های سنتی تمام شهر را پر کرده. داستان فیلم در طول یک بعد از ظهر اتفاق می افتد اما شما لا اقل 2 دفعه صدای اذان را میشنوید( رو دست عربستان زده)  خانمها تماما پوشیه زده و با حجابند و مردم تماما با لباس سنتی در رفت و امد هستند.

در طول داستان اتفاقات بسیار با مزه ای هم می افتد. کیم که در اوایل فیلم متوجه میشویم 2 بار در امتحان رانندگی مردود شده اینبار یک تنه در عقیب و گریزی هیجان انگیز تمام پلیسهای بی خاصیت شهر استانبول را منهدم میکند .

2-3 عدد بمب منفجر میشود ، 5-6 عدد ماشین یا منفجر میشود و یا تصادف می کنند، چندین نفر به ضرب گلوله کشته میشوند و به اینها اضافه کنید تمام ضرب و شتم ها و گروگانگیری هایی که اتفاق می افتد را؛ اما در کل ما فقط یک بار شاهد حضور پلیس هستیم که ان هم به لطف کیم همه شان از دم قلع و قمع میشوند

اما نمی توان از بازی خوب لیام نیسون گذشت گرچه بازی اش را در تیکن 1 ستودنی تر دیدم اما به هر صورت وجه قابل قبولش به فیلم اعتبار داده بود. صحنه های اکشن فیلم تقریبا بی نقص و طبیعی بودند. موسیقی خوب فیلم و موسیقی فیلم درایو که در اسانسور قبل از صحنه های تعقیب و گریز فیلم برای کیم پخش میشد از جنبه های دوست داشتنی فیلم بود. و انگار جنبه هشدار داشت. اگر به دنبال یک  فیلم سرگرم کننده برای بعد از ظهر هستنید تیکن 2 انتخاب مناسبی است

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اهنگ leave me alone الکساندر ریباک را گوش میکنم...نمیدانم چرا به این اهنگ اعتیاد پیدا کردم. البته یکی از دلایلش را میدانم و ان صدای لعنتی ویولن است....یعنی من بالاخره یک روزی این ویولن را میرم یاد میگیرم..حالا ببینید کی گفتم

چیپس میخوریم و اهنگ گوش می دهیم و بیخیال کنکور شده ایم... پریشب هم نشسته ام انیمیشن عصر یخبندان 4 را دیده ام ..به عنوان یک انیمیشن اخر شبی خیلی خوب بود مخصوصا تیکه های مادربزرگ سید و خود سید که عالی بود. صداپیشگی ببر ماده هم با جنیفر لوپز بود که صدای ببری جان را بسیار دلنشین کرده بود . برای سرگرمی خوب بود

برای یکشنبه بلیط تئاتر برهان را خریده ام به کارگردانی محمد یعقوبی  و بابازی علی سرابی، ایدا کیخائی،مهدی پاکدل و همسرش بهنوش طباطبایی. این اولین بار من هست که میخواهم به تئاتر بروم و کلی ذوق دارم. اجرا در سالن نیاوران است. من فقط یکدفعه به انجا رفتم و نمیدانم برای ساعت 7 شب که اوج شلوغی خیابان هاست چجوری خودم را برسانم احتمالا مجبورم ساعت 5/30 حرکت کنم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کلا در این چند وقت درگیر این ارشد کوفتی هستم. بعضی روزها به شدت انگیزه دارم و گاهی هم با مشقت و با زور خودم را جلوی کتابها نگه میدارم. من نمیدانم من فقط به درس خواندن انقدر علاقه مندم یا همه اینطور هستند.

بعد عمری من دوباره خر شدم و خواستم برنامه جور کنم با دوستانم(به بهانه تولد یکیشان) برویم بیرون (پارک مادران_الحق جای خوبی است برای پیک نیک) 100 بار اس ام اس دادم و زنگ زدم و اخر سر هم کلی رفتار بچگانه دیدم و جمعیت نهایی امان به نصف رسید. ولی خب خوش گذشت. اینها را گفتم که بگویم که به شدت به دوستی پسرها در این زمینه غبطه میخورم. زنگ میزنند و میگویند فلانی پایه ای بیایی برویم فلانجا. طرف یا میگوید نه و یا میگوید اره .احساس میکنم کلا در لحظه زندگی میکنند و برای بیرون رفتن خیلی راحت ترند..دیگر مثل ما اینقدر بدبختی  هماهنگ کردن ندارند....

گفته بودم سیم کارت رایتل خریدم؟....خدایی سرعت اینترنتش خیلی بهتر از gprs فعلی است..راحتتر فیس بوقم را چک میکنم..

سریال بینهای عزیز من بالاخره دیدن سریال فرندز را با کلی توهین و تحقیر از جانب بقیه از مدتی قبل شروع کردم . یعنی واقعیتش وقتی پیش بعضی از دوستانم فهمیدند که من هنوز سریال فرندز را ندیده ام باورشان نمیشد و کلی شخصیتم را له کردند و من از ان هنگام فهمیدم مثل اینکه سریال مهمی را از دست داده ام...اعتراف میکنم واقعا سریال خنده داری است و کلی روحتان تازه میشود اما عمرا نمیشود ان را با خانواده دید...مگر اینکه کلا با خانواده خیلی  ندار باشید....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۸/۱٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قبل از نوشتن یک قسمت از سریال هر شبم را دیدم تا بتوانم با خیال اسوده بنویسم. ادم وقتی کاری که دوست دارد انجام ندهد بقیه کارها را سرسری انجام می دهد تا به کار مورد علاقه اش برسد

این که دوباره تنبلی به من برگشته دیگر خبر جدیدی نیست. دارم تلاشم را برای غلبه میکنم اما انگار هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم.مصرف نسکافه و قهوه ام را کم کرده ام.نوشابه را تقریبا حذف کرده ام و صبحها یک لیوان شیر میخورم به علاوه مصرف تقریبا روزانه قرص آهن. اما همچنان خسته ام را ه حل دیگری به دهنم نمیرسد میترسم فعلا ورزش نمیکنم چون اگر از کمبود اهن باشد ورزش باعث خستگی بیشترم میشود و همین چند عدد تستی را که الان میزنم بعدا نمیتوانم بزنم

. یکی  در پست قبل نوشته بود معلومه از ان بچه لوسهای پولدار هستی...من نفهمیدم این قضیه را از کجای نوشته هایم استناط کرده.خوشحالم که شبیه دختر پولدار ها به نظر میرسم؛ در واقعیت که هیچ رقمه تیپ ظاهری ام از ده فرسخی کلمه پولدار هم رد نمی شود چه برسد به اینکه شبیه شان باشم

یک بار دیگر هم یک اقایی جوابی که برای کامنتش نوشته بودم را فرض بر توهین دانست و ان موقع بود که یک دفعه از حالت یک پسر مودب به یک نیمه چاله میدانی تغییر ماهیت داد و گفت معلوم است که از ان پولدارهای لوس هستی. ان موقع عصبانی شدم که راجع به من بد قضاوت کرده ولی الان خیلی عصبانی نمی شوم و فقط کمی تعجب میکنم از این همه قضاوت راحت و بی حد ..اگر کس دیگر هم فکر میکند من لوس یا پولدار هستم بگوید فقط لطفا اشاره کند از کدام قسمت نوشته ام به این نتیجه رسیده

دیدن یک سریال جدید فعلا شده جزو تفریحات سالم این روزهایم.(من کلا تفریحاتم فقط از نوع سالم است) یک درام قوی بریتانیایی که جایزه بهترین درام امسال را هم در جشنواره امی  از ان خود کرد.      Downtone Abbey . اگر اهل دیدن درام هستید ان را توصیه میکنم

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٧/۱٤ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

انگار دوباره حس و حال به من دارد بر میگردد. دیشب نشسته بودم و داشتم تست کنکور میزدم و اصلا برایم خستگی اور نبود.واقعا زندگی برای من از نیمسال دوم اغاز میشود. کل تابستان را هم که به من بدهند نمیتوانم به اندازه 1 هفته پاییز راندمان داشته باشم. پاییز یعنی دور تند زندگی، یعنی هات چاکلت، یعنی پیاده روی در ولیعصر، یعنی فیلمهای خوب سینما(مسلما منظورم ایران نیست) . پاییز و زمستان برای من یعنی زندگی. گفته بودم گرمایی هستم. خب این یکی از مهمترین دلایل علاقه من به نیمسال دوم  است. در ضمن برادره هم بیشتر روز را خانه نیست و این خودش نعمتی است که بنده قادر به شکر گزاری آن نیستم

این چند وقت انقدر حالم بد بود که مصمم شده بودم حتما قرص مصرف کنم شاید با خوردن سرترالین یا پروپرانول کمی حالم بهتر شود. امیدوارم حال خوشم ادامه پیدا کند و دوباره روی دور وحشتناک روزمردگی و خستگی نیفتم. که در این صورت واقعا دیگر توان تحمل  حال و رورزم را نخواهم داشت

فیم نوشته:

من خیلی از فیلمهای قدیمی را ندیده ام پس گاهی فیلمی را نگاه میکنم که معمولا افراد در سنین کودکی دیده اند یا کلا زمانی که جوانتر بود دیده اند. اما من تازه موفق به دیدن ان می شوم این را برای این گفتم که بدانید چرا به تازگی 2 فیلم (breakfast in tiffan) صبحانه در تیفانی و (scent of woman) بوی خوش زن را دیدم

. صبحانه در تیفانی را ان چنان دوست نداشتم. واقعا از نا امید کردن دوستان متاسفم می دانم فیلم اسم و رسم داری است اما واقعا فیلمی نبود که بخواهم دوباره ببینمش تنها قسمت دلنشین فیلم ترانه moon river بود و شاید فقط چند سکانس  اما در کل فیلم را دوست نداشتم

اما در عوض از دیدن فیلم بوی خوش زن لذت بردم. داستان فیلم درباره پسری  (چارلی)دبیرستانی است که در تعطیلات عید پاک به جای شرکت در عید میان خانواده اش به قبول مراقبت از یک پیرمرد نابینا تن میدهد تا با پول ان بتواند کریسمس به خانه برود. نقش این پیرمرد نابینا را ال پاچینو به طرز زیبایی بازی میکند. پیرمردی که عاشق نوشیدن و زن است. به شدت باهوش و حساس است. پیرمردی که از زندگی نا امید است و در عین حال از مصاحبت با چارلی لذت میبرد. و سعی دارد او را کمک کند

سکانس رقصیدن ال پاچینو و دختر را از دست ندهید خیلی زیباست. دیدن یک مرد باهوش که با وجود از دست دادن بیناییش میتواند تمام محیط اطرافش را حس کند و بفهمد  افراد در حال انجام چه کاری هستند لذت بخش بود. یکی دیگر از تکه های فیلم که دوست داشتم صحنه ای بود که چارلی به حالت تمسخر سلام نظامی داد و متعاقبا جواب دندان شکن کلنل را هم در جواب سلامش دریافت کرد. بازی در نقش کلنل به نظرم واقعا سخت بود اولین دلیل اینکه ما در سینما کلی ادم نابینا داشته ایم و دوم اینکه شخصیت کلنل شخصیت محبوبی نبوده کما اینکه از طرف برادرش و خانواده اش هم طرد شده و در جوانی  انسان بسیار مغروری بوده. ولی بعد از دیدن فیلم مطمئنم شما هم دوستدار کلنل و چارلی میشوید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از مدتها تلاش کردم این حس رخوت لعنتی را که به جانم افتاده را بشکنم. رفتم بعد از مدتها به سایت goodreads.com سر زدم و کلی خاطره برایم زنده شد.. خاطره صحبت و فکر در رابطه با کتاب، داستان، شخصیت های کتابها و کلی ادم که همه کتاب میخواندند. راست میگوید پابلو نرودا که(( به آرامی اغاز به مردن  میکنی اگر کتابی نخوانی )). خیلی وقت است کتاب نخوانده ام. شاید با خداحافظ گری کوپر شروع کنم. یکی از کتابهای پرفروش  این چند وقته بازی گرسنگان است که به واسطه فروش فیلمش گویا هر 3 کتابش با فروش خوبی مواجه شده یا لا اقل از تبلیغات سایتها این طور بر می اید.

بازی گرسنگان با بازی محوری جنیفر لارنس در نقش کتِنس اوردین  روایت میشود.داستان فیلم دراینده ای دور، زمانیست که کشور پانم در بازسازی دوباره خود، کشور را به 12 منطقه تقسیم کرده. هر ساله بر اساس نظر پایتخت نشینان مرفه_ که حالا شکل و شمایلی بسیار شبیه نوع ارایش لیدی گاگا دارند_ مسابقه ای که با انتخاب به صورت لاتاری یک پسر و یک دختر بین 12-18 سال ، از هر منطقه اجرا میشود. شرکت کنندگان بعد از اموزشهای دوره ای که در پایتخت برگزار میشود به میدان نبرد که یک زمین از پیش اماده شده است میروند و باید 23 نفر دیگر را بکشند تا برنده شوند هیچ دلیل عقلانی مبنی بر اجرای چنین مسابقه وحشیانه ای نیست. در زمین  آماده شده (جنگل یا بیابان) چندین دوربین اماده شده و مسابقه در تمام مناطق به صورت زنده  برای همه پخش میشود.

 مسابقه مذکور بیشتر از انکه به منظور یادبود جنگ دوران گذشته و بازسازی خاطرات جنگ و مقاومت مردم تا زمان بازسازی دوباره کشور پانم باشد به  خاطر تفریح و سرگرمی پایتخت نشینان طراحی شده .بقیه مناطق بر خلاف پایتخت در  فقر شدید به سر میبرند. خرید و فروش در این مناطق به صورت مبادله کالا به کالا انجام میشود و وضع و ظاهر این مناطق چیزی کم از مخروبه ای رو به انحطاط ندارد.

بیشترین چیزی که در فیلم دوست داشتم بازی جنیفر لارنس بود. جدا از جذابیت ظاهری که دارد صورت سردی دارد که همین هم در بازی اش تاثیر گذار بوده. برای نمونه ایرانیش میتوانم فرم میمیک صورت هدیه تهرانی را مثال بزنم که حالت یخی دارد و همین باعث جذابیت او میشود.  به صورت جنیفر در زمانی که دارد از پله ها بالا میرود تا نام او برای همه خوانده شود ، زمانی که دارد با مربی خود وداع میکند و یا زمانی که در تاک شو حاضر شده دقت کنید به طور بسیار باور پذیر و زیبایی غرور و ترس را همزمان در چهره خود دارد. نوعی بغض مخفی و خشم توامان. خیلی زیبا از پس نقش کتنس بر امده. بر خلاف بازی او بازی پیتا را داریم. پسری ضعیف که  در مسابقه هم منطقه ای کتنس است. اصلا از او خوشم نمی اید

درست است که بازی گرسنگان با فروش خوبی مواجه شده اما به نظرم میتوانست با کارگردانی بهتر و انتخاب بازیگر مناسب تر برای نقش پیتا بسیار بهتر از این جلوه کند

قسمت دوم  این فیلم به فرانسیس لارنس  سپرده شده.کارگردانی که به مراتب موفق تر از کارگردان قبلی بوده . این موضوع از کارنامه درخشانش کاملا قابل اثبات است ..از جمله فیلمهای لارنس می توان به  کنستانتین و من افسانه ام اشاره کرد. خلاصه که بروید و فیلم را ببینید و اوقات خوشی داشته باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٦ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

میدانید یک اتفاق بد چه چیزی  میتواند باشه؟ مثلا اینکه تولدت در ماه رمضان بیفتد اما  میدانی از ان بدتر چیست؟ اینکه ببینی شب قدر  دقیقا شب تولدت شده است و تو عملا هیچ حرکت خاصی نمی توانی انجام دهی..

صبح میخواستم برای خودم کیک درست کنم دیدم کاکائو نداریم. بعد گفتم بگذار از بی بی کیک شکلاتی بگیرم دیدم احتمالا کیک می ماند و خراب میشود. در یکی از بلاگها خواندم این کیکش همچین مالی هم نیست و فیلینگش فقط همان خامه شکلاتی است و بس....کلا منصرف شدم. الان من یک انسانی هستم که دوست ندارم روز تولدم مثل یک روز عادی باشد اما مثل اینکه شده. ناراحت

فیلم hunger games بالاخره برای دانلود با کیفیت خوب امد. فعلا باید بروم اماده شوم برای کلاسم در رابطه اش مبسوط برایتان مینویسم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

امروز بعد از سحر نشستم و فیلم ((وقتی همه خوابیم)) رو دوباره دیدم و واقعا به اندازه دیدن یک فیلم خارجی خوب لذت بردم. الان داشتم فکر میکردم. چقدر هوس دیدن یک فیلم خوب و شنیدن یک داستان جدید را دارم. استاد بیضایی کجاست. سگ کشی را با اینکه در سن کم دیدم اما دوست داشتم. به شدت از دیدن فیلم لذت بردم. با اینکه یک بار فیلم را دیده بودم(به ندرت پیش می اید فیلم ایرانی را دو بار ببینم به استثنای چند فیلم) به جق مژده شمسایی بهترین بازیگری بود که میتوانست در نقش چکامه چمانی جای گیرد. برای اولین بار با نقش نجات شکوندی بازیگری به نام علیرضا جلالی تبار را شناختم که فیزیک مردانه و صورت سردش از خصوصیات بارزش بود. حالا دارم بعد از بازی در سریال راما قویدل که نقش همسر میترا حجار را داشت دوباره در سریال راز پنهان بازی اش را میبینم(گرچه افت محسوس در بازی اش کاملا مشهود است)

فیلمی که دیالوگهایش عین نثر است و بازی های تئاتری اش باعث جذابیتش شده.. حالا بیشتر از 6 ماه از اخرین باری که فیلمی خوب دیدم میگذرد. اخرین بار فیلم خوابم میاد رو در سینما دیدم که واقعا نا امیدم کرد.قبل از ان را یادم نمی اید.الان تابستان است و بیشترین وقت بیکاری و سینما های خالی....به جای مغز اگر گردو درون جمجمه های مسئولین سینمایی بود باور بفرمایید سینمای ما بازدهی بیشتری داشت

به قول گلچهره در یکی از پستهایش(نقل به مضمون) چند وقتیست دلم بغل می خواهد...چرایش را نمی دانم .

حرف برای گفتن بسیار است اما اکثرا غیر سینماییست...وبلاگ گیس طلا را که میخوانم دلم میخواهد دوباره برگردم به دورانی که ارزوی اول و آخرم نویسنده شدن بود. احتمال زیاد بعد از قبول شدن در ارشد واقعا سفت و سخت بچسبم به نویسندگی . فیلمنامه نویسی.نمیدانم چرا ما ادمها رویاهایمان را دست کم میگیریم ...شاید روزی واقعی شدند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کار کنسل شد....قضیه اش بر میگردد به همان مسافرت شمال. خانمی زنگ زد و گفت فردا بیا برای تست. گفتم سفر ناگهانی پیش امده و تا 5شنبه نیستم. خانم گفت باشه ژس من بعدا تماس میگیرم. از سفر برگشتیم روز شنبه صبح زنگ زدم و گفتم بیایم . خانم هم گفت نه نیرو جایگزین کرده ایم اگر بعدا خواستیم تماس میگیریم.

خب واقعا تقصیر من نبود. منظورم مسافرت است. من که جور نکردم روز تست کاری دقیقا روز حرکتمان به شمال باشد. فردایش زنگ زدم به شرکتی که دوستم کار میکرد و شماره شرکتشان را گرفتم. تماس گرفتم و گفتم خانم برای جذب نیرو تماس گرفتم. گفت باشه باید بیایید اینجا و فرم پر کنید و ما با شما مصاحبه کنیم گفتم باشه و ادرس گرفتم. فردا صبح زنگ زدم تابپرسم که ساعت چند بیایم و اصلا هستند که بروم. با کمال تعجب خانمی که گوش را برداشت گفت کی گفته ما نیرو میخوایم خانم. ما نیرو نمی خوایم شما دیروز با کی صحبت کردید؟...من هم که فامیلی طرف را نپرسیده بودم گفتم نمیدونم اما ادرس دادند و گفتند که بیایم. خانمه هم گفت حالا میخواهید بیایید اما فایده نداره چون ما استخدام نداریم.

با کمال تعجب از انکار 24 ساعته شان گوشی را گذاشتم و کرم ضد افتاب هنوز روی صورتم خشک نشده بود. مانتو و روسری به سر رفتم گوشی را گذاشتم سر جایش و لباسهایم را در اوردم.

فصل سوم دکستر هم تمام شد. سریال با اینکه ریتینگ 9 از 10 دارد اما هر کسی ان را نمیپسندد. من جمله افاردی که با دیدن خون و کشت و کشتار مشکل دارند. ولی دنیای بیکسی دکستر و خاص بودنش برایم جالب است. یعنی در واقع معرکه است. ادمی که با وجود این همه ادمهای اطرافش که همه به او اطمینان دارند اما او هیچ کس را ندارد. انسانی که فقط با یکسری کد زندگی میکند و تقریبا نمیداند در مقابل موقعیت ها  باید چه کند و کدهایی که پدرش به او یاد داده اند به کمکش می ایند. باید ببینید تا متوجه حرفم بشوید. سریالهای گمنامی هستند که دلم میخواهد ببینم و رتبه بندی های بالایی دارند. اگر گرفتم و دیدم حتما به شما میگویم که چطور بوده...یک از این سریالها همین the wire است.

3 شنبه اولین جلسه کلاس کنکورمان بود. خب خوب بود اما بعد از 1 سال فارغ التحصیلی رسما خسته شده بودم...لامصب کلاسش 5 ساعته است

فیلم جدید کریستوفر نولان حدودا 2 روز پیش اکران شد و ما همچنان باید حسرت به دل دیدن کارهای استاد بر روی یک پرده عریض و طویل باشیم. من اگر رفتم خارج بدانید یکی از انگیزه هایم دیدن فیلمها در سینما است به جای صفحه مونیتور....والا... شما فکر کنید ادم ماموریت غیرممکن را با لپتاپ ببیند. خب فحش است...دیگر حساب فیلمهای استاد نولان که جداست..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فعال شدم به شدت. دلیلش را نمیدانم.همچنان دنبال کار میگردم. اولین گزینه برای شروع کارم تدریس زبان است. اما از امتحانش میترسم. میترسم قبول نشوم. خب همه موسسات تقریبا یاد گرفته اند و اول بسم الله یک پولی به عنوان امتحان تدریس میگیرند. اگر حساب کنید من بخواهم 4-5 تا موسسسه بروم برای اینکه ببینم ایا من را استخدام میکنند یا نه سر انگشتی باید 40-50 تومن بپردازم .بعد دیدم خب چه کاری است . بگذار بروم یکمقدار کلماتی که در این چند سال خواندم را مرور کنم بعد بروم برای استخدام.فعلا زمان جذب مدرس 2 تا موسسه را با همین ایده از دست داده ام.در زمینه فعالیت  های فشرده ام نشسته ام 3-4 تا فیلم دیده ام و دیدن سریال دکستر را هم تقریبا شروع کرده ام. فیلم خوابم میاد رضا عطاران را هم همراه خانواده دیدیم. واقعا فکر نمی کردم فیلم این چنینی باشد. افتضاح نبود اما اصلا درحد توقعم نبود.نیمه اول فیلم انسجام داشت اما نیمه دوم فیلم فقط در حد چند شوخی با بازی خوب عطاران باقی ماند. وجود و چرایی ویشکا اسایش و محب اهری و سروش صحت برایم مشخص نشد..بازیگرها انگار در حد نصفه نیمه معرفی میشدند.اکبر عبدی عالی بود. اما بازی خوب 1-2 بازیگر ژیش برنده یک فیلمناه ناقص نیست. انسجام خرده داستانهای رضا در نیمه اول فیلم با اینکه تکه تکه است اما به نظر ژیش برنده تر از نیمه دوم است.

2- فیلم little miss sunshine را دیده اید. فیلم جالب و سرگرم کننده ایست. فیلم را کامل ندیده بودم.اما حدود نیم ساعت اول فیلم را دیده بودم. داشتم کانالهای تلویزیون را میپیمودم تا ببینم چیزی برای دیدن پیدا میشود یا نه. شبکه ((ای فیلم)) داشت تبلیغ یک فیلم را نشان میداد که قرار بود اخر شب نشان دهد. خیلی فرم فیلم اشنا بود. شب زدم ای فیلم و با دیدن دایی قصه که دو مچ دستش را باند پیچی کرده فهمیدم بععلههههههههه. این همان فیلم  است. اقای بیژن بیرنگ امده دیالوگ به دیالوگ فیلم little miss sunshine را به صورت ایرانی به نام ((برندگان)) درست کرده.یعنی حتی نکرده فیلم را ایرانی کند. بلکه حدود 90 ٪ دیالوگها را به صورت فارسی ترجمه کرده و حتی جای بازیگر ها را موقع نشستن پشت میز هم تغییر نداده. من نمیفهمم الان به این میگویند اقتباس و یا کپی کاری؟

بازیگرها افتضاح بودند برای نقش ها ,منهای پدر بزرگ قصه.نقش پدر خانواده را علی عمرانی و مادر فاطمه گودرزی و ..دایی= رضا یزدانی...پسر خانواده= اسمش را حفظ نیستم همانی که در وضعیت سفید نقش پسری را داشت که از سربازی فرار میکرد. در ورژن اصلی یکی از صحنه ها پدربزرگ از دایی میخواهد که برایش مجله پو-رن بخرد و دایی میخندد و قبول میکند که البته این مجله ها بعدا در قسمتی که پلیس به ماشین گیر میدهد  باعث نجات پدر خانواده میشود. جناب بیرنگ امده اند ان تیکه فیلم را با تغییر دیالوگ فیلم به این صورت که ((دایی میگوید میخواهد نوشیدنی خنک بگیرد و از ژدربزرگ میپرسد که ایا او هم میخواهد یا نه)) تغییر داده. خب وقتی این قسمت به درد نمیخورد برای چه ان را ژخش میکنی؟...کل قضیه ورژن اصبلی اینست که مسابقه دختر شایسه برای دختر های خردسال است و olive دختر 6-7 ساله خانواده برای مرحله نهایی انتخاب میشود و کل خانواده فرصت دارد ظرف مدت 2 روز خودش را به محل مسابقه برساند. الیو برای مسابقه استعداد ها و یا همان دختر شایسته خودمان رقص را تمرین کرده. ولی الیو از نظر ظاهری کمی چاق است و اصلا عشوه و ادا ندارد در حای که دختر بچه های دیگر زیر خرواری از ارایش و عشوه های انچنانی اند. لیدر الیو در این مدت برای اماده شدنش به مسابقه همین پدر بزرگش بوده. حالا شما فرض کن این جریان دختر شایسته که قابل پخش نیست در ایران. اقای بیرنگ ان را به جشنواره استعداد های کودکان تغییر داده و  دختر ایرانی قصه که اسمش رویا است قرار است بخواند. این که ورپن ایرانی چقدر تصنعی در امده بماند. من مانده ام چرا این کار توسط بیپن بیرنگ انجام شده. کسی که خانه سبز او هرگز از یادها نمیرود و با مجموعه بفرمایید شام ایرانی دوباره داشت جا پای خود را محکم میکرد.....بخواهم در مورد تفاوت ها و جک های این فیلم بگوید چشمانتان خسته میشود پیشنهاد میکنم ورپن اصلی فیلم را ببینید و لذت ببرید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فیلمهای اسیایی و اروپایی را تقریبا نمیبینم. نه به این دلیل که دوست ندارم بلکه به همان دلیل که تا به حال تاتر ندیده ام. چون معمولا در رسانه ها خبری ازا نها نیست و  و من از خوبی و بدی انها اطلاعی ندارم. به همین دلیل دیدن خیلی از فیلمهای خوب را از دست بدهم. نگاهی به اسم فیلم انداختم ((flowers of war))فیلم گلهای جنگ پرهزینه ترین فیلم تاریخ سینمای چین است. تمام بازیگران چینی هستند به جز کریستین بیل. ولی بعد از فیلم جدایی نادر از سیمین بهترین فیلم خارجی زبان بوده..اگر بازیگر هالیوودی ان یعنی کریستین بیل در ان بازی نمیکرد شاید حالا حالاها فیلم را نمیدیدم. خب اشتباه محض بود اگر ان را نمیدیدم. کارگردان با این فیلم  باعث میشود عاشق مردم چین و متنفر از مردم ژاپن بشوید. داستان فیلم از این قرار ست که در  زمان  سال ۱۹۳۷در چین، در طول جنگ دوم چین و ژاپن، متصدی کار کفن و دفن، «جان» (کریستین بیل) به یک کلیسای کاتولیک در نانجینگ می رود، تا یک کشیش را برای دفن آماده کند. به محض ورود می بیند که خودش تنهاست بزرگسال در میان یک گروهی از دانش آموزان دختر صومعه ها و روسپی هایی که از یک فاحشه خانه در این نزدیکی هستند می باشند. در هنگام حمله ژاپنی ها او از این دو گروه در مقابل وحشت حاکم محافظت می کند. او و جرج تنها مردان این صومعه سرا هستند به علاوه سربازی فداکار که بی دریغ و یکتنه بار محافظت از انها را به دوش میکشد

علاقه او به یکی از زنها و علاقه یکی از بچه های صومعه به او چاشنی قضایای بسیاری است که در حین این محافظت رخ میدهد. عشق و تنفر دو روی یک سکه اند که خیلی زود از شدت اثر خود در جریان داستان میکاهند. عشق درست در زمانی رخ میدهد که باید جدایی رخ دهد. تمنای نگاه جان به یو مو (نی نی ) در زمان جدایی و فریاد های دختران از ترس و وحشت در زمان حمله ژاپنیها به صومعه ,فداکاری زنان در قبال دخترها و دخترها در قبال زنان چیزهایی بود که بدون ذره ای شک در روح و جانم نشسته بود. نمیتوانستم تا حتی چند روز بعد از تماشایش فراموش کنم...اگر میخواهید فیلم را ببینید سعی کنید شب باشد تا بعد بتوانید با خیال راحت به خواب پناه ببرید.بازی کریستین بیل به نظرم در حد و اندازه های بازی اش در فیلمهای نولان نبود اما هر چه بود به دیده شدن فیلم خیلی کمک کرد. تغییر شخصیتش کاملا منطقی و معقول به نظر میرسید و بازی اش در قبال بازیگران چینی هم نمود بهتری داشت. . , و شاید اگر نبود این فیلم زیبا هرگز در لیست فیلمهای برای دانلودم قرار نمیگرفت ....حتما فیلم را بینید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باید تصمیم بگیرم که برای تیر ماه میخوام کلاس کنکور اسم بنویسم یا مهر.و باید تصمیم بگیرم که همین موسسه نگاره اسم بنویسم یا یه جای دیگه. اخه فلان فلان شده یه دفعه 110 تومان کشید روی قیمت شهریه اش و باید ببینم رفتن به کلاس مالی با شهریه حدود 400 هزار تومان ارزش دارد یا نه.باور کنید اگر میدانستم که در خانه میتوانم تنهایی بخوانم دست به چنین حماقتی نمیزدم. از طرفی هیچ کدام از دوستان و هم کلاسی هایم برای ارشد نمیخوانند ..یعنی حتی یک نفر. ادم امیدش را با دیدن این اتمسفر از دست میدهد.

2- فیلم new year's eve را چندی قبل دیدم. رسما معمولی بود. داستانهای ساده و بدون پرداخت و تنها با اکتفا به هپی اندینگهایش و اوردن چند ین بازیگر خواسته بود جلب تماشاگر کند.زیاد پیشنهادش نمیکنم.

3- وقت هایی که نمیتوانید یک مشکل را حل کنید دقیقا چه کار میکنید. وقتی مشکل چند سال ادامه پیدا کند و از دست شما خارج شود. ان وقت چه میکنید؟

4- سیزن 8 سریال house md را میبینم و همچنان حرص میخورم که انها سریال میسازند ما هم خدای ناکرده سریال و فیلم میسازیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

باز هم بوی قشنگ اردیبهشت امده و من بیشتر اوقات مست نگاه کردن به شکوفه ها هستم. حال و هوایم خوب است  البته بماند که از شنیدن خبر مریضی اعضای خانواده چند تا از بچه های بلاگ نویس ناراحتم قدری اما براشون دعا میکنم

این روزها فیلم ارامش بخش می خواستم یک داستان ارام یک داستان خوش تصویر. چیزی که مقداری هپارین خونم رابالا ببرد. فیلم lake house توانست تا حدی ان را براورده کند. داستانی که بر اساس جمله کنایی خود فیلم ما را به یاد رمان ترغیب جین استین می اندازد و چه بسا مانند ان ما را مجبور به انتطاری عاشقانه میکند.

ساندارا بولاک زنی پزشک است که در خانه ای شیشه ای روی رودخانه زندگی میکند و حالا قصد ترک انجا را دارد. به وسیله نامه ای که در صندوق پست میگذارد به ساکن بعدی مینویسد که بابت عیب و ایرادها متاسف است. کیانو ریوز که ساکن بعدی است نامه را بر میدارد و در جواب میتویسد که فکر میکند ادرس را اشتباه نوشته اید و....... این نامه نگاری ها ادامه پیدا میکند و خط داستان را پیش میبرد. گاهی فاصله نامه نگاری ها واقعا در حد چشم بر هم زدن میرسد و  و ما فکر میکنیم شاید واقعا دارد یک چت مکاتبه ای صورت میگیرد. قاب بندی ها و استفاده از رنگ ها ملایم به شاعرانگی فضای فیلم کمک کرده. ساندرا بولاک گرچه بازیگر مورد علاقه من نیست اما بازی اش در این فیلم واقعا خوب و روان بود و من دوست داشتم.  با وجود تمام اشکالهای علمی این فیلم اما ضربان فیلم را که پایه و بنیانی احساس داردپیش میبرد  و باعث میشود شما از ااین اشکالات چشم پوشی کنید و منتظر بمانید و ببینید که این دو  کی و چگونه به هم میرسند.مدتها بود داستان عاشقانه معمولی ندیده بودم. فیلمهای روی پرده که همه شان اشغال شده  نمی دانم چرا از فیلمهای جدید هم وقت نمیکنم چیزی ببینم. اما همیشه برای دیدن فیلمهای قدیمی وقت دارم(باور بفرمایید دلیلش را نمیدانم)   فصل هشتم gray,s anatomy هم به اپیزود 23 رسیده  و من شروع کرده ام به دیدن فصل جدید. گداشته بودم حدود 1 فصل تمام شود بعد شروع کنم به دیدنش.ریتینگ پایینی دارد اما من واقعا از دیدنش لذت میبرم و اصلا  و کلا بیخیال ریتینگ.

نمایشگاه کتاب هم که قربانش بروم مثل هر سال محل پیک نیک عزیزان شده بود و این را جمع بزنید به نبود یکسری از انتشارات و دیر رسیدن کتابها به انتشارات و گرمای هوا و .........کلا با خودم گفتم مگه مرض داشتی اومدی؟؟ 2 تا کتاب بیشتر نتوانستیم بخریم..من مانده ام این همه انتشارات واقعا ما داریم؟...بعضی غرفه ها فقط داشتند خودشان را باد میزدند. یعنی پول مملکت این قدر بی ارزش شده که هر ننه قمری که توانایی چاپ 2 تا متاب را بدست می اورد برای خودش انتشارات میزند. تازه این منهای تمام موسساتی است که خودشان را هم موسسه فرض میکنند و هم انتشارات مثلا ارتش نیروی اسلامی و یا بیت رهبری و یا هزار و یک سازمان دیگر که یک اتاق از اداره شان را انتشارات کرده اند. بابا به خدا بابت این کاغذ هایی که حرام میکنید باید جوابگو باشید. اصلا بیخیال. بچسبیم همان فیلم خودمان

  راجر ابرت به فیلم 3 ستاره و نیم داده  و این یعنی که (( یعنی واقعا باز هم دلت نمیخواد فیلم رو ببینی؟))

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

بالاخره این طلسم لعنتی فیلم های من شکسته شد. ان هم نه به خاطر شوق و ذوقم برای دیدن فیلم جدید گای ریچی و یا دیدن سری چهارم ماموریت غیر ممکن و یا دیدن زندگی اولین رئیس اف بی ای و یا.... یک خاطره قدیمی باعث شد دوباره به فیلم دیدن برگردم. درواقع باید بگویم یک کنجکاوی قدیمی.چند سال پیش یادم هست در خانه بودیم و قرار بود به خانه یکی از اقوام برویم. یادم هست که هوا روشن بود پس قاعدتا برنامه شام بوده که ما هنوز تا عصر در خانه مانده بودیم. تلویزیون روشن بود احتمالا مثل اکثر اوقات برای خودش روشن بوده. فیلم شروع شده بود و مشغول دیدن شدیم  . من همچنان به دیدن فیلم مشغول بودم اما خانواده شروع به اماده شدن کرده بودند. اخر سر هم سر قسمت حساس فیلم مجبور به ترک خانه شدیم و من تقریبا از دیدن نیم ساعت اخر فیلم (یا بیشتر) محروم شدم. فقط کاری کردم  این بود که اسم ((گزارش اقلیت )) را به خاطر بسپارم تا بعدا بتوانم به نحوی ان را از جایی بخرم یا از کسی بگیرم(ان موقع ای دی اس ال نداشتیم در نتیجه گزینه دانلود کردن  وجود نداشت)

2-3 روز پیش بعد از سالها توانستم فیلم را ببینم(خودم میدانم چقدر انسان پر تلاشی هستم ممنون)و واقعا یک فیلم خوب تجاری بود و صد البته یکی از بهترین بازی های تام کروزرا در خود داشت. تلاقی داستانی پلیسی علمی معمایی و اکشن و البته پیش برنده تمام داستان که یک درام بود. داستان فیلم در سال 2054 در واشینگتن اتفاق می افتد. جایی که سازمان پیشگیری از وقوع جرائم وجود دارد و اندرتون رئیس این سازمان است. حالا نام خود اندرتون به عنوان قاتل در لیست دستگیری ماموران سازمان قرار میگیرد  و اندرتون که معتقد است او قتل را انجام نخواهد داد به دنبال اثبات ادعایش و یافتن حقیقت فرار میکند. اسپیلبرگ به وسیله این فیلم توانست بسیاری را مجبور به الهام بخشی از فیلم خود بکند . فیلمی pre-scientist گونه. به این معنی که بسیاری از تجهیزاتی که درفیلم میبینیم الان کاملا وجود دارند و یا در حال ساخنه شدن هستند.نمونه بارزش دستگاه کینکت که با حرکت بدن شما تصویر روی مانیتور هم حرکت میکند و یا مانیتور های تقریبا نامرئی و دستگاه های هوشمند و حساس به صوت.

پیشبینی انجام قتل ها توسط 3 pre-cog انجام میپذیرد  که در محیطی امنیومی خوابیده اند. به این صورت که رویاهای انها مشاهده میشود و از طریق تحلیل تصاویر رویاهای انها  تیم اندرتون اقدام به دستگیری فردی که تصمیم به قتل دارد میکند.

هیجان فیلم به نظرم مناسب و خوب بود و جالب اینکه ریتینگ این فیلم با ریتینگ دیگر فیلم محبوبم یعنی ((گروه یازده نفری اوشن)) برابری میکند. هر دو 7.7 هستند.فکر نکنم کسی از این فیلم بدش بیاد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

امروز رفته بودم نان بخرم دیدم با وجود نانهایی که روی پیشخوان گذاشته شده اما هیچ کدام از افرادی که تو صف ایستاده بودند به نانها دست نمیزدند. شاطر امد دم پیشخوان و گفت کسی این نانها را نمی خواهد. کسی دست نزد. قسمتی از نانها سوخته بود.. قسمتی تکه تکه شده. کسی به نانها دست نزد. شاطر کمی ناراحت شد و نانها را به داخل برد. مدتی بعد گفت 2 تا خاشخاشی اینجا هست کسی نمی خواد؟.(تنور تازه زده بود و طول میکشید تا نانها اماده شود)یکی از مردها گفت من می خوام. شاطر نانها را با دست کشیده شده به سمت مرد دراز کرد و باقی راه را که دستش نمیرسید نان را هل داد. مرد نگاهی به نانها انداخت. نانها تا حدی سوخته بود.یک تکه از نان کلا کنده شده بود. مرد رو به شاطر گفت نمی خوام. شاطر که مشخص بود عصبانی شده است .نانها را گرفت و انگاری دارد با دری صحبت میکند تا دیواری بشنود گفت باشه. این بهترین ارد بود. حالا بذار نون تازه دربیاد . یه نونی بدم بهتون...حالا واسا. من با حالتی گیج و با قیافه ای پف الود که مشخص بود تازه از رختخواب در امده است فقط شاهد ماجرا بودم. اخه ادم برا نونی که پولش رو میگیره و تازه چندان مناسب هم نیست منت میذاره؟

حرف از ارزونی شد یک مسئله دیگر هم یادم امد. رفته بودم برای سرمایه گذاری و صحه گذاری بر کدبانوگری خویش میزان متنابهی ارد بگیرم برای پخت کیک . بسته را برداشتم و طبق عادت دیرینه ابتدا اتکت قیمتش را جستجو نمودم و دیدم برای ارد تک ماکارون زده 1200 تومن. برق از چشام پرید کف مغازه. حالا حتما میگید بدبخت خسیس حالا جونت درمیاد 1200 تومن بدی؟؟. بنده باید عرض کنم خب 1200 پولی نیست. برق گرفتگی من هم بابت خود رقم نبود بلکه بابت افزایش قیمتی بود که دیدم.حدود 2 هفته پیش یا کمتر من یک بسته ارد خریده بودم از همین مارک با قیمت 300 تومن.....به مغازه دار میگم اقا این چرا قیمتش 4 برابر شده؟ میگه خانم ان بسته ای که شما خریدی حتما وزنش کمتر بوده. رفتم خانه میبینم نخیر وزن ارد مذکور مانند همان اولی است و حرف من درست بوده و قیمت 4 برابر شده...من کلا از اون روز تا حالا دارم دنبال کار میگردم. خب در اینجا پی به بی مشکل بودن مملکت خویش (بر طبق گفته عمو محمود) از نظر مشکل تورم  میبریم. باشد که از این به بعد بیشتر به حرفهای عمو گوش کنیم

خب زیادی از خوبی و خوشی گفتیم پایان برنامه همه شما را به دیدن فیلم extremely loud & incredibly close دعوت مینماییم...هنوز خودم فیلم را ندیده ام اما تا انجا شنیده ام دوست داشتنی بوده. برای عید فکر میکردم تی وی فیلم هوگو را بگذارد اما نگار نیستش. اشکال ندارد البته چند عدد فیلم خوب دیگر که اتفاقا خودم هنوز ندیده بودم را گذاشته

 اها راستی عیدتون هم پیش پیش مبارک.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

پاهام هنوز درست و درمان جان نگرفته. هنوز صبح علی اطلوع از خواب بلند نشده احساس می کنم پای راستم میلنگه...یعنی خستگی در این حد. تو این 3 روز اندازه یک هفته پیاده روی راه رفتم.ولی خیلی خوش گذشت حیف شد که 2 روز از 3 روز هوا به شدت طوفانی بود و وزش باد مداوم نمی گذاشت که عملا شبها زیاد بیرون باشیم  و لب ساحل برویم . بیشترین چیزی که من انجا دوست داشتم رعایت قوانین و مقررات بود.وقتی ماشین جلوی پایم توقف کرد تا من از خیابان رد شوم داشتم شاخ در می اوردم. تو تهران بحث دیه نباشه ماشین تو رو با اسفالت یکی میدانند و از رویت رد می شوند.گاهی هم که تازه داد و بیداد و فحش که چرا امدی جلوی ماشین من و من را مجبور به توقف کردی یعنی وقاحت در این حد. حالا با این اوصاف یکی می اید جلویت و برایت می ایستد تا از خیابان رد شوی....اب و هوا هم که درجه یک بود. ولی یک درس بسیار بزرگ گرفتم. کیش جای خرید نیست...اگر هم می خواهید خرید کنید باید قیمت همه جنس ها را از تهران داشته باشید چون به شدت انجا بنداز بنداز است.من دلم دوچرخه میخواست اما با برنامه خانواده جور نشد و من الان حدود 1/5 %دپرس هستم

 

یک فیلم خوبی که منتظر امدن کیفیت خوبش بودم و به تازگی دانلود و تماشا کردم فیلم carnage جناب پولانسکی بود. یعنی به معنای کاملا حقیقی روایت امروز روابط ما انسانها است. ادمهایی به ظاهر متمدن و مبادی اداب که بعد از مدتی پی به باطن واقعی شان میبریم.یک اصلاح نه چندان مناسب برای این جور مواقع هست که میگویند ان حیوان درونیشان بروز کرده....من خودم فیلم را به خاطر بازی قوی کیت وینسلت جودی فاستر و کریستوف والتز دوست داشتم...مخصوصا بازی عالی فاستر و همین طور فیلمنامه خوب ان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

به دلایل متعدد من اصولا با فصل گرما مشکل دارم . مهمترینش هم همین گرمایی بودن من میباشد که دوستانی که من را میشناسند می دانند من اصولا کوره متحرک هستم در این حد که در زمستان به یکدست تیشرت نازک و مانتو معمولی اکتفا می کنم. اما این اب و هوای اسفند و فروردین  را با وجود گرمای نسبی اش و خبر اوردن از امدن فصل های گرم سال دوست دارم.کلا یک مقدار متنابهی شادی اور است.خود عید به شرط اینکه یادم نیاورد یکسال را به بطالت گذراندم خوشی اور است ولی روزهای قبلش را بیشتر دوست دارم.دوست دارم یک برنامه ریزی دقیق برای تک تک ماهای سال اینده داشته باشم تا واقعا از این انرژی این روزهایم استفاده درست داشته باشم

. داشتم در مورد شادی میگفتم , یک سری انسان خجسته ای هستند که به من میگویند تو خیلی شکمویی . من به شدت با این تهمت دروغین و نا روا مخالف هستم. هر انسانی در زندگی تفریحی دارد . من یکی از بهترین تفریحاتم درست کردن دسر و خوردن ان است. ربطی به شکمو بودن انسانها ندارد به جان خودم. اصلا یکی از دلایلی که باعث شد بروم برنامه بفرمایید شام ایرانی را بخرم همین بود. یکسری انسان شاد کام مینشینند برای هم غذا درست میکنند و تا انجا که میتوانند خلاقیت به خرج می دهندو مینشینند دور هم و کلی میخندند و کلا شب خوبی است. تا انجا که تحقیق و تفحص کردم این برنامه بفرمایید شام یک برنامه بین المللی است که  حدود 20-30 کشور ان را در حال پخش دارند. حتی برخی کشورها 2 تا از شبکه هایشان این برنامه را پخش میکنند.در ابتدا بنیانگذار این برنامه  شبکه 4 بریتانیا بوده و برنامه به نام come dine with me  را روی انتن برده. به خاطر پرطرفدار بودن برنامه این برنامه سالها ادامه داشته و انحصار ان هم به کشورهای مختلف فروخته شده. حالا این که چرا بعضی ها میگویند این کار بیژن بیرنگ کپی کاری بوده را واقعا نمی فهمم. مثل این می ماند که بگویند مسابقه تلفنی یک کپی کاری است. خب همه کشورها این برنامه مسابقه تلفنی را دارند.

تا به حال 2 شب از این برنامه منتشر شده و به نظرم عالی بوده. مهمانهای دور اول برنامه مهدی پاکدل رامبد جوان و اشکان خطیبی و سروش صحت هستند.شب اول در رستوران نعنا  میزبان اشکان خطیبی بودیم  و کلی غذا و دسر خوشمزه و میزان زیادی خنده. شب دوم هم پا به خانه رامبد جوان گذاشتیم و شما فکر کنید موجود نازنینی  به نام رامبد جوان  که اصلا ادم او را میبیند انرژی مضاعف میگیرد شام و دسر درست کند و شب هم کلی با سروش صحت بگو بخند جالب راه انداخت که تماشایی بود.باورم نمیشد این ابشار(جمع بشر) بتوانند غذا و دسر درست کنند. رستوران لوکس نعنا لوکیشن اول کار بود و خانه رامبد جوان لوکیشن دوم با یک اشپزخانه نسبتا بزرگ.

خیلی خیلی مشتاقم شب سوم را ببینم چون سروش صحت میزبان است و بر طبق گفته خودش سررشته چندانی از اشپزی ندارد و فقط به خاطر دور هم نشینی شرکت در مسابقه را قبول کرده. خدا را شکر تا اینجای کار من را شاد کرده امیدوارم شما را هم شاد کند     

اخرنوشت::::-من نمی دونم چرا وقتی اصغر فرهادی اسکار را برد چندان ذوق نکردم انگار اصلا یک امر مسلمی اتفاق افتاده و اصلا اگر جز این میشد من باید متعجب میشدم. کلا تبریک گو هستیم بابت این اتفاق خجسته اما خواستم روراست باشم با شما در مورد احساساتم
                          

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

رزمایش ارشد انجام شد.این که چطور بود را نپرسید چون . هر کس تحلیل خود را نسبت به سوالها دارد.من که فقط حساب درسهای عمومی را داشتم و به نظرم سوالهای زبان بسیار اسان بود و ریاضی وقت گیر. فیلم خاصی امروز ندیدم اما انیمیشن گربه چکمه پوش و  جی.ادگار  را دانلود کردم . من نمی دانم چرا فیلمهایی که من می خواهم هنوز برای دانلود نیامده.امروز رفتیم برای خودمان کیک پنیر بگیرم. رفتم تو مغازه هر چی گشتم سینی اش رو پیدا نکردم. اخر سر پس از اندکی جستجو در ردیف اخر یخچال پیدایش کردم. 4 اسلایس. با اندوهی در چشم از طرف پرسیدم سینی جدید نمی ذارید؟. طرف هم گفتم نه همین پیش پای شما تموم شد . و با سر اشاره ای به جعبه دوکیلویی کرد که داشت میپیچید.من مانند کوزت نگاهی به جعبه انداختم و بعد هم نگاهی به ان 4 اسلایس محجور و گفتم اقا همین 4 تا رو میبرم.خودم دلم به حال خودم سوخت. اخه نامرد چیز کیک هاش هم عالین.(فکر کنم توش کارامل استفاده میکنه)ادم نمی تونه بی خیال بشه.

 خب من نمی دونم چند نفر از شما الان میتونه حال ادمی رو درک کنه کنکورش را داده و امید اصلیش کنکور ازاد است پس باید بشیند درست و درمان بخواند. از طرفی باید زبانش را هم تکمیل کند تا بتواند تدریس زبان را شروع کند.از یک طرف دیگر مدتهاست دلش می خواهد دوباره برگردد باشگاه و ورزش را از سر بگیرد. دنبال کار هم میگردد. کار نویسندگی را هنوز شروع نکرده و به شدت دوست دارد شروع کند و بعد از عید هم برود کلاسهای نویسندگی حوزه هنری . دنبال کلاس حرکات موزون هم هست....یعنی من الان مغزم حالت بازار شام رو داره. هر چیزی بخواهی درش پیدا میشود. ...کمک.....

 

خب فیلم هم همان in time را قرار بود ببینید. فیلم تجاری صرف است . دنبال لحظات ان چنان ناب نباشید اما داستان ماجرایی جالبی دارد که باعث میشود تا اخر فیلم همراه باشید. داستان یک مقدار از نظر منطقی کمیتش می لنگد مثلا دختر نازچرورده فیلم در عرض 3 سوت گنگستر میشود و یا ساعت نشان میدهد که 30 ثانیه بیشتر نمانده اما 2-3 دقیقه بعد ننشان میدهد که هنوز 10 ثانیه وقت دارندو...... که خب ان هم به بزرگی خودتان ببخشید. اما در عوض موضوع داستان فیلم بدیع و نو است. در زمانهای اینده انسانها از نظر ژنتیکی در سن 25 سالگی متوقف میشوند و جوان میمانند. در ان دوران پول معنای زمان را پیدا کرده و انسانها با زمان مبادلات خود را انجام می دهند . فقیر ها تایم خود را هر 24 ساعت شارژ می کنند و پولدار ها می توانند تا ابد زنده باشند. نقطه عطف اولیه داستان را دوست داشتم خیلی قشنگ در اورده بودو جاستین تیمبرلیک هم در این فیلم قشنگ بازی کرده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

در پست قبل به احتضار مردم همیشه در صحنه رساندم که 3-4 عدد سرنگ از خون من در شیشه شد و اما بقیه ماجرا حدود10 روز بعد:

قبل از شروع ماجرا چند تا قبل نوشت داشتم

1- برنده شدن گلدن گلوب  مرا خوشحال کرد البته نه در حد غش و ضعف اما از اینکه مردم دنیا متوجه شدند در ایران عصر شتر سواری تمام شده و فیلمهای خوب هم ساخته می شود خوشحالم . حالا نامزدیش برای فیلنامه ارجینال و بهترین فیلم غیر انگلیسی شادیمان را دوچندان نمود

2-ماجرای گلی خانم و عکسی که ماجراهای بسیار با خود داشت تنها از یک جهت به من مربوط میشد و ان هم از این نظر بود که امیدم به طور کامل برای برگشتنش به ایران نا امید شد. بازی خوب او وزیبایی صورتش غیر قابل انکار بودند اما به شخصه از انداختن ان چنین عکسی اصلا خوشحال نشدم. بدتر از ان اراجیفی بود که بچه ها پای ان عکس و نامه رمان نویس معروف عباس معروفی در مدح عکس نوشته بودند. برخی از کامنتها که واقعا از روی عقده بود بعضی دیگر تا حدی منطقی بود اما در کل جالب بود که بی لباسی و یا لباس دار بودن یک نفر چقدر در وضع مملکت ما تاثیر گذار است :d

حالا ادامه ماجرا: هیچی دیگر خون تو شیشه شده ما برای پاره ای از موارد  مورد ازمایش قرار گرفت و محققان و پزشکان به این نتیجه گرفتند که اهن خون بنده دقیقا یک میلی متر با کف زمین فاصله دارد فلذا بر ان شدند که با قرص اهن و ویتامین ب ان را مداوا سازند بعد از شنیدن خبر مسرت بخش مداوا شدن باز هم به رسم یاد بود بنده برای خود تارتی از اناناس خریداری نموده و لذتش را بردم.(کلا ولم کنید همش تو شیرینی فروشیم )دکتره رژىم غذایی و عادتهام رو که شنیده بود تو کف بود من چطوریه که لاغر موندم. الان مدتی است که قرصها را به ضرب یک لیتر اب روانه بدن می کنم فقط سختی اش اینست که انگار معده باید موقع خوردن قرص اهن خالی باشد که خب در طول 24 ساعت تقریبا این اتفاق به ندرت برای معده من می افتد

و اما دلخوشی این روز های من

 

از میان خیل عظیمی از شخصیت های داستانی و سینمایی که به ندرت در کشور خودمان و به کثرت بسیاری را از ادبیات داستانی اروپا و امریکا  دیده و یا راجبشان خوانده بودم مسلما یکی از محبوب ترینشان برایم شخصیت شرلوک هلمز بوده و هست. جرمی برت با آن هیکل عصا قورت داده و ان صورت سنگی اولین تصویری است که معمولا با شنیدن نام شرلوک در ذهنمان نقش می بندد. پخش سریال شرلوک هلمز در تلویزیون ان هم به صورتی مدید با بازی جرمی باعث این اتفاق است.به نظرم شرلوک نمونه نابغه انسان امروزی بود و این هوش سرشار باعث میشد این ادم منزوی باشد چون عملا به خاطر نبوغش قابلیت برقراری ارتباط با افراد معمولی را نداشت

شبکه بی بی سی اقدام به تهیه نسخه مدرن این داستان البته به صورت مینی سریال کرده بود. کمی دیر در رابطه اش نوشته ام اما اشکال ندارد. فصل اول سریال در سال 2010 در 4 قسمت پخش شد. . منتظر فصل دوم ان بودیم که در اوایل ژانویه امسال قسمت اول از سیزن دوم ان پخش شد و من به نظرم در کل این دو فصل خارق العاده ترین اپیزود ان همین اولین قسمت از فصل دو سریال است. داستان شرلوک جدید و دکتر واتسون در انگلستان امروزی می گذرد. شرلوک و واتسون هر دو بلاگ می نویسند و فضای ارتباطی انها و پیگیری اخبار نیز تا حدی به اینترنت وابسته است.

جیمز موریاریتی را خاطرتان هست همان بد من قصه که در مقابل شرلوک بود فردی که زیرکی خاصی داشت و یکی از اهداف زندگیش از بین بردن شرلوک بود. خب در اینجا هم ما شاهد او هستیم اما در این مینی سریال جدید او یک نابغه سایبری نیز هست.صحنه  ملاقات موریاریتی و شرلوک هم جزو صحنه های خوب سریال و پایان بندی قسمت سوم سیزن2 سریال و نحوه ابراز احساسات واتسون در انتها ی فیلم  هم جزو قسمتهای مورد علاقه من است. 

شرلوک همیشه شبیه برایم یک جور مدینه فاضله برای نوع بشر بوده. کسی که بیکار نیست . کسی که هیچ  چیز برایش بی معنی نیست. از گرد و خاک روی سر سوزن پی به دهها نوع نتیجه گیری منطقی میرسد. باید اعتراف کنم به شدت به دقت و ظریف بینی این شخص حسودم

جمله ای که شرلوک در تاکسی به واتسون گفت به نظرم بسیار درست بود: you just see, you dont observe. (اگر جمله بندی را دست به خاطر سپرده باشم)

نقش این شرلوک مدرن را Benedict Cumberbatch بازی کرده  واتسون را جناب فری من و موریاریتی هم به وسیله Andrew Scott به معنای واقعی کلمه به صورت یک فرد بیمار روانی و با هوش به نمایش گذاشته شده..کار باقی بازیگر ها هم عالی است. حتما ببینید

این هم وبلاگ دکتر واتسون که در ان در رابطه با خودش و شرلوک  می نوشت

http://www.johnwatsonblog.co.uk/

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

در این بحبوحه تکرار داستانهای ابدوغ خیاری (چه در هالیوود و چه در ایران خودمان) من بالاخره توانستم  فیلمی پیدا کنم که از زاویه جدیدی به قصه ای قدیمی نگاه می کرد. فیلم خدمتکار(the help  ) در حال و هوای سالهای 1960 و 1950 می گذرد .شخصیت اسکیتر Skeeter Phelan دختری نامتعارف در زمان خود است.

دختری که دوست پسری ندارد و رویایش پیدا کردن یک همسر  برخلاف دختر های زمان خود نیست. داستان نویسی که رویای نوشتن یک رمان قدرتمند و جذاب را در سر دارد برای نوشتن این داستان خیلی از قوانین عرفی و اجتماعی ان دوران که بر ضد سیاهان بوده را زیر پا می گذارد و این کار موجب نارضایتی دوستانش و خیلی از اطرافیانش در انتها می شود.داستانی درباره زندگی خدمتکاران سیاه پوست و زندگی انها به عنوان خدمتکار در خانه سفیدپوستان.  یکی از نقاط جالب و تازه این کار که تا به حال در فیلمی  نمایش داده نشده به وجود امدن احساس نزدیکی  بسیاری از زنان سفید پوست به خدمتکارن سیاه خود بوده. به طوری که انها را محرم راز خود می کردند اما در بیرون از محیط خانه این امر را پنهان می گردند. نکته مهمتری که در فیلم نظرم را جلب کرد بزرگ کردن بچه های سفید پوستان توسط خدمتکاران و احساسی بود که انها نسبت به هم پیدا می کردند...فیلم خدمتکار برگرفته از کتابی پرفروش با همین نام است که نیویورک تایمز ان را چاپ کرده است.اسکیتر با بازی قشنگ و باور پذیراما استون  برایم جزو قشنگی های کار بود. این سومین فیلمی بود که از این دختر میدیدم. نکته مشترک هر 3 فیلمی که از او در این 3 فیلم دیدم بازی در نقش دختر هایی بوده که با دختر های دیگر فرق دارند و مانند انها رفتار نمی کنند.. در فیلم crazy stupid love  و easy A  و حالا هم the help .این دختر به شدت استعداد دارد اما اگر بخواهد به یک جایی برسد باید حتما یک تغییری در نوع انتخابهایش بدهد.


 فیلم دوم ساخته Steven Soderbergh  تجاری ساز معروف دوران و یکی از کارگردانهای پرکاردر زمینه فیلم های سرگرم کننده  است.سازنده 3 گانه یاران اوشن (من چقدر این فیلم را دوست دارم منظورم 11 است) خب متاسفانه فیلم اخر این کارگردان با وجود تجمع ستاره های معروف هالیوودد نظیر  Matt Damon, Kate Winslet و Jude Lawو حتی بانو Marion Cotillard باز هم نتوانسته موضوع تکراری و دستمایه چندیدن فیلم شده را جمع و جور کند. برای من فیلم هیچ نقطه اوجی نداشت. واقعا هیچ چیز..فیلم قهرمانی نداشت..بد من انچنانی هم نداشت ادم نمی دانست دارد داستانی که اخرش را می داند را برای چه دارد نگاه می کند..


فیلم کلا فقط برای یک بار دیدن خوب است..موضوع مانند هزاران بار دیگر درباره پخش شدن نوعی ویروس بسیار کشنده است که از ترکیبی از سلولهای خفاش و خوک درست شده به همین دلیل  نمی توانند واکسن ان را در وهله اول شیوع بیماری به دست بیاورند اما میبینیم که در انتهای فیلم غیور زنان و مردان امریکایی باز هم جهان را نجات می دهند و باز هم دینی بر گردن ما باقی می گذارند...(من نمی دونم چرا هالیوود عقده داره همش یه کسی رو بفرسته یه جایی یه سری  رو نجات بده حالا فرقی نمی کنه کی و کجا و چطوری)...ولی حالا اینقدر من از فیلم خوب گفتم شما عزیزان یک دفعه دلزده نشوید گفتم که ارزش یک بار دیدن را دارد.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یادش بخیر اوایل که وبلاگ رو باز کرده بودم با خودم قرار گذاشته بودم که هر 4شنبه مطلب بذارم . تا یک مدتی هم همین طوری بود اما بعدش دیگه دوباره شدم همون نویسنده تنبل حالا الان دارم به همون دوران نویسنده تنبل بودن هم غبطه می خورم هم از این نظر که حداقل اون موقع اوضاع نوشتنم بهتر بود و هم از این نظر که خیلی از بچه های بلاگ نویس بودند که الان نیستند(دلم برای مارسالاد تنگ شده)

کلا هفته سگی بود. اون از وضعیت گودر و اون به هم ریختگی اش که یک جماعتی را الاخون والاخون کرده ازیک طرف هم اوضاع زندگی خودمان که قمرش از عقربش در امده و از طرف دیگر  هم اوضاع خودم که اصلا اوضاع نیست. حالا در نظر بگیرید من با این وضعیت چندین شب نشسته ام  تا نیمه های شب  2-3فیلم دیده ام. midnight in paris انتخاب خوبی برای حال و اوضاع من بود. کمی شارژم کرد و کلی کیفور شدم.فیلمی از وودی الن عزیزم درواقع 41 امین فیلم وودی که در جشنواره کن هم به نمایش در امده بود . من کلا به این بشر ارادت خاص دارم(کلا علاقه خاصی به ادمهای انورمال دارم چرایش هنوز مشخص نیست). فیلمی کاملا نوستالژیک برای همه عشق پاریسی ها. فیلم در رابطه با نویسنده ای  است به نام گیل  که به همراه نامزدش و پدر و مادر همسرش برای تعطیلات به پاریس سفر می کنند .

گیل در هر کافه و رستورانی که می نگرد با خودش فکر می کند که همینگوی و یا سایر نویسندگان سر شناس دهه 20 شاید زمانی در این کافه نشسته اند و قهوه خورد اند و راجع به نوشته هایشان با هم صحبت می کردند اند و یا پیکاسو و یا دالی   نقاشی های دوران طلایی ان زمان تا به حال را کشیده اند . گیل به فکر نقل مکان به پاریس است در حالی که نامزدش به فکر خرید از مغازه ها و امتحان کردن انواع نوشیدنی ها و برگشت به امریکا و زندگی در یک خانه مجلل مانند پدر و مادرش است.گیل را می توان وودی الن دانست . او کاملا سمبل فانتزی درون خود وودی است. صحنه های ابتدایی فیلم  نما هایی از کوچه هاو طبیعت پاریس در بهار است و هوای بارانی اش و دیالوگهای ابتدایی فیلم هم بر روی یک پل چوبی روی یک دریاچه  صورت میگیرد.تمام فیلم شامل چنین زیبایی های بصری است. الن ما را به فرانسه در سالهای 1920 میبرد و ما را با رویاهای گیل و خودش همسو می کند. اینها را جمع ببندید با بازی خوب و شیرین خانم Marion Cotillard در نقش ادریانا (بازیگر نقش مال همسر کاب در فیلم اینسپشن).

بیشتر صحنه های مهم فیلم در نیمه شب می گذرد و نشان دهنده زندگی در حال جریان شبهای پاریس. راجر ابرت منتقد معروف امریکایی به فیلم 3 ستاره و نیم اعطا کرده و گفته بیزارم از فیلمهایی که می گویند برای همه است چون مشخص است برای هیچ کس نیست اما این فیلم فیلم من است مطمئنم وودی در هنگام نوشتن فیلم نامه کلی لذت برده است. دو فیلم دیگری که دیده ام super 8 و crazy stupid and love بوده اند که انها هم فیلمهای خوبی بوده اند. املی را هنوز کامل ندیده ام باشد انشالله درفرصت بعدی

شم هم بروید فیلم را ببینید و در اخر یک دعایی به حال ما بکنید بلکه گره از مشکلات ما هم باز بشود

پ.ن ::انشالله کسی اینجا درد خماری سریال نگیرد. 7 فصل سریال دکتر هاوس را تمام کردیم الان داریم عین یک شهروند متمدن امریکایی هر هفته قسمت های جدید فصل 8 را  همزمان با پخشش در فاکس میبینیم..خب چرا این شخصیت واقعی نیست؟؟..نه اخه چرا؟؟/ بعد یه عمری ما از یکی خوشمون اومد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من الان در حالت انجماد به سر میبرم..خب برای توضیح اینکه بگویم انجماد چیست باید اول مطلبی به نام روز مردگی را خوب درک کنید (از مشتقات روز مرگی) . روزمردگی همان قضیه خسر دنیا والاخره است. یعنی به امید فردایی بهتر امروزمان را گند زدیم رفت. یعنی همان برنامه دیروز یعنی همان برنامه فردا..یعنی افسردگی محض. معمولا هم افراد نمی خواهند این طور باشند ولی خب اتفاق می افتد فقط بدی اش اینست که وقتی این اتفاق زیادی به طول بینجامد تبدیل به خواست خودت می شود(قسمت مزخرف ماجرا اینجاست) خب حالا انجماد چیست انجماد به نظرم از روز مردگی بهتر است یک جور دوران و عصر یخبندان خودمان است..نه خوب است و نه  بد البته به خودی خود..حالا اینکه فرقش چیست. در روزمردگی خودتان دلتان می خواهد تغییر باشد اما به هزار و یک دلیل نمی شود و قضیه منتهی می شود به یاس و افسردگی اما در انجماد کاملا بر عکس استخودت اصلا نمی خواهی کاری انجام دهی و این اصلا ربطی به افسردگی ندارد ممکن است منجر به افسردگی شود اما لزوما این طور نیست. تو حالت انجماد انگار هیچ گزینه ای برای انجام نیست دیروزت مثل امروزت و مانند فردایت است اما از این بابت ناراحت نیستی فقط هر روز داری فکر می کنی..فکر می کنی به اینکه قرار است اینده ات چگونه باشد...نمی دانم بعد از دوره انجماد دقیقا چه بلایی سر ادم میاد اما امیدوارم یه تغییری رو به دنبال داشته باشد

الان همین 1 پاراگرافی که نوشتم خودم هم موندم توش

فیلم های املی و midnight in paris را دانلود کردم انشالله میبینمشان و برایتان سخنرانی می کنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر کسی تو بچگی خودش و یا حتی تا به الان یکسری سرگرمی هایی داشته که مختص خودش بوده. خب بعضی تمبر جمع می کنند. بعضی دوست خیالی دارندبعضی ها دوست دارند با ابرها شکلهای خیالی بسازند بعضی هم...خب خلاصه اینکه به عدد ادمها راه هست برای دیوانگی. من هم که عاقل بودن  برایم یک جور فحش محسوب می شود هم سرگرمی مخصوص به خودم را داشتم و دارم. من همیشه خودم را وارد داستانها و فیلمها می کردم..نه اشتباه نکنید خودم را جای شخصیتها نمی گذاشتنم بلکه به عنوان یک شخصیت جدا گانه وارد داستانها میشدم و داستان را به میل خودم تغییر می دادم و یا با شخصیت ها دوست و یا دشمن میشدم. البته اعتراف می کنم علاقه بیشتری به ضد قهرمانهای دوست داشتنی داشتم.شما تصورش را بکنید مایکل کورلئونه دوست داشتنی را یا جوکر و یاهمین دمتر هاوس (نیمه قهرمان).هنوز که هنوز است برای من این کار یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. خب الان هم دارم سریال دکتر هاوس را میبینم و مشخصا خودم را داخل این سریال قرار دادم و کلی با شخصیت هاوس حال می کنم.

یک شخصیت داغان شده ولی با هوش که همه چیز را به شوخی می گیردو من این ادم را گذاشته ام جزو ایده ال هایم. از بس داغان شده دیگر هیچ چیزی را جدی نمیگیرد و سعی میکند حتی مسائل جدی بیمارانش را هم به شوخی بگیرد و  البته در عمل بهترینها را انتخاب میکند. به خاطر دردی که دارد معتاد به وایکودین است دور خود را حصار کشیده و سعی می کند با کسی رابطه عاطفی برقرار نکند.خواهی بخند خواهی برو سریال را در حد چند اپیزود دانلود کن و ببین من چی می گم...فکر میکنم اصولا من نسبت به پزشک جماعت  حساسیت دارم. الان هم دکستر رو میبینم و هم هاوس رو. ولی هاوس رو بیشتر دوست دارم در حالی که منطقا دکستر کیفیت ساخت بهتری داره و ریتینگ بالاتری رو هم از ان خودش کردهاحتمال قوی به خاطر خود هاوس است

این چند روزه مدام دارم فکر می کنم. این بهمن ماه  قراره امتحان ارشد بدم نمی دونم اصلا امتحان بدم یا نه. دوست دارم دوباره برم سراغ نوشتن ..یا اصلا برم دنبال کار..کلا یه چیزی هستم تو مایه های روح سرگردان. اینقد خوشم میاد از این ادمهایی که از بچگی براشون یه مسیری رو یکی میکشه اونها هم تا یه جایی میرن و بعد از اون خودشون تصمیم میگیرن قراره چی کاره بشن. من الان نه اخرت دارم و نه دنیا...به قول دوستم فعلا انگل جامعه ام

* First said: [#101]

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از تحقیق فراوان و طرح پرسش های گوناگون در سایت ((صورت کتاب)) و دوستان مجازیمان(اصولا در دنیای واقعی من کسی  اهل فیلم و سریال دیدن  به ان صورت نیست من واقعا از این بابت متاسفم) به این نتیجه رسیدیم که برویم و Grey's Anatomy و یا Fringe را ببینیم.

 بعد دیدیم راجع به bigbang theory هم زیاد گفته اند و ریتینگ خوبی هم در imdb  دارد(8.7 از 10).قبلا 2 قسمت از game of thron را هم دیده بودم.البته بگویم اقبال عمومی سریالها هم برایم مهم بود Game of Thrones فعلا  توانسته با ریتینگ 9.4 از 10 صدر نشین باشد و به نقل از یکی از دوستان شنیده ام اگر تا قسمت 3 را یک جوری از سر بگذرانید می توانید مطمئن باشید نمی توانید دست از سرش بردارید

رسما در نشان دادن خشونت و روابط کاملا بی پروا بود. دیدم نمی توانم ببینمش. تازه اگر روی کامپیوتر می ماند احتمالا برادر جان هم سری بهش میزد و ان وقت زمان خر اوردن و باقالی بار کردن من بود  به سریال weed s هم فکر کردم اما دیدم فکر نکنم داستانش برایم جذاب باشد. یک دو قسمتی هم از The Vampire Diaries دیدم . حالا نمی دانم از کدام گوری این ریتینگ 8 از 10 را اورده.گریز اناتومی و بیگ بنگ تئوری هم طرفداران خاص خود را دارد. ولی باور کنید برخی گزینه ها بود که که حتی در ذهنم تصورش را نمی کردم که بخواهم ان را ببینم و یا ابدا اسم انها را نشنیده بودم. اما انگار دنیای درونی من از علاقه من بیش از من خبر داشت و سریالهایم را سر راهم قرار داد

dexter تنها سریالی بود که فکر نمی کردم ان را بخواهم ببینم چون به نظرم خط داستانی ساده ای  اشت و اینکه من از این مدل فیلمهایی که در ان صحنه های تکه پاره کردن باشد مانند((اره))خوشم نمیاد. خب اشتباه می کردم. با تمام کردن فصل اول سریال باید بگویم خیلی خوب بود و به هیچ وجه ان طوری که فکر می کردم نبود. به نظرم باید لاگ لاین فیلم تغییر کند . در همه جا در خلاصه داستان نوشته اند که داستان در مورد فردی به نام دکستر مورگان است که افراد گناهکار را خودش به سزای اعمالشان می رساند. اما به نظرم این خط داستانی مناسب تر است: دکستر مورگان فردی منزوی است که با فراد معمولی فرق دارد. میل شدیدی به کشتن دارد و عاشق خون است او با کشتن افراد گناهکار خود را ا.ر.ض.ا می کند. و در کنار اینهاداستانهای بزرگتر هم هست که مبنای یک سیزن قرار میگیرد.سریال بعدی که از طریق وبلاگ حوا با ان اشنا شدم

dr house بود. فقط یک اپیزود از ان را دیدم و فعلا فقط تا 3 اپیزود را دانلود کردم. با همان یک اپیزود و شخصیت دکتری  که بیماران را دروغگو می پندارد و در کار خود حرفه ای و همچنین بد اخلاق است حال کردم و احتمالا باقی اش را هم دانلود کنم فقط مانده ام سیزن دوم را از کجا بیاورم..حالا شما هم این سریالها را اگر دیده اید و یا اگر سریال دیگری دیده اید بگویید شاید به جای سیزن دوم هاوس برویم ان را ببینیم

پ.ن= این چند وقت تهران نبودیم  و مشغول مسافرت..شما به بزرگواری خویش ببخشید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

زندگی سگی. این دقیقا تنها کلمه ای بود که در تمام طول مدت فیلم توی ذهنم وول می خورد و ارزو می کردم کاش گاهی می توانستم خودم را قاطی قصه کنم به مادر بگویم چیزی نیست همه چی درست می شود و یا به پسر بگویم خب راست میگی اون تو واقعا یه زندگی کوفتی در جریانه و به دختر بگویم تو می تونی و یا به جای یک دوست بروم  خانه شان و با او رفت و امد کنم تا خجالتش بریزد. بهرام توکلی انگار عادت دارد ذهن را مسخ کند انگار عادت دارد مدت زمان فیلم را از 90د دقیقه بکشاند به تمام چند روز بعدی که پایت را از سالن سینما بیرون میگذاری و هی فکر می کنی و هی فکر می کنی به اینکه چه دیدی و چه کسی در چه لحطه ای چه چیزی گفت.(( بگذار رسوب کند ))را یادتان هست.همان پستی که بعد از فیلم پرسه در مه نوشتم. یادم است دقیقا در ان فیلم هم گفتم دیالوگها و حرکات صورت برتری داشتند به قصه روایی و یک خطی چون درواقع انها را داشت با فلش بک نشان می داد و برای بیننده سخت بودکه حواسش باشد الان فلش بک کدام اینده است که هنوز نیامده. اگر فیلم ممنتو را دیده باشید حرفم را می فهمید البته که فیلم ممنتو با پرسه در مه قابل قیاس نیست  فقط از لحاظ نوع نمایش زمانی فیلم بیان کردم.در فیلم اینجا بدون من ما دوباره به خلسه فرو می رویم . خلسه بازی بازیگرانی که هیچ کدام از زندگی خود راضی نیسند اما فکر می کنند دارند کاملا طبیعی زندگی می کنند. تنها احسان است که نمی خواهد تن به این دیوانگی داده و از شر این زندگی خلاص شود.البته زندگی به قدری سگی می شود که در اخر می بینیم حتی مادر نیز از این دیوانگی خسته است و به فکر خلاص شدن از ان می افتد

خانواده انقدر در نوعی زندگی انتزاعی فرو رفته که گاهی تماشاگر نیز از این همه ساده دلی اعضای خانواده به خصوص مادر به ستوه امده و گاهی نیز از فرط بلاهت خنده اش میگیرد. داستان از طریق صابر ابر یا همان احسان قصه روایت می شود حال ناخوش احسان را شاید ناخوشی درونش تلقی کرد که دیگر بالا زده و هیچ جای پنهان کاری ندارد. احسان و مادرش را گاهی در مسیر کار و خیابان میبینیم اما ان هم با روابط کاملا محدود اما یلدا یا همان دختر قصه را به جز در مسیر اتاقهای خانه در هیچ لوکیشن دیگری نمی بینیم.همین بازی او با باغ وحش شیشه ای که دارد اوج بسته بودن زندگی او را به نمایش می گذارد و این یعنی انتزاع زندگی این دختر به خاطر خجالت و مشکل جسمانیش حتی از مادر و برادرش هم فراتر رفته.جن.نش را هم کاملا منطقی جلوه می دهد. اعتراف می کنم تا با یک کارگردان صحبت نکرده بودم اصلا متوجه مرز خیال و واقعیت داستان احسان نشده بودم. خیالم بر این بود که تنها سکانسهای انتهایی فیلم جزیی از رویای او هستند. اما خوب رویای احسان از خیلی زودتر از این حرفها شروع شده بود و من به خیال این که زندگی رنگ خوشی را نشان خانواده داده تا به انتهای فیلم را در سینما طی کرده بودم. جالب بود احسان در رویای خودش همه چیز را با کمترین و یا بی نقص ترین فرم خودش نشان داده بود و زندگی رویایی اش را پیش روی خودش گذاشته بود. یلدا را بدون پای شل ..مادر را با لباسی شاد و با لبخندی واقعی..خانه را قدیمی اما بزرگ و زیبا و یک کودک که نتیجه ازدواج یلدا و رضا است. احسان حتی خودش را هم که گویی نقص میبیند از رویایش حذف کرده است

زندگی انها انقدر سگی است که همه چیز حتی در حد متوسط ارمان انها شده. یک ازدواج متوسط. یک بازنشستگی و یک کار معمولی مربوط به علایق شخصی و حتی یک کاناپه معمولی.اینجا بدون من بعد از پرسه در مه فیلمی است که دوستش دارم.این را دیشب نفهمیدم اما وقتی گذاشتم رسوب کند می بینم از پرسه در مه هم بیشتر دوستش داشتم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

ماه رمضان است و شب بیداری هایش. دیشب هم برای خالی نبودن عریضه فیلمی را که چند وقت پیش دختر خاله ام داده بود را دیدم.last night. چهار بازیگر فیلم مجموعی از بهترینها بودند.انها هیچ کدام سوپر استار نیستند اما مسلما از بهترینها هستند. کایرا نیتلی بازیگر نقش . Joanna  سم ورتینگتون بازیگر نقش Michael . ایو مندس بازیگر نقشLaura  و بازیگر فرانسوی کار Guillaume Canet در نقش alex.بازی های کایرا و سم را دوست داشتم مثل همیشه خوب بودند و صد البته بازیگر فرانسوی کار هم خیلی خوب بود. کارگردان فیلم Massy Tadjedin  کارگردانی  فیلم خوب ژاکت را هم در کارنامه خود دارد. یک اتفاق جالب این فیلم این بود که از اواسط فیلم به بعد من هی با خودم می گفتم خدایا این داستانش برایم اشناست. تاریخ ساخت فیلم 2010 بود.

.بعد از گذشتن مدتی از فیلم کاملا مطمئن شدم که ما یک فیلم ایرانی دقیقا با همین نوع روایت و داستان را ساخته ایم.فیلم انعکاس در سالهای قبل ساخته شده بود اما فقط کافی است یک بار فیلم اخرین شب و انعکاس را ببینید . حتی نوع روایتشان هم یکی است البته با این فرق که مسلما در نسخه هالیوودی فیلم داستان به دلیل وجود نداشتن سانسور بهتر روایت شده بود. یعنی نمردیم و دیدیم یک بار یک فیلم هالیوودی شبیه یک فیلم ایرانی بوده و نه بالعکس. فیلم دلچسبی بود. اما کل فیلم بود و ان سکانس اخرش. هیچ کدام اعتراف نکرد اما عطر و کفش کار خود را کردند.

من تا به حال حتی شبیه این نوع رابطه هایی که در فیلم نشان داده بود را هم از سر نگذرانده بودم اما به قوت کارگدانی قوی و بازی های خوبش شما کاملا می توانستید احساسات الکس را در فیلم درک کنید. یک جایی از فیلم اصلا من دلم به حال این بیچاره میسوخت. روابط به قدری طبیعی و ساده نشان داده شده بود که کاملا همذات پنداری می کردید.به لطف بازیگران قدرتمن کار و فضای ارام و بدون هیاهوی شب می توانستید تنها تمرکزتان را روی حرکات و نگاها و دیالوگها بگذارید ولی به نظرم بیشتر از دیالوگها این زبان بدن بازیگر ها بود که داستان را روایت می کرد

پ.ن: اینجانب فردا ساعت 1 ظهر پا بدین دنیای فانی گذاشتم..اخه چر؟..من الان

نمی تونم تولد بگیرم خب

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باز هم ماه رمضان امد و پروسه انطباق من با این ماه از دیروز شروع شده.منظور از انطباق همان عادت کردن این شکم و دستگاه گوارش به حذف وعده ناهار و میان وعده های جور و واجور(ای کارد بخورد)و تحمل این گرسنگی یک هفتگی و سخت تر و درست تر از همه بالا بردن تحمل روحی و روانی خودم است. یک جوری خیلی رک و راست بگویم من اوج هنرم این است که سعی میکنم غلط زیادی نکنم(گناه) مستحبات هم هر چقدر که خدا قسمت کند و خدا رو به عدد ستاره ها شکر که کاری که در این چند ماهه رمضان که در این چند سالها گذشته موفق به انجامش شدم جدا شدن از ام پی تری ام و اهنگ های موبایلم است. نه دیگه خدا وکیلی چند تا اهنگ قشنگ ما در طول روز گوش میدیم. به جز این است که الان اهنگها یا 6 و 8ی هستند یا محض شادی چند دقیقه ای!! برای همین بعد این یک ماه که این گوش را ترک می دهم به سختی می توانم هر اهنگی را بگوشم

به جان خودم الان خیلی وقت است یک موزیک ادمیزادی گوش نداده ام . موزیک هایی بوده که مدت طولانی انها را گوش کرده ام اما ماندگار نبوده اند. کاری به خواننده اش ندارم که این وری است یا انوری. مثلا اهنگهای حال سیاوش را با اهنگها اواخر 70 مانند امیر و گل و یخ  قیاس کنیدو یا اهنگهای گوگوش را و یا چاوشی خودمان. من منکر تغییر در موسیقی نیستم اما می توانم بگویم بیشتر اهنگسازان و خواننده های ما دارند از سبک های غربی وام میگیرند که خب یکی نیست بگوید ما اگر بخواهیم ان سبک را گوش کنیم که انریکه و دیدو  و ..... هزار و یک نفر دیگر برای گوش دادن هستند. بی خیال اصلا

فیلم مردان ایکس خب همان طور که از تریلر و پوستر هایش هم بر می اید از جملهفیلمهایی در ژانر علمی و تخیلی هستند ;i والبته مثل اینکه این نظر شخصی بنده هستند چون تنها نوع ژانری که برای این فیلم در نظر گرفته نشده همین است خودم هم نمی دانم چرا. من نه سری قبلی این فیلم را در ورژن های دیگرش دیده ام و نه سریالش را اما بنا بر شواهد و قرائن و ریتینگهای سایت ای ام دی بی این فیلم از سری های قبل بسیار بهتر بوده و برای بازگو کردن گذشته انها بیشتر و بهتر مایه گذاشته. از جمله بازیگران فیلم James McAvoy   بازیگر نقش چارلز است که اتفاقا درفیلم   wanted هم دارای یکسری قدرتهای ماورایی بوده. 2 فیلم مابین این فیلم و wanted متاسفانه ندیده ام و لی فکر میکنم پیشرفت خوبی در بازیگری داشته و تا سال 2013 هم فیلم روی پرده دارد( فکر کن زنش از خودش 10 سال بزرگتر است . یک عدد بچه هم نتیجه این پیوند میمون و مبارکشان بوده)

خانم لارنس را هم  با winters bone شناختم و بازی محشرش را در اینجا هم جالب بازی کرده من که خوشم امدفقط اخر فیلم کمی دلم به حال چارلز سوخت اخر این چه کاری بود دختر تو کردی. در کل این فیلم دیدنش خالی از لطف نیست حتی اگر به این نوع .انر علاقه ای ندارید..مطئن باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قرار بود در رابطه با دو فیلم limitless و unknown صحبت کنم. هر دو فیلم را چند هفته پیش دیدم اما فیلمهای نسبتا خوش ساختی هستند. البته به خاطر مدت زمانی که بین پست قبل و این پست افتاد چند فیلم جدید دیگر نیز دیدم که به نظرم بسیار جذابتر بودند اما خب  چون شاید همه انها را ندیده باشند قرار گذاشتم رسیدگی به انها را به هفته بعد موکول کنم

.

فیلم ناشناخته با بازی بازیگر توانای ایرلندی و مورد علاقه بنده یعنی لیام نیسون Liam Neeson است. من خودم با دیدن تصویر او بیشتر بازی اش در فیلم تیکن 96 ساعت در ذهنم نقش می بندد.فیلم دارای تم اکشن است با اشانتیون علاقه و دوست داشتن که فرمول چندان ناشناخته ای برای کسانی که فیلمهای هالیوودی را دیده اند نیست.باز هم قضیه فیلم بر سر عملیات تروریستی و نظیر ان است. کارگردان  فیلم سازنده فیلم های پرفروش و پر طرفداری است البته من هنوز نتوانستم زمینه کاری این اقا را بفهمم بگذارید نام فیلمها را برایتان بیان کنم خودتان قضاوت کنید. این اقای اسپانیایی الاصل کارگردان فیلمهای گل 2- خانه مومی - یتیم خانه - ناشناخته ..هستند و در ضمن ابتدای کارشان را هم با ساخت تیزر های تبلیغاتی شروع کرده بودند. من واقعا به ایشان تببریک می گویم. از کارگردان فیلم که بگذریم میرسیم به سخن خوش دوست  یعنی بازیگران . لیام نیسون  بازیگر 59 ساله فیلم اصالتا ایرلندی است و از سر شناسان هالیوود است. جوایز بسیاری را نصیب خود کرده و جالب است بدانید تا کنون بیش از چندین دفعه برای نقشهای مهم همچون شاه فیلیپ..جیمز باند..ون هلسینگ در فیلم دراکولا  و چند اپیزود در جنگ ستارگان انتخاب شده بود که هر یک بدلایلی کنسل شد

بازیگر بعدی که از نظر من یکی از زیباترین بازیگران زن حال حاضر است(این قضیه کاملا سلیقه ایست لطفا گیر ندهید) خانم دیانا کروگر Diane Kruger  هم, از پس نقش و لهجه خود به خوبی بر امده بود.بالرین سابق و بازیگر فعلی المانی تبار ما در فیلم تروی به خوبی درخشید  و بابازی در فیلم لعنتی های بی ابرو توانست بر وجهه کاری خود بیافزاید. به خاطر بازی در نقش فرانکی 3 هفته را در بیمارستان روانی زندگی کرد. او در ناشناخته نیز نقش نیمچه قهرمان فیلم را دارد.داستان فیلم بد نیست و البته به نظر من می توانست بهتر پرداخته شود ولی به طور کل بروید و خودتان ببینید بهتر است.

فیلم بعدی یعنی همان limitless یک فیلم کاملا تجاری و تخیلی بود که البته چون به ارزوی دیرینه من و خیلی از افراد شبیه من می پرداخت برایم دیدنی بود. یک عدد بردلی کوپر داشت که اتفاقا جزو لیست خوشتیپترین های هالیوود هم هست که البته به نظر من کاملا اشتباه شده  و بنده تنها بازی که از ایشان سراغ دارم بازی در سری فیلمهای خماری 1 و 2 هست.یک عدد رابرت دنیرو که من رسما نمی فهمم چرا قبول کرده در چنین فیلمی بازی کند  یعنی به طور کامل در می یابید که رسما از سر فیلم زیاد است ولی خب همین تعداد محدود سکانسهای خود را هم به نحوی عالی ایفا کرده مخصوصا سکانس اخر حضور خود را در فیلم.

یک خانم با کمالات دیگری را هم ما در این فیلم دیدیم که عمرا به پای خانم دیانا نمی رسند اما خب به چشم خواهری بسیار با وجنات هستند خانم Abbie Cornish.بازی ایشان در این فیلم فکر می کنم جزو بازی های خوبش به حساب بیاید چون تا اینجای کار حرفه ای ایشان به جز یک بازی با هیث لجر و بازی در یک فیلم که بر اساس یک داستان انگلیسی بنا شده سابقه درخشان دیگری ندارد

کارگردان فیلم Neil Burger  است که limitless هم بعد از فیلم the luky one کار بعدی او محسوب می شود و از کارنامه او می توان به فیلم The Illusionist اشاره کرد که من خودم خیلی دوستش داشتم , و به نظرم تا اینجای کار بهترین کار سابقه کار او محسوب می شود. برای هفته بعد علی الحساب فیلم X-Men: First Class را داشته باشید تا بعد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

در این چند وقت بعد از امتحان به خودم قول داده بودم عین بچه ادم بنشینم و چند فیلمی که در گوشه درایو های کامپیوتر و لپ تاپ جا خوش کرده اند را ببینم. هنوز امتحانات تمام نشده اما فرجه طولانی مدتی بین دو امتحانم پیش امده. فیلمهایی که دیدم همه شان نه صرفا بر اساس سلیقه من بود و نه بر اساس انتخابم پس تلاش می کنم به انهایی بپردازم که حداقل بهشان کمی علاقه مند شدم.

یک انیمیشن فوق العاده شاد به نام  ریو که پر از رنگ و شادی بود و یک درام و رمانس غم انگیز که مطمئنا ان را دوباره نخواهم دید.به علاوه 2 فیلم تجاری دیگر که باشد برای دفعه بعد


انیمیشن ریو یکی از انیمیشن های خوبی بود که در این چند وقت دیده بودم. کارگردان کار یعنی جناب carlos saldanha کارگردان  و دستیار کارگردان سری انیمیشن دوست داشتنی عصر یخبندان است.البته مطمئنا ان نوع ایده پردازی  بدیع را نمی توانید در این انیمیشن پیدا کنید اما اطمینان داشته باشید چیزی برای زادگاهش کم نگذاشته. کارلوس خود متولد شهر ریو برزیل است و همین باعث شده داستانی که از کارناوال و خونگرمی مردم ریو می گوید به دل بنشیندو کاملا باور پذیر باشد.

استفاده کارلوس از رنگها در جای خود و موسیقی فوق العاده john powell  توانسته حال و هوای کارناوالهای ریو و مردم برزیل را واقعا به شما بنمایاند. ..در این انیمیشن شاهد خوانندگی انا هاتاوای هم هستیم. در موقع دیدم فیلم هیچ حدسی در مورد صدا پیشگان نداشتم اما بعدا وقتی لیست را دیدم کلی غافلگیر شدم. پسر بچه مو قرمز فیس بوک (Eisenberg) صدا پیشگی شخصیت ((بلو ))را داشت که البته بیشتر که فکر می کنم میبینم حماقت ذاتی که در این نوع صدا وجود دارد به سادگی و بی ریایی شخصیت بلو می خورد. انا هاتاوای نیز صدا پیشگی شخصیت جوئل را داشت و  به نظرم انا جان بهتر بود به جای تست بازیگری تست خوانندگی میداد که مطمئنان موفق تر میشد( با این بشر زیاد حال نمی کنم دیگه گیر ندهید


موسیقی این انیمیشن همان طور که گفتم متعلق به جناب پاول می باشد. موسیقی انیمیشنهای شرک و پای شاد هم از جمله کار های ایشان است. در ضمن در کارنامه خود ساخت موسیقی فیلمهایی همچون اقا و خانم اسمیت و اولتیماتوم بورن هم دیده می شود که نشان از توانایی ایشان در به وجد اوردن مخاطب به وسیله نت های خود دارد. خب داستان را احتمالا میدانید اما خلاصه اش راجع به پرنده ای به نام بلو است که از زادگاهش دزدیده میشود و توانایی پرواز هم ندارد و حال بعد از چند سال به زادگاهش برگشت داده میشود تا جفت گیری کند...طنز سر خود


فیلم دوم ( never let me go) که گفتم عمرا دوباره ان را ببینم اثری قوی از یک گارگردان با پتانسیل بالا است جناب مارک رومانک که می توان گفت قوی ترین اثر او در کارنامه اش همین فیلم است .دیگر اثار او بیشتر معطوف به تلویزیون و ویدئو های مستند بوده است. این کار اقتباسی از رمانی با همین نام بوده که توسط اقای کازوئو ایشیگورا نوشته شده.   یکی از تلخ ترین فیلمهایی بود که دیدم.داستان به خودی خود تلخ است.نور  و هوای افتابی به ندرت در تصویر دیده می شود. هوای انگلستان به خودی خود مه الود و کم نور است حالا فکر کنید از همین میزان نور هم کمترین استفاده را کرده باشند. لباسها اغلب رنگهایی مرده دارند. از سر و صدا و شلوغی خبری نیست.به ندرت می توانید در صورت بازیگران نقش لبخند را بیابید. بازی خوب انها ان قدر قضیه را باور پذیر کرده بود که تا مدتها بعد از اینکه صورت کایرا نایتلی را جایی می دیدم احساس می کردم چقدر رنگ پریده و مریض است و حتی زیبایی خاصی هم ندارد. داستان در بریتانیا روایت می شود در یک نوانخانه بسیار بزرگ که دیسیپلین خاص خود را دارد. و زندگی کودکان ان تا اواسط جوانی بیشتر پیش نمی رود به جز کایرا نایتلی بازیگر جوان دیگری که بازی فوق العاده ای از خود نشان داد خانم کری مولیگان است که کارنامه نسبتا درخشانی دارد و در فیلم غرور و تعصب هم همبازی نایتلی بوده  از کار های دیگر او هم می توان به تحصیلکرده اشاره کرد و همین طور فیلم پول هرگز یکجا نمی خوابد. به نظرم اگر کمی شانس با او یار بود می توانست بسییار موفق تر از نایتلی در هالیوود باشد.(چهره زیباتری هم دارد)


دلیل اینکه احتمالا دوباره این فیلم را نخواهم دید اینست که فیلم را وقتی میبینید احتمالا با خودتان فکر می کنید واقعا چیز خاصی ندارد و فقط یک داستان عاشقی و یا یک درام تلخ است. خب من هم همین فکر را می کردم اما گاهی اوقات فیلمها اثرشان در چند روز بعد بهتر نمایان می شود. درست مانند این فیلم.تا مدتها صحنه های فیلم از جلوی چشمانم رژه می رفت. صحنه پایانی فیلم تنها جایی بود که می شد نور خورشید را به وضوح دید ولی خب این نور نوری نبود که در کل فیلم انتظارش را داشتم.به نظرم با همه توصیفات واقعا ارزش یک بار دیدن را دارد و به عنوان توصیه برای اخر هفته ان را بپذیرید.....

فیلمهای هفته بعد unknown- limitless     

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قبل نوشت= می خواستم عذر تقصیر گویم جهت تاخیراز دست دادن 2 دندان عقل و دوباره دیروز هم دیدن همین مصیبت فقط با این تفاوت که این دفعه این واقعه دلخراش برای سمت راست صورت رخ داده..باور بفرمایید غم کمی نیست.

یک داستان مشترک وجود دارد بین تمامی ادمهایی که در این دنیا به ادبیات و سینما عشق  می ورزند و یا حتی دیوانه وار به ان می پردازند مانند تارانتینو که می گویند یک فیلم باز حرفه ای بوده و فیلمی نبوده که او ندیده باشد و جالب تر انکه تمام اطلاعات فیلمهایی که دیده بود را هم کسب کرده بود یا افرادی که به کرم کتاب معروفند یعنی هر چه جلوی دستشان باشد می خوانندشده حتی نوشت های روی جعبه دستمال کاغذی. داستان مشترک اینها از 2 جزئ تشکیل شده

1- نمی توانند خیلی از داستانها را در زندگی خود تجربه کنند برای همین به مدد جادوی داستان می خواهند ان را در ذهن خود تجربه کنند

2- داستانی را در زندگی خود داشته اند و می خواهند لن را دوباره ببینند

هر دوی این انسانها یعنی چه کسانی که می خواهند یک داستان دوباره برایشان اتفاق بیفتد و چه کسانی که در رویای اتفاق افتادن یک داستان هستند از نظر من در وجهی بیمار تلقی می شوند از جمله خودم .حالا چه شد این به ذهنم رسید. راستش در این چند وقت ان چنان فیلم ندیدم و یاکتابی نخواندم ..تازه یک سری کتاب از نمایشگاه خریدم و با کتابهای قبلی و فیلمهای قبلی که جمع شود می شود جمعا حدود 2-3 هفته..یعنی من باید عملا 2 الی 3 هفته وقت صرف کارهای فرهنگی عقب افتاده ام بکنم..حالا می رسیم به قسمت ان داستان مشترک

دیوید هم می خواست ان حس مشترک را لمس کند با مونیکا..حس بودن در بدن یک پسر واقعی اما نداشتن روح چیزی بود که دیوید را مجاب می کرد او یک پینوکیو بیشتر نیست یک پینوکیو که تنها با تبدیل شدن به یک پسر واقعی می توانددل مونیکا را به دست بیاورد. بچه که بودم نمی دانستم چرا این قدر عاشق این فیلم هستم..فیلمی با بازیگر هایی ان ها و حواشی انها را نمیشناختم ولی به شدت ان ها را باور می کردم. مدتی از دیدن فیلم گذشت و این فیلم شد جزو نوستالژی های من. حالا می فهمم که قضیه همذات پنداری برای من هم در این فیلم صدق می کرد یعنی  همان شماره 1 که نوشتم... دیوید نادر را نمیشناخت مریضی پسر واقعی اش را درک نمی کرد. نمی فهمید که مونیکا نمی تواند همان حسابی را که روی پسر واقعیش باز ککرده برای او هم باز کند .. دیوید نمی همید . متوجه نمی شد که مونیکا با غم تطابق دادن پسرش با موجودی که از میلیونها الیاف بافته شده و ماشین ساخته شده دارد خودش را سازگار می کند و به قهقهه دیوید سر میز شام شاد می شود و با به خطر افتادن خطر نابودی اش ناراحت ..حتی زمانی که او را در جنگل با تدی رها می کند او را دوست می دارد

..

همذات پنداری من با دیوید همچنان ادامه دارد. با ((هوش مصنوعی)).ترس این که مادر زمان را بفهمد و اوضاع اکنون را  ..ترس من هم هست ولی در قبال تمام این جریانات من تنها تقاضای محبت داشتم مانند دیوید..البته اعتراف می کنم هیچ وقت نمی توانم خودم را جای رباتی چون دیوید بگذارم رباتی پاک با قلبی ماشینی

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 اهنگ ادله را گوش می کنم همان set fire را می گویم.ریتمش تند است اما به ریتم مغزم می خورد بعدش احتمالا اهنگ امی است(This Is The Life ) باز هم با ریتم تند اما هم نوسان با مغزم. اسپرسو و کیک پنیرم را خوردم هر کاری کردم تا پایان تایپ این متن کش بیاید نشد.

بعضی چیزها را باید بگذاری در ذهنت رسوب کنند. مانند لواشک که باید بگذاری روی زبانت تا کم کم مزه ترشش تو را سر حال بیاورد . یا شکلاتی که کم کمک مزه اش می کنی و یا شعری و یا ترانه ای که دفعه اول از ان چیزی نمی فهمی  دفعه بعدش کمی علاقه مند میشوی و در دفعه های بعد می توانی اکسیری را که میان رگهایت جریان دارد بفهمی. برای من خیلی هز فیلمهای دهه 70 سینما این گونه اند و یا اهنگهای ان دوره..چه سری دارند را نمی دانم ولی نمونه بارزش را اگر مسخره ام نکنید می توانم اهنگ پرواز و علامت سوال شادمهر بگویم و یا من و گنجشکهای خونه گوگوش و کویرش. در ان دهه من زیاد فیلم و اهنگ خارجی نمیدیدم و گوش نمی کردم برای همین نوستالژی هایم از ان دوران بیشتر ایرانی اند.

توی سینما اواسط فیلم به ساعتم نگاه کردم به نظرم خیلی گذشته بود اما تنها حدود سی و خورده ای از فیلم گذشته بود ریتمش به نظرم کند بود .فیلم برداریش را دوست داشتم .خیلی.شبیه کلاژ بود.مزیت دیگرش این بود که خودت باید قطعاتش را کنار هم می چیدی تا بفهمی قضیه از چه قرار است کاری که توکلی در اخر برایت انجام میداد( با فرض این که تمام حوادث واقعی اند) .بیشترین چیزی که من را درگیر کرد 2 تکه بودن فیلم بود. نمی دانم کسی در سالن به این نکته دقت کرد یا نه تقریبا ما نیمه اول فیلم را بیشتر از نگاه دیگران( تمام شخصیت ها به جز امین) میبینیم و می شنویم . نیکه دوم فیلم ما صدای سوت کذایی را می شنویم و تنهایی امیر را حس می کنیم. می فهمیم  و یا حداقل درک می کنیم چرا 1 هفته خودش را حبس کرده. دیگر قصه ما ادم خوبه و بده نداره.

تصور کنید یکی از تابلوهای نقاشی یک نقاش با تجربه را تکه تکه کرده اند. اول اعصابت را میریزد به هم. نمی دانی شکل اصلی چیست. بعد که حوصله ات از پیدا کردن تصویر اصلی سر رفت شروع می کنی به برداشتن تکه های نقاشی و دقیق می شوی به رنگ بندی هر قطعه و طرز حرکت قلمو و هر چیز دیگری.تکه تکه شدن تابلو به تو این فرصت را می دهد که دقیق شوی روی همه چیز

حالا در تصاویر فیلم به جای داستان اصلی و یا بهتر بگویم خط سیر اصلی داستان دیالوگهاست که در خاطرت می ماند. حرکات چشم.اعصاب خوردی امیر در مواجه با استاد در خانه اش  و بازی  فوق العاده اش. خبر باروری رویا و تقابلش با عقیم شدگی ذهن خودش.سکوت امیر و نگاه خیره اش( به نظرم زیادی از این صحنه استفاده کرده بود) در ذهن می مانند.  پرسه در مه مطمئنا فیلمی است که دوست دارم یک بار دیگر ببینمش بدون اینکه وسط فیلم به ساعتم نگاه کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از حدود 3 هفته فیلم ندیدن تماشای یک انیمیشن زیبا انتخاب مناسبی به عنوان پیش غذای من محسوب می شد. همان طور که در دیگر سایتها و مجلات قبلا راجبش  خوانده بودم داستان بکری داشت. (( how to train your dragon)) انیمیشنی پرفروش با درجه 8 از 10 توانسته بود قاپ خیلی از سینما رو ها را در 2010 برباید. داستان  در یک روستای سردسیر روایت می شود که تمام انها وایکینگ هستند و افتخارشان و شغلشان شکار و یا نبرد با اژدها است. در این میان پسر رئیس قبیله که همه او را بی دست و پا می خوانند به طور اتفاقی  پی به نکاتی در مورد دراگونها برده و این شروع وقایع و داستانهای جدیدی در دهکده و زندگی این پسر است.

خود پسر اسم و شخصیت جالبی داشت(hiccup) به معنای سکسکه نام این پسر بود و جثه اش نیز بر خلاف پدر ش کاملا نحیف و لاغر بود. در مورد داستان اسباب بازی ها می گفتند توانسته اشک مردم را دربیاورد( در صحنه ای که دارند اسباب بازی ها را داخل کوره می اندازند و انها دست همدیگر را گرفته و منتظر مرگند)اول به نظرم کاملا مزخرف و خنده دار رسید. با خودم می گفتم مگر این مردم نمی دانستند که بالاخره انها نجات پیدا می کنند پس دیگر اشک ریختنشان چه بوده. اما دیشب به کرات بغض گلوی من را گرفت. نه این که انیمیشن درامی باشد. نه. بلکه ان قدر غرق در داستان شده بودم که یادم رفته بود قضیه داستان است و قرار است همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. واقعا می توانستم گاها با ((هیک اپ )) همذات پنداری کنم.گاهی در دلم حسرت دوستی و رفاقت داخل قصه را خوردم.

همین رفاقت داخل داستان بغض را در گلویم به وجود اورد و الا داستان اصلا درام و غم انگیز نبود.به نتیجه تازه ای در مورد فیلم دیدن رسیدم. این که فیلم دیدن و به خصوص تماشای انیمیشن می تواند نقاط پنهانی از شخصیتتان را پیش چشمتان بیاورد.تا حالا چند دفعه شده که با دیدن یک فیلم تا اخر روز شاد و یا دمق بوده اید. تا حالا چند دفعه شده که با دیدن یک سکانس عاشقش شده اید و دستتان را مدام روی دکمه backward فشردید تا چند دفعه دیگر ان صحنه را برای شما تکرار کند.خودمانیش این می شود که روحتان را قلقلک می دهد.فرقی نمی کند ان صحنه کمدی باشد یا رمانس و یا تراژیک.کاملا در برخورد با این جور اپیزود ها اچمز می شوید.با دقت بیشتری به این صحنه ها نگاه کنید و بعد از فهمیدن علت تاثیر گذاریش شما احتیاجی به پرداخت ویزیت به روانشناس ندارید

اگر دوست داشتید من را در اینجا در ٣ کلمه توصیف کنید

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

این روزها به شدت درگیرم.اولین امتحانم افتاده یک روز قبل از امتحان درس تخصصی ام . برای ارشد به هیچ وجه نخوانده ام..یکی از جزوه هایم ناقص است و هنوز کپی نکرده ام..کلی فیلم ندیده روی میزم و کامپیوترم تلنبار شده. امروز هم باید بروم سیم کارتم را بسوزانم قبلش هم باید کار در خانه این درس 1 زبان را بحلم....خداوندگارا help me

حالا تمام این خرده کارها را جمع کنید با این نکته که من در امر برنامه ریزی کاملا بیل میرم هستم..در این هفته که گذشت نه ,در هفته پیشش بالا خره توانستم 1 عدد انیمیشن و 1 عدد فیلم ببینم..انیمیشنی به نام despicable me که در پستهای قبل نامش را گفته بودم.خب واقعا قشنگ بود. امیررضا که ریسه رفته بود( البته او کلا ادم خوشحالی است) ولی از حق نگذریم یه تنه و گردن از انیمیشن  up بالا تر بود ( از up  به هیچ وجه خوشم نیامد) دختر کوچولوی داخل داستان(Agnes) شباهت زیادی به دختر کوچولوی کمپانی هیولا ها دارد.البته ریزه کاری هایی که در کمپانی هیولا ها وجود داشت به هیچ وجه قابل قیاس با    despicable me   نیست تنها از لحاظ شخصیت و جایگاهش می گویم. خلاصه داستان: گرو ادمی با هوش و تبهکار است. او برای اجرای یکی از نقشه هایش از 3 دختر را از یتیم خانه به فرزند خواندگی قبول می کند و از انها برای اجرای نقشه اش استفاده می کند اما در راستای اجرای نقشه و انجام عملیات تحت تاثیر این 3 دختر بچه قرار می گیرد

فیلم دوم everybody is fine  یک فیلم کاملا خانوادگی است.چقدر دوست داشتم ما هم در فیلمهای در حال اکرانمان جایگاهی برای این جور فیلم ها داشتیم فیلمهایی خالی از 2 دختر و پسر عاشق..فارغ از کافی شاپ و فارغ از یک ماجرای عشقی مزخرف. داستان به شدت ساده ولی دلنشین است.مثل اینکه فیلم جدیدا به فارسی هم دوبله شده..تعریف خاصی از فیلم نمی کنم چون واقعا فیلم شاهکاری نبود اما در همان حد فیلم نامه ساده اش , خوب ساخته شده بود و برای گذران 2 ساعته اخر شب کاملا مناسب بود. داستان راجب پدر یاست که می خواهد به بچه هایش سر بزند ..( هر جوری بخواهم توضیح بدهم داستان لو می رود)

احتمالا فیلم بعدیم black swan باشد..رتبه 8.7 از 10 امتیاز نسبتا وسوسه کننده ای برای جذب تماشاگر است.رتبه ای که سایت imdb به این فیلم داده

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۸ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

گاهی باید برای خودمون یاد اوری کنیم که بچه بودیم و مهم تر از ان اینکه ارزوهای بچگیمان را مرور کنیم. یادم می اید زمانی که بچه تر بودم ارزو داشتم ماهیانه 50000 تومان  از پدر م پول بگیرم و مطمئن بودم که بیشتر از 20000 توان خرج نمی کنم و بقیه اش حتما پس انداز می شود و بعد از مدتی می توانم با پولهایی که پس انداز کردم کلی وسیله بخرم.یکی از این وسایل توپ والیبال میکاسا بود . الان ماهیانه من 50000 تومان است. اما به زور 5000 تومان ان هم به اخر ماه می رسد.با این گرانی حمل و نقل بیشتر پولم صرف مترو و تاکسی و اتوبوس می شود. دوست داشتم اجازه داشته باشم خودم بروم بیرون و بیایم بدون اقا بالا سر.. خب حالا می شود..الان می توانم توپ میکاسا را بخرم اما خودم این کار را نمی کنم چون به نظرم خرج غیر ضروری است. حالا من با ز هم پولهایم را پس انداز می کنم اما دیگر 50 تومان به کارم نمی اید. حالا خودم به یونی می روم و می ایم اما دلم می خواهد کس دیگری بیاید دنبالم . هر چه که در بچگی و نوجوانی ارزویش را داشتم تقریبا بدون اینکه متوجه شوم به واقعیت پیوسته اما من باز هم بیشتر می خواهم نمی دانم این نفس کمال گرا است  یا از حرص و طمع زیاد من. به یاد بچگی ها هم که شده سراغ یکسری فیلمهای تین ایجری و انیمیشن رفته بودم. 2 تا انیمشن خوب که یکی در حال اکران و دیگری در بدو اکران است. انیمیشن اول به نام tangled  حسابی قاپ تماشاگران را دزدیده و از دیگر شاهکار های دیزنی است. ماجرای این انیمیشن حال و هوای داستانها و کارتونهای دهه 90 را به نظرم دارد. ماجرای پرنسسی  با موهای بلند که در قصری زندانی است و ....( پاشین دانلودش کنین ببینین دیگه) .دیگر انیمیشن که در بدو ورود قرار دارد و من به شخصه با دیدن تریلرش کلی قربان صدقه اش رفتم انیمیشنی راجب موشی بانمک و شیطان  به نام فرد. انیمیشن با نام hop  احتمالا فروردین ماه اکران می شود..می دانم خیلی مانده اما خب دلم نیامد راجبش ننویسم. انیمیشن دیگری نیز به تازگی اکران شده  به نام mega mind  که واقعیتش هنوز ان را ندیده ام. من انیمیشن  despicable me را هم نتوانستم پیدا کنم. احتمالا باید خودم دانلودش کنم.اگر این دو انیمیشن اخر را کسی دیده به من هم راجبش بگوید

در زمینه ترغیب بیشتر شما به دنیای کودکی چند وبسایت شکلاتی هم که سایت فاروکسا پیشنهاد داده..به نظرتان می رسانیم 

 

http://faroxa.com/post/showcase-sweet-chocolate-websites/ 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

مثل همیشه در فیس بوک می چرخیدم و پیجها را سر کشی می کردم که به خبری برخوردم (( چلچراغ توقیف شد )) . با خودم گفتم حتما دوباره شایعه کردند. جرئتشان برای چاپ مطالب بالا بود ( منظور شوخی های سیاسی  است) که بعید می دانستم دلیلی  بالاتر از این برای توقیف وجود داشته باشد که اگر دلیل این بود باید بار ها و بار ها این مجله تا به حال توقیف می شد.فکر کردم خبر شایعه هست. به دکه کنار بلوک رفتم و خبر را پرسیدم.گفت(( اره..مگر چه داشته شماره قبل )).سایت خواب بزرگ هم که نویسنده اش از نویسندگان 40 چراغ است خبر را تا یید کرد. من مانده بودم و بهت خبر. باور بکنید یا نه یک مجله یا روزنامه و یا هفته نامه می تواند یک نوستالژی باشد . 40 چراغ برای من یک نوستالژی هشت ساله بود. نوستالژی نوجوانی و اوایل جوانیم. اولین شماره ای که از  40چراغ  خریدم مصاحبه با لاله و ستاره اسکندری روی جلدش بود. ان موقع زمان اوج این دو خواهر بود..بعد از ان معتاد شدم .40 چراغ صدای نسل سوم بود (کاش فعل ماضی هیچ وقت صرف نمی شد) .حالا من را به یکباره از تمام نو جوانیم و دوست کاغذیم جدا کردند...چرا؟..هنوز هم نمی فهمم. امیدوارم دوباره 40 چراغش روشن و پر نور شود

قرار بود از inception بنویسم.بعد از دیدن فیلم درباره فیلم و مصاحبه با دی کاپریو کمی سرچ کردم.سایت یک پزشک و نسیمانه به خوبی راجب فیلم نوشته بودند.موسیقی فیلم و اهنگی که در طول داستان برای سینک کردن ذهن بازیگران در طول خوابها به کار برده شد فوق العاده بود. لینک چند تا از اهنگها را به عنوان نمونه با اهنگسازی hanns zimmer و از البومش که با نام خود فیلم بیرون داده برایتان گذاشته ام.بهترین سایتی که در بین سرچها دیدم یک ی مصاحبه ای بود که با دی کاپریو در ان بود ولی خب انگلیسی بود و زیاد..بنا بر این توقع نداشته باشید ترجمه را اینجا بگذارم. ولی جالب تر سایت ویکی پدیا بود. به جز توضیح سیناپس فیلم و اوردن نقد بعضی منتقدان سر شناس توضیحی علمی در رابطه با وقایع فیلم داشت که در تر جمه فارسی صفحه کلا حذف شده بود و در واقع ترجمه نشده بود.

  http://up.iranblog.com/Files0/372c8064603e4a4dafb9.mp3

1- این که در خواب به خواب دیگری فرو برویم حقیقت دارد    

2- اینکه زمان در لایه های زیرین ذهن کند تر است هم حقیقت دارد( در برنامه فرزاد حسنی  مهمان برنامه که روانشناس بود این گفته را تا کید کرد .. یادم نمی اید در ویکی پدیا بود یا نه)

3- مبحثی به نام پارادوکس را همه می شناسیم اما کاربرد ان در معماری ایده ای بود که نولان ( کارگردان فیلم) از ان به خوبی بهره جسته بود.

ساخت این پله غیر ممکن است

4- بحث به اشتراک گذاشتن یک تخیل برای چند نفر می تواند به حقیقت مبدل شود و یا به عبارتی می توانید به رویای افراد دیگر داخل شوید

اینها نمونه هایی از مسائل فیلم بودند. اما تماما تا زمانی که فیلم را ندیده اید برایتان بی معنی اند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کتاب ((سوپ جوجه برای روح )) به مدت 1-2 سال در فهرست 10 کتاب برترم بود. دلیلش ملموس بودن داستانهایش و به شدت ساده بودن انها بود.حالا این کتاب شاید در فهرست 10 تایی هایم نباشد اما مسلما هنوز در فهرست دوست داشتنی ترین هایم است .بد جوری به کتاب گیر داده بودم و 3 جلد کامل ان را تهیه کردم.به دوستانم نیز ان را قرض می دادم و انها هم مانند من بعد از تمام شدن جلد 1 دنبال جلد های دیگر می گشتند و من با افتخار به مانند کسی که دارای گنجی نایاب است جلدهای بعد را به انها می دادم. می توانم از چندین داستان به عنوان نمونه هایی که من را تحت تاثیر قرار داده نام ببرم.اما الان می خواهم در باره داستانی بگویم که من را رو به روی خودم قرار داد.من را مقابل طرز تفکر مزخرفی که داشتم و خودم هم نمی دانستم و شاید خیلی های دیگر مثل من قرار داد .داستان کاملا پیش افتاده ولی نیز در عین حال سمبلیک است.الان حوصله گشتن 3 جلد را برای پیدا کردن متن دقیق ندارم اما داستان را به مضمون مینویسم

مردی مشغول رانندگی بوده که متوجه می شود ماشین مشکل دارد. با پیاده شدن و انداختن نگاهی به ماشین متوجه می شود که یکی از چرخهایش پنچر شده و زاپاس نیز ندارد.به سمت خانه هایی که در اطراف بودند می رود تا کمک بگیرد.به خانه اول که می رسد قبل از اینکه در را بزند با خود می گوید شاید صاحبخانه به خاطر اینکه می داند محتاج زاپاس هستم و نزدیک ترین خانه هم خانه اوست بخواهد بابت دادن زاپاس از من پولی بگیر. با این فکربه سمت در خانه دوم می رود .قبل از در زدن فکر می کند شاید بابت دادن زاپاس از من 10 دلار پول بخواهد. بی خیال خانه دوم می شود و به سمت خانه سوم می رود . می خواهد زنگ را بزند اما با خود می گوید خانه او از خیابان خیلی دور است. حتما از من می خواهد تا زاپاس را خودش به خیابان بیاورد تا مطمئن شود راجب خرابی ماشین دروغ نمی گویم وبابت حمل لاستیک هم مبلغی را می گیرد. بی خیال خانه می شود و در خانه چهارم را می زند. پیرمردی در را باز می کند .راننده با عصبانیت سر پیرمرد داد می زند (( فکر کردی مگر یک زاپاس چقدر می ارزد که می خواهی این همه ز من پول بگیری لابد بابت حملش هم می خواهی مرا بچاپی..کور خوانده ای)) پیر مرد بیچاره هاج و واج مرد را نگاه می کرد. بیچاره فرصت سلام دادن هم به راننده را نداشته.

این داستان مضحک ولی واقعیت تفکر ما نسبت به اتفاقات پیرامونمان است. شاید اگر راننده از همان خانه اول زاپاس را گرفته بود این مشکل پیش نمی امد.تمام احساسات او جنبه موهوم داشت.کسی چیزی به او نگفته بود اما در پاسخ به حرف نگفته جواب می داد و ری اکشن نشان می داد.راننده را مسخره نکنید چون جنبه ای از رفتار روزمره ماست.تا به حال شده از کسی خوشتان نیاید و در مجلسی که او نیست بگویید اگر فلانی بود حتما این را می کرد .شما با این حرف درست کار ان راننده را کرده اید. یا اینکه صبح با کسی دعوایتان شده.تا اخر شب این دعوا را و دیالوگهای رد و بدل شده بینتان را 100 دفعه مرور کرده اید. با این کار شما این اتفاق را چندین بار برای خود تکرار کرده اید در حالی که ان اتفاق تنها یکبار به وقوع پیوسته بود و احتمالا با شدتی به مراتب کمتر.مثال برای این موارد و توضیح راجبش زیاد است. عجالتا خود بنده دیروز به همین درد مبتلا شده بودم و کم مانده بود یک ناراحتی ساده به تنفر تبدیل شود...با اتفاق دیروز یاد داستان کتاب افتادم و به موقع جلوی راننده ذهنم را گرفتم

فیلم ((inception)) را امروز در از نظر گذراندیم.باید اعتراف کنم چیزی بیش از فیلم بود.من فیلمهایم را انتخاب شده می خرم ولی این دفعه بعد از دیدن هم سری به ویکی پدیا زدم و شگفت زده تر شدم.توضیحش باشد نوبه بعد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یک ماجرای جالب میان تمام مردمان دنیا مخصوصا  ایرانی ها نمود شدیدی دارد.

فرض کنید در اتوبوس یا تاکسی نشسته اید ..می دانید حالا حالاها مهمان ترافیک هستید یا اینکه می دانید قرار است ١-٢ ساعتی میزبانتان صندلی اتوبوس یا تاکسی هستید. کیفتان را باز می کنید و کتاب یا مجله ای را که با خود اورده اید بیرون می اورید و مشغول خواندن می شوید. احساس می کنید کله بغل دستیتان به شدت در دهان شما قرار دارد و جالب اینست که قرار است شما نفهمید او سرش را درون کتاب یا مجله شما کرده.با مزه ترین قسمت قضیه انجایش است که مطلب یک صفحه را خوانده اید و می خواهید بروید به صفحه بعد.حالا باید ان نبوغ ایرانی بودن خود را به کار ببرید با زاویه دید  ١٨٠ نسبت به زاویه نگاه فرد کناری و حدس میزان کند خوانی یا تند خوانی او متوجه بشوید او هم ان صفحه را تمام کرده یا شما باید صبر کنید تا او هم مطالب ان صفحه به سمع و نظرش برسد.متاسفانه در این شرایط امکان اجازه گرفتن شفاهی را وجود ندارد .چون قرار است با خم بودن کله فرد کنار دستی به طور کاملا محسوس و افتادن سایه کله فرد مذبور بر روی سفیدی کاغذ کتاب شما خودتان را به بن بست کوچه علی دست چپ بزنید و انگار نه انگار که خواننده دیگر ینیز وجود دارد . خب تا اینجایش زیاد مسئله نیست.مسئله انجایش کمی بد فورم است که داستان کمی مورد دار باشد یا مجله زیادی زرد و باعث ابروبری فرهنگی و شخصیتی شما می شود. همین مسئله برای دوستم بهاره که نخواسته نامش فاش شود اتفاق افتاده بود.در اتوبوس بود و داشت مجموعه ای از داستانهای کوتاهی که به او داده بودم را می خواند.از قضا دو فرد بغل دستیش ٢ جوان برومند از خانواده ذکور بوده اند و مثل اینکه داستان کمی دارای مشکلات بالای ١٨ سال نیز بوده.شما خودتان را جای دوست بیچاره من بگذارید .کتاب را کاملا داخل صورتش برده بوده ولی در اخر یکی از ٢ فرد ذکور و یک ذکور دیگر در یکی از صندلی های ردیفهای دیگر اتوبوس قبل از پیاده شدن نام و نویسسنده کتاب را پرسیده اند که احتمالا برای خواندن ادامه داستان بوده است.کتاب((دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد )) و ((وقتی از عشق حرف می زنم)) از این دست کتابهایی هستند که می تواند سایه کله فرد کناریتان را روی کتاب شما به همراه داشته باشد

فیلم my bluebrry nights را به خاطر یکی از پستهای وبلاگ مارسالاد گرفتم.از دیدنش به هیچ وجه پشیمان نیستم.اما انتظاراتم را براورده نکرد..تقصیر زیاد بودن تعاریف از ان بود.فکر می کردم باید به باد ماندنی باشد...که بود..اما نه ان طور که فکر می کردم...بازی بازیگر محبوبم جود لا جان هم مثل همیشه جگر و قابل خوردن بود..باز خوب است کمی لهجه اش به امریکن گرایش پیدا کرده و الا اگر تمام و کمال بریتیش حرف میزد واقعا زیرنویس لازم بودیم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

چه قدر دوست داشتم حافظه ام مثل ساعت کار می کرد مانند افراد نابغه.خب ادم خیلی چیز ها دلش می خواهد.برای مثال من همیشه ارزوی داشتم ساعت برنارد را داشتم.واقعا چیز محشری است.یا ارزوی یک خانه مستقل (یکی از دلایل ضعف شخصیتم نداشتن سیاست است ..حالا بهتان می گویم ربطش به خانه مستقل چیست) .فکر کنید برای  1 روز کامل شهر در اختیار شما باشد.فقط کافی است دکمه ساعت را فشار دهید.همه چیز می استد حتی دود و دم خیابانها.برای خودتان راحت وسط خیابان جولان می دهید . یا حتی فرصت این را دارید که تمام فراموشی هایتان را به خاطر بیاورید.حداقل به اندازه  چندین رمان در ذهنم قصه بافتهام و موضوع برای نوشتم پیدا کرده ام اما هیچ کدام را نتوانستم بنویسم چون تا وقتی که قلم و کاغذ گیر بیاورم و یا از خواب بلند شوم تمام انها از ذهنم رخت بسته بودند.نمی دانید چقدر حرص خوردن دارد این حالت.یا اینکه سر جلسه  انتحان یک دفعه به سوالی بر می خورید که اگر در خواب هم ازتان ان را می پرسیدند ان را حفظ بودید اما دقیقا در ان لحظه هیچ نظری راجبش ندارید اما رویتان هم نمی شود به استاد همین را بگویید بنا بر این برگه را با خزعبلات پر می کنید....حالا  فکر کنید اگر ساعت برنارد را داشتید می توانستید یک تک پا بروید سر میز شاگرد اول کلاس و با نگاهی کاملا گذرا به برگه اش جواب ان سوال را به خاطر بیاورید...

2- فیلم  iron man 2 را این هفته دیدم.اگر دنبال یکی دو ساعت وقت گذرانی  ان هم از نوع فرهنگی اش هستید انتخاب خوبی است والا چیزی بیش از یک داستان تقریبا تین ایجری  انتظار شما را نمی کشد.اما اگر می خواهید حداقل پیش خودتان و خدای خودتان شرمنده نشوید بابت این 2 ساعت پیشنهادم فیلم the boys are back  است.داستان اصلا پیچیده نیست.انجلینا جولی هم ندارد اما معجزه کارگردان و فیلم نامه نویس هم دقیقا همین بوده ..این داستان نه چندان  پیچیده را در ذهنتان پیچ و تاب بدهند؟ به چه وسیله؟..به وسیله وادار شما با همذات پنداری با کلیه شخصیت های این خانواده.دلتان برای کلایو اون کاملا می سوزد حتی با اینکه می دانید در برخی جاها کاملا مقصر است و یا نادان.ابته شاید در برخی جاها چاشنی اشک را هم در بر داشته باشد اما اگر فیلم ((درخشش رنگین کمان )) را دیده باشید .حتی بغض هم نمی کنید چه برسد به گریه.بازی پسر بچه فیلم واقعا جالب است. کاملا در جلوی شما کودکی خود را به نمایش می گذارد.همین کودکی کردنش بیشترین جاذبه برای من برای دیدن فیلم بود...به هر حال انتخاب با شماست.

مشکل من با پرشین بلاگ همچنان پا برجاست و نمی توانم واردش شوم واین پست را از سایت دانشگاه وارد کردم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

در ابتدا باید به همه وبلاگ نویسها نزدیک شدن فصل پاییز را تبریک بگویم.به شخصه روحیه ام 180 درجه عوض شده.شور و شوقم فزونی و انگیزه ام برای زندگی دو برابر شده.موقعی که عصر اسمان ابری می شود یک لیوان هات چاکلت داغ همراه با کیک وانیلی برایم گذر زمان را به معنای واقعی کلمه شیرین می کند...تابستان برایم فصل غم بود انگار با اینکه تعطیلات بود و وقت اضافه های 24 ساعته اما قدم از قدم نتوانستم بردارم..خوشحالم که تمام شد..شاید هم اشتباه می کنم و همین تعطیلات باعث شادی الان من باشد..به هر حال خنکی  هوا را به گرمای طاقت فرسایش ترجیح می دهم .طبعم گرم است. تابستان امسال هم که از خرداد امده بود پیشباز.فکر می کنم سالم ماندنم معجزه است.

2 فیلم بیشتر در سبد غذایی هفته پیش من قرار نگرفت.دومی بهتر از اولی بود . Knight and day, Remember me خب هر دو فیلم بازیگرهای خوبی داشتند..مرا به خاطر اور با بازی  Robert  Pattinson (ستاره 4 گانه توایلایت) و Emilie de  Ravin (بازیگرنقش کلر در lost ). فیلم واقعه را به 11 سپتامبر عطف داده بود .همین قضیه باعث شد فکر کنم مورد بازی احساسی یک فیلم رمانتیک قرار گرفته ام .تا انجا که مرا عاشق این زوج جوان کند و در اخر انها را با طالبان از من بگیرد و من افسوس بخورم به حال کسانی که در ان روز عزیزانشان را از دست داده اند و بگویم poor people .. جالبتر انکه عرضه دیوی دی فیلم مقارن شده بود با سالروز 11 سپتامبر...ولی اگر این قضایا را بی خیال شوید فیلم  بدی نبود.یک درام خانوادگی با چاشنی دوست داشتن

یک دیالوگ که نظر من را به خودش جلب کرد دیالوگ دوست تایلر ( رابرت پتینسون) در قطار  رو به تایلر و الی (Emilie de  ( Ravin  می کند و راجب اینکه کاش او هم مانند تایلر یک دوست دختر داشت تا با هم به بیرون بروند و ... داشته باشند.تا اینجای قضیه چیز خاصی نیست. از اینجا جالب می شود که این امر جزو روال عادی یک دوستی و اگر کمی کلی نگاه کنیم روال عادی زندگی یک امریکایی است.برای انها این رابطه جزو یکی از ارکان زندگی و دوستیشان است.خب از قسمت دوستی که بگذریم چرا امار ما نشان می دهد که در صد بالایی از طلاقها اگر پایه ای بررسی کنیم ناشی از این مشکل است.مگر محرم و حلال هم نیستند..پس چرا از بودن با هم لذت نمی برند..عاشق شدن در سکوت اینقدر سخت و صعب است؟.هنوز هم با این مسئله مشکل داریم..اگر کسی شما را محرم گیر بیاورد و از تنهایی هایش و اتاق خوابش با شما سخن بگوید می توانید از لا به لای حرفهایش حس عذاب کشیدن  را حس کنید. انگار بهتر بود که با یک مرد خیابانی باشد تا با همسرش..من نمی فهمم..من همچنان دخترم و نمی خواهم درک کنم این زجر زنانه را.

راجب فیلم شوالیه و روز در مطلب بعدی برایتان می نویسم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

صبر کردن فرق دارد با تو خود ریختن..این را من نمی فهمم.هر وقت مشکلی هست می گویند صبر کن اما نمی گویند چطوری.خب من ادراکم در این حد است که باید در خودم بریزم.گاهی وقتی امپر هوش هیجانی ام بالا می زند سعی می کنم طرف مقابل را درک کنم.گاهی موفقیت امیز بوده گهگاه نه.جمله ای را از دوستی شنیدم که قشنگ بود می گفت همیشه فکر کن تمام موقعیت هایی را که تو داشتی او نداشته.گرچه این جمله همیشه هم اتش خشم ادم را تاب نمی اورد.دروغ گفته ام اگر بگویم همیشه ارام بوده ام.اما یک حقیقت وجود دارد اینکه از زمانی که سر عقل امده ام دیگر زبان به دشنام به خانواده و شخصیت فرد باز نکرده ام..طرف هر دری و وری دلش خواسته گفته است اما دلم نیامده به خانواده و شخصیتش توهین کنم.شاید چون می ترسم اگر او بخواهد چیزی رویش بگذارد و دو برابرش را حواله ام کند.فحش مثل نفس کشیدن عادی شده برای خیلی ها من نمی خواهم به این تابو دامن بزنم.ولی همچنان نمی دانم با کسی که عصبانیم می کند چه کنم.اگر فرد غریبه باشد مانند یک رهگذر از کنارش رد می شوم.اما وقتی طرف اشناست ....قضیه سخت می شود.

دارم فیلم shutter island را می بینم.به نظر جالب می اید.نصفه شبی دیگر چشمانم نمی کشید باقیش را ببینم گذاشتم برای امروز.2 فیلم دیگر هم در دست دیدن است. young victoria و high school musical 3 .هنوز فیلمهای مورد علاقه ام ر ا پیدا نکرده ام.فیلمهای مغازه ای که ازش خرید می کردم را توقیف کرده اند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

  1. اخ که بوی اش رشته ان هم وقتی یک ساعت مانده به اذان از زیر ریز سلولهای بینیم رد می

شود هوایی می شوم که باز هم 1-2 کیلو اش رشته برای افطار سر سفره بگیریم.یا وقتی

سالاد ماکارونی های اماده توی یخچال را می بینم که زده هر ظرف 3000 تومن.خب حق

بدهید شکمو هم که نباشی دلت می خواهد.اما...یک اما وجود دارد.ماه رمضان با تمام فضایلی

که برایش از در و دیوار و روزنامه و تلویزیون می بارد و این اخوند و ان فیلسوف و دانشمند

در باره اش می گوید یک جای کارش برایم ضرر است.یک ضرر به تمام معنا.فکر کن 42

کیلو وزنت باشد.در روز عادت به خوردن 2 بطری اب معدنی و 2 لیوان نسکافه با کیک

داشته باشی به علاوه 4 وعده غذایی.ان وقت یکهو بیایند و به تو بگویند از ساعت 4/51 دقیقه

صبح تا 8/13 دقیقه شب حق خوردن نداری.می گویی باشد.روزه ها شروع می شود.روز اول

به مثابه جنازه عمودیم که 90% روز را افقی بوده.روز دوم کمی وضع بهتر است چون سحر

بیدار شده و 1-2 لیوان اب را زورکی داده ام بالا.روز سوم بدک نیست اما انگار واحد

شمارش دقیقه و ثانیه عوض شده.دقیقه ها نمی گذرن.سرم را که از روی بالشت بر می دارم

فکر می کنم باید 3-4 ساعتی خوابیده باشم اما خیالی باطل بیش  نیستساعت هنوز به 5 هم

نرسیده.روز های بعدی به مراتب بهترن اما همچنان مصیبت گذشت زمان هست

ضرر همین است.7 روز گذشته و من در طول تمام این 7 روز سعی کرده ام نقش جنازه را

بازی کنم و روزهایم همگی به امید رسیدن وقت غذا خوردن تلف شده.از این که روزهایم این

طور تلف شود متنفرم.یعنی 1 ماه از تعطیلات کذایی تابستانی که کلی رویش حساب باز می

کنی و وعده خواندن کلی کتاب را می دهی اما دریغ از 1 فصل کتاب.تقریبا بیشتر رمضان

قضیه همین است .خواب و غذا.بیرون اگر بروی عطشش تا به افطار هلاکت می کند..اگر

بخواهی باری از روی زمین برداری هم باید بگذاری  6 به بعد که بدانی اگر جنازه شدی تا

افطار چیزی نمانده  و می توانی خودت را نجات دهی.

     2. کتاب ((احتمالا گم شده ام)) را قبل از رمضان خوانده بودم.درست چند روزقبلش.مدتها

 بود داستان ایرانی دست نگرفته بودم.اما کتاب را به دست گرفتم و شروع کردم به

خواندن...خدای من..من در اخر داستان غافلگیر شده ام..یک داستان ایرانی من را غافلگیر

کرد..این لذتی بود که خانم سارا سالار (همسر سروش صحت) به من داد..داستان در طول

یک صبح تا بعد از ظهر شکل می گیرد اما پر مایه است..پیشنهاد این هفته من همین است..

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فیلم دیدن هم مصیبت های خودش را دارد .به زور می شود کیفیت 9 را پیدا کرد.حوصله برای پیدا کردن یک زیرنویس خوب هم بحثی جدا دارد.به هر حال خود من هیچ کدام از فیلمهایی که در پست قبل نه و قبل تر معرفی کرده بودم را هنوز پیدا نکردم اما 2 فیلم جدیدی که مشاهده نمودم twilight: eclipse و from paris with love بوده که هر دو در نوع خود قشنگ بودند .فکر می کنم فیلم twilight معرف حضور خیلی ها باشد. فیلم ایده قشنگی دارد و کاملا می توان ان را در رده فیلم های خوش ساخت این چند سال قرار داد.این که  فیلم جزو فیلمهای تیین ایجری است یا درام به نظرم کاملا بسته به سلیقه مخاطب دارد.جالب بودن این سری سه گانه فیلم برایم وقتی محرض شد که فهمیدم رابرت پتیشن و کریستین استوارت(ادوارد و بلا, شخصیت های اصلی فیلم) در سایت imdbجزو 1و 2 نفر اول افراد محبوب هستند و این رنکینگ با نوساناتی کم همچنان انها را در رده 10 نفر افراد محبوب این 1-2 سال نگه داشته است.من و دوستانم که فیلم را دیده اند هنوز مانده ایم این دو نفر چه جذابیتی برای افراد داشته اند.دیالوگ ها مناسبند..حرکات بدنی به جا و مناسب است و خط سیر داستان با انکه محرض است اما اصلا کسل کننده نیست.

فیلم بعدی فیلم از پاریس با عشق است. با بازی جان تراولتا داستانش جالب ولی کاملا تکراریه..قضیه تروریست بودن عربها و پاکستانیها..نمی دونم چرا اینها یه سره نمی روند سراغ ایرانیها و خیالشون رو راحت نمی کنند.فیلم لحظه های اکشن قشنگی دارد.خیلی از قسمتها و داستان فیلم ادم را یاد فصل سوم سریال 24 می اندازد.خب طبیعی است چون سیاست امریکایی که عوض نمی شود.تقریبا تمام کشورهای همسایه ما را تروریست کرده اند فقط مانده ایم ما.به هر حال دیدن فیلم خالی از لطف نیست گرچه به نظرم کوتاهتر از زمانهای معمول فیلمها هالیوودی است.98 دقیقه

2- صفهه مخصوص تیر ماه را از تقویم می کنم.یعنی وارد مرداد شده ایم.حرکت ساده ای بود کندن یک برگ کوچک از یک تقویم.اما برای من یعنی نزدیک شدن به روز تولد..یعنی من بازم اعصابم خورده.بیچاره مامان.مدام باید غرغر های من رو گوش کنه هر وقت اعصابم خورده اعصاب ان را هم می ریزم به هم.البته بعکسش هم گاهی مصداق داره.فکر می کردم که اگه الان بمیرم بابت عمر تلف شده ام دفاعیه ای دارم ..می بینم هیچی ندارم.گند زده ام به زندگی و روحیه ام..چند وقتی یک فکر عین سیریش چسبیده بود به مغزم و بی خیال هم نمی شد...رفتن پیش روان شناس..بعدش یک کم با خودم خلوت کردم و دیدم مثلا پول یامفت هم برای این کار جور باشه برم مطب طرف بهش بگم چی..بگم حالم خوش نیست و اونم احتمالا می گه به سلامتی..بعد می پرسه مشکلت چیه عزیزم..بعد من عین خل و چل ها نگاش می کنم و می گم خودمم نمی دونم..بعد با یک لبخند ملیح احتمالا میاد طرفم و می گه تا ندادم بندازنت بیرون خودت قیه مسیر تا خونتون رو طی کن..بعد از این تفکرات با خودم گفتم بشین خونتون با 2-3 نفر مشورت کن ببین چی کار می تونی بکنی..بعد دیدم -3 نفر چیه تو بگو 1 نفر گشتیم نبود نگرد نیست..یه کم بیشتر به مغزم فشار اوردم دیدم عزیزم راه کار خاصی وجود نداره...بنا بر این

پاک کن=حذف صورت مسئله                پایان 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()




 
بعضی اوقات یک جبهه هوای سرد وارد زندگیت می شود که هر کاری

می کنی بیرون برود و از شرش خلاص شوی نمی شود...این میان گیر

کرده ای وسط این جهنم..دعا و مناجات هم کمکی نمی کند..انگار فقط

باید زمان بگذرد.نمی دانی چقدر طول می کشد تا به جایش جبهه هوای

گرم استوایی بیاید فقط می توانی شکنجه زوزه های سرد باد را تحمل

کنی و به اطرافیانت دلگرمی بدهی..من در این جهنم.دلم به حال خودم

و اطرافیانم می سوزد و کاری هم ازدستم بر نمی اید.....ادامه دارد...

فیلم salt یا نمک با بازی انجلینا را برای شما توصیه می کنم گرچه هنوز

اکران نشده..ولی 1-2 هفته دیگه احتمالا اکران می شه.فیلم طنز و

اکشن شوالیه و روز (day &knight ) هم با بازی تام کروز و کامرون دیاز

پیشنهاد بعدی من است.که ..فیلم بزرگ شده ها یا grown up هم از

سری فیلمها طنز هفته است..و اما پیشنهاد اصلی برای این هفته فیلم

سه شنبه ها با موری است که هم فیلم و کتابش در دسترس

است.ممکن است کمی بغض در گلویتان گیر کند اما درسهای ساده

زندگی را درکنار همین اشکها به شما می اموزد .برای کسانی که به

سری فیلمهای taken هم علاقه مندند پیشنهادمان فیلم   the edge of
darkness است با بازی مل گیبسون...فکر کنم این هفته سرتان شلوغ
شود.
یک فیلم دیگر  که زمان اکرانش همزمان یا salt  است فیلمRamona &

 Beezusمی باشد که تقریبا یک چیزی تو مایه های دوران طفولیت من
است
 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


توی ماشین نشسته بودیم و تو راه برگشت خونه بودیم امیررضا از من پرسید بهترین فیلم ایرانی که دیدی چی بوده؟طلا و مس نبوده؟...حوصله نداشتم جواب بدهم اما خب در مغزم برای چند لحظه فیلمهایی که تا به حال دیدم را مرور کردم.البته مسلم است که نمی توان همه اسامی را در یک ان از پیش چشم گذراند اما خب اعتراف می کنم از فیلمهای سالهای اخیر ((درباره الی)) بود که به ذهنم رسید و البته فیلم ((پا برهنه در بهشت)) مابقی بیشتر مربوط به فیلمهای دهه 70 و اوایل 80 بودند
در سنین حدود 4-5 سالگی که کار با ویدئو خانه را یاد گرفته بودم عاشق این بودم کارتون جک و لوبیای سحر امیز یا گربه های اشرافی را بگذارم و ببینم.بعد تر شد فیلم هندی عمرو اکبر انتونی..( فکر کنم به 20-30 دفعه رسیده باشه تعداد دفعه هایی که فیلم را توی ویدئو گذاشتم). یه کم که گذشت وی سی دی  هاجای ویدئو را پر کرد گر چه من هنوز هم ویدئو هایم را داشتم.جزو اولین فیلمهاسیی که دیدم.اب و اتش..قرمز..پر پرواز...دستهای الوده..ضیافت..شیدا..و....خیلی های دیگر بودند که هنوز هم به نظرم به صدتا از این فیلمهای میلیاردی سینمای الان می ارزند.
هفته فقبل بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری خانواده را راضی کردم برویم سینما.چند وقت بود مدام راجب طلا و مس از این روزنامه و امن مجله مطلب فوران می کرد توی صورتت. خب البته جایزه گرفتن نگار جواهری هم مزید بر علت شد و در اخر هم تبلیغ های برنامه ((هفت سینمایی)) ..فیلم را دیدیم و به نظرم ارزشش را داشت که با این گرانی بلیط سینما و تو این گرما به سمت پردیس زندگی برویم.مهمترین نکته ای که در فیلم کاملا متوجه ان می شوید معمولی بودن فیلم است....نه از
جلوه های ویژه اواتار خبری است و نه ارایش های غلیظ و ناموزون بازیگرهای زن و نه تبلیغ هزینه و بودجه و ساخت فیلم..(بعضی فیلمهای حاضر مدام در این مجله و ان مجله می گویند فلان فیلم من با هزینه هنگفتی ساخته شده..جالباست که فیلمشان در حد ریتینگ شدن هم نیست).ولی طلا و مس بی ادعاست.هم در داستان و هم در تبلیغ.بازی نگار واقعا باور پذیر بودو همین طور بستن چشمانسش ان زمان که از زبان همسرش کجمله دوستت دارم را می شنود..با او همدردی می کنی چون معصوم است و مریضی اش او را بیش از پیش معصوم نشان می دهد
بی تعارف بگویم..خیلی دوست داشتم گوشه ای از سادگی زندگی انها و احترام متقابلی که این زن و مرد به هم داشتند در زندگی طبیعی حالم جاری بود
برای همین می گویم فیلمهای دهه 70 را ترجیح می دهم.سادگی عشق و عاشقی ان موقع کاملا به دور بود از این لاو ترکاندن های خیابانی( نمونه اش فیلم پسر تهرونی )..و خیلی فیلمهای مضحک دیگر که برای نوشتنشان نیاز به یک وبلاگ جداگانه است
اگر این روزها درس و امتحان مدام جلوی چشمتان  است محض استراحت هم که شده سری به سینما بزنید و فیلم را ببینید..البته فیلم 7 دقیقه تا پاییز هم در راه است .می توانید بلیطتان را نگه دارید برای دیدن دوباره هدیه تهرانی بر روی پرده نقره ای

پ.ن=دلم نیامد از من ترانه 15 سال دارم اسم نبرم....ان هم زمان خودش برایم قشنگی هایی را داشت.....
   

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()



این جند وقت که از خواب بلند می شوم  مدام صورتم را در ایینه چک می کنم .نه اینکه مانند خیلی دختر های دیگر که فکر می کنند این ایینه با ایینه بغل دستیشان فرق دارد به فکر راست و ریس کردن خود باشم.فکر می کنم که 10-12 سال پیش حتی فکرش را هم نمی کردم که چنین سرنوشتی در 20 سالگی داشته باشم.فکر می کنم صورتم پیر و چروکیده شده.می دانم توهم است اما از ته قلب باور نمی کنم.فکر می کردم در این سن جور دیگری بودم اما چیزی شد که فکرش را نمی کردم.برخلاف همه دوستانم صورتم در این سن نسبت به نوجوانیم تنها کمی پخته تر شده و نه بیشتر..اخلاقیاتم هم تقریبا همان است به جز اینکه وقتی بچه بودم خیلی چیز ها عصبانیم می کرد اما حالا وقتی کسی شروع به مزخرف گویی می کند گه گاه عصبانی می شوم بیشتر اوقات با سیب زمینی همذات پنداری می کنم و گاهی نیز پیش می اید که در دل برایش احساس تاسف کنم و شاید بخندمدلم می خواست شعور الانم را چند سال پیش پیدا می کردم تا بدانم وقتی یکی به من می گفت دختر جان این غلط را بکن و ان غلط را نکن بزنم توی دهنش و بگم به تو چه زنیکه
این هفته زیاد وقت فیلم دیدن نداشتم .اما به هر حال از انجا که من ادم نمی شم که این اعتیاد لعنتی را ترک کنم خب 1-2 تا فیلم را تو رگ زدم.اولی فیلم ((ساعتها)) بود که باید اعتراف کنم که اول که فیلم را دیدم دوزاریم نیوفتاد.اما بعد که فهمیدم دلیل ان همه افسردگی و خستگی شخصیتها چه بوده دلم به حالشان سوخت. استثنا این فیلم را تنها برای خانمها توصیه میکنم. فیلم تقریبا فاقد صحنه است اما به خاطر داستان فیلم به نظرم مردها نمی توانند با شخصیتها همذات پنداری کنند
فیلم دیگر جاده مالهالند بود که دیر به صرافت دیدنش افتادم امافرقی نمی کرد چون مطمئنا اگر نقد فیلم را نمی خواندم اگر 100 بار دیگر هم فیلم را می دیدم ان را نمی فهمیدم...این فیلم را کلا توصیه نمی کنم    
.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

به عنوان اولین یک داوطلب چند کتاب و فیلم را معرفی می کنم.

این فیلمها و کتابها زیاد به روز نیستند اما واقعا قشنگند

در گروه فیلمها

1-فیلم غرور و تعصب ساخته 2005 برای افرادی که طرفدار فیلمهای رمانتیک هستند پیشنهاد خوبی است

2-فیلم من سم هستم با بازی درخشان شاون پن یکی از قشنگ ترین فیلمهایی بود که دیدم.

3-نمی دانم کسی اینجا هست فیلم لئون را ندیده باشد...اگر کسی هست بی سر و صدا برود فیلم را ببیند و اصلا صدایش را در نیاورد که تا بحال ندیده

4-نمی دانم 3 گانه گروه اوشن را در چه ژانری طبقه بندی می کنند اما هر چه هست تا پایان شما را پای مانیتور نگه می دارد

در گروه کتاب

1-بادبادک باز ..کسی نیست که رمان را خوانده باشد و فکر کند وقتش تلف شده

2-دزیره..این یکی را به طور استثنا فقط برای کرم کتابها یا افرادی که همت خواندن کتابهای قطور را دارند پیشنهاد می کنم

3-سوپ جوجه برای روح..مجموعه داستانهای کوتاه این کتاب برای ادمهایی که روحشان خسته یا بیمار یا نیازمند یه تقویتی اساسی است معرفی می کنم

کتابها و فیلمهای خوب بیش از این حرفهاست..عجالتا شما این چند تا را داشته باشید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

سلام .بعد از پست قبلی  فکری به ذهنم رسید.

من خودم بارها با این مشکل مواجه بودم که  می خواستم کتاب یا فیلمی را بخرم که بعد از خواندن یا دیدن پشیمان نشوم اما نمی توانستم خلاصه ای از فیلم هایی که قبلا دیده ام را به سی دی فروش بدهم تا بفهمد من از چه فیلمی خوشم می اید . این معضل در مورد کتاب خیلی بد تر است.

١-در ١ سال لا اقل ۵-۶ فیلم خوب به بازار می اید اما ممکن است همین تعداد کتاب در بازار نباشد

٢-حداکثر قیمت یک فیلم ٢٠٠٠ تومان است اما کتاب را شما باید از کف ٢٠٠٠ تومان شروع کنید

٣-برای شادی روح خانواده خود و خودتان هم که شده از این به بعد هر فیلم یا کتابی که خریدید و به نظرتان سود کردید را انجا بنویسید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak