نویسنده تنبل

بعد از ماه رمضان   دوباره دوره های رواندرمانی رو شروع کردم اما یه اتفاق دیگه افتاد. پدر روانپزشکم فوت کرد. به منشی گفته بود مریضها رو ارجاع بدن به یک دکتر دیگه(که واقعا افتضاح بود). به طهماسب قضیه را گفتم. به من یک روانپزشک دیگه رو معرفی کرد.برای گرفتن وقت تماس گرفتم اما از قضا ایشون هم رفته بودن به بلاد خارجه....شانس رو میبینید!!!!!

دوباره با طهماسب تماس گرفتم. این دفعه گفت با دکتری که به عنوان آلترناتیو به جای اون دکتر داره کاره میکنه وقت بگیر....وقت گرفتم. و واقعا از این بابت خوشحالم.

دکتر رزاقی دکتر واقعا خوبی بود. به حرفام گوش کرد. انالیز مناسبی از شرایط گرفت و داروی مناسبی رو اضافه کرد.(آتوموکسیتین برای افزایش تمرکز)

پ.ن=مدیر شعبه مان را عوض کرددند و یک ادمی که حداقل  یکسال بیشتره از کارای بانکی دور بوده.یک احمق ه تمام معنااا......من واقعا این کارای مدیران ارشد بانکی رو نمیفهمم. اخه یک مدیر رو که نباید زودتر از یکسال عوضش کنن

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

چند وقتی بعد از خوردن ترانکوپین وارد ماه رمضان میشدم. خب این قضیه برای من از چندین نظر باعث نگرانی شد.1-کمبود اب: ترانکوپین باعث خشکی دهان میشود. تاکید میکنم خشکی دهان و نه تشنگی. پس باید اب بیشتری مصرف میکردم اما من فقط 3-4 ساعت برای خوردن و اشامیدن عملا وقت دارم چون مشکل شماره 2 وجود داره   

2- خواب اور بودن: دارو بعد از حدود 1/30-2 ساعت بعد از مصرف باعث خواب الودگی شدید میشه.بریا منی که کلا 3-4 ساعت وقت بیدار موندن بعد از افطار وجود داره این واقعا اذیت کننده بود

3- افزایش دوز: دکتر گفته بود بعد از 1 هفته دوز مصرف رو بالا ببرم که یعنی از 25 برم به 50 ..کاری که من در خرداد انجام داده بودم پس در نتیجه نمیتونستم دوز رو در ماه رمضان پایین بیاورم و یا  یه دفعه قطعش کنم چون عوارضش به مراتب بدتر بود.

باشگاه رفتن رو قطع نکردم. به باشگاه رفتن ادامه دادم.خودم هم باوردم نمیشد بتونم. چون به طور کلی هم چندان اهل اب خوردن در طول روز نبودم فکر کنم برای همین مشکلی پیش نیومد.برای دارو هم تنها کاری که از دستم بر می امد را انجام دادم.دوز دارو را نصف کردم و ان را در دو قست استفاده کردم.25 تاش را در زمان سحر و 25 تای دیگر را قبل از خواب میخورم.نمیگویم قضیه حل شد اما بهتر شد,خیلی بهتر.

البته همچنان صبحها خشکی دهان هست اما بهتر از خمیازه کشیدن روبه ری مشتری است..قرار شد بعد از یک دوره دارو دوباره بروم سراغ طهماسب تا درمان را ادامه دهیمو باید اعتراف کنم خوشحالم که به حرفش گوش کردم و راجع به دارو مقاومت نشان ندادم مود سویینگ های روزانه ام به طور چشمگیری بهتر شده , این یعنی یک موفقیت بزرگ برای من.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٠ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یه کم صحبت کردیم... ترانکوپین شبی حدودا نصف قرص...بعد هم تست گرفت..حالا قراره زنگ بزنند از مطب هر وقت جواب تست ها اماده بشه...شب اول که خواب الودگی برام به وجود اومد و تپش قلب..

یه چیز جالب: گفت لطفا در اینترنت راجبش سرچ نکن. به طرز اعجاب اوری تونستم رو قولم بایستم و راجب قرص سرچ نکنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باشگاه رفتن تا الان که عالی بوده. عضلاتم داره شکل دمیگیره اما وزنم تقریبا ثابت مونده.

بعد از چند جلسه روانکاوی دکتر گفت میزان اضطراب و مود سویینگت بالاست. بهتره یه دوره دارو مصرف کنی و وقتی وضعیتت تثبیت شد اون موقع دوباره ادامه میدیم. اولش فکر کردم داره دکم میکنه..اما بنده خدا راست میگفت. الان چندین جلسه است که من دارم میرم اما پیشرفتی حاصل نشده گرچه عصبانیتم کمتر شده اما هنوز اضطراب هست.کاملا بی دلیل ....عمرا اطرافیانم متوجه بشوند یعنیدر این حد ماسک اجتماعی بودن رو تونستم خوب حفظ کنم اما خودم که میدونم حالم چطوره...

دوشنبه با روانپزشک وقت گرفتم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

نمی دنم به پدر و مادرم بگم دارم میرم پیش روانکاو یا نه؟؟؟؟

 مادرم حرف تو دهنش بند نمیشه...به بابام هم روم نمیشه بگم..اینکه چرا رو نمیشه رو هم نمی دونم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

روزهای عید به طور کلی خوب بود. مود سویینگ ادامه داشت و حتی شیفت های خیلی رادیکالی تری هم پیدا کرده ود اما به طور کلی اوضاع خوب بود.

خانه را هم رنگ و لمینت کردیم. خیلی بهتر شد. یا حداقل من با زمین لمیننت شده که حال و هوای چوبی بودن به اتاق می دهد انس و الفت بیشتری پیدا می کنم.

دو سه روز پیش که باران و رگبار بی سابقه در تهران امده بود تصمیمم را گرفتم و بر خلاف مخالفت خانواده بدون وسیله رفتم سمت زعفرانیه(مقدس اردبیلی). مسیر را به زور پیدا کردم اما بالاخره توانستم جایی را که میخواستم پیدا کنم. راه رفتن زیر باران آن روز و پیدا کردن و خرید از قنادی وانیلا یکی از بهترین خاطرههای من شده. روزها و شبهایی هم بوده که حال خوش نداشتم و به ناگاه به گریه افتادم. از خودم تعجب می کنم که اینقدر آسیب پدیر شده ام. چیزی که با ریحانه سالهای پیش به شدت فاصله گرفته.

الان 2 تا مساله برام بولد شده

1- چه جوری ا شر این crush لعنتی خلاص بشم

2-چه جوری این تغییر حالاتم رو کنترل کنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب بالاخره با این قضیه که روانکاوم نیست و برای مدتی نیست باید کنار بیام.اولین اقدام این بود که وانمود کنم اون بر نمی گرده(6 ماه وقتی نیست برای یه نفر در شرایط من یعنی طرف مرده باید فرض بشه)

سریعا از روانکاوی که دوستم بهم معرفی کرده بود وقت گرفتم. قیمت گزافی داشت. با خودم گفتم حداقل پول یک جلسه و امتحان کردن این ادم رو که دارم. خب پس برای اولین هفته وقت گرفتم.....و حال الانم؟.......کاملا از این که وقت گرفتم راضیم. مثل یک استاد سخت گیر و یا یک شکنجه گر مهربان رو به روی هم نشستیم و یک نبرد فکری سرسختانه داشتیم.از نظر عاطفی هیچ تخفیفی برایم قایل نشد. هر گونه حرکتی را در اتاق مشاوره به رویم می اورد و فید بک ان را میخواست.ازاردهنده ترین کار است...این که شخصی مانند ایینه رو به رویتان نشسته باشد

BIG HERO 6

 

نشستم بعد از مدتها چند تا فیلم دانلود کردم. همه انها را ندیدم اما از بین ان چند تا این انیمیشن بیشتر از همه به من چسبید. دیگر نمیخواهم به فیلمها بفقط به خخطر نقدشان نگاه کنم.میبینم کدامشان بیشتر با مودم سازگار هستند و شروع می کنم به نگاه کردنشان

در این انیمیشن هم باز ما با قضیه از دست دادن و دوباره به دست اوردن رو به رو هستیم.تلاش و دوستی مجدد. خلاقیت و ژشتکار. زیبایی و برون ریزی احساساتی که سرکوبشان می کنیم. هر چیز زیبایی که فکرش را بکنید در این انیمیشن هست و بیشتر از همه در آغوش کشیدن. مطلبی که حتی در تریلر فیلم هم به آن تاکید شده

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

وقتی  انقدرحالت بد باشد که با تمام مشتریان بانک طوری رفتار کنی که انگار با پدر و برادرت وصلت کرده باشند.

وقتی این حالت کذاییت مصادف شود با سندرم عادت  ماهانه ات (دردی که برایش هیج راه درمانی نیست) و یا برعکسش سندرمت مصادف شده با این حالت و همه چیز روی یک سیکل منفی افتادده و عمق فاجعه روحی ات را فاجعه بار تر میکند

وقتی انقدر حالت بد باشد که تمام 17 اشتباه شناختی در روانشناسی بر روی تو صدق کند

وقتی انقدر حالت بد باشد که بخواهی بروی به کما و یا حداقل به یک خواب مصنوعی..یک چند وقتی کلا نباشی...نفهمی و نشنوی...

در این حین دکترت هم نیست ..گرچه اگر هم بود برایم قرص نمی نوشت .... سوالهایم بی جوابست... مسکن لازمم میفهمی؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

طی کردن تجریش و حوالی آن شده یکی از بهترین راهای ارام شدنم. لیلا می گوید برو شنا. می گوید با شناختی که از تو دارم شنا برایت بهترین است.بعد از ظهر با لیلا رفتیم تجریش قدم زدیم و برگشتیم. موکتل اپل دی لایت و قهوه لاته هم چاشنی کار بود.وقتی کنار لیلا هستم خود خودمم. بدون هیچ نقابی. چون لیلا هم کنار من بدون نقاب است و خود خودش....چیزی که این روزها به شدت کم شده. ما حتی با دوستانمان هم سر خیلی چیزها رودربایستی داریم. نمی دانیم رازمان را به چه کسی بگوییم و یا پیش چه کسی درد و دل کنیم که بعدا نقدمان نکند. قضاوتمان نکند

یزدانی امروز بالاخره جواب یمیلم رو داد. عین بچه ها که خر ذوق شده باشند چند دفعه ایمیل را خواندم جواب منطقی بود اما سوالات بیشتری برایم به وجود می اورد. دلم دوباره جلسه میخواست. در ذهنم چندین بار جلسه های روان درمانیم را مرور می کردم اما با این تفاوت که جای دکتر هیچ دیالوگی برای گفتن نداشتم. فقط خودم مونولوگ می گفتم و در انتظار جوابها می ماندم.افتضاح ترین نوع خیالپردازی است. بدترین نوع انتظار است. من میدازولام روحی می خواهم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

از اردیبهشت به این طرف که داشتم می رفتم پیش روانکاو فکر نمی کردم اینقدر به این جلسات وابسته بشم.  اولش از انالیز شخصیتت شروع می کنه بعد سعی می کنه نوع رفتار هات رو بشناسه و خودت رو بشناسه...این طولانی ترین مسیر رو میگیره. من در طول این دوره تقریبا مرحله cbt رو تموم کرده بودم. دقیقا زمانی که میخواست istdp  رو شروع کنه یهو خبر داده که برای 4 ماهی نیستش...من رسما ریختم به هم. 

سر کار انگار همه چیز خوب و رو به راهه اما من میزان دقتم به نزدیک صفر داره میرسه. کلی سوتی دادم که اکثرا ناخواسته بوده.

تنها تسکین روانی که داشتم جلسه های روزهای یکشنبه ام بود که فعلا کنسل شده. این که بگم کم اووردم اغراغه اما این که بگم از همه چیز خیلی زود خسته می شم عین حقیقته

به شدت میل این رو پیدا کردم که سیگار بکشم. وقتی نگاه می کنم میبینم که با میزان پاکی و معصومیت دوران کودکیم چقدر فاصله پیدا کردم حالم رو بدتر میکنه

امروز سر کار باز یه سوتی دادم. تا همین الان حالم بابتش خرابه. راه حلی برای ارامش به ذهنم نمی رسه

کارگاه اخر آقای سهیل رضایی رو شرکت کردم. واقعا عالی بود. خود جنس بود. تو  کارگاه از بس حرفها درست از اب در میومد دیگه کم مونده بود به دیازپام وریدی رو بیارم.

پ.ن :یه خطر خیلی بارز تو جلسه های رواندرمانی ایجاد کراش بین بیمار و درمانگره. یعنی داغون میشی اگر جلوش رو نگیرید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

جلسات رواندرمانی ام را هنوز می روم. حس خوبی در من زنده می کند. احساس میم کنم کسی هست که حرفهایم را بفهمد. دون اینکه من را قضاوت کند. گرچه این اعتراف را هم می توانم داشته باشم در محضر دکتر زیاد ادم بدی نیستم. بد بودنم درد حد مشکلات زندگی ام هست و نه بیشتر. غر نمیزنم... دعوا راه نمی اندازم و خیلی کارهای دیگری که در خانه انجام می دهم..

حالا دکتر می گوید احتمالا از بهمن ماه نیست. از الان ماتم ان را گرفته ام

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

5شنبه جلسه دوم روانشناسم رو رفتم. البته من رو ارجاع داده بود به روان درمانگر که به قول خودش با مشاور فرق داره.نزدیک یک ساعت معطل شده بودم تو اتاق انتظار.

وقتی رفتم تو اتاق یک مقدار شوکه شدم. دکتر جوان بود و به شدت دوستانه. با خودم قرار گداشته بودم که راحت باشم و همه چیز را بگویم. اما کمی سخت بود. از آخرین وقتم حدود یک ماه می گذشت و من تقریبا خودم را برای ادامه درمان آماده کرده بودم ولی وقتی به مطب رفتم و گفت خب بگو ببینم برای چه آمده ای..مشکل اصلیت چیست؟. گفتم دلیلم یکی دو تا نیست و کلی دلایل خرده ریز و درشت دارم و بعد از او پرسیدم مگرپرونده من را نخوانده که دکتر هم گفت من پرونده ها را نمیخوانم(یعنی اصلا نکاتی که مشاورم نوشته بود و به خاطر آن من را به درمانگر ارجاع داده بود را نخوانده) و همه چیز را برایش باید بگویم. خب من هم از قبل آماده نبودم. من همین طوری هم ذهنم آشفته است . برایم خیلی سخت بود همه چیز را به درستی به خاطر بیاورم.

گفت یک جدول بکشم که هر روزم را به دوره های زمانی 2 ساعته تقسیم می کند و بعد یک سری فاکتور ها را در هر کدام از این 2 ساعت برایش بنویسم. و این کار را تا 10 روز ادامه دهم. 

این کار برایم سخت است اما فعلا در حال انجام دادن هستم و در عین حال هم تمام چیزهایی که میخواهم جلسه بعدی به او بگویم را در گوشه ای یادداشت می کنم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بانک دی آزمون استخدامی رو قبول شدم الان دارم کلاسهای آموزشیش. خدا رو شکر به هوای ماه رمضون کلاسها تا 2 بیشتر نیست و بعد هم برمیگردیم خونه. ولی هر روز که بیشتر میگذره همش یه سوال میاد تو مغزم: دوست اصن تو بانک کار کنی؟؟؟

می دونم الان میگین بدبخت خیلی ها ارزوشونه تو بانک قبول شن. ولی باور کنید با این جواب ، سوال ذهنی من برطرف نمیشه...

از طرفی دوست دارم زبانم رو هم ادامه بدم. خیلی براش زحمت کشیدمم و الان در حد تدریس بلدمش. یه جور علاقه و دلخوشیه..نمی تونم ازش بگذرم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

برای 12 ام برایم وقت مشاوره گذاشته است. گفت 3 عدد مشکل داری که اخری از همه جدی تر است. گفت حالت صورتت غمگینی را القا میکند. انگار که همین حالا از مراسم ختم برگشته باشی. جمیع صحبت هایم را با اختلاال اضطرابی شناسایی کرد و گفت بقیه مشکلات از اولویت ژایین تری برخوردارند.

توی جلسه مشاوره از همه چیز گفتم الا اصل مطلب یعنی شرایط خانوادگیم...اصلا نمی دانم چرا یادم رفت بگویم. شاید اینقدر برایم عادی شده بود که به عنوان مشکل یادم رفت بگویم.وقتی به درد عادت کنی کم کم یادت می رود که درد داری

به منشی گفت برایش وقت بزار ..فوری... با خودش برایم وقت نگذاشت. من را ارجاع داد به متخصص روانشناختی ...جالب بود که برای هر چیزی یک متخصص داشتند. بین گزینه های درمان, درمان دارویی را هم گفت اما گفت به نظر من این برای تو مناسب نیست.

حداقل خوشحالم که دارم برای بهبود شرایطم تلاش می کنم. 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

همه میگن تا وقتی خونه باباتی از فرصت هات استفاده کن....وقتی اینو می گن بغض گلومو میگیره،چشمام قرمز میشه،گلوم درد میگیره.

یادم می افته همیشه با هم نیستیم. یه روزی می رسه که من هستم و اما اونها دیگه نیستند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بالاخره با خودم کنار اومدم و قبول کردم از یه مشاور وقت بگیرم چون به  یک نتیجه قاطع رسیدم که یا من می رم پیش مشاور یا  مجبور می شن به جرم اسیب اعصاب به همه اطرافییان بیان بگیرنم و ببرن کهریزک. بیشترین ناراحتی ام بعد از عذاب درونی که دارم می کشم اینه که اطرافیانم را ناخود اگاه دیوانه کرده ام.

منشی گفت چون جلسه اولت هست یه وقت 20 دقیقه ای برات می ذارم که اول باید 25 تومن به شماره کارت فلان واریز کنی. اسم دکتر بهزادی بود. یکی از دوستام معرفیش کرده. هنوزم بدبینم اما مطمئنا من پول ویزیت 100 تومنیه دکتر های ان چنانی رو ندارم. دیگه حوصله فکر کردن بهش رو هم ندارم. گور باباشون ...به درک که واسه قشر متوسط جامعه هیچ وقتی ندارن

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/٢/٢٦ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

رفته بودم دکتر . قرار بود ببینه کیست بزرگی که داشتم از بین رفته یا نه. از بین رفته بود. تقریبا کار دیگه ای تو مطب نداشتم. نمی دونستم چطوری بگم. بالاخره با تن صدای پایین و خیلی جمع و جور بهش گفتم در کل ماه روزهایی هست که حالم خوش نیست و تپش قلب دارم و کلا حالم سر جاش نیست.

روم نشد بهش بگم کل روزهای ماه حالم اینطوریه. مثل اینکه یک مسئله عادی را می شنود. زیاد سوال نکرد فقط پرسید در روز دوم و سوم حالت بهتر می شود دیگر؟؟؟ گفتم نمی دانم تا به حال دقت نکردم....تقریبا دروغ گفتم. حالم فقط برای 2-3 روز خوب می شود و دوباره روز از نو و روزی از نو.

برایم اسنترا نوشت. گفت این دارو معمولا برای اعصاب و روان است و گاها بعضی روزی 3 تا هم مصرف می کنند اما تو روزی فقط 1/4 مصرف کن . هر قرص دوز 100 داشت.

تپش قلب و اشفتگی و سرگیجه...فعلا این مواردی است که در طی این یک هفته نصیبم شده. خبری از بهتر شدن انگار نیست

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٧ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کلاس زبانم جردن است. گفته بودم که عاشق پیاده روی های بیهوده و بی هدف هستم؟؟؟

چه فرصتی از این بهتر؟.در این چند ترم بارها مسیرم را طولانی کرده ام و از طریق یکی از کوچه ها راه و گذرم را انداخته ام به سمت ولیعصر و پیاده گز کرده ام به سمت میدان.بارها پیش امده از جردن تا متروی میرداماد را پیاده روی کرده ام.آن روز هم مثل روزهای دیگر. پیاده روی باعث میشود بتوانم با خیال راحت خیال پردازی کنم. حالم خوب بود و شروع کردم به قدم زدن. به شهر کتاب رسیده بودم و عین بچه ها پریدم داخل. سراغ البوم شجریان را گرفتم و تصمیم گرفتم البوم را ارجینال بخرم. 10.000 تومن!!!!

ابرها اسمان را طوسی کرده بودند. عاشق این سبک هوا هستم. باران گرفته بود و من حال بچه های سر به هوا را داشتم. خوشحال و فارغ. نزدیک مترو کافه لمیز را دیدم و سریع ذوق کودکانه ام را با گرفتن یک لیوان لاته تکمیل کردم

حیف باران دیر شروع به بارش کرد

چند وقتی است شروع به دیدن سریال منتالیست کرده ام (the mentalist) . نمیگویم فوق العاده است. اگر دنبال سریال فوق العاده هستید باید breaking bad را ببینید.

 داستان سریال در رابطه با گروه تجسسی به نام CBI است. گروهی که در موارد قتل های مهم وارد ماجرا می شود و به حل پرونده می پردازد. نقش اول سریال پاتریک جین، مشاور گروه است که حدود دو سال پیش توسط یک قاتل زنجیره ای به نام red Jhon زن و دخترش به قتل رسیده اند . او قبل از این ماجرا از طریق ذهن خوانی (نوعی کلاهبرداری) امرار معاش می کرد. پاتریک دانش روانشناسی خوبی دارد و زبان بدن را به راحتی می شناسد. می شود او را به نوعی شرلوک هلمزی نرمالایز شده ، با مزه و بلوند خواند .اما بعد از قتل خانواده اش برای دستگیری رد جان و همین طور تغییر مسیر زندگی اش به گروه تجسس می پیوندد و برای حل مسائل به انها کمک میکند. گروه سی بی آی متشکل از سه مرد و دو زن است. گروهی کوچک با قابلیت های مختلف.

به نظر من سریال واقعا ارزش دیدن رو داره . ترکیبی از سریالهای lie to me , sherlock تو این سریال دیده میشه

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اینکه گاهی اوقات حالت خوش نباشد به خودی خود چیز بدی نیست  _چه کسی هست که بگوید همیشه از دنده راست بلند شده؟گاهی می شوی برج زهر مار. گاهی میشود که دچار سندرم کوفتی هر ماهه ات شده ای که هیچ درمانی هم برایش نیست . بدی اش این است که دیگران را آزار می دهی بدون هیچ قصدی و انگار همین باعث می شود که تو در یک سیکل منفی بیفتی. هر روز خسته از خواب بلند می شوی یا حداقل در بهترین حالت , روزت را مثل همیشه آغاز می کنی ..ثانیه ها می گذرند و تو شروع می کنی به صحبت کردن با دیگران.پدر, مادر   . برادر و دوستان...  ,. آنها تلاش می کنند صحبت کنند ولی تو داری ژرخاش می کنی. تو کسی هستی که حوصله نداری به همه سوال ها جواب بدهی تو کسی هستی که خیلی از سوالات ادمها به نظرت مسخره میرسد تو کسی هستی که امروز برج زهر مار هستی. روز به آخر خودش می رسد و تو در مغزت مدام مرور می کنی  تمام این کشمکش ها را.تمام این حوصله نداشتن ها را  .قبل از خواب فکر می کنی که چقدر در طول روز زهر مار کردی این زندگی را به دیگران. دیگرانی که دوستت دارند و تنها تقصیرشان اینست که در دنیای تو نیستندِ. با همین فکر ها به خواب می روی و دوباره صبح از خواب بیدار می شوی و...................

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٩ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

طول کشید تا بفهمم مناسب هم نیستیم و من باید استاندارد های خودم را بالا ببرم که شان خودم را بالا ببرم. طول کشید تا بفهمم صرفا علاقه مهم نیست ، این که توقع داشته باشم او هم مثل من دوست داشتنش بچه گانه و ساده و بی آلایش باشد توهمی بیش نیست. نمی گویم پشیمانم ، به نظرم در این چند ماه بزرگ شدم. به عنوان اولین خاطره احتمالا همیشه در ذهنم می ماند 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از حدود 2 ماه روانکاوی درون و بیرون و عادت به زندگی کم جنب و جوش شروع کرده ام به شناخت بیشتر خودم.در این راستا می خواهم بروم کتاب جوجه  اردک زشت درون را بخرم و بعد از ان هم کتاب اسرار سایه (نشر بنیاد فرهنگ زندگی) .

عادت داشتم صبح حداکثر ساعت 7/15 بیدار می شدم و تا 8/15 از خانه میزدم بیرون. تندی خودم را به مترو میرساندم و اخر خطم هم همیشه متروی فردوسی بود. ازدحام  دختر های مقنعه به سر و مردهایی با لباس کار و قیافه های کارمندی را به خوبی می شد در ان ایستگاه رصد کرد.

بعد از بیرون امدن صبحها معمولا تا 9 خواب هستم. از خواب که بلند میشوم یک کله به سراغ کتری می روم و روشنش می کنم . کلی برای یک صبحانه خوردن ساده وقت تلف می کنم.  دارم توی مخیله ام را میجورم ببینم این من ساده قبل از امدن به کار  چرا از کار کردن می ترسید. چه چیزی در مغزش بود که به نظرش با سر کار رفتن ان را از دست می داد. هر چه فکر می کنم تنها چیزی که در ذهنم می اید نوشتن است که ان هم چندان پر رنگ نیست. خدایا ارزوهایم را کاش جایی می نوشتم

2 کتاب جدید را خریدم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از حدود 2 ماه روانکاوی درون و بیرون و عادت به زندگی کم جنب و جوش , شروع کرده ام به شناخت بیشتر خودم.در این راستا می خواهم بروم کتاب جوجه  اردک زشت درون را بخرم و کتاب اسرار سایه (نشر بنیاد فرهنگ زندگی) .

عادت داشتم صبح حداکثر ساعت 7/15 بیدار می شدم و تا 8/15 از خانه میزدم بیرون. تندی خودم را به مترو میرساندم و اخر خطم هم همیشه متروی فردوسی بود. ازدحام  دختر های مقنعه به سر و مردهایی با لباس کار و قیافه های کارمندی را به خوبی می شد در ان ایستگاه رصد کرد.

بعد از بیرون امدن صبحها معمولا تا 9 خواب هستم. از خواب که بلند میشوم یک کله به سراغ کتری می روم و روشنش می کنم . کلی برای یک صبحانه خوردن ساده وقت تلف می کنم.  دارم توی مخیله ام را میجورم ببینم این من ساده قبل از امدن به کار  چرا از کار کردن می ترسید. چه چیزی در مغزش بود که به نظرش با سر کار رفتن ان را از دست می داد. هر چه فکر می کنم تنها چیزی که در ذهنم می اید نوشتن است که ان هم چندان پر رنگ نیست. خدایا ارزوهایم را کاش جایی می نوشتم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

میدونید به یک واقعیتی پی بردم تو این 2-3 روزه..اینکه تو دلتنگ طرف نمی شی بلکه دلتنگ لحظه هایی می شی که با اون میگذروندی . چون با هیچ کس دیگه ای نمی تونی اون لحظه ها رو تجربه کنی یا اون خنده ها رو داشته باشی یا درد و دل ها رو...یه سری از زمانهات خالی میشه بدون اینکه برنامه ای براش داشته باشی...یهو ایزوله و تنها میشی. و اون موقع است که .وسوسه تماس دوباره باهاش بدجوری کلافه ات می کنه.

1- break up توافقی.. 

2- فعلا از شرکت اومدم بیرون و دنبال کار جدیدم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


میدونید به یک واقعیتی پی بردم تو این 2-3 روزه..اینکه تو دلتنگ طرف نمی شی بلکه دلتنگ لحظه هایی می شی که با اون میگذروندی . چون با هیچ کس دیگه ای نمی تونی اون لحظه ها رو تجربه کنی یا اون خنده ها رو داشته باشی یا درد و دل ها رو...یه سری از زمانهات خالی میشه بدون اینکه برنامه ای براش داشته باشی...یهو ایزوله و تنها میشی. و اون موقع است که .وسوسه تماس دوباره باهاش بدجوری کلافه ات می کنه.

1- break up توافقی.. 

2- فعلا از شرکت اومدم بیرون و دنبال کار جدیدم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب من الان 9 امین ماهی هست که میرم سر کار...کار رو تقریبا به خوبی یاد گرفتم اما بیشتر از تجربه کاری تجربه فوق العاده سخت و جالب بودن در میان جامعه و به الخصوص مرد ها رو داشتم. از ان سادگی بی حد و حصر و خامی خودم بیرون امده ام و طرز لباس پوشیدن و حرکاتم حالا نظم و ثبات گرفته.  یاد گرفت هام چگونه اعتماد به نفسم را بالا ببرم...چطور در میان اقایان رفتار کنم و کلا شناخت نسبی نسبت به دنیای مرد ها پیدا کرده ام....متاسفانه همه مسائلی که راجع به مردها یاد گرفتم جالب نبود و در این میان یک گندی هم زدم که نمی دانم چطور جمعش کنم...به همکارم ککه در این مدت تمام وقت هوای من را داشت و کار اموزش و پشتیبانی من با او بود گفتم دارم به او علاقه مند می شوم و حالا گریبانم را گرفته چون مثل اینکه اقا هم به من علاقه مند بوده ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٧ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

صبحهای زود خانه مادر بزرگ را دوست داشتم. با صدای یا کریم از خواب بیدار میشدم. مادرم از انجا متنفر بود (و هست)اما من در همان بچگی خودم را از بازی  این دو خانواده کشیده بودم بیرون. گرچه بعد ها وارد بازی انها شدم و مجبور به یار کشی های فصلی بماند.صبح ها پنجره نیمه قدی اتاق مهمان باز بود و خنکی درختان حیاط تا اتاق نفوذ می کرد.از بچگی گرمایی بودم و این خنکی حیاط برایم حکم اب حیات داشت.روشنایی ان وقت ساعت را هم دوست داشتم. فکر کنم ساعت طرفهای 6 می بود .  ممیگویم فکر کنم چون تصویر و خاطره ای که برایم مانده برای سالهای خیلی دور است..حالا هنوز هم من این اول صبح را دوست دارم. نه به خاطر این مزخرفاتی که میگویند مغز راندمان دارد و امواج گاما یا دلتای مغز در فلان قسمت نمودار مغزی هستند. من این ساعت را کلا پذیرا هستم. یعنی یک جورهایی خودم را میسپارم به این زمان. می گذارم هر بلایی میخواهد سر من بیاوردخودم را میسپارم به دستش . درس خواندن و کار کردن در این تایم صبح بزرگترین اشتباه بشری است. باید از خواب بیدار شد اما در رختخواب ماند کرخت شد در نرمی تشک. فکر کرد به بهترین چیز های دنیا. فکر کرد به اینکه در این لحظه چه چیزی دلت میخواهد . نگاه کرد به اسمان و خلاصه خودت را وقف این ساعت کنی.  بچند وقتی است به خاطر کار کردن رنگ این ساعت را ندیده ام. صبحها حدود ساعت 7 خودم را بیدار می کنم. تمام تلاشم را انجام می دهم که به کارهایی که قرار است در طول روز انجام دهم فکر نکنم. یعنی یک جورهایی ساعت خواب مغزم را با این کار افزایش می دهم. می گذارم این طفلک حداقل کمی بیشتر بخوابد.تا کار و فعالیت هم در شرکت روی غلتک بفتد حدود 2-3 ساعتی زمان می برد بعد هم که ظهر شده. رسما دارم به این باور می رسم که تایم صبح را از سیستم زندگی من دارند حذف می کنند. نمی داننم به خاطر از دست دادن این وقت زمان ارامش بدن باشد یا به خاطر کار کردن در جایی که به هزار و یک دلیل ارامشی برایت ندارد یا دلیل دیگری ...اما دلم یک تن میخواهد. باور کنید تنها چیزی که در این چند ماهه در ذهنم عوض نشده و همچنان و هنوز ان را طلب دارم. گرمای یک تن  است. تن گرمی که به ان تکیه کنم یا اصلا گاهی اوقات خودم را ولو کنم در بغلش و فقط سکوت بین ما حکمفرما باشد. نیازی به قضاوت کسی ندارم در رابطه با این خواسته. ان قدر به نیازم اطمینان دارم که خیلی راحت در رابطه اش می نویسم.قبل تر ها راچع به هیچ کدام از خواسته هایم نمی نوشتم اما حالا وقتی پای نوشتن وسط باشد و بدانی که خواننده نوشته ات را هرگز نمی بینی راحت و عریان می توانی از احتیاجات  روحی ات نیز حرف بزنی.فعلا چیزی که در مغزم وول میخورد این است که خواسته ام طبیعی است. حوصله واکاوی و حلاجی ذهنی خواسته ام را ندارم برای همین جوابی هم برایش ندارم. ساعت 6 صبح و یک تن گرم

رئیس یک هفته وقت داده خودم رو عوض کنم وگرنه اخراجم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۸/۱۱ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 ششمین ماهی که سر کار میرم...با رئیس اهوازی آبم در جوب نمی رود. مرد خشنی که حرف حرف خودش است و مرغش همیشه یک پا دارد. بعد از 6 ماه با اینکه قول داده اما هنوز که هنوز است من را بیمه نکرده. مدام  به کارم انتقاد دارد و در یک کلام سیستم حساب و کتابش به سبک قدیم و سبک فروشگاه است تا شرکت. از دوستانم در شرکت قدیم جدا افتادم. بیشتر اوقات اینجا در اتاق حسابداری تنهایم.

واقعا گاهی اوقات کم می آورم....دلم به این خوش است که مدیر مالی هوایم را دارد.....اگر قضیه توسعه شرکت نبود حتما تا الان امده بودم بیرون اما شرکت دارد توسعه پیدا می کند و سرمایه اش بیشتر می شود. در ضمن دلم نمیخواهد یک بازنده باشم. اگر از ان شرکت بروم یعنی باخت را قبول کردم...ام واقعا خسته ام...اوضاع خانه هم خوب نیست. سعی می کنم صبحها حتما ارایش کمی داشته باشم تا سرحال به نظر برسم 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

آخرین روز ماه رمضون مصادف شده بود با تولد من.....خانواده هم از خدا خواسته پیچوندن.فعلا که نه خبری از دور همی با دوستان بوده و نه خبری از تولد. خیلی وقته نتونستم عین ادمیزاد زندگی کنم. حموم رفتنم شده نصفه شبها. شام خوردن و استراحتم شده تنها کاری که بعد از سر کار میتونم انجام بدم. نمیگم خسته کننده است اما رمق رو از ادم میگیره.

از امروز از شرکتی که توش کار آموزی میرفتم رفتم سر شرکت اصلی و کارم رو استارت زدم و باید بگم شرکت جدید واقعا یک ضد حال اساسی بود. تو شرکت قبلی من وقت سر خاروندن هم نداشتم بیشتر اوقات اما اینجا عین بیابون لم یزرع میمونه. نه سرمایه گذاری دارند و نه تنخواه انچنانی...کلا گردش مالی و معاملات شرکت خیلی خیلی پایینه و این یعنی اینکه من چیز زیادی قرار نیست یاد بگیرم. وقتی کار زیاد باشه ادم ناخود اگاه کار یاد میگیره 

جالبش اینه که با این اوضاع کم کاری من امروز کلا مشغول بودم اما اکثر افرا اونجا یا چایی میخوردن یا تو فیس بوک بودن.....یعنی داغونم...له لهم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


خسته بودم از کار و گرسنه از روزه. خستگی شدید باعث شده بود نای خندیدن نداشته باشم. ردیسس هی توضیح میداد و من سعی میکردم با اخرین قطرات فسفر مغزم بفهمم و به خاطر بسپارم برای شنبه باید دنبال چه کارهایی بروم.
اخر سر گفت تو چته؟...چرا شادابی همیشگی رو نداری؟...بذار شنبه 1 کاری میکنم کلا شاد شی.........از دوستان عزیز از همین جا حلالیت طلبیده و طلب دعا دارم. خدا به خیر کنه

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فکر نکنم بتونم فردا روزه پیش باز رو بگیرم.

ساعت کار شرکت شده 9/30 تا 5/30. به نظرم ساعت کار مناسبیه. حداقل از 8/30 تا 7/30 که بهتره

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

به طور کاملا یکهویی سفر به زیبا کنار برایمان جور شد. سر کار بودم که بابا زنگ زد و گفت برای چهارشنبه ات تا شنبه مرخصی بگیر. من هم که از خدا خواسته برای تعطیلی گرفتن بعد از ان همه کار  خواسته پدر را لبیک گفته و فردا به مدیر مالی ابراز نموده که بنده را 4 شنبه تا شنبه از کار معاف بنمایید. گفت انشالله به سلامتی و دل خوش. و راهیمان کرد.خوبی کار اموز بودن اینست که نیازی به فکر جایگزین و مرخصی و اجازه از بالا دستی نداری. میگویی میخواهم بروم و بعد فقط اطلاع میدهی و میروی.

جای همگی خالی هوا بسیار مطلوب بود. یعنی فجیعا خوب بود. واقعا اگر بحث کار و خانه و زندگی نبود مدت زمان بیشتری را میماندیم. ما زیبا کنار بودیم. فقط در این حد بگویم که انقدر اب و هوا خوب بود که ما همگی اشتهایمان دوبله شده بود. دریا هم خیلی غیر عادی گونه تمیز بود. همه اذعان داشتند که این تمیزی واقعا امسال مورد نادری است.

در این بین من برای اولین دفعه-مسخره نکنید خب تا به حال پیش نیامده بود تست کنم- طالبی بستنی را تست کردم و در ان 3 روزی که انجا بودیم مشتری پر و پاقرصش شدم

درباره کار هم بپرسید خبری نیست جز اینکه تا به حال از حقوق خبری نبوده اما احتمالا امروز و فردا تکلیفش روشن میشود. دفتر نویسی را یاد گرفتم و تا به الان حدود 70-80%  به کار مسلط شده ام که به نظرم خودش پیشرفت خوبی است ان هم برای 3 ماه. امیدوارم بتوانم بیشتر به کار وارد شوم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٤/۸ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

  1. رای دادم  به ادامه دهنده راه اصلاح طلب ها.برنده شد.خیالم راحته الان
  2. بیشتر از هر زمان دیگه ای تو زندگی ام احتیاج به نوازش دارم 
  3. یه فکری تو ذهنمه...یا پارانوییده یا واقعی: تو شرکت دارم زیادی با همه رفیق میشم
  4. دلم گرفته و خسته ام تو این 2-3 روزه. هیچ کدام از رفقا در دسترس نیستند این چند روزه متاسفانه
  5. تشویق شدم به اینکه شب که بر میگردم خانه شروع کنم به نوشتن و این کار را ادامه دهم.امیدوارم بتوانم و ترس از کاغذ سفید بگذارد
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

  1. رای دادم  به ادامه دهنده راه اصلاح طلب ها
  2. بیشتر از هر زمان دیگه ای تو زندگی ام احتیاج به نوازش دارم 
  3. یه فکری تو ذهنمه...یا پارانوییده یا واقعی: تو شرکت دارم زیادی با همه رفیق میشم
  4. دلم گرفته و خسته ام تو این 2-3 روزه. هیچ کدام از رفقا در دسترس نیستند این چند روزه متاسفانه
  5. تشویق شدم به اینکه شب که بر میگردم خانه شروع کنم به نوشتن و این کار را ادامه دهم.امیدوارم بتوانم و ترس از کاغذ سفید بگذارد
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

این 4 روز تعطیلی چگونه گذشت؟

2 روز اول در دماوند در باغچه پدری همراه با پدر و مادر گذشت. خوب بود اما خودم بودم خو خودم همراه با یک عدد لپ تاپ و یک عدد هارد

نشستم و 1- 2 عدد سخنرانی تد ted talk را نگاه کردم و اعتراف میکنم یکی از بهترین سخنرانی ها بود. ملت سخنرانی میکنن ماهم سخنرانی میکنیم. خدا رو شگر سخنرانی های تد به همه زبانها زیرنویس داره برا همین خیلی راحت میتونید متوجه بشید چی میگه

به جز ان هم یکی دو قسمت از فرندز را دیدم. باقی روز را هم به دیدن مناظر و بطلان وقت گذشت

روز بعدی به تمیز کردن خانه و اتاق گذشت و امروز هم به درست کردن تیرامیسو کیک اسفنجی......

به شدت دلم هوای دوستانم را کرده بود اما هیچ کدام در دسترس نبودند و این به شدت نارا حتم کرده بود و احساس تنهایی داشت خفه ام میکرد

وضع کار و بار هم فعلا خوب است.. 1-2 سوتی در هنگام انجام حسابها دادم که خدا رو شکر قابل رفع و رجوع بود. 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

عینک و عدسی عینک اینقدر گرون شده؟؟؟.....بعد عمری رفتم ععینکم رو عوض کنم شد 400 تومن.....الان هم دلم میسوزه که چرا عینک خریدم هم اینکه شاید همین پول رو میتونستم لنز بخرم.

 

بنده همچنان بعد دو ماه کار اموز به حساب میام. تعجب انگیزناکه این قضیه برام. چون من ساعت 9 اونجام و به ندرت شده که بتونم راس ساعت 7 بیام بیرون. یا 7.30 اومدم بیرون یا نزدیک 8. و واقعا هم دارم اونجا کار میکنم . کمتر تایمی رو برای بیکاری پیدا میکنم. الان یه کم زورم میاد بهم 100- 150 تومن بدن

تو کل این قضایا یکسری نکات مثبت هم وجود دارد. مدیر مالیمان را دوست دارم. هم شخصیتا  و هم از لحاظ کاری. خیلی صبورانه همه چیز را توضیح میدهد و در عین حال هر وقت بعد از ظهر ها به شرکت می اید ما بیشتر تایم کاری را شاد میگذرانیم.و این خودش موهبتی است.

 جدیدا فهمیدم به مدرک ICDL احتیاج دارم. باید بروم جایی که قبول کند فقط بروم امتحان بدهم و مدرک بدهد و از من حضور در کلاس نخواهد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

سر کار هوا واقعا گرمه....رسما با حجاب واقعا حالت سیب زمینی اب پز بهم دست میده. بدتر از همه عرق کردنه. صبح کلی مام و اسپری و عطر به خودم میزنم  باز هم اخر روز به نظرم اثری از عطر و ادکلن نمانده.

کم کم داره از همکارم بدم میاد. روزهای اول کلی ازش خوشم میومد اما الان بیشتر ترجیح میدم بتونم محل کارم رو عوض کنم. وقتی زنگ میزنه به شرکتهای دیگه و با حسابدار اونها شروع به صحبت میکنه واقعا ادم حال به هم زنی میشه. ممکنه در کل روز فقط یه بار مجبور باشه تلفن اینطوری بزنه و مابقی تلفنهاش و کارهاش نرمال باشه اما همون یه بار حرف زدنش با دختر ها اون ور خط باعث تهوع من تا اخر روز میشه....باورم نمیشه که دخترهای اون ور خط هم به این جور مکالمه تن میدن و ادامه میدن...من بودم قطع میکردم و رسما رو طرف بالا میوردم...شاید هم حساسیت من بالاست و اصلا این طور حرف زدن بین دخت رو پسر ها عادیه.....ولی کلا داره حالم ازش به هم میخوره

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

وسایلم حتی اگر ریخت و پاش هم باشد میدانم کجاست. . کتابهایم را تقریبا حفظم. بر اساس رنگ جلد چیدمشان داخل کتابخانه چون حافظه ام تصویری است بیشتر  و بهتر یادم میماند که کتابی که در ذهن داشتم چه رنگی بود در حالی که شاید تا یکسال اینده هم اگر فکر کنم یادم نیاید نویسنده کتاب چه کسی بود.

جای فلشم را هم میدانم یا داخل کیف است یا اطراف تختم.خلاصه که پاتوق وسایلم را میدانم کجاست برای همین وقتی کس دیگری وسایلم را جمع کند رسما روانی میشوم

چیدمان اتاق را دیر به دیر عوض میکنم. چون جوری که هست راحتم و بیشترین فضای راه رفتن را برایم جور میکند و تخت هم کنار پنجره است چون من صبح تا شب کنار پنجره هستم از دست گرما.

خسته و کوفته از سر کار امدم خانه و با صحنه ای رو به رو شدم که 1 هفته بعدش (یعنی امروز) باعث جنگ بیکلام بین من و مادرم شد

مامان عادت داره همش بگه اتاقت به هم ریخته است. ان قدر این جمله را جلوی این و ان گفته که بقیه هم جرات میکنند و در وسایل و چیدمان اتاق من دخالت میکنند. بارها شده دختر خاله ها و خاله هایم امدند چیدمان اتاق من را عوض کنند و من تک و تنها از پس لشگر چند نفری فامیل مادر بر نیامده ام و مجبور به اطاعت شدم

حالا ان روز امده ام خانه. ساعت نزدیک 8 شب است و من فقط یک جو ارامش میخواستم. میبینم تمام وسایل اتاق را عوض کرده . یعنی واقعا هیچ وسیله ای را نگذاشته در پوزیشن قبلی اش بماند از ان بدتر اینکه محتویات قفسه ها و کشو ها را هم همه را قاطی کرده و هر چیزی را هر جا دوست داشته و به نظر خودش مناسب رسیده گذاشته.

دفترچه خاطرات های خصوصی ام را بالا پایین کرده و از جای دنجشان بیرون اورده. تلویزیون را جایی گداشته که تقریبا بلا استفاده است. تختم به جای پنجره موازی با دیوار است و الی اخر.....

از همه بدتر اینکه محتوی کشویم  و کتابخانه ام عوض شده. مدارکم را جا به جا کرده بود و من عین سگ وحشی دنبال رمز و پسورد سازمان سنجش برای کنکورم بودم و پیدایش نمیکردم.

اخر سر کار خودم را کردم. زورم که نمیرسید وسایل اتاقش را جا به جا کنم اما برداشتم تقریبا بیشتر محتویات کمدهایش را روی زمین پخش و چلا کردم و بعد هم با دست همه وسایل را دوباره قاطی هم کردم که وسایل هر طبقه قابل تفکیک نباشد

زورم بهش نمیرسد همین اعصابم را خورد کرده دلم میخواهد یکی را بگیرم به قصد کشت بزنم....اخه چرا باید همه این اتفاقات (یه قضیه ای هم سر کار پیش اومده) درست زمان قبل از عادت من اتفاق بیفتد که من همین طوری هم حالم خوش نیست

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر روز با خودم مرور میکنم که امروز قرار است یک کار جدید یاد بگیرم. این طوری انگیزه میگیرم برای روزم

دلم برای نوشتن تنگ شده. مخصوصا داستان نوشتن. برای منی که از 24 ساعت حداقل 20 ساعتش را در رویا و خیالپردازی سیر میکردم و مدام در حال داستان سرایی بودم حالا خیلی دور افتاده محسوب میشوم از این دوران و حال و هوا...

وقتی می ایم خانه واقعا زمان خاصی برایم نمی ماند که یک فیلم را با خیال اسوده ببینم. 

جالبی قضیه اینست که تازه دارم قدر زمانهای از دست رفته ام را میدانم. حالا سر تا سر وجودم شده برنامه ریزی و این را خیلی دوست دارم

هنوز دنبال معلم زبان برای رایتینگ میگردم. دلم نمیخواهد زبان از یادم برود. میخواهم بروم برف روی کاج ها را ببینم و همینطور تمام کردن 3 تارم و شروع درس پیانو است....

تمام  این روزهایم شده یاد گرفتن روابط اجتماعی در کار (که واقعا فکر نمیکردم اینقدر سخت باشد). من همه را مثل خودم ساده فرض میکردم اما نباید این کار را میکردم و تازه دارم این چیزها را یاد میگیرم

دعایی بکنید من زودتر وضعیتم به ثبات برسد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اولین پولی که از طریق کار کردن به دست اوردم....خییلی حال داد....به عنوان پاداش دادند.چون من هنوز تازه کار به حساب میام....برای حدود 11 روز کاری

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

توی مترو کتاب ناتور دشت رو گرفتم و حدودا در هر رفت 10 صفحه اش را میخوانم/. واقعا کتاب بدی را انتخاب کرده ام. چسره هولدن کانفیلد خیلی افسرده است و منم همش به افسردگی میکشونه اما خب فعلا کتاب دیگری ندارم. باید بروم یک سری کتاب یا داستان کوتاه بخرم برای مترو ام....حدود 25 دقیقه توی مترو ام تا به فردوسی برسم.

کار و بار بیشتر شده و من با همکاران صمیمی تر شده ام. گرچه هنوز هم به خاطر تک جنسیتی بودنم در شرکت احترام خاصی برایم قائلند که باعث بسی خوشحالی است

ساعت کاری ام عملا تبدیل شده به 11 ساعت...9 صبح انجایم و حدود 19/30 یا دیرتر میزنم بیرون اما هنوز هم از شغلم راضی هستم و این باعث تعجبم شده. میترسم نکند یک وقت من هم به مرض افراد دیگر جامعه دچار شوم و از کار خسته شوم....نمیخواهم از کارم خسته شوم. وقتی می ایم خانه یا یک اپیزود از فرند را نگاه میکنم یا زود میخوابم....پیشنهاد خاصی برای 4-5 ساعتی که در خانه هستم ندارید؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٩ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بالاخره  کار را با وجود ساعت کاری بالایش 10 صبح تا 7 شب قبول کردم. تو  خیابون ایرانشهره. این یعنی یه مسیره خوب

روز اول و ساعتهای اول خب خیلی افتضاح بود. مدام به ساعت نگاه میکردم که چقدر گذشته و بی کاری باعث افسردگی ام شده بود. یک چند ساعتی که گذشت چند تا کار یاد گرفتم و با همان چند کاری که یاد گرفتم سرگرمم شدم و ساعتها برایم زودتر گدشت.

روز بعد برایم دلنشین تر بود و روزهای بعد خیلی بهتر به طوری که الان کارم را دوست دارم . تناه ناراحتی ام از این است که دیگر وقت و فراغت کافی برای بیرون رفتن و سینما ندارم  که خب مسلما مسئله انچنان حیاتی نیست و میتوانم با برنامه ریزی به انها هم برسم. از اینکه سرم گرم شده و دارم کار یاد میگیرم خییییییییییییییلی خوشحالم.شب قبل از اولین روز کاری ام عین چی داشتم گریه میکردم طوری که چشمانم پف کرده بود و قرمز شده بود  ان هم فقط و فقط به خاطر استرس چطور گذراندن 9 ساعت کاری و تجربه بودن میان کلی ادم که هیچ کدام را نمیشناسم

حسابداری که پیشش کار میکنم واقعا ادم خوبی بود و با خنده و صبر و حوصله همه چیز را یادم میدهد که فکر میکنم در این دوره و زمانه واقعا موهبتی است

با توجه به اینکه تنها زن داخل مجموعه هستم همه احترامم را دارند و مراقب طرز صحبتشان با من هستند و این باعث میشود حس خوبی داشته باشم. فعلا تنها ترسم اینست که من را به عنوان حسابدار به شعبه دیگری بفرستند و انجا دیگر کسی نیست که برای پرسیدن سوال دم دست باشد یا اشکالاتم را برطرف کند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من از ارمیا متنفر نبودم اما کلا ادم باحالی بود.اسما دینش اسلام بود اما از اسلام فقط اون لچک رو با خودش حمل میکرد که تازه تو عکسهای پشت صحنه همون لچک هم تا فرق سرش میرفت عقب. لباساش از بقیه چسبون تر بود.دست دادن و بغل کردن رو حرام میدونست اما خوانندگی و عشوه رو نه....کلا ادم باحالی بود....یا رومی روم باش یا زنگی زنگ...جالبتر کسانی بودند که از این پدیده طرفداری میکردند

یه نفر هم تو کامنتهای فیسبوق اومده بود یه بیوگرافی از این نوشته بود که این خانم عضو گروههای توده ای بوده و این در واقع اصلا حربه انهاست که میخواهند به این شکل دین را تحریف کنند. که من نمیدانم راست است یا دروغ.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

سال جدید هم شروع شد. ساعت تحویل سال حالم خوب بود. امیدوارم این حال خوش برایم خوش یمن باشد. یادم بود که قرآن بخونم. در عوضش بعد از توپ تحویل سال کلی بشکن زدم و کله انداختم. کلی برای خوددم شادی کاذب و واقعی ایجاد کردم. انشالله همه مثل من شاد باشید . خواستم اینجا چند تا از ارزوهایی که برای سال 92 دارم رو بنویسم. حالا فرقی نمیکند ارزوهای محال باشد یا غیر محال

1-بتوانم کار حسابداریی را یاد بگیرم و محیط کارم را دوست داشته باشم

2- بعد از 2-3 ماه بتوانم قدری پول در بیاورم که توانایی خرید کادوی خوب برای پدر و مادرم و یک مانیتور خوب برای خانه را پیدا کنم

3- مسلما سلامتی و طول عمر پدر و مادرم

4- بتوان بروم کلاس سه تارم را ادامه دهم

5- زبان فرانسه را شروع کنم

6-کنکور قبول شوم

7-بتوانم داستان نوشتن را شروع کنم

حالا فعلا همین ها در ذهنم هست شما هم اگر ارزوی خوبی دارید بنویسید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

پییشنهاد کار داشتم در زمینه رشته ام(حسابداری). رفتم صحبت کردم . ادمهای بسیار مودب و معقولی بودند.از همان زمان استخدام بیمه ام میکنند.مسلما ماه های اول چون به عنوان کار اموزی حساب میشه حقوق کمی میگیرم . مکانش  هم تو خیابان کریم خان هستش ولی خب مشکل من این نیس....از ساعت کاری که سوال کردم گفت از 9 تا 6 بعد از ظهرسوالناراحت

پنج شنبه ها ساعت کاری تا 1 هستش و تعطیلاتت هم شامل تعطیلات رسمی و هر تعطیلی که در کشور باعث تعطیلی بانکها شود.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

تمام این مدت حواسم به نظم دادن به کارهای روزانه ام بود. باشگاه رفتم و برای ایروبیک ثبت نام کردم. روز اول را نرفتم و از جلسه دوم ان هم با 1 ربع تاخبر خودم را به باشگاه رساندم. بعد باشگاه مسیر تا خانه را پیاده گز کردم. خوب و خوش بودم و همچنان منتظر درد وحشتناک بدن.....طبیعی بود که بعد از مدت مدیدی ورزش نکردن با ان همه بپر و بالانسی که ان روز از من سر زده بود بدنم درد بگیر اما رسما هیچ احساسی حتی کوفتگی هم نداشتم. 

روز تمام شد و فردا فرا رسید. که کاش نمیرسید. به سختی و با کلی ای و اوی از جایم بلند شدم. و این درد تا 3 هفته تقریبا ادامه داشت...من نمیفهمم اخه برای چی درد باید تا 3 هفته ادامه پیدا بکنه. 

به جز آن هم تقریبا غلط مفید دیگری نداشتم. فیلم خوب جدیدا چه دیده اید؟؟؟...آخرینی که خودم دیدم king speech و یک فیلم هندی چرند به نام گورو بود. سخنرانی پادشاه که خب خیلی خوب بود و با پدر نشستیم به تماشایش و بسی کیف کردیم.....از نظر سریال هم همچنان پیگیر فرندز هستم و او مای گاد....واقعا سازندگان فرند نابغه هستند. این که کمترین میزان شوخی را داشته باشی و باز هم مردم در همه اپیزودها از خنده رو ده بر شوند واقعا هنر است

میخواستم راجع به تیتر بنویسم دیدم طولانی میشود حالا انشالله بعدا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

جدیدا به یک نکته مهم و جالب دست پیدا کرده ام در 2 حالت میتوان باطن ادمها و خود واقعیشان را شناخت 

1- هنگام سفر

2- موقع شراکت در کار ساخت و ساز(یک دفعه ملت آن ذات خوب یا بدشان میزند بیرون .باور کنید)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بالاخره طلسم سینما نرفتن من هم بعد از یک خرده دعوای معمولی شکسته شد...چه معنی داره دختر خانه بخواد بره سینما و یچند ماه به تاخیر بیفتد.

 بالاخره برای اخرین سانس پله اخر 2 بلیط گرفتم. تعجب کردم چرا اینقدر سالن خلوت بود. فقط نصف سالن پر شده بود با توجه به ساعت سانس باید شلوغ تر می بود. من خودم میدانم سلیقه ام با دوستانم  در فیلم دیدن فرق دارد. یعنی گاهی من فیلمی را دوست دارم اما به نظر انها دیدن ان کاملا بی معنی است و یا حداقل اینطور بوده که    لذت کافی را از ان نمیبردند .. مثلا فیلم پرسه در مه جزو همین فیلمها بود. فکر میکنم پله اخر هم جزو همین فیلمها باشد

خب همان طور که گفتم من فیلم را دوست داشتم. ماجرای فیلم داشت از زبان مردی به نام خسرو روایت میشد. خسرو که عاشق لیلی  است . خسرویی که حتی با وجود اطمینانش از بی علاقگی لیلی به خودش باز هم به او علاقه مند ماند. کل فیلم پر است از خرده داستانها کوچک و بزرگ. از داستان عاشقی لیلی بگیر تا داستان پسرکی که در بچگی یکی محکم زیر گوش خسرو خوابانده و خسر همچنان صدای سوت گوشش را به خاطر دارد

. در دکور و لباسهای فیلم زیاد از رنگ های شاد استفاده نشده چه در سر صحنه فیلمبرداری لیلی ،چه در مجالس و  معابرو چه در لباسهای روزانه زوج در خانه شان .  بازی بازیگران هم به طور توامان،در این بی وزنی رنگها ،شما را به ارامش خوبی دعوت میکند.  وقتی دقت کنید میبینید فیلم  انگار در سکوت دارد ریز ریز داستان را به صورت یک غزل عاشقانه با مصرع های در هم ریخته  وارد ذهنتان میکند . موسیقی فیلم و  تصنیف روح انگیز عالیند؛ خیلی تصنیفش را دوست داشتم کاملا نوستالژیک درست مثل  نمای خارجی خانه خسرو و  لیلی که خسرو هم میگفت تنها کاری بوده که بدون عیب نقص ان را به اتمام رسانده و همه چیز ان بر اساس معماری سنتی بوده. . یکی از دلایلی که فیلم را دوست داشتم همین ارامشش بود. نقش خسرو نقش یک عاشق ارام بود. علی مصفا خیلی قشنگ توانسته به طور غیر کلیشه ای نقش یک عاشق را بازی کند.

از شخصیت لیلی زیاد خوشم نیامد. دوست داشتنی بود اما به هیچ وجه ستودنی نبود. شخصیت زنی که فکر میکند در راس امور است و مردم و اطرافیان هم اتفاقا او را با همین اعتماد به نفس میشناسند. اما خسرو او را با تمام خوبی ها و بدی ها دوست دارد. بدی هایی که شاید حتی شخصیت دکتر تاب زندگی با ان را نداشت 

 وسط های فیلم کم کم دیدم انگار این شخصیت خسر برای من هم شخصیت دوست داشتنی هست بر خلاف تصوری که از خودم داشتم و فکر میکردم که شخصیت پرشور و نشاط من را بیشتر مشتاق دوست داشتن میکند

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

ادمیزاد است دیگر...گاهی (90%اوقات) قاطی میکند. وقتی داغانی و حس و حال کاری را نداری و از هر گونه انگیزه خالی شده ای برای خودت اهنگهای داغان ریتمیک میگذاری. الان اهنگ i wanna go بریتنی را گذاشته ام...واقعا هدف من از این کار چیست ان هم در این ساعت شب؟...

تنها شناختی که از این لحظه خودم دارم اینست که نمیدانم چه مرگم است. هیچ احساس خاصی به چیزی ندارم .

 . نه کنکور دارم و نه کار اما نه کتاب میخوانم و نه فیلمهای تلنبار شده ام را نگاه کرده ام. فقط همان انیمیشن هتل ترانسیلوانیا رادیده ام که ان هم چندان مالی نبود....

من را چه شده؟...نیازی به تذکر دوستان نیست (که صدالبته مدت زمان مدیدی است که از حال خیل عظیمی از انها بیخبرم)..وحشی تر شده ام. کینه ای تر شده ام...از همه عصبانیم حالا گاهی عصبانیت فروکش کرده اما به طور حتم جایی دوباره فوران میکند. کم کم دیگر حالم دارد از خودم به هم میخورد. بدبختی نمیدانم منشا این درد لعنتی کجاست...هزاران گزینه هست و من هیچ جوابی ندارم

دوست ندارم دنبال کار حسابداری بروم. نمیدانم مشکل از حسابداری است یا کار کردن...یا از این عصبانیت بی حد و مرز...از چه  و از که...نمیدانم...به یک ادم شناس احتیاج دارم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خانه رو به رو پارتی گرفته اند. دلم لک زده برای یک مهمانی پر سر و صدا.مهمانها می ایند و میروند.من هم دلم میخواهد بروم خانه شان...یک مقداری از نظر مدهبی با هم تفاوت داریم که انشالله وسط مهمانی قضیه را به خوبی و خوشی حل میکنیم.

به جان خودم انسان حسودی نیستم اما به طور جد بخواهم عرض کنم الان اخلاقم کمی سگ شده. من هم مهمانی میخواهم و دلم میخواهد شاد باشم اما نیستم بعد همه اش صدای خنده مهمانها و دیوانه بازیهایشان دارد می اید و صدای دامب دامب موزیک گوش سرم را پر کرده و دلم را میشکند که ای خاک بر سر این دل.....

باز هم دارد برایشان مهمان می اید....خدای من ساعت 12 و نیم شبه اخه....منم میخوام

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

4شنبه ی دیگر بالاخره این کنکور ارشد فرا میرسد.تا انجا که از دستم بر می امده خوانده ام. اهل 24 نشستن پای کتاب نیستم . اما خدا وکیلی خوانده ام. دعا کنید برایم که قبول شوم. بگویید خدایا حاجت این بنده خدا را هم روا کن. 

غُر: خبرنگار هم نشدیم بلیطهای جشنواره فجر گیرمان بیاید

سوال: راستی این دختره ارمیا تو اکادمی چه دینی دارد ؟....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خودم اجازه میدهم باهام بدبرخورد بشه...حالا نه که تمام تقصیر ها گردن من باشد ولی حالامطمئنم تقصیر من هم هست که همیشه در روابطم با فامیل و دوست و اشنا احساس میکنم بقیه از موضع بالا با من برخورد میکنند.

حتما اینقدر بدون اعتماد به نفس و ضعیف با همه برخورد کرده ام که به خودشان اجازه میدهند با من اینطور رفتار کنند. من ادم ترسویی هستم در روابط. براب از دست ندادن  روابطم باج میدهم. بیشتر از حد معذرت خواهی میکنم بابت اشتباهاتم و به نظرم یک جای دیگر کار هم میلنگد که نمیدانم کجاست. اما باید کمکم یاد بگیرم. فعلا دارم مشق میکنم از روی شخصیت های فیلمهایی که دیدم و دور و اطرفیانی که به نظرم ادمهای قوی هستند.. تا ببینم چقدر میتوان اعتماد به نفسم را بالا ببرم یا شاید اصلا مشکل اعتماد به نفس هم نباشد.....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خودم اجازه میدهم باهام بدبرخورد بشه...حالا نه که تمام تقصیر ها گردن من باشد ولی حالامطمئنم تقصیر من هم هست که همیشه در روابطم با فامیل و دوست و اشنا احساس میکنم بقیه از موضع بالا با من برخورد میکنند.

حتما اینقدر بدون اعتماد به نفس و ضعیف با همه برخورد کرده ام که به خودشان اجازه میدهند با من اینطور رفتار کنند. من ادم ترسویی هستم در روابط. براب از دست ندادن  روابطم باج میدهم. بیشتر از حد معذرت خواهی میکنم بابت اشتباهاتم و به نظرم یک جای دیگر کار هم میلنگد که نمیدانم کجاست. اما باید کمکم یاد بگیرم. فعلا دارم مشق میکنم از روی شخصیت های فیلمهایی که دیدم و دور و اطرفیانی که به نظرم ادمهای قوی هستند.. تا ببینم چقدر میتوان اعتماد به نفسم را بالا ببرم یا شاید اصلا مشکل اعتماد به نفس هم نباشد.....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب میدانم از شبی که رفتم تئاتر خیلی گذشته اما شما به بزرگواریتان ببخشید. ما 26 ام بلیط داشتیم و اجرا در فرهنگسرای نیاوران بود. میشد یکشنبه شب. از صبح برف و باران شروع کرده بود به بارش.از صبح با شوق و ذوق کارهایم را انجام دادم و کامنتها را خواندم و دیدم یکی از بچه ها نوشته من خونمون نیاورانه و اینجا خیلی شلوغه و جای پارک نیست و .... کلا دپرس شدم .بنده خدا راست هم میگفت . بنا بر اطلاعات دوستم برای اجرای ساعت 7 شب ساعت 5 را مبنای حرکتم از خانه قرار دادم. برف نسبت به صبح شدیدتر شده بود . لباس زیاد نپوشیدم . چون میدانستم سالنهای سینما یا تئاتر در ایران به ندرت استانداردند , اکثرا تهویه مناسب ندارند و از اواسط ماجرا گرمت میشود. که اتفاقا همینطور هم شد

خلاصه .. به جای 5 ما 5/30 حرکت کردیم و بابا از همان اول گفت اخه چرا همینطوری سرخود رفتی بالاترین نقطه شمال تهران اونم این ساعت بلیط گرفتی و از این حرفها که خب راستش را بخواهید پر بیراه هم نمیگفت اما من هم تقصیری نداشتم که گروه برهان سالن نیاوران را برای اجرا انتخاب کرده بود

ساعت 6/30 شده بود ما در اتوبان صیاد بودیم و کلا در ترافیک ماشینها و زیر کوران برف گیر کرده بودیم داشتم به صد جا زنگ میزدم تا بتوانم شماره گیشه اجرا را در بیاورم و بگویم بلیطم را به کس دیگری بفروشد چون ما نمیرسیم. تا به حال چنین برف شدیدی را ندیده بودم رسما انگار شهاب باران اما به سمت شیشه ماشین بود. با ارامش خاطر از اینکه نمیرسیم و حتما قسمت نبوده، به منظره برفی بیرون نگاه میکردم. در سایت نوشته بودند ساعت 7 بلیطها از اعتبار ساقط میشود و با این حساب اگر دیر هم میرسیدیم با نرسیدنمان فرقی نمیکرد و بلیطمان را از دست داده بودیم....کلا بیخیال شده بودم...to be continued 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اهنگ leave me alone الکساندر ریباک را گوش میکنم...نمیدانم چرا به این اهنگ اعتیاد پیدا کردم. البته یکی از دلایلش را میدانم و ان صدای لعنتی ویولن است....یعنی من بالاخره یک روزی این ویولن را میرم یاد میگیرم..حالا ببینید کی گفتم

چیپس میخوریم و اهنگ گوش می دهیم و بیخیال کنکور شده ایم... پریشب هم نشسته ام انیمیشن عصر یخبندان 4 را دیده ام ..به عنوان یک انیمیشن اخر شبی خیلی خوب بود مخصوصا تیکه های مادربزرگ سید و خود سید که عالی بود. صداپیشگی ببر ماده هم با جنیفر لوپز بود که صدای ببری جان را بسیار دلنشین کرده بود . برای سرگرمی خوب بود

برای یکشنبه بلیط تئاتر برهان را خریده ام به کارگردانی محمد یعقوبی  و بابازی علی سرابی، ایدا کیخائی،مهدی پاکدل و همسرش بهنوش طباطبایی. این اولین بار من هست که میخواهم به تئاتر بروم و کلی ذوق دارم. اجرا در سالن نیاوران است. من فقط یکدفعه به انجا رفتم و نمیدانم برای ساعت 7 شب که اوج شلوغی خیابان هاست چجوری خودم را برسانم احتمالا مجبورم ساعت 5/30 حرکت کنم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اولا خواهشا نگویید این مطلب نمینویسد. به جان عزیزتان نوشته ام اما در حالت پیش نویس مانده چون ادیت درست و حسابی ندارد. بنده سالم هستم کماکان و جدیدا با دعای خیر شما عزیزان توانسته ام به جای ساعت 11-10 ساعت هشت و نیم صبح از خواب بیدار شوم که این خودش کلی جای تقدیر دارد

دوما الان یک مسئله ای برایم به وجود امده و میخواهم با طرح یک پرسش بنیادین به آن پاسخ دهید: تا به حال برایتان پیش امده که تصمیم یا کاری را به صورت خودسر انجام داده باشید و بعد بخواهید به والدین یا دوست و یا همسرتان اطلاع دهید به گونه ای که موافقت کند چون در غیر این صورت برای شما بد میشود زیرا شما تصمیم را از قبل گرفته اید(با فرض اینکه بدانید طرف مقابل ممکن بود با آن کار یا تصمیم مخالفت کند)

الان من در یک همچنین وضعیتی هستم و تا 26 ام بیشتر فرصت ندارم ...چه غلطی بکنماسترس

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/۱٤ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

محرم امسال برایم محرم خوبی بود  درست که هفته اولش تا قبل از تاسوعا و عاشورا هیچ رنگ و بویی نداشت اما تلافی اش را تاسوعا و عاشورا در اوردیم. جایی که هر سال میرویم کمتر از این زهرماری ها قاطی روضه شان میکنند و الکی امام و پیغمبر را به خاطر گریه انداختن مردم کوچک نمیکنند. همین برایم کلی ارزش دارد و برای همین هر سال همین جا می ایم

فیلم زیاد دانلود کردم اما تقریبا به جز یکی 2 تا بقیه را اصلا ندیده ام.در بین این یکی دو فیلمی که دیده ام یکی انیمیشن brave بود و دیگری هم قسمت چهارم step up :revoloution . قسمت چهارم step up  چنگی به دل نزد . داستان همیشگی رقصیدن برای گرفتن مقصودی خاص و این دفعه این مقصود جلوگیری از نابودی خانه هایشان است. صحنه های اجرا د رموزه و  اجرای اخرشان در کنار بندرگاه فوق العاده هستند.اگر برای رقص انها را میبینید ارزشش را دارد.

 گرچه هر بار من این سری فیلمهای استپ اپ را میبینم در کف و حیرت و تحیر این حرکات نرم و بدنهای قوی این بازیگرانش میمانم. اخر بدن این همه متعادل و نرم.!! هی میگویم از فردا میروم کلاس رقص اما کلا این قبیل تصمیمات من تب تندی است که زود به عرصه عرق مینشیند و باز هم از فردا همان زندگی بیتحرک خویش را از سر میگیریم..تجربه ثابت کرده رفتن به اینجور کلاسها ((پا)) میخواهد.یک عدد رفیق اساسی و همراه

 می ماند این انیمیشن شجاع.انیمیشن های معروف را که معمولا برای شرکت دیزنی یا پیکسار هستند میبینم و معمولا هم خوشم می اید اما این دفعه انیمیشن brave اصلا برایم جذابیت گذشته را نداشت. داستان دختری است به نام مِریدا در اسکاتلند که زمان وایکینگ ها  زندگی میکند. خلق و خوی پسرانه مریدا باعث ازار مادرش  میشود .مادری مبادی اداب و به شدت درگیر اداب کاخ نشینی و زمانی فرا میرسد که مریدا باید از بین 3 خواستگار خود یکی را انتخاب کند و اینجاست که تمام به هم ریختگی ها پیش می اید ..... داستان که کلا برایم جذابیتی نداشت شاید چون قضیه 10-20 سال پیش دخترهای ایرانی خودمان است اما 3 عدد برادر در این انیمیشن هستند به شدت کیوت (cute) و خیلی با نمک از اب در امده اند شیطنت هایشان برایم شیرین بود .  موسیقی انیمیشن هم  خوب بود. موسیقی ثابتی وجود نداشت و موسیقی فیلم متشکل از چند تٍرک بود که نمیتوان گفت شاهکار بود اما به انیمیشن جان بخشیده بود و باعث جذابیت بیشترش شده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کلا در این چند وقت درگیر این ارشد کوفتی هستم. بعضی روزها به شدت انگیزه دارم و گاهی هم با مشقت و با زور خودم را جلوی کتابها نگه میدارم. من نمیدانم من فقط به درس خواندن انقدر علاقه مندم یا همه اینطور هستند.

بعد عمری من دوباره خر شدم و خواستم برنامه جور کنم با دوستانم(به بهانه تولد یکیشان) برویم بیرون (پارک مادران_الحق جای خوبی است برای پیک نیک) 100 بار اس ام اس دادم و زنگ زدم و اخر سر هم کلی رفتار بچگانه دیدم و جمعیت نهایی امان به نصف رسید. ولی خب خوش گذشت. اینها را گفتم که بگویم که به شدت به دوستی پسرها در این زمینه غبطه میخورم. زنگ میزنند و میگویند فلانی پایه ای بیایی برویم فلانجا. طرف یا میگوید نه و یا میگوید اره .احساس میکنم کلا در لحظه زندگی میکنند و برای بیرون رفتن خیلی راحت ترند..دیگر مثل ما اینقدر بدبختی  هماهنگ کردن ندارند....

گفته بودم سیم کارت رایتل خریدم؟....خدایی سرعت اینترنتش خیلی بهتر از gprs فعلی است..راحتتر فیس بوقم را چک میکنم..

سریال بینهای عزیز من بالاخره دیدن سریال فرندز را با کلی توهین و تحقیر از جانب بقیه از مدتی قبل شروع کردم . یعنی واقعیتش وقتی پیش بعضی از دوستانم فهمیدند که من هنوز سریال فرندز را ندیده ام باورشان نمیشد و کلی شخصیتم را له کردند و من از ان هنگام فهمیدم مثل اینکه سریال مهمی را از دست داده ام...اعتراف میکنم واقعا سریال خنده داری است و کلی روحتان تازه میشود اما عمرا نمیشود ان را با خانواده دید...مگر اینکه کلا با خانواده خیلی  ندار باشید....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۸/۱٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

موزیک دایموند از ریحانا را گوش میکنم. نمیدانم چرا با این که یک خواننده تجاری هست  اما تقریبا بیشتر اهنگهایش را به بقیه خواننده های زن  ترجیح میدهم و البته امیلی و جو جو و دیدو را هم دوست دارم.اصلا چرا راجع به این چیزها صحبت میکنم.؟ولش کنید

کسانی که سریال دکتر هاوس را دیده اند میدانند یک دیالوگ از طرف همسر سابق هاوس (استیسی)وجود داشت (s02e10) که در هتل فرودگاه میگفت و به نظرم دیالوگ قشنگی بود. استیسی به هاوس گفت رابطه ما شبیه اعتیاد است و... 

"You're abrasive and annoying and come on way too strong, like... vindaloo curry. When you're crazy about curry, that's fine, but, no matter how much you love curry, you have too much of it, it takes the roof of your mouth off. And then you never want to see curry for a really, really long time, but you wake up one day, and you think... God, I really miss curry."

 رابطه من با خیلی چیزها همیشه همین طوری بوده. یک علاقه  و اعتیاد شدید و بعد برای مدتی طولانی کنار گذاشته میشد و مدتی بعد ناگهان یادم می امد که وای خدای من , من جقدر دلم برای این تنگ شده بود . حال و هوایم برای خیلی از عادات گذشته ام به این صورت شده. رفتن به کتابفروشی بهمن ونک یکی از این یاد اوری های دردناک بود و به خاطرم اورد که چقدر دلم میخواهد بنشینم بیخیال همه چیز یک دل سیر یک رمان قطور بخوانم

پ.ن: خدا لعنت کند کسی را که میداند یک بنده خدایی دارد برای ارشد میخواند و به طرز فجیعی خودش نزده میرقصد و دوست دارد از زیر درس خواندن در برود و ان وقت می اید و یک سریال با ریتینگ 9 از 10 را به او معرفی میکندعصبانی...برای پی بردن به کنه ماجرای بی وقت بودن برخی پیشنهادات و کارها شما در نظر بگیرید کسی که وسط مجلس ختم بیاید برای شما جک تعریف کند...بی وقتی معرفی فیلم و سریالهای خوب برای یک انسان کنکوری هم در همین حد است. خدا رحم کرده فعلا تا فصل سوم  پخش شده و تعداد اپیزودهایش هم زیاد نیست

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٢۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قبل از نوشتن یک قسمت از سریال هر شبم را دیدم تا بتوانم با خیال اسوده بنویسم. ادم وقتی کاری که دوست دارد انجام ندهد بقیه کارها را سرسری انجام می دهد تا به کار مورد علاقه اش برسد

این که دوباره تنبلی به من برگشته دیگر خبر جدیدی نیست. دارم تلاشم را برای غلبه میکنم اما انگار هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم.مصرف نسکافه و قهوه ام را کم کرده ام.نوشابه را تقریبا حذف کرده ام و صبحها یک لیوان شیر میخورم به علاوه مصرف تقریبا روزانه قرص آهن. اما همچنان خسته ام را ه حل دیگری به دهنم نمیرسد میترسم فعلا ورزش نمیکنم چون اگر از کمبود اهن باشد ورزش باعث خستگی بیشترم میشود و همین چند عدد تستی را که الان میزنم بعدا نمیتوانم بزنم

. یکی  در پست قبل نوشته بود معلومه از ان بچه لوسهای پولدار هستی...من نفهمیدم این قضیه را از کجای نوشته هایم استناط کرده.خوشحالم که شبیه دختر پولدار ها به نظر میرسم؛ در واقعیت که هیچ رقمه تیپ ظاهری ام از ده فرسخی کلمه پولدار هم رد نمی شود چه برسد به اینکه شبیه شان باشم

یک بار دیگر هم یک اقایی جوابی که برای کامنتش نوشته بودم را فرض بر توهین دانست و ان موقع بود که یک دفعه از حالت یک پسر مودب به یک نیمه چاله میدانی تغییر ماهیت داد و گفت معلوم است که از ان پولدارهای لوس هستی. ان موقع عصبانی شدم که راجع به من بد قضاوت کرده ولی الان خیلی عصبانی نمی شوم و فقط کمی تعجب میکنم از این همه قضاوت راحت و بی حد ..اگر کس دیگر هم فکر میکند من لوس یا پولدار هستم بگوید فقط لطفا اشاره کند از کدام قسمت نوشته ام به این نتیجه رسیده

دیدن یک سریال جدید فعلا شده جزو تفریحات سالم این روزهایم.(من کلا تفریحاتم فقط از نوع سالم است) یک درام قوی بریتانیایی که جایزه بهترین درام امسال را هم در جشنواره امی  از ان خود کرد.      Downtone Abbey . اگر اهل دیدن درام هستید ان را توصیه میکنم

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٧/۱٤ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

انگار دوباره حس و حال به من دارد بر میگردد. دیشب نشسته بودم و داشتم تست کنکور میزدم و اصلا برایم خستگی اور نبود.واقعا زندگی برای من از نیمسال دوم اغاز میشود. کل تابستان را هم که به من بدهند نمیتوانم به اندازه 1 هفته پاییز راندمان داشته باشم. پاییز یعنی دور تند زندگی، یعنی هات چاکلت، یعنی پیاده روی در ولیعصر، یعنی فیلمهای خوب سینما(مسلما منظورم ایران نیست) . پاییز و زمستان برای من یعنی زندگی. گفته بودم گرمایی هستم. خب این یکی از مهمترین دلایل علاقه من به نیمسال دوم  است. در ضمن برادره هم بیشتر روز را خانه نیست و این خودش نعمتی است که بنده قادر به شکر گزاری آن نیستم

این چند وقت انقدر حالم بد بود که مصمم شده بودم حتما قرص مصرف کنم شاید با خوردن سرترالین یا پروپرانول کمی حالم بهتر شود. امیدوارم حال خوشم ادامه پیدا کند و دوباره روی دور وحشتناک روزمردگی و خستگی نیفتم. که در این صورت واقعا دیگر توان تحمل  حال و رورزم را نخواهم داشت

فیم نوشته:

من خیلی از فیلمهای قدیمی را ندیده ام پس گاهی فیلمی را نگاه میکنم که معمولا افراد در سنین کودکی دیده اند یا کلا زمانی که جوانتر بود دیده اند. اما من تازه موفق به دیدن ان می شوم این را برای این گفتم که بدانید چرا به تازگی 2 فیلم (breakfast in tiffan) صبحانه در تیفانی و (scent of woman) بوی خوش زن را دیدم

. صبحانه در تیفانی را ان چنان دوست نداشتم. واقعا از نا امید کردن دوستان متاسفم می دانم فیلم اسم و رسم داری است اما واقعا فیلمی نبود که بخواهم دوباره ببینمش تنها قسمت دلنشین فیلم ترانه moon river بود و شاید فقط چند سکانس  اما در کل فیلم را دوست نداشتم

اما در عوض از دیدن فیلم بوی خوش زن لذت بردم. داستان فیلم درباره پسری  (چارلی)دبیرستانی است که در تعطیلات عید پاک به جای شرکت در عید میان خانواده اش به قبول مراقبت از یک پیرمرد نابینا تن میدهد تا با پول ان بتواند کریسمس به خانه برود. نقش این پیرمرد نابینا را ال پاچینو به طرز زیبایی بازی میکند. پیرمردی که عاشق نوشیدن و زن است. به شدت باهوش و حساس است. پیرمردی که از زندگی نا امید است و در عین حال از مصاحبت با چارلی لذت میبرد. و سعی دارد او را کمک کند

سکانس رقصیدن ال پاچینو و دختر را از دست ندهید خیلی زیباست. دیدن یک مرد باهوش که با وجود از دست دادن بیناییش میتواند تمام محیط اطرافش را حس کند و بفهمد  افراد در حال انجام چه کاری هستند لذت بخش بود. یکی دیگر از تکه های فیلم که دوست داشتم صحنه ای بود که چارلی به حالت تمسخر سلام نظامی داد و متعاقبا جواب دندان شکن کلنل را هم در جواب سلامش دریافت کرد. بازی در نقش کلنل به نظرم واقعا سخت بود اولین دلیل اینکه ما در سینما کلی ادم نابینا داشته ایم و دوم اینکه شخصیت کلنل شخصیت محبوبی نبوده کما اینکه از طرف برادرش و خانواده اش هم طرد شده و در جوانی  انسان بسیار مغروری بوده. ولی بعد از دیدن فیلم مطمئنم شما هم دوستدار کلنل و چارلی میشوید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

به  تنکابن میرویم تا چند ساعت دیگر...تا به حال به انجا نرفته ام. اگر اشتباه نکنم در مازندران است. همان تصور رشت را ازش دارم. به طرز عجیبی حوصله مسافرت ندارم. بارم را سبک بسته ام. امیدوارم زود بگذرد. شاید هم اصلا خوش بگذرد...خدا را چه دیدید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از مدتها تلاش کردم این حس رخوت لعنتی را که به جانم افتاده را بشکنم. رفتم بعد از مدتها به سایت goodreads.com سر زدم و کلی خاطره برایم زنده شد.. خاطره صحبت و فکر در رابطه با کتاب، داستان، شخصیت های کتابها و کلی ادم که همه کتاب میخواندند. راست میگوید پابلو نرودا که(( به آرامی اغاز به مردن  میکنی اگر کتابی نخوانی )). خیلی وقت است کتاب نخوانده ام. شاید با خداحافظ گری کوپر شروع کنم. یکی از کتابهای پرفروش  این چند وقته بازی گرسنگان است که به واسطه فروش فیلمش گویا هر 3 کتابش با فروش خوبی مواجه شده یا لا اقل از تبلیغات سایتها این طور بر می اید.

بازی گرسنگان با بازی محوری جنیفر لارنس در نقش کتِنس اوردین  روایت میشود.داستان فیلم دراینده ای دور، زمانیست که کشور پانم در بازسازی دوباره خود، کشور را به 12 منطقه تقسیم کرده. هر ساله بر اساس نظر پایتخت نشینان مرفه_ که حالا شکل و شمایلی بسیار شبیه نوع ارایش لیدی گاگا دارند_ مسابقه ای که با انتخاب به صورت لاتاری یک پسر و یک دختر بین 12-18 سال ، از هر منطقه اجرا میشود. شرکت کنندگان بعد از اموزشهای دوره ای که در پایتخت برگزار میشود به میدان نبرد که یک زمین از پیش اماده شده است میروند و باید 23 نفر دیگر را بکشند تا برنده شوند هیچ دلیل عقلانی مبنی بر اجرای چنین مسابقه وحشیانه ای نیست. در زمین  آماده شده (جنگل یا بیابان) چندین دوربین اماده شده و مسابقه در تمام مناطق به صورت زنده  برای همه پخش میشود.

 مسابقه مذکور بیشتر از انکه به منظور یادبود جنگ دوران گذشته و بازسازی خاطرات جنگ و مقاومت مردم تا زمان بازسازی دوباره کشور پانم باشد به  خاطر تفریح و سرگرمی پایتخت نشینان طراحی شده .بقیه مناطق بر خلاف پایتخت در  فقر شدید به سر میبرند. خرید و فروش در این مناطق به صورت مبادله کالا به کالا انجام میشود و وضع و ظاهر این مناطق چیزی کم از مخروبه ای رو به انحطاط ندارد.

بیشترین چیزی که در فیلم دوست داشتم بازی جنیفر لارنس بود. جدا از جذابیت ظاهری که دارد صورت سردی دارد که همین هم در بازی اش تاثیر گذار بوده. برای نمونه ایرانیش میتوانم فرم میمیک صورت هدیه تهرانی را مثال بزنم که حالت یخی دارد و همین باعث جذابیت او میشود.  به صورت جنیفر در زمانی که دارد از پله ها بالا میرود تا نام او برای همه خوانده شود ، زمانی که دارد با مربی خود وداع میکند و یا زمانی که در تاک شو حاضر شده دقت کنید به طور بسیار باور پذیر و زیبایی غرور و ترس را همزمان در چهره خود دارد. نوعی بغض مخفی و خشم توامان. خیلی زیبا از پس نقش کتنس بر امده. بر خلاف بازی او بازی پیتا را داریم. پسری ضعیف که  در مسابقه هم منطقه ای کتنس است. اصلا از او خوشم نمی اید

درست است که بازی گرسنگان با فروش خوبی مواجه شده اما به نظرم میتوانست با کارگردانی بهتر و انتخاب بازیگر مناسب تر برای نقش پیتا بسیار بهتر از این جلوه کند

قسمت دوم  این فیلم به فرانسیس لارنس  سپرده شده.کارگردانی که به مراتب موفق تر از کارگردان قبلی بوده . این موضوع از کارنامه درخشانش کاملا قابل اثبات است ..از جمله فیلمهای لارنس می توان به  کنستانتین و من افسانه ام اشاره کرد. خلاصه که بروید و فیلم را ببینید و اوقات خوشی داشته باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٦ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

سایت نت برگ با استفاده از امکان خرید اینترنتی اقلام مورد نیاز افراد زلزله زده با تخفیف، کلی به افرادی که دوست دارند فقط با نشستن پای نت و از طریق اینترنتی به زلزله زدگان کمک کنند  کمک کرده...میتوانید اجناس رو بخرید و سایت با کمک بهزیستی اجناس رو برای افراد می فرستد..

http://netbarg.com/tehran/deal/

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

رویای یک رقص بی وقفه از شادی

مطمئنم ارزوی خیلی هاست مخصوصا در این روزهای سخت اقتصادی و حوادث زلزله اخیر..شعر قشنگیست. این زلزله و حاشیه های مختلف دور و برش را همه بلاگها پوشش دادند. اما یک مسئله که اخر هم بی پاسخ ماند این بود که ایا میتوان به هلال احمر اطمینان کرد یا نه. یک وبلاگ از خدمات سریع و بی وقفه انها نوشته بود چون خودش دقیقا فردای زلزله در اذربایجان رفته بود. یکی از خاطرات تلخ بم و دزدیده شدن وسایل و کمک ها میگفت...خلاصه که حرفها زیاد بود و اخر سر سازماندهی اینها تقریبا ناممکن. ما که خون نداشتیم بدهیم اما حیران مانده بودیم این کمک  های غیر نقدی را به کجا بدهیم؟...(شعبه های هلال احمر خیلی از هم دور بود و تقریبا نزدیک ما نبود) مانده همان کمک مالی . مانده ام به کدام شماره حساب بریزم!!! کدام موسسه قابل اطمینان است. احتمالا اخر سر به همان هلال احمر بریزم. کاش شماره کارت داشت حسابشان.

گفته بودم که حس همذات پنداری ام بسیار  قوی است. خب برای همین تقریبا بعد از فردای زلزله دیگر به دنبال عکسهای زلزله نرفتم. جز ازار چه چیزی برایم داشت؟..نمی توانستم به اذربایجان بروم و نمیتوانستم حجم غم و اندوهش را هم تحمل کنم برای همین دیگر پیگیر جریانات و عکسهایش نشدم. با مواجه با مرگ مشکل دارم...ان هم از نوع وخیمش. طوری که وقتی به فکر مرگ عزیزی می افتم یا تصورش را میکنم تمام صورتم از شدت گریه پف میکند و قرمز میشود. برای همین به هیچ وجه دنبالش نمیروم. این روزها حالم خیلی بدتر شده هر روز به مرگ عزیزانم که در سن میان سالی  هستند فکر میکنم و فقط سعی میکنم بغضم را بخورم.

فکر میکنم بیمار باشم چون هیچ ادمی را ندیده ام که این طوری باشد.از عکسهای زلزله یکیشان خیلی خوب در ذهنم حک شده.مردی که جسم بی جان بچه اش را میان پتوبی روی دستهایش گرفته بود و حالت زار زدن داشت و دستها حالت التماس. من هزاری هم پول بفرستم این بچه بر نیگردد(دوباره بغض لعتنی امد خدا را شکر اعضای خانه خواب هستند)  و این ازار دهنده ترین مشکل من است ...باور کنید یاد اوری اش زجر است...زجر..

(مثلا امده بودم از سریال go on  و فیلم hunger games  بنویسم)


نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٥/٢٧ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

میدانید یک اتفاق بد چه چیزی  میتواند باشه؟ مثلا اینکه تولدت در ماه رمضان بیفتد اما  میدانی از ان بدتر چیست؟ اینکه ببینی شب قدر  دقیقا شب تولدت شده است و تو عملا هیچ حرکت خاصی نمی توانی انجام دهی..

صبح میخواستم برای خودم کیک درست کنم دیدم کاکائو نداریم. بعد گفتم بگذار از بی بی کیک شکلاتی بگیرم دیدم احتمالا کیک می ماند و خراب میشود. در یکی از بلاگها خواندم این کیکش همچین مالی هم نیست و فیلینگش فقط همان خامه شکلاتی است و بس....کلا منصرف شدم. الان من یک انسانی هستم که دوست ندارم روز تولدم مثل یک روز عادی باشد اما مثل اینکه شده. ناراحت

فیلم hunger games بالاخره برای دانلود با کیفیت خوب امد. فعلا باید بروم اماده شوم برای کلاسم در رابطه اش مبسوط برایتان مینویسم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

امروز بعد از سحر نشستم و فیلم ((وقتی همه خوابیم)) رو دوباره دیدم و واقعا به اندازه دیدن یک فیلم خارجی خوب لذت بردم. الان داشتم فکر میکردم. چقدر هوس دیدن یک فیلم خوب و شنیدن یک داستان جدید را دارم. استاد بیضایی کجاست. سگ کشی را با اینکه در سن کم دیدم اما دوست داشتم. به شدت از دیدن فیلم لذت بردم. با اینکه یک بار فیلم را دیده بودم(به ندرت پیش می اید فیلم ایرانی را دو بار ببینم به استثنای چند فیلم) به جق مژده شمسایی بهترین بازیگری بود که میتوانست در نقش چکامه چمانی جای گیرد. برای اولین بار با نقش نجات شکوندی بازیگری به نام علیرضا جلالی تبار را شناختم که فیزیک مردانه و صورت سردش از خصوصیات بارزش بود. حالا دارم بعد از بازی در سریال راما قویدل که نقش همسر میترا حجار را داشت دوباره در سریال راز پنهان بازی اش را میبینم(گرچه افت محسوس در بازی اش کاملا مشهود است)

فیلمی که دیالوگهایش عین نثر است و بازی های تئاتری اش باعث جذابیتش شده.. حالا بیشتر از 6 ماه از اخرین باری که فیلمی خوب دیدم میگذرد. اخرین بار فیلم خوابم میاد رو در سینما دیدم که واقعا نا امیدم کرد.قبل از ان را یادم نمی اید.الان تابستان است و بیشترین وقت بیکاری و سینما های خالی....به جای مغز اگر گردو درون جمجمه های مسئولین سینمایی بود باور بفرمایید سینمای ما بازدهی بیشتری داشت

به قول گلچهره در یکی از پستهایش(نقل به مضمون) چند وقتیست دلم بغل می خواهد...چرایش را نمی دانم .

حرف برای گفتن بسیار است اما اکثرا غیر سینماییست...وبلاگ گیس طلا را که میخوانم دلم میخواهد دوباره برگردم به دورانی که ارزوی اول و آخرم نویسنده شدن بود. احتمال زیاد بعد از قبول شدن در ارشد واقعا سفت و سخت بچسبم به نویسندگی . فیلمنامه نویسی.نمیدانم چرا ما ادمها رویاهایمان را دست کم میگیریم ...شاید روزی واقعی شدند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کار کنسل شد....قضیه اش بر میگردد به همان مسافرت شمال. خانمی زنگ زد و گفت فردا بیا برای تست. گفتم سفر ناگهانی پیش امده و تا 5شنبه نیستم. خانم گفت باشه ژس من بعدا تماس میگیرم. از سفر برگشتیم روز شنبه صبح زنگ زدم و گفتم بیایم . خانم هم گفت نه نیرو جایگزین کرده ایم اگر بعدا خواستیم تماس میگیریم.

خب واقعا تقصیر من نبود. منظورم مسافرت است. من که جور نکردم روز تست کاری دقیقا روز حرکتمان به شمال باشد. فردایش زنگ زدم به شرکتی که دوستم کار میکرد و شماره شرکتشان را گرفتم. تماس گرفتم و گفتم خانم برای جذب نیرو تماس گرفتم. گفت باشه باید بیایید اینجا و فرم پر کنید و ما با شما مصاحبه کنیم گفتم باشه و ادرس گرفتم. فردا صبح زنگ زدم تابپرسم که ساعت چند بیایم و اصلا هستند که بروم. با کمال تعجب خانمی که گوش را برداشت گفت کی گفته ما نیرو میخوایم خانم. ما نیرو نمی خوایم شما دیروز با کی صحبت کردید؟...من هم که فامیلی طرف را نپرسیده بودم گفتم نمیدونم اما ادرس دادند و گفتند که بیایم. خانمه هم گفت حالا میخواهید بیایید اما فایده نداره چون ما استخدام نداریم.

با کمال تعجب از انکار 24 ساعته شان گوشی را گذاشتم و کرم ضد افتاب هنوز روی صورتم خشک نشده بود. مانتو و روسری به سر رفتم گوشی را گذاشتم سر جایش و لباسهایم را در اوردم.

فصل سوم دکستر هم تمام شد. سریال با اینکه ریتینگ 9 از 10 دارد اما هر کسی ان را نمیپسندد. من جمله افاردی که با دیدن خون و کشت و کشتار مشکل دارند. ولی دنیای بیکسی دکستر و خاص بودنش برایم جالب است. یعنی در واقع معرکه است. ادمی که با وجود این همه ادمهای اطرافش که همه به او اطمینان دارند اما او هیچ کس را ندارد. انسانی که فقط با یکسری کد زندگی میکند و تقریبا نمیداند در مقابل موقعیت ها  باید چه کند و کدهایی که پدرش به او یاد داده اند به کمکش می ایند. باید ببینید تا متوجه حرفم بشوید. سریالهای گمنامی هستند که دلم میخواهد ببینم و رتبه بندی های بالایی دارند. اگر گرفتم و دیدم حتما به شما میگویم که چطور بوده...یک از این سریالها همین the wire است.

3 شنبه اولین جلسه کلاس کنکورمان بود. خب خوب بود اما بعد از 1 سال فارغ التحصیلی رسما خسته شده بودم...لامصب کلاسش 5 ساعته است

فیلم جدید کریستوفر نولان حدودا 2 روز پیش اکران شد و ما همچنان باید حسرت به دل دیدن کارهای استاد بر روی یک پرده عریض و طویل باشیم. من اگر رفتم خارج بدانید یکی از انگیزه هایم دیدن فیلمها در سینما است به جای صفحه مونیتور....والا... شما فکر کنید ادم ماموریت غیرممکن را با لپتاپ ببیند. خب فحش است...دیگر حساب فیلمهای استاد نولان که جداست..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یهویی از نمیدونم کجا جور شد پاشیم بریم زیبا کنار...مرده حال دادن خداوندم. اصلا نمیدونی از کجا اما بهت اساسی حال میده .ان هم درست وقتی که خزر بارانی است. یعنی دلم میخواد از خوشحالی بپرم خدا رو ماچ کنم..برخلاف تمام افرادی که میگن دریای خزر کثیفه من کلا با شنا کردن توش حال میکنم. من تا حالا تو دریای جنوب شنا نکردم اما از خزر خاطرات خوبی دارم.

فعلا مشغول دیدن دکستر هستیم و عزا گرفته ایم برای ماه رمضان بی سریال چه کنیم. یک انسان خیری پیدا بشود به ما سریال قرض بدهد. جای دوری نمیرود.

کار موقت پیدا کرده ایم باقلوا...با ددی میرویم و با ددی برمیگردیم. دقیقا پشت اداره ددی. خوب است. شاد هستیم فقط کمی ناراحتیم. خب من همیشه برای ورود به یک محیط کاملا نا اشنا ناراحت بودم. این یکی رسما و به طور کل با همه غریبه ام. ولی امیدوارم از همان روز های اول بتوانم با تعدادی از افراد انجا دوست بشوم.

دوباره فیلم لئون را دیدم و عین چی سر سکانس اخر گریه کردم...لئون دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٥ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هیچ وقت پیاده روی از توانیر تا ونک رو از دست نمی‌دم. اما خب ولیعصر خیلی عریض و طویل‌تر از ان است که بشود ان را یک جا قدم زد. اصلا به نظرم اصل پیاده روی اینست که مقصد زیاد مهم نباشد. زمان هم همینطور. فقط قدم بزنی و خیابان را گز کنی. مهم نباشد دقیقا چه غلطی می‌کنی. یک شیر طالبی بخری و همین طور که هورتش می‌کشی مغازه‌ها را نگاه کنی و جاهای جدید را کشف کنی. خب من پریروز قسمت جدیدی از ولیعصر را مورد قدم زدن قرار دادم. و در راه به کشف جالبی خوردم. مطمئنا برای من کشف بود وگرنه مجتمع به ان عظمت را همه دیده بودند. رفتم داخلش (من عاشق فروشگاههای لوازم کامپیوتری و صوتی تصویری‌ام) ۴ طبقه فروشگاه بود. پر بود از قطعات و لوازم کامپیو‌تر و لپ تاپ و هارد‌های اکسترنال و...... رفتم هاردهای ۵۰۰ گیگ را قیمت کنم. از ۲-۳ جا قیمت گرفتم و به نظرم قیمت‌های مناسبی بود با توجه به این وضع گرانی. صدالبته با این قیمت‌ها پارسال می‌شد ۲ تا از هاردهای ۵۰۰ گیگ را خرید. اما خب همین ۳۰-۴۰ تومان زیر قیمتی که این مجتمع می‌داد هم در این بلبشوی گرانی نعمتی بود.

گشت و گذارم را کردم و خواستم بیایم طبقات پایین که با تعجب دیدم تمام پله برقی‌ها به سمت بالا است. همین طوری مات و مبهوت بودم که یعنی چه؟؟؟. مگر می‌شود؟... اقا من اصل می‌خوام بیام پایین.. خب یک اتفاق دیگر قشنگ دیگر هم توجه من را به خودش جلب کرد که کلا در ان لحظه ارامش از مغزم بزند بالا و ان هم این بود تنها فرد مونث ان پاساژ چه از لحاظ بازدید کنندگی و چه از لحاظ فروشندگی من بودم. یعنی تا چشم کار می‌کرد مرد و پسر بچه بود.. یعنی چه اخر.. یعنی هیچ دختری به کامپیو‌تر و یا لوازم ان احتیاج نداشت؟؟؟ اخر سر عین گربه شرک رفتم از یک مذکری پرسیدم ((اقا من می‌خوام برم پایین اینجا پله به سمت پایینش کجاست؟)) یک قسمتی ته راهرو را به من نشان داد ان پشت مشت‌های پاساژ گفت انجاست. با خیالی اسوده و قلبی ارام به سمت پایین حرکت کردم و از پاساژ خارج شدم ولی خدایی قیمت‌هایشان عجیب غریب ارزون بود.. حالا چرایش را نمی‌دانم. محض احتیاط شماره تلفن چند مغازه را گرفتم

خدا پدر و مادر گوگل مپ را بیامرزد. در میدان ولیعصر از هر که می‌پرسم ایستگاه مترو ولیعصر کجاست جوابهای چرت و پرت می‌دهند. یکی می‌گوید نمی‌دانم. یکی دیگر می‌گوید همین پایین. یکی دیگر که احساس سفر در زمان را برایم به وجود اورد. و گفت مگر ایستگاهش راه افتاده خانم نه بابا ولیعصر ایستگاه ندارد. کلا امیدوارمان کردند مردم. رفتم سمت پایین میدان و از یک مذکری نزدیک سفارت عراق پرسیدم ایستگاه مترو کجاست؟ گفت همین پایین می‌خوای اتوبوس سوار شو. می‌پرسم چقدر پیاده راه است. می‌گوید ۱۰ دقیقه (مرده شور زمان دادنت را ببرند). من هم عاشق پیاده روی گفتم چه بهتر راه می‌روم بیشتر خوش می‌گذرد ۱۰ دقیقه که چیزی نیست. ۱۰ دقیقه‌‌ همان و ۱ ساعت بعد به ایستگاه رسیدن ه‌مان. مردتیکه واقعا مثل اینکه از بیخ عرب بود. درست که مسیر جالبی بود اما پدر پایم در امد به جان شما. نکرد بگوید روبه روی تا‌تر شهر حداقل

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فعال شدم به شدت. دلیلش را نمیدانم.همچنان دنبال کار میگردم. اولین گزینه برای شروع کارم تدریس زبان است. اما از امتحانش میترسم. میترسم قبول نشوم. خب همه موسسات تقریبا یاد گرفته اند و اول بسم الله یک پولی به عنوان امتحان تدریس میگیرند. اگر حساب کنید من بخواهم 4-5 تا موسسسه بروم برای اینکه ببینم ایا من را استخدام میکنند یا نه سر انگشتی باید 40-50 تومن بپردازم .بعد دیدم خب چه کاری است . بگذار بروم یکمقدار کلماتی که در این چند سال خواندم را مرور کنم بعد بروم برای استخدام.فعلا زمان جذب مدرس 2 تا موسسه را با همین ایده از دست داده ام.در زمینه فعالیت  های فشرده ام نشسته ام 3-4 تا فیلم دیده ام و دیدن سریال دکستر را هم تقریبا شروع کرده ام. فیلم خوابم میاد رضا عطاران را هم همراه خانواده دیدیم. واقعا فکر نمی کردم فیلم این چنینی باشد. افتضاح نبود اما اصلا درحد توقعم نبود.نیمه اول فیلم انسجام داشت اما نیمه دوم فیلم فقط در حد چند شوخی با بازی خوب عطاران باقی ماند. وجود و چرایی ویشکا اسایش و محب اهری و سروش صحت برایم مشخص نشد..بازیگرها انگار در حد نصفه نیمه معرفی میشدند.اکبر عبدی عالی بود. اما بازی خوب 1-2 بازیگر ژیش برنده یک فیلمناه ناقص نیست. انسجام خرده داستانهای رضا در نیمه اول فیلم با اینکه تکه تکه است اما به نظر ژیش برنده تر از نیمه دوم است.

2- فیلم little miss sunshine را دیده اید. فیلم جالب و سرگرم کننده ایست. فیلم را کامل ندیده بودم.اما حدود نیم ساعت اول فیلم را دیده بودم. داشتم کانالهای تلویزیون را میپیمودم تا ببینم چیزی برای دیدن پیدا میشود یا نه. شبکه ((ای فیلم)) داشت تبلیغ یک فیلم را نشان میداد که قرار بود اخر شب نشان دهد. خیلی فرم فیلم اشنا بود. شب زدم ای فیلم و با دیدن دایی قصه که دو مچ دستش را باند پیچی کرده فهمیدم بععلههههههههه. این همان فیلم  است. اقای بیژن بیرنگ امده دیالوگ به دیالوگ فیلم little miss sunshine را به صورت ایرانی به نام ((برندگان)) درست کرده.یعنی حتی نکرده فیلم را ایرانی کند. بلکه حدود 90 ٪ دیالوگها را به صورت فارسی ترجمه کرده و حتی جای بازیگر ها را موقع نشستن پشت میز هم تغییر نداده. من نمیفهمم الان به این میگویند اقتباس و یا کپی کاری؟

بازیگرها افتضاح بودند برای نقش ها ,منهای پدر بزرگ قصه.نقش پدر خانواده را علی عمرانی و مادر فاطمه گودرزی و ..دایی= رضا یزدانی...پسر خانواده= اسمش را حفظ نیستم همانی که در وضعیت سفید نقش پسری را داشت که از سربازی فرار میکرد. در ورژن اصلی یکی از صحنه ها پدربزرگ از دایی میخواهد که برایش مجله پو-رن بخرد و دایی میخندد و قبول میکند که البته این مجله ها بعدا در قسمتی که پلیس به ماشین گیر میدهد  باعث نجات پدر خانواده میشود. جناب بیرنگ امده اند ان تیکه فیلم را با تغییر دیالوگ فیلم به این صورت که ((دایی میگوید میخواهد نوشیدنی خنک بگیرد و از ژدربزرگ میپرسد که ایا او هم میخواهد یا نه)) تغییر داده. خب وقتی این قسمت به درد نمیخورد برای چه ان را ژخش میکنی؟...کل قضیه ورژن اصبلی اینست که مسابقه دختر شایسه برای دختر های خردسال است و olive دختر 6-7 ساله خانواده برای مرحله نهایی انتخاب میشود و کل خانواده فرصت دارد ظرف مدت 2 روز خودش را به محل مسابقه برساند. الیو برای مسابقه استعداد ها و یا همان دختر شایسته خودمان رقص را تمرین کرده. ولی الیو از نظر ظاهری کمی چاق است و اصلا عشوه و ادا ندارد در حای که دختر بچه های دیگر زیر خرواری از ارایش و عشوه های انچنانی اند. لیدر الیو در این مدت برای اماده شدنش به مسابقه همین پدر بزرگش بوده. حالا شما فرض کن این جریان دختر شایسته که قابل پخش نیست در ایران. اقای بیرنگ ان را به جشنواره استعداد های کودکان تغییر داده و  دختر ایرانی قصه که اسمش رویا است قرار است بخواند. این که ورپن ایرانی چقدر تصنعی در امده بماند. من مانده ام چرا این کار توسط بیپن بیرنگ انجام شده. کسی که خانه سبز او هرگز از یادها نمیرود و با مجموعه بفرمایید شام ایرانی دوباره داشت جا پای خود را محکم میکرد.....بخواهم در مورد تفاوت ها و جک های این فیلم بگوید چشمانتان خسته میشود پیشنهاد میکنم ورپن اصلی فیلم را ببینید و لذت ببرید

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۸ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

فیلمهای اسیایی و اروپایی را تقریبا نمیبینم. نه به این دلیل که دوست ندارم بلکه به همان دلیل که تا به حال تاتر ندیده ام. چون معمولا در رسانه ها خبری ازا نها نیست و  و من از خوبی و بدی انها اطلاعی ندارم. به همین دلیل دیدن خیلی از فیلمهای خوب را از دست بدهم. نگاهی به اسم فیلم انداختم ((flowers of war))فیلم گلهای جنگ پرهزینه ترین فیلم تاریخ سینمای چین است. تمام بازیگران چینی هستند به جز کریستین بیل. ولی بعد از فیلم جدایی نادر از سیمین بهترین فیلم خارجی زبان بوده..اگر بازیگر هالیوودی ان یعنی کریستین بیل در ان بازی نمیکرد شاید حالا حالاها فیلم را نمیدیدم. خب اشتباه محض بود اگر ان را نمیدیدم. کارگردان با این فیلم  باعث میشود عاشق مردم چین و متنفر از مردم ژاپن بشوید. داستان فیلم از این قرار ست که در  زمان  سال ۱۹۳۷در چین، در طول جنگ دوم چین و ژاپن، متصدی کار کفن و دفن، «جان» (کریستین بیل) به یک کلیسای کاتولیک در نانجینگ می رود، تا یک کشیش را برای دفن آماده کند. به محض ورود می بیند که خودش تنهاست بزرگسال در میان یک گروهی از دانش آموزان دختر صومعه ها و روسپی هایی که از یک فاحشه خانه در این نزدیکی هستند می باشند. در هنگام حمله ژاپنی ها او از این دو گروه در مقابل وحشت حاکم محافظت می کند. او و جرج تنها مردان این صومعه سرا هستند به علاوه سربازی فداکار که بی دریغ و یکتنه بار محافظت از انها را به دوش میکشد

علاقه او به یکی از زنها و علاقه یکی از بچه های صومعه به او چاشنی قضایای بسیاری است که در حین این محافظت رخ میدهد. عشق و تنفر دو روی یک سکه اند که خیلی زود از شدت اثر خود در جریان داستان میکاهند. عشق درست در زمانی رخ میدهد که باید جدایی رخ دهد. تمنای نگاه جان به یو مو (نی نی ) در زمان جدایی و فریاد های دختران از ترس و وحشت در زمان حمله ژاپنیها به صومعه ,فداکاری زنان در قبال دخترها و دخترها در قبال زنان چیزهایی بود که بدون ذره ای شک در روح و جانم نشسته بود. نمیتوانستم تا حتی چند روز بعد از تماشایش فراموش کنم...اگر میخواهید فیلم را ببینید سعی کنید شب باشد تا بعد بتوانید با خیال راحت به خواب پناه ببرید.بازی کریستین بیل به نظرم در حد و اندازه های بازی اش در فیلمهای نولان نبود اما هر چه بود به دیده شدن فیلم خیلی کمک کرد. تغییر شخصیتش کاملا منطقی و معقول به نظر میرسید و بازی اش در قبال بازیگران چینی هم نمود بهتری داشت. . , و شاید اگر نبود این فیلم زیبا هرگز در لیست فیلمهای برای دانلودم قرار نمیگرفت ....حتما فیلم را بینید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب تا الان تقریبا حتی یک نفر هم من را تشویق به ارشد رفتن نکرده (همه ماشالله عاشق این سیستم اموزش و پرورش شدیم). البته بگم من خودم هم اگه بچه داشتم همین که متوجه میشدم این بنده خدا باید 12 سال تو این سیستم درس بخونه کلی دلم براش کباب میشد. اما قضیه اینجاست که این دوستانی که به من میگویند نخوان یا واضحترش اینکه نمیگویند بخوان همین هم دانشگاهی های خودم هستند و الا دوستان دیگرم در رشته های دیگر ذره ای برای ارشد خواندن شک ندارند و برنامه ریزی هایشان را هم کرده اند. یک نتیجه جالبی گرفته ام من. اینکه این روزها تمام فکر و ذکرم شده ارشد و کار...یعنی زندگی من چقدر کوچک میتواند باشد. دلم برای دوران نوجوانیم و ارزوهای بزرگم تنگ شد. روزی میخواستم نویسنده باشم و روزهایی که ارزوی فیلمنامه نویش شدن من را مجبور کرده بود بیشتر پول توجیبی ام را جمع کنم تا بتوانم کلاس فرهاد توحیدی ثبت نام کنم. من حتی والیبالم را هم ول کردم.زندگیم بدجور خلاصه شده...الان هم که دارم این سطر ها را مینویسم دوباره ان حال استرسی ام به من دارد مستولی میشود..حالم خراب است و نمیدانم چرا. میدانم از بابت درس نیست. چون پارسال من یک چند وقتی برای ارشد شروع کردم به خواندن که به خاطر تنبلی خودم و نبود ادمیزاد مناسب برای حل مسئله های درسی ام ول شد. حالا 1 ماه بیشتر اسن که استرس دارم

وقتی حرف کار میشود استرس میگیرم. وقتی حرف درس میشود استرس میگیرم. خیلی اوقات حوصله انجام کاری را ندارم. شما فکر کنید در این حد که پدرم یک معرف گیر اورده بو.د برای یک ساختمان تجاری بزرگ و من رفتم انجا. قبل رفتن کمی استرس داشتم اما خب به نظرم طبیعی بود وقتی رفتم و به خاطر نداشتن سابقه کار گفتند نمیتوانند در بخش حسابداری راهم دهند کمی ناراحت شدم. فردا دوباره زنگ زدند بیا. قبل از رفتن تپش قلب داشتم و کلی صلوات فرستادم و ایت الکرسی خواندم. ارام نشدم. اب خنک خوردم باز هم خوب نشد. اخر سر دیگر حالم را نتوانستم کنترل کنم عین ار بهار زدم زیر گربه. دقیقا عین شلنگ اب شک از چشمان می امد. وقتی پدر م گفت بیا برو برای خزانه داری خواستن یری دوباره حالم بد شد. حس پوچی افسردگی سراغم امد. به روی خودم نیاوردم اما تا 1 ساعت بعدش حالم از درون دگرگون بود. خودم نمیدانم چه مرگم شده. هر چه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیدهد مشکل از کجاست. دلم میخواهد برای روح گرسنه ام غذایی بود. اما هیچ چیزی به مغزم خطور نمیکند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باید تصمیم بگیرم که برای تیر ماه میخوام کلاس کنکور اسم بنویسم یا مهر.و باید تصمیم بگیرم که همین موسسه نگاره اسم بنویسم یا یه جای دیگه. اخه فلان فلان شده یه دفعه 110 تومان کشید روی قیمت شهریه اش و باید ببینم رفتن به کلاس مالی با شهریه حدود 400 هزار تومان ارزش دارد یا نه.باور کنید اگر میدانستم که در خانه میتوانم تنهایی بخوانم دست به چنین حماقتی نمیزدم. از طرفی هیچ کدام از دوستان و هم کلاسی هایم برای ارشد نمیخوانند ..یعنی حتی یک نفر. ادم امیدش را با دیدن این اتمسفر از دست میدهد.

2- فیلم new year's eve را چندی قبل دیدم. رسما معمولی بود. داستانهای ساده و بدون پرداخت و تنها با اکتفا به هپی اندینگهایش و اوردن چند ین بازیگر خواسته بود جلب تماشاگر کند.زیاد پیشنهادش نمیکنم.

3- وقت هایی که نمیتوانید یک مشکل را حل کنید دقیقا چه کار میکنید. وقتی مشکل چند سال ادامه پیدا کند و از دست شما خارج شود. ان وقت چه میکنید؟

4- سیزن 8 سریال house md را میبینم و همچنان حرص میخورم که انها سریال میسازند ما هم خدای ناکرده سریال و فیلم میسازیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

اصلا هواسم نبود که خیلی وقت است ننوشته ام. کلا ماجرای جالبی است . من تا پی سی را روشن میکنم جزو اولین کارهایی که انجام میدهم خواندن بلاگ دوستان است. یا مثلا خواندن سایت های نارنجی و یک پزشک. در تمام مدت هم در سرم هست که بیایم و اینجا هم مطلبم را بنویسم. شروع میکنم به خواندن. و بعد میروم ببینم سایت tinymoviez چه فیلم جدیدی را برای دانلود گذاشته. همه را که خوب دیدم و وقت گذاشتم یکهو میبینم حدود 1-2 ساعت است که از وقتم گذشته و چشمانم خسته شده و دیگر حوصله مطلب نوشتن و پای مانیتور نشستن را ندارم. و این داستان هر روز تکرار میشود. امروز هم الان واقعا به خوابیدن احتیاج  دارم اما چند روزی است شروع کرده ام به این قضیه ترک خواب بعد از ظهر. البته میدانم احتمال پیروزی ام در این ترک در حدود 1 به میلیون است اما خب تمام تلاشم را میکنم. کلا من انسان خوش خوابی هستم.یعمی روی همه دوستان را سفید کرده ام صبح که حدود 9-10 بیدار میشوم بعد دوباره طرفهای ساعت 2 تا 3 احساس خواب دوباره بر من مستولی میشود.خواب بعد از ظهر من هم کمتر از 2 ساعت نیست. از ان طرف شب هم معمولا حدود ساعت 1-2 میخوابم.یک حساب سر انگشتی نشان میدهد که اکثر روزم را هدر میدهد این خواب . بد بختی شبها هم بی برنامه ام. این شد که دیگر به صرافت تنطیم ساعت خوابم افتادم.. 

اخرین اپیزود گری اناتومی از فصل 8 هم تمام شد و من ماندم  و منگی ناشی از ماندن در خماری دیدن سیزن 9 و دانستن ادامه ماجرای کار .خدا را شکر جزو سریتالهایی است شبکه abc قصد ادامه ان را دارد و این نشان از اقبال این سریال پزشکی بعد از سریال دکتر هاوس دارد البته هاوس برای شبکه فاکس است. تازه در همین اواخر بود که فهمیدم مثل اینکه سیستم پزشکی خواندن در امریکا با ایران فرق دارد. در سریال به این صورت نشان داده بودند که دانشجوها یک چند سال علوم پایه میخوانند و بعد دوران انترنی خود را که فکر کنم 4 سال بود در بیمارستان تحت نظر رزیدنت مربوطه بودند. بعد از4سال یک امتحان رزیدنتی میدادند و اگر قبول میشدند. خودشان تبدیل به دانشجوی رزیدنتی میشدند و بعد از 7 سال گدراندن دوره رزیدنتی در (مطمئن نیستم تعداد سال رو) امتحان برد تخصصی شرکت میکردند و در خواست میدادند برای کار در بیمارستانها تحت اون تخصصی که میخواهند و در سالهای اخر رزیدنتی مشغول دستیاری اش بودند...کلا از سیستم انها که خوشم امد. خیلی مسئولانه و علمی بود. هم تخصص  را به خوبی یاد میگرفتند و هم در مقابل کوچکترین خطایی مسئولیت گردن میگفتند.

فکر نمیکردم از این سریال خوشم بیاید اما با وجود ریتینگ متوسطی که داشت  به دیدن سریال معتاد شده بودم و بدجوری به سیستم ارتباطات اجتماعی و سیستم درمان و پزشکیشان علاقه مند شده بودم. رابطه ها به شدت واقعی بود و یک مطلب مهم اینکه در کل سریال شما با عبارتی به عنوان  move on مواجه میشوید که به نظرم در ایران اصلا هیچ معنی نمی دهد یعنی در لغت نامه داریم اما عملکردش صفر است. یکی از قشنگترین جمله هایی که شنیدم در فصل 8 بود که یکی از نریشن های meredith بود: letting go is the easy part its the moving on thats painfull.

یک کدام از این بلاهایی که سر شخصیت های داستان امده بود سر یکی از ما می امد افسردگی حاد میگرفتیم ولی در بیشتر سریالهایی که دیدم و به خصوص house md و grey's anatomy  هیچ گاه ندیدم افراد به خاطر مشکلاتشان شروع به غر زدن بکنند و یا عین بچه ها قهر کنند و یا شروع به غیبت کنند. در بیشتر موارد سعی می کنند در یک جا ساکن نباشند و شرایط خود را تغییر می دهند حتی اگر گذر از ان شرایط سخت باشد.این خصیصه را خیلی دوست دارم. امیدوارم همه ما بتوانیم moving on راا در زندگیمان عملی کنیم

 به نظرم حتی اگر اپسیلونی از این رویه اموزشی و درمانی در بیمارستانهای ما بود اینقدر فحش و نفرین پشت سر دکتر ها و پرستار های ما نبود. من که تا رو به موت نباشم خودم را به دست پزشک و بیمارستان نمیسپارم. کم بدبختی مردم را چه به صورت زبانی و چه با خواندن متنهای بچه ها ندیدم. از بی تفاوتی برخی دکتر ها و بالاخص بیشتر پرستاران گرفته تا شنیدن غرهای دکتر ها و منشی هایشان و بی حوصلگی در معاینه و گوش سپردن به حرفهای مریض. نمیگویم در هیچ کجای دنیا این حرفها نیست و فقط در ایران است. مسلما هیچ کجا فعلا مدینه فاضله ای به وجود نیامده. ولی دیگر این دلیل نمیشود بی سوادی دکتر های خود را توجیه کنیم و یا همچنان اجازه دهیم برخی پرستارها بیمارستان را با سالن مد اشتباه بگیرند. مطمئنا خیلی از شما ها و یا اطرافیانتان به این مسئله دچار شده اید که دچار بیماری بشوید و برای تشخیص پیش چندین پزشک بروید و جالب اینجاست که هر کدام یک نظر می دهند و داروهای دکتر قبلی را هم کلا قطع میکنند. شما هم که سر رشته ای از پزشکی ندارید تا ببینید این تشخیصش چقدر معقولانه یا غیر معقولانه است . بودن یک شبکه اجتماعی پزشکی ایرانی به نظرم واقعا الان لازم است. جایی که افراد عادی و دانشجویان پزشکی و دکتر ها در ان عضو بشوند و افراد ی که دچار چنین مشکلاتی هستند بتوانند مشکل خودشان را به اشتراک بگذارند تا شاید با همفکری و کسب اطلاعات بتوانند در پیدا کردن راه حلی برای درمان این جور بیماری ها زود تر به تشخیص برسند.باز هم میگویم مطمئنا این حرفهای من شامل تمام جمعیت پزشکان و پرستاران نمیشود چون میدانم هستند کسانی که هنوز بیمار  و جان بیمار برایشان اهمیت دارد.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

باز هم بوی قشنگ اردیبهشت امده و من بیشتر اوقات مست نگاه کردن به شکوفه ها هستم. حال و هوایم خوب است  البته بماند که از شنیدن خبر مریضی اعضای خانواده چند تا از بچه های بلاگ نویس ناراحتم قدری اما براشون دعا میکنم

این روزها فیلم ارامش بخش می خواستم یک داستان ارام یک داستان خوش تصویر. چیزی که مقداری هپارین خونم رابالا ببرد. فیلم lake house توانست تا حدی ان را براورده کند. داستانی که بر اساس جمله کنایی خود فیلم ما را به یاد رمان ترغیب جین استین می اندازد و چه بسا مانند ان ما را مجبور به انتطاری عاشقانه میکند.

ساندارا بولاک زنی پزشک است که در خانه ای شیشه ای روی رودخانه زندگی میکند و حالا قصد ترک انجا را دارد. به وسیله نامه ای که در صندوق پست میگذارد به ساکن بعدی مینویسد که بابت عیب و ایرادها متاسف است. کیانو ریوز که ساکن بعدی است نامه را بر میدارد و در جواب میتویسد که فکر میکند ادرس را اشتباه نوشته اید و....... این نامه نگاری ها ادامه پیدا میکند و خط داستان را پیش میبرد. گاهی فاصله نامه نگاری ها واقعا در حد چشم بر هم زدن میرسد و  و ما فکر میکنیم شاید واقعا دارد یک چت مکاتبه ای صورت میگیرد. قاب بندی ها و استفاده از رنگ ها ملایم به شاعرانگی فضای فیلم کمک کرده. ساندرا بولاک گرچه بازیگر مورد علاقه من نیست اما بازی اش در این فیلم واقعا خوب و روان بود و من دوست داشتم.  با وجود تمام اشکالهای علمی این فیلم اما ضربان فیلم را که پایه و بنیانی احساس داردپیش میبرد  و باعث میشود شما از ااین اشکالات چشم پوشی کنید و منتظر بمانید و ببینید که این دو  کی و چگونه به هم میرسند.مدتها بود داستان عاشقانه معمولی ندیده بودم. فیلمهای روی پرده که همه شان اشغال شده  نمی دانم چرا از فیلمهای جدید هم وقت نمیکنم چیزی ببینم. اما همیشه برای دیدن فیلمهای قدیمی وقت دارم(باور بفرمایید دلیلش را نمیدانم)   فصل هشتم gray,s anatomy هم به اپیزود 23 رسیده  و من شروع کرده ام به دیدن فصل جدید. گداشته بودم حدود 1 فصل تمام شود بعد شروع کنم به دیدنش.ریتینگ پایینی دارد اما من واقعا از دیدنش لذت میبرم و اصلا  و کلا بیخیال ریتینگ.

نمایشگاه کتاب هم که قربانش بروم مثل هر سال محل پیک نیک عزیزان شده بود و این را جمع بزنید به نبود یکسری از انتشارات و دیر رسیدن کتابها به انتشارات و گرمای هوا و .........کلا با خودم گفتم مگه مرض داشتی اومدی؟؟ 2 تا کتاب بیشتر نتوانستیم بخریم..من مانده ام این همه انتشارات واقعا ما داریم؟...بعضی غرفه ها فقط داشتند خودشان را باد میزدند. یعنی پول مملکت این قدر بی ارزش شده که هر ننه قمری که توانایی چاپ 2 تا متاب را بدست می اورد برای خودش انتشارات میزند. تازه این منهای تمام موسساتی است که خودشان را هم موسسه فرض میکنند و هم انتشارات مثلا ارتش نیروی اسلامی و یا بیت رهبری و یا هزار و یک سازمان دیگر که یک اتاق از اداره شان را انتشارات کرده اند. بابا به خدا بابت این کاغذ هایی که حرام میکنید باید جوابگو باشید. اصلا بیخیال. بچسبیم همان فیلم خودمان

  راجر ابرت به فیلم 3 ستاره و نیم داده  و این یعنی که (( یعنی واقعا باز هم دلت نمیخواد فیلم رو ببینی؟))

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

بالاخره این طلسم لعنتی فیلم های من شکسته شد. ان هم نه به خاطر شوق و ذوقم برای دیدن فیلم جدید گای ریچی و یا دیدن سری چهارم ماموریت غیر ممکن و یا دیدن زندگی اولین رئیس اف بی ای و یا.... یک خاطره قدیمی باعث شد دوباره به فیلم دیدن برگردم. درواقع باید بگویم یک کنجکاوی قدیمی.چند سال پیش یادم هست در خانه بودیم و قرار بود به خانه یکی از اقوام برویم. یادم هست که هوا روشن بود پس قاعدتا برنامه شام بوده که ما هنوز تا عصر در خانه مانده بودیم. تلویزیون روشن بود احتمالا مثل اکثر اوقات برای خودش روشن بوده. فیلم شروع شده بود و مشغول دیدن شدیم  . من همچنان به دیدن فیلم مشغول بودم اما خانواده شروع به اماده شدن کرده بودند. اخر سر هم سر قسمت حساس فیلم مجبور به ترک خانه شدیم و من تقریبا از دیدن نیم ساعت اخر فیلم (یا بیشتر) محروم شدم. فقط کاری کردم  این بود که اسم ((گزارش اقلیت )) را به خاطر بسپارم تا بعدا بتوانم به نحوی ان را از جایی بخرم یا از کسی بگیرم(ان موقع ای دی اس ال نداشتیم در نتیجه گزینه دانلود کردن  وجود نداشت)

2-3 روز پیش بعد از سالها توانستم فیلم را ببینم(خودم میدانم چقدر انسان پر تلاشی هستم ممنون)و واقعا یک فیلم خوب تجاری بود و صد البته یکی از بهترین بازی های تام کروزرا در خود داشت. تلاقی داستانی پلیسی علمی معمایی و اکشن و البته پیش برنده تمام داستان که یک درام بود. داستان فیلم در سال 2054 در واشینگتن اتفاق می افتد. جایی که سازمان پیشگیری از وقوع جرائم وجود دارد و اندرتون رئیس این سازمان است. حالا نام خود اندرتون به عنوان قاتل در لیست دستگیری ماموران سازمان قرار میگیرد  و اندرتون که معتقد است او قتل را انجام نخواهد داد به دنبال اثبات ادعایش و یافتن حقیقت فرار میکند. اسپیلبرگ به وسیله این فیلم توانست بسیاری را مجبور به الهام بخشی از فیلم خود بکند . فیلمی pre-scientist گونه. به این معنی که بسیاری از تجهیزاتی که درفیلم میبینیم الان کاملا وجود دارند و یا در حال ساخنه شدن هستند.نمونه بارزش دستگاه کینکت که با حرکت بدن شما تصویر روی مانیتور هم حرکت میکند و یا مانیتور های تقریبا نامرئی و دستگاه های هوشمند و حساس به صوت.

پیشبینی انجام قتل ها توسط 3 pre-cog انجام میپذیرد  که در محیطی امنیومی خوابیده اند. به این صورت که رویاهای انها مشاهده میشود و از طریق تحلیل تصاویر رویاهای انها  تیم اندرتون اقدام به دستگیری فردی که تصمیم به قتل دارد میکند.

هیجان فیلم به نظرم مناسب و خوب بود و جالب اینکه ریتینگ این فیلم با ریتینگ دیگر فیلم محبوبم یعنی ((گروه یازده نفری اوشن)) برابری میکند. هر دو 7.7 هستند.فکر نکنم کسی از این فیلم بدش بیاد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من از کودکی تا به حال یک مشکل لاینحلی داشتم که کماکان یاور و یار بنده میباشد. ان هم اینست که مثلا در رختخوابم و چشمها یم گوش شیطان کر بعد از کلی کلنجار رفتن حاضر به خوابیدن و ارام و قرار گرفتن شده اند . در همین حین مطلبی ,خاطره ای و یا جمله ای به ذهنم میرسد که به نظرم برای نوشتن در بلاگ جالب است حتی تمام نوشته را با جمله بندی هایی که دوستش دارم در ذهنم تایپ میکنم . اما خب چشمها در حال بسته شدن هستند و چاره ای جز خواب ندارم با خودم میگویم فردا صبح حتما مینویسم. فردا صبح شما اثری از ان جمله بندی ها در ذهن من دیدی من هم دیدم. یا مثلا در راه بازگشت از جایی یا رفتن به جایی هستیم باز هم داستان تکرار میشود و باز من قرار میگذارم رسیدم خانه حتما بنویسم. اما خب باز هم همان داستان.الان من دچار عقده شده ام یک دفعه یک چیزی به ذهنم رسید مغزم ان را تایپ کند. مثلا از طریق وصل کردن یک خروار سیم به مغزم بتوانم متنی را که ذهنم دارد میگوید به صورت تایپ شده جلویم ببینم ...خب دلم میخواد یکی اختراع کنه دیگه..باور کنید لازم دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

با کمال افتخار اعلام میکنم بنده به عنوان یک دختر که در رده سنی بزرگسال قرار میگیرد لحظاتی پیش دیدن کارتون اناستازیا را تمام کردم و کلی هم کیفور شدم. اصلا اصل جنس بود. به تمام کسانی که در زندگی خود احساس مرگیدگی دارند(نوعی احساس روزمرگی حاد که شبیه به مردن و دوباره زنده شدن است)  میکنند توصیه اکید دارم که کارتون ببینند. به نظرم حتی دیدن کارتونهای دهه 90 والت دیزنی گاهی به تماشای انیمیشن های میلیون دلاری این روزها می ارزد.(البته گاهی)

در جهت قدم برون گذاشتن از حالت مرگیدگی یک جعبه لایتنر و فلش کارت های تافل تهیه کردیم و افتادیم به جانش.(عین بچگی ها نشستم با چسب و مقوا جعبه درست کردم..باحال بود)بعد نشستم عین انسانهای فرهیخته تو نت گشت زدم و طرز کار با ان را یاد گرفتم. راستش نکته خاصی برای کار با ان نسبت به طرز کار کلی که راجع به اش شنیده بودم ندیدم به جز اینکه هر کلمه یا مطلبی را که بلد نبودیم نباید به خانه قبل برگردانیم بلکه باید دوباره ان کارت را به خانه اول برگردانیم. خب تا الان حدود 50 کلمه را رد کردم و این برای من خودش کلی پیشرفت است.همین الان رفتم سایت دانلود فیلم همیشگی را چک کردم دیدم فیلم شرلوک هلمز هم بالاخره بعد از حدود 3 ماه برای دانلود امده. همین چیز های کوچک را باری خودم به عنوان دلخوشی میگیرم. یک حرکت انقلابی دیگر هم انجام دادم که مثل چی تویش مانده ام.

از طریق یکی از دوستانم مطلع شدم که کلاس داستان نویسی اقای گودرزی در فرهنگسرای نزدیک خانه مان برگزار میشود .خب با شوق فراوان تصمیم گرفتم بروم . نزدیک روز ثبت نام و شروع کلاس که شد کمی تردید گرفتم . مامان گفت خب چرا میخوای اینجا بری که معلوم نیست چجوریه برو حوزه هنری. زنگ زدم حوزه هنری گفتند 120 تومن. دیدم با وجود مسافت و میزان شهریه اصلا نمی صرفد.حالم شبیه موقع هایی است که ادم از هفته قبل از مهمانی کلی شوق و ذوق دارد که برود و یکدفعه روز مهمانی احساس میکند تنها کاری که دوست دارد بکند اینست که خانه بماند. و این موجز احساسم در رابطه با این کلاس بود.دم رفتنی همش میگفتم بیخیال نمیخواد بری. شنبه بالاخره رفتم و سر کلاس نشستم.  خب واقعا با توقعم تفاوت داشت. فکر نمیکردم کلاس داستان نویسی انقدر خشک باشد.شاید کلاس نقد فیلم برایم بهتر بود. نیم ساعت اخر کلاس خمیازه ام گرفته بود و مدام با دست جلوی دهانم را گرفته بودم. استادش مشابه 90% استادهایی که دیده بودم یک مقدار از کلمه ((من)) زیاد استفاده میکرد که یک کمی روی اعصابم بود.   نمی دانم شاید چون از بدیهیات داشت سخن میگفت برایم خواب اور بود ویا چون جلسه اول همه چیز تئوری بود انقدر برایم بی مزه و خواب اور بود. جلسه اول خب هنوز کسی داستانی برای خواندن نداشت. با توجه به اینکه تا به حال در چنین کلاسهای ادبی شرکت نکرده ام میگذارم چند جلسه دیگر بگذرد ببینم نظرم عوض میشود یا نه. برای جلسه اول ایشان گفتند داستانی بنویسید که در ان عصا و فرش نقش اساسی داشته باشد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کم کم دارم نگران خودم میشوم. انگار تازه بعد از گذشت چند سال از زندگی ام قرار است زندگی کنم و این را فهمیده ام که خواستن همیشه توانستن نیست...باور کنید نیست. من الان مدتهاست میخواهم درس بخوانم برای این ارشد کوفتی و هنوز قدم از قدم بر نداشته ام. واقعا باید به عنوان یک مسئله جدی به این قضیه نگاه کنم که حتی کارهایی را که دوست دارم را هم انجام نمیدهم. دیگر این که من فیلم دیدن و داستان خواندن را دوست دارم بر کسی از دوستانم پوشیده نیست اما همین دوستان وقتی از من میپرسند خب  داستان و فیلم جدید چی داری  به حالت دخترک الکی خوش میخندم و میگویم چیز جدید ندیدم و نخواندم. الان هارد کامپیوتر پر از فیلمهایی است که با شوق و ذوق فراوان دانلود کردم اما حتی 30 دقیقه اولش را هم ندیده ام. تنها حرکتی که به کوری چشم شیاطین و اجنه و حال بد شروع کرده ام همین دمبل زدن های روزانه ام هست و خیلی هم راضی ام .تازه فهمیده ام چقدر عضلات دستم خشک بوده . همیشه فکر میکردم خشکی عضلات مختص پا هست اما مثل اینکه دست ها هم با وجود  کار بیشتر بد جوری امکان خشکی دارند

. تا به امروز یا مدرسه بوده ام و یا دانشگاه.  در طول مدرسه و یونی زبان را تمام کردم. حالا نه دانشگاه دارم و نه کلاس زبان...قبلا زندگی از پیش تعریف شده ای که برای تمام ایرانی ها هست من را هم سرگرم کرده بود ولی الان دیگر این زندگی را ندارم و در واقع باید خودم برای خودم زندگی کنم. منظورم از زندگی از پیش تعریف شده  همان مدرسه-دانشگاه- کار- ازدواج- بچه و پیری است. از این ریتم متنفرم به نظرم یک زندگی کیاهی است.

حالا باید برای زندگی ام تصمیم بگیرم اما این مشکل کوفتی تمام سال 90 خرخره ام را گرفته بود. فکر کردم برای سال 91 به طور کامل درست میشود. تغییری نداشته ام. تقریبا هیچی...چه کار میکنی اگر میخواستی کاری انجام دهی اما نمیتوانستی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

امروز رفته بودم نان بخرم دیدم با وجود نانهایی که روی پیشخوان گذاشته شده اما هیچ کدام از افرادی که تو صف ایستاده بودند به نانها دست نمیزدند. شاطر امد دم پیشخوان و گفت کسی این نانها را نمی خواهد. کسی دست نزد. قسمتی از نانها سوخته بود.. قسمتی تکه تکه شده. کسی به نانها دست نزد. شاطر کمی ناراحت شد و نانها را به داخل برد. مدتی بعد گفت 2 تا خاشخاشی اینجا هست کسی نمی خواد؟.(تنور تازه زده بود و طول میکشید تا نانها اماده شود)یکی از مردها گفت من می خوام. شاطر نانها را با دست کشیده شده به سمت مرد دراز کرد و باقی راه را که دستش نمیرسید نان را هل داد. مرد نگاهی به نانها انداخت. نانها تا حدی سوخته بود.یک تکه از نان کلا کنده شده بود. مرد رو به شاطر گفت نمی خوام. شاطر که مشخص بود عصبانی شده است .نانها را گرفت و انگاری دارد با دری صحبت میکند تا دیواری بشنود گفت باشه. این بهترین ارد بود. حالا بذار نون تازه دربیاد . یه نونی بدم بهتون...حالا واسا. من با حالتی گیج و با قیافه ای پف الود که مشخص بود تازه از رختخواب در امده است فقط شاهد ماجرا بودم. اخه ادم برا نونی که پولش رو میگیره و تازه چندان مناسب هم نیست منت میذاره؟

حرف از ارزونی شد یک مسئله دیگر هم یادم امد. رفته بودم برای سرمایه گذاری و صحه گذاری بر کدبانوگری خویش میزان متنابهی ارد بگیرم برای پخت کیک . بسته را برداشتم و طبق عادت دیرینه ابتدا اتکت قیمتش را جستجو نمودم و دیدم برای ارد تک ماکارون زده 1200 تومن. برق از چشام پرید کف مغازه. حالا حتما میگید بدبخت خسیس حالا جونت درمیاد 1200 تومن بدی؟؟. بنده باید عرض کنم خب 1200 پولی نیست. برق گرفتگی من هم بابت خود رقم نبود بلکه بابت افزایش قیمتی بود که دیدم.حدود 2 هفته پیش یا کمتر من یک بسته ارد خریده بودم از همین مارک با قیمت 300 تومن.....به مغازه دار میگم اقا این چرا قیمتش 4 برابر شده؟ میگه خانم ان بسته ای که شما خریدی حتما وزنش کمتر بوده. رفتم خانه میبینم نخیر وزن ارد مذکور مانند همان اولی است و حرف من درست بوده و قیمت 4 برابر شده...من کلا از اون روز تا حالا دارم دنبال کار میگردم. خب در اینجا پی به بی مشکل بودن مملکت خویش (بر طبق گفته عمو محمود) از نظر مشکل تورم  میبریم. باشد که از این به بعد بیشتر به حرفهای عمو گوش کنیم

خب زیادی از خوبی و خوشی گفتیم پایان برنامه همه شما را به دیدن فیلم extremely loud & incredibly close دعوت مینماییم...هنوز خودم فیلم را ندیده ام اما تا انجا شنیده ام دوست داشتنی بوده. برای عید فکر میکردم تی وی فیلم هوگو را بگذارد اما نگار نیستش. اشکال ندارد البته چند عدد فیلم خوب دیگر که اتفاقا خودم هنوز ندیده بودم را گذاشته

 اها راستی عیدتون هم پیش پیش مبارک.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

پاهام هنوز درست و درمان جان نگرفته. هنوز صبح علی اطلوع از خواب بلند نشده احساس می کنم پای راستم میلنگه...یعنی خستگی در این حد. تو این 3 روز اندازه یک هفته پیاده روی راه رفتم.ولی خیلی خوش گذشت حیف شد که 2 روز از 3 روز هوا به شدت طوفانی بود و وزش باد مداوم نمی گذاشت که عملا شبها زیاد بیرون باشیم  و لب ساحل برویم . بیشترین چیزی که من انجا دوست داشتم رعایت قوانین و مقررات بود.وقتی ماشین جلوی پایم توقف کرد تا من از خیابان رد شوم داشتم شاخ در می اوردم. تو تهران بحث دیه نباشه ماشین تو رو با اسفالت یکی میدانند و از رویت رد می شوند.گاهی هم که تازه داد و بیداد و فحش که چرا امدی جلوی ماشین من و من را مجبور به توقف کردی یعنی وقاحت در این حد. حالا با این اوصاف یکی می اید جلویت و برایت می ایستد تا از خیابان رد شوی....اب و هوا هم که درجه یک بود. ولی یک درس بسیار بزرگ گرفتم. کیش جای خرید نیست...اگر هم می خواهید خرید کنید باید قیمت همه جنس ها را از تهران داشته باشید چون به شدت انجا بنداز بنداز است.من دلم دوچرخه میخواست اما با برنامه خانواده جور نشد و من الان حدود 1/5 %دپرس هستم

 

یک فیلم خوبی که منتظر امدن کیفیت خوبش بودم و به تازگی دانلود و تماشا کردم فیلم carnage جناب پولانسکی بود. یعنی به معنای کاملا حقیقی روایت امروز روابط ما انسانها است. ادمهایی به ظاهر متمدن و مبادی اداب که بعد از مدتی پی به باطن واقعی شان میبریم.یک اصلاح نه چندان مناسب برای این جور مواقع هست که میگویند ان حیوان درونیشان بروز کرده....من خودم فیلم را به خاطر بازی قوی کیت وینسلت جودی فاستر و کریستوف والتز دوست داشتم...مخصوصا بازی عالی فاستر و همین طور فیلمنامه خوب ان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

به دلایل متعدد من اصولا با فصل گرما مشکل دارم . مهمترینش هم همین گرمایی بودن من میباشد که دوستانی که من را میشناسند می دانند من اصولا کوره متحرک هستم در این حد که در زمستان به یکدست تیشرت نازک و مانتو معمولی اکتفا می کنم. اما این اب و هوای اسفند و فروردین  را با وجود گرمای نسبی اش و خبر اوردن از امدن فصل های گرم سال دوست دارم.کلا یک مقدار متنابهی شادی اور است.خود عید به شرط اینکه یادم نیاورد یکسال را به بطالت گذراندم خوشی اور است ولی روزهای قبلش را بیشتر دوست دارم.دوست دارم یک برنامه ریزی دقیق برای تک تک ماهای سال اینده داشته باشم تا واقعا از این انرژی این روزهایم استفاده درست داشته باشم

. داشتم در مورد شادی میگفتم , یک سری انسان خجسته ای هستند که به من میگویند تو خیلی شکمویی . من به شدت با این تهمت دروغین و نا روا مخالف هستم. هر انسانی در زندگی تفریحی دارد . من یکی از بهترین تفریحاتم درست کردن دسر و خوردن ان است. ربطی به شکمو بودن انسانها ندارد به جان خودم. اصلا یکی از دلایلی که باعث شد بروم برنامه بفرمایید شام ایرانی را بخرم همین بود. یکسری انسان شاد کام مینشینند برای هم غذا درست میکنند و تا انجا که میتوانند خلاقیت به خرج می دهندو مینشینند دور هم و کلی میخندند و کلا شب خوبی است. تا انجا که تحقیق و تفحص کردم این برنامه بفرمایید شام یک برنامه بین المللی است که  حدود 20-30 کشور ان را در حال پخش دارند. حتی برخی کشورها 2 تا از شبکه هایشان این برنامه را پخش میکنند.در ابتدا بنیانگذار این برنامه  شبکه 4 بریتانیا بوده و برنامه به نام come dine with me  را روی انتن برده. به خاطر پرطرفدار بودن برنامه این برنامه سالها ادامه داشته و انحصار ان هم به کشورهای مختلف فروخته شده. حالا این که چرا بعضی ها میگویند این کار بیژن بیرنگ کپی کاری بوده را واقعا نمی فهمم. مثل این می ماند که بگویند مسابقه تلفنی یک کپی کاری است. خب همه کشورها این برنامه مسابقه تلفنی را دارند.

تا به حال 2 شب از این برنامه منتشر شده و به نظرم عالی بوده. مهمانهای دور اول برنامه مهدی پاکدل رامبد جوان و اشکان خطیبی و سروش صحت هستند.شب اول در رستوران نعنا  میزبان اشکان خطیبی بودیم  و کلی غذا و دسر خوشمزه و میزان زیادی خنده. شب دوم هم پا به خانه رامبد جوان گذاشتیم و شما فکر کنید موجود نازنینی  به نام رامبد جوان  که اصلا ادم او را میبیند انرژی مضاعف میگیرد شام و دسر درست کند و شب هم کلی با سروش صحت بگو بخند جالب راه انداخت که تماشایی بود.باورم نمیشد این ابشار(جمع بشر) بتوانند غذا و دسر درست کنند. رستوران لوکس نعنا لوکیشن اول کار بود و خانه رامبد جوان لوکیشن دوم با یک اشپزخانه نسبتا بزرگ.

خیلی خیلی مشتاقم شب سوم را ببینم چون سروش صحت میزبان است و بر طبق گفته خودش سررشته چندانی از اشپزی ندارد و فقط به خاطر دور هم نشینی شرکت در مسابقه را قبول کرده. خدا را شکر تا اینجای کار من را شاد کرده امیدوارم شما را هم شاد کند     

اخرنوشت::::-من نمی دونم چرا وقتی اصغر فرهادی اسکار را برد چندان ذوق نکردم انگار اصلا یک امر مسلمی اتفاق افتاده و اصلا اگر جز این میشد من باید متعجب میشدم. کلا تبریک گو هستیم بابت این اتفاق خجسته اما خواستم روراست باشم با شما در مورد احساساتم
                          

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

رزمایش ارشد انجام شد.این که چطور بود را نپرسید چون . هر کس تحلیل خود را نسبت به سوالها دارد.من که فقط حساب درسهای عمومی را داشتم و به نظرم سوالهای زبان بسیار اسان بود و ریاضی وقت گیر. فیلم خاصی امروز ندیدم اما انیمیشن گربه چکمه پوش و  جی.ادگار  را دانلود کردم . من نمی دانم چرا فیلمهایی که من می خواهم هنوز برای دانلود نیامده.امروز رفتیم برای خودمان کیک پنیر بگیرم. رفتم تو مغازه هر چی گشتم سینی اش رو پیدا نکردم. اخر سر پس از اندکی جستجو در ردیف اخر یخچال پیدایش کردم. 4 اسلایس. با اندوهی در چشم از طرف پرسیدم سینی جدید نمی ذارید؟. طرف هم گفتم نه همین پیش پای شما تموم شد . و با سر اشاره ای به جعبه دوکیلویی کرد که داشت میپیچید.من مانند کوزت نگاهی به جعبه انداختم و بعد هم نگاهی به ان 4 اسلایس محجور و گفتم اقا همین 4 تا رو میبرم.خودم دلم به حال خودم سوخت. اخه نامرد چیز کیک هاش هم عالین.(فکر کنم توش کارامل استفاده میکنه)ادم نمی تونه بی خیال بشه.

 خب من نمی دونم چند نفر از شما الان میتونه حال ادمی رو درک کنه کنکورش را داده و امید اصلیش کنکور ازاد است پس باید بشیند درست و درمان بخواند. از طرفی باید زبانش را هم تکمیل کند تا بتواند تدریس زبان را شروع کند.از یک طرف دیگر مدتهاست دلش می خواهد دوباره برگردد باشگاه و ورزش را از سر بگیرد. دنبال کار هم میگردد. کار نویسندگی را هنوز شروع نکرده و به شدت دوست دارد شروع کند و بعد از عید هم برود کلاسهای نویسندگی حوزه هنری . دنبال کلاس حرکات موزون هم هست....یعنی من الان مغزم حالت بازار شام رو داره. هر چیزی بخواهی درش پیدا میشود. ...کمک.....

 

خب فیلم هم همان in time را قرار بود ببینید. فیلم تجاری صرف است . دنبال لحظات ان چنان ناب نباشید اما داستان ماجرایی جالبی دارد که باعث میشود تا اخر فیلم همراه باشید. داستان یک مقدار از نظر منطقی کمیتش می لنگد مثلا دختر نازچرورده فیلم در عرض 3 سوت گنگستر میشود و یا ساعت نشان میدهد که 30 ثانیه بیشتر نمانده اما 2-3 دقیقه بعد ننشان میدهد که هنوز 10 ثانیه وقت دارندو...... که خب ان هم به بزرگی خودتان ببخشید. اما در عوض موضوع داستان فیلم بدیع و نو است. در زمانهای اینده انسانها از نظر ژنتیکی در سن 25 سالگی متوقف میشوند و جوان میمانند. در ان دوران پول معنای زمان را پیدا کرده و انسانها با زمان مبادلات خود را انجام می دهند . فقیر ها تایم خود را هر 24 ساعت شارژ می کنند و پولدار ها می توانند تا ابد زنده باشند. نقطه عطف اولیه داستان را دوست داشتم خیلی قشنگ در اورده بودو جاستین تیمبرلیک هم در این فیلم قشنگ بازی کرده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

نه اتفاقا اصلا هم خسته نیستم به هیچ وجه قصد خود کشی ندارم. اصلا به نظرم کسانی که حتی یک بار در زندگیشان به فکر خودکشی می افتند مغزشان دچار مشکل است روحشان بیمار شده. نمی گویم مقصرند . حرفم این نیست. حرفم اینست که مثل بیماری که دچار شیزوفرنی شده و یا اصلا همین سرماخوردگی خودمان. دیدید ادم وقتی روز های اول مریضی اش هست انگار رسما دارد جان میکند مخصوصا اگه سرماخوردگی هم شدید باشد

خب در این مواقع فکر ادم سالم نیست که حالا بخواهد برایت ارسطویی هم فکر کند. من خودم قبل تر ها وقتی شرایط دور و اطرافم به من فشار میاورد و یا حالا به هر دلیل دیگری کلا مغزم مریض میشد و روحم خسته چاره ای به جز تحمل نمیدیدم.واقعا نمیدیدمولی این چند روزه فهمیدم یکی از مهم ترین دلایل مریضی روحمان به خاطر ادمهایی است که با انها رابطه داریم

بگذارید یک مثال صاف و ساده بزنم: شما حال خوشی ندارید و نشسته اید در خانه و احساس روزمردگی خواب کسلی و اجبار برای نفس کشیدن دارید یکی از دوستانتان تماس میگیرد . گوشی را برمی دارید و شروع می کنید به صحبت کردن هر چه شما از مشکلاتتان می گویید او همین طور راجع به انها با شما شوخی می کند و میبینید مشکلی که شما داشتید خودتان را برای ان نابود می کردید حالا باعث خنده تان شده

خب مسئله نوع نگاه شما به مشکل و ادمهای اطرافتان هستند. دیدید که شما در زمان صحبت با دوستان این چنینی تمام مشکلات خود را از یاد میبرید و اصلا به نظرتان دنیا گل و بلبل است. ولی تا گوشی را می گذارید دوباره ان دنیای تیره و تار بر می گردد سر جای اولش. پیشنهاد من برای شما اینست نوع ارتباطاتتان را تغییر دهید و با دوستانی که خیلی وقت است ارتباط نداشته ایدد دوباره سلام و علیک راه بیندازید

برای فیلم اخر هفته هم می توانید in time را به تماشا بشینید.ایده بسیار جذابی دارد حالا توضیح مفصلش باشد برای بعد.

عکس صرفا جهت یاد اوری زندگی شیرین است

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

در پست قبل به احتضار مردم همیشه در صحنه رساندم که 3-4 عدد سرنگ از خون من در شیشه شد و اما بقیه ماجرا حدود10 روز بعد:

قبل از شروع ماجرا چند تا قبل نوشت داشتم

1- برنده شدن گلدن گلوب  مرا خوشحال کرد البته نه در حد غش و ضعف اما از اینکه مردم دنیا متوجه شدند در ایران عصر شتر سواری تمام شده و فیلمهای خوب هم ساخته می شود خوشحالم . حالا نامزدیش برای فیلنامه ارجینال و بهترین فیلم غیر انگلیسی شادیمان را دوچندان نمود

2-ماجرای گلی خانم و عکسی که ماجراهای بسیار با خود داشت تنها از یک جهت به من مربوط میشد و ان هم از این نظر بود که امیدم به طور کامل برای برگشتنش به ایران نا امید شد. بازی خوب او وزیبایی صورتش غیر قابل انکار بودند اما به شخصه از انداختن ان چنین عکسی اصلا خوشحال نشدم. بدتر از ان اراجیفی بود که بچه ها پای ان عکس و نامه رمان نویس معروف عباس معروفی در مدح عکس نوشته بودند. برخی از کامنتها که واقعا از روی عقده بود بعضی دیگر تا حدی منطقی بود اما در کل جالب بود که بی لباسی و یا لباس دار بودن یک نفر چقدر در وضع مملکت ما تاثیر گذار است :d

حالا ادامه ماجرا: هیچی دیگر خون تو شیشه شده ما برای پاره ای از موارد  مورد ازمایش قرار گرفت و محققان و پزشکان به این نتیجه گرفتند که اهن خون بنده دقیقا یک میلی متر با کف زمین فاصله دارد فلذا بر ان شدند که با قرص اهن و ویتامین ب ان را مداوا سازند بعد از شنیدن خبر مسرت بخش مداوا شدن باز هم به رسم یاد بود بنده برای خود تارتی از اناناس خریداری نموده و لذتش را بردم.(کلا ولم کنید همش تو شیرینی فروشیم )دکتره رژىم غذایی و عادتهام رو که شنیده بود تو کف بود من چطوریه که لاغر موندم. الان مدتی است که قرصها را به ضرب یک لیتر اب روانه بدن می کنم فقط سختی اش اینست که انگار معده باید موقع خوردن قرص اهن خالی باشد که خب در طول 24 ساعت تقریبا این اتفاق به ندرت برای معده من می افتد

و اما دلخوشی این روز های من

 

از میان خیل عظیمی از شخصیت های داستانی و سینمایی که به ندرت در کشور خودمان و به کثرت بسیاری را از ادبیات داستانی اروپا و امریکا  دیده و یا راجبشان خوانده بودم مسلما یکی از محبوب ترینشان برایم شخصیت شرلوک هلمز بوده و هست. جرمی برت با آن هیکل عصا قورت داده و ان صورت سنگی اولین تصویری است که معمولا با شنیدن نام شرلوک در ذهنمان نقش می بندد. پخش سریال شرلوک هلمز در تلویزیون ان هم به صورتی مدید با بازی جرمی باعث این اتفاق است.به نظرم شرلوک نمونه نابغه انسان امروزی بود و این هوش سرشار باعث میشد این ادم منزوی باشد چون عملا به خاطر نبوغش قابلیت برقراری ارتباط با افراد معمولی را نداشت

شبکه بی بی سی اقدام به تهیه نسخه مدرن این داستان البته به صورت مینی سریال کرده بود. کمی دیر در رابطه اش نوشته ام اما اشکال ندارد. فصل اول سریال در سال 2010 در 4 قسمت پخش شد. . منتظر فصل دوم ان بودیم که در اوایل ژانویه امسال قسمت اول از سیزن دوم ان پخش شد و من به نظرم در کل این دو فصل خارق العاده ترین اپیزود ان همین اولین قسمت از فصل دو سریال است. داستان شرلوک جدید و دکتر واتسون در انگلستان امروزی می گذرد. شرلوک و واتسون هر دو بلاگ می نویسند و فضای ارتباطی انها و پیگیری اخبار نیز تا حدی به اینترنت وابسته است.

جیمز موریاریتی را خاطرتان هست همان بد من قصه که در مقابل شرلوک بود فردی که زیرکی خاصی داشت و یکی از اهداف زندگیش از بین بردن شرلوک بود. خب در اینجا هم ما شاهد او هستیم اما در این مینی سریال جدید او یک نابغه سایبری نیز هست.صحنه  ملاقات موریاریتی و شرلوک هم جزو صحنه های خوب سریال و پایان بندی قسمت سوم سیزن2 سریال و نحوه ابراز احساسات واتسون در انتها ی فیلم  هم جزو قسمتهای مورد علاقه من است. 

شرلوک همیشه شبیه برایم یک جور مدینه فاضله برای نوع بشر بوده. کسی که بیکار نیست . کسی که هیچ  چیز برایش بی معنی نیست. از گرد و خاک روی سر سوزن پی به دهها نوع نتیجه گیری منطقی میرسد. باید اعتراف کنم به شدت به دقت و ظریف بینی این شخص حسودم

جمله ای که شرلوک در تاکسی به واتسون گفت به نظرم بسیار درست بود: you just see, you dont observe. (اگر جمله بندی را دست به خاطر سپرده باشم)

نقش این شرلوک مدرن را Benedict Cumberbatch بازی کرده  واتسون را جناب فری من و موریاریتی هم به وسیله Andrew Scott به معنای واقعی کلمه به صورت یک فرد بیمار روانی و با هوش به نمایش گذاشته شده..کار باقی بازیگر ها هم عالی است. حتما ببینید

این هم وبلاگ دکتر واتسون که در ان در رابطه با خودش و شرلوک  می نوشت

http://www.johnwatsonblog.co.uk/

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از بوق و اندی رفته ام برای خودم یک تارت خوشمزه خریده ام ان هم با چه وضعی..وضعیت 15 دقیقه قبل از خرید تارت

مکان توانیر یه کم پایینتر از بیمارستان دی- نشستم رو صندلی و استینم را زده ام بالا تا لاستیک را بندازد دور بازو هایم و سرنگ خونگیری را داخل رگ کند. می گوید مشت کن. مشت می کنم . همیشه یادم بود وقتی خون می گرفتند بعد از اینکه سرنگ را وارد می کردند می گفتند خب مشتت رو باز کن و لاستیک را از دور بازو بر می داشتند اما این دفعه هی سوزن را بالا برد هی چپ و راست کرد و من دلم به قول قدیمیها اشوب شده بود از پیچ و تاب سوزن زیر پوستم.. لاستیک را باز نمی کرد  مشت من هم همچنان بسته بود هیچی نمی گفت بعد از حدود چند دقیقه 4 تا سرنگ را پر کرد و به همکارش که بقل دستش داشت کار می کرد بعد از نفس تازه کردن گفت به زور خون گرفتم..خیلی ممنون که جلوی روی من میگی این حرف را. رگهای من عین لوله کشی های در سطح شهر کاملا نمایانند و اینکه این خانم  نمی توانستند از این لوله کشی خون بگیرند بحث خود را داردحالا شاید چون فشارم پایین است این بنده خدا نتوانسته بود راحت خون بگیرد. . البته دفعه قبلی که این خانم ازمن خون گرفت جفت بازو های من تا حدود 30-40 روز بعد از خونگیری کبود بود.

بالاخره خون من را توی شیشه کرد و من خوشحال و خندان بیرون رفتم. یکی از ذوقمرگی های من پیاده روی از توانیر تا ونک است. کلا دوست دارم حال و هوایش را. چند وقت قبل متوچه یک شیرینی فروشی در مسیر شده بودم به عنوان جایزه رفتم داخلش و دیدم کلی تارت و کیک پشت ویترین دارد برای من دست تکان می دهد.با توجه به کم بودن تعداد  شیرینی فروشی هایی که تارت می فروشند در نزدیکی خانه مان  کاملا این شیرینی فروشی را غنیمت شمرده و ابتدا نگاهی کامل به  تارت ها انداختم و بعد از نا امیدی از پیدا کردن تارت شکلات رو به صاحب مغازه سراغ تارت اناناس را گرفتم و خبر از وجود نازنینش  گرفتم. تارت کوچکی گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم و فعلا از نعمت با شکوه این تارت در یخچال  بهره مند می باشیم(.12000 تومان برای تارت با سایز کوچک گران نیست)؟؟ولی کلا راضیم ازش خیلی خوب بود

پیاده روی هم خوب بود گرچه بدون موزیک بود چون اولا با دستکش نمی شود وضع روسری و سیم های هدفون را درست راستی کرد و بعد هم یک دستم کلا مشغول نگهداری از تارت نازنینم بود

در راستای خوشحال سازی کودک درون انیمیشن smurf را به تماشا نشستیم که باید بگویم یک مقدار درون ذوق کودکمان خورد چون تریلر انیمیشن بسیار جذابتر از خود انیمیشن بود ولی از حق نگذریم طراحی کاراکتر های کارتونی فیلم خیلی ظریف و زیبا بود. انیمیشن بر اساس شخصیت های معروف کارتونی smurf  بنا شده. کوتوله های ابی رنگ کوچکی که در دهکده ای در عمق جنگل  و با حفاظی نامرئی کننده زندگی می کنند تا از شر جادوگر ان زمان گارکامل در امان باشند  از دیدن انیمیشن لذت بردم ادمیزاد اصولا باید هر چند وقت یک بار بشیند یک کارتون یا انیمیشن ببیند حتی اگر چیزی به نام کودک درون نداشته باشد

 

خب گفتم که انیمیشن خوب و داستان مداری است اما توانایی پیشروی ان چنانی را ندارد..چون تعداد شخصیت های کارتونی زیاد است و حتی اگر شخصیت ((دست و پا چلفتی )) را به عنوان شخصیت اصلی در نظر بگیریم باز هم میبینیم تغییر چندانی در نوع شخصیت او در طول داستان پدیدار نمی شود.  گرچه شیطنت ها و اداهای دوست داشتنی انها انقدر زیاد بود که این کمبود ها اصلا به چشم نیاید. صحنه تعقیب و گریز در اسباب بازی فروشی اینکه به جای هر قیدی و هر صفتی از کلمه  اسمارف استفاده می کرند و مشخصا نوع واکنش انها به زندگی مدرن جاری در نیویورک از جذابیت های این انیمیشن بود...فقط خواهشا تو لپ تاپ یا پی سی نبینیدش  بندازینش رو تی وی 
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بیشتر از این که در این مدت فیلم دیده باشم سریال دیده ام. بعد از دکتر هاوس به سراغ گریز اناتومی رفتم grey´s anatomy))و باید بگویم نروید و نبینید به چند علت:

 

 

 

1-مسلما مانند هر فرد عادی دیگر در هر کشوری ما هم بعد از دیدن سریال ها و فیلم های خودمان به سطح کیفی انها عادت می کنیم و متوجه شدت مفتضح بودن انها نمی شویم نمونه بارز این اتفاق را می توانیم در سلیقه ادمهای دو رو برمان در دیدن فیلمها ببیینم..شما تصور کنید مردمی که فیلم اخراجی های 3 را فیلمی عالی و شاهکار می دانستند به نظرتان تا به حال به جز فیلمهای و سریالهای وطنی چیز دیگری دیده بودند و یا کسانی که پول بلیط بابت فیلم زندگی با چشمان بسته داده اند تا به حال یک درام با محوریت موضوع رابطه احساسی خواهر و برادر دیده اند. مسلما نه...می دانم در کشوری مسلمان زندگی می کنیم و برای نشان دادن نوع روابط در فیلم دچار محدودیت هستیم(البته این به نطرم خودش عذر بدتر از گناه است)اما این دلیل بر این نمی شود که همین روابط را شبیه خاله بازی دختر بچه ها نمایش دهیم..هنوز که هنوز است بچه ها به والدینشان در فیلمها می گویند پدر و مادر در حالی که در دنیای واقعی ما می گوییم مامان و بابا..در دنیای واقعیوقتی مرد خسته از سر کار به خانه می اید معمولا لبخند به لب ندارد و معمولا با لباس بیرون در خانه چرخ نمی زند بلکه تی شرت و شلوار خانه را می پوشد..در دنیای واقعی صحبت های مادر و پدر با بچه هایشان انقدر مودبانه و کتابی نیست و همین طور صحبت های همسران با هم گاهی ...دیگر بیخیال صحنه پردازی و طراحی لباس می شوم که کاملا جک هستند.(بیشترین روی صحبتم با سریال سازهاست ) حالا وقتی بعد از مدتها میروید و یک سریال و یا فیلم خارجی را میبینید ناگهان احساس می کنید همه چیز واقعی است و تمام انچه را که تا به حال دیده اید کارتون پت و مت بوده ..پس لطفا نروید و نبینید

2-فکر کنم دلیل اول کاملا قانع کننده بوده باشد اما حالا اگر خیلی سمج هستید و حتما می خواهید دنباله رو دیدن سریال باشید: خب واقعیت تلخ تر ان است که ما جماعت ایرانی (پیر و جوان و مجرد و متاهل همه با هم) از نوعی بی شعوری رنج میبریم که تقریبا می توانم بگویم نا خواسته به ان دچاریم.خود من در صدر قرار دارم که بعدا به کسی بر نخورد..هر کس به سهم خویش از این دریای بیکران بیشعوری به قدر وسع خویش پیاله ای پر کرده و دارد کوفت می کند. تا زمانی که سریال ندیده اید به بیشعوری خود پی نمی برید(به جان خودم)

 

 

قضیه ازاین قرار است همان طور که چشم شما به به دیدن فیلمهای سخیف و خواندن رمانهای بی مزه ایرانی (به استثنای برخی فیلمها و کتابها البته) عادت می کند می تواند به دیدن نوع روابط ادمها هم عادت کند.بچه ای که عادت دارد ببیند پدر ش سر مادرش داد میزند , زنی که یا گرفته یکی از وطایف اصلی او پخت و پز است و روابط دوستانه و همصحبتی فقط برای روابط دوست دختر و دوست پسری است . مردان و زنانی که یاد گرفته اند برای محبت دیدن باید باج داد...و ما هایی که عادت کرده ایم حتما در هر سریال یکی باید عروسی کند و یکی دیگر همین طوری 24 ساعته متحول بشود...توصیه اکید دارم خواهشا سریال نبینید..جان هر کسی که دوست دارید سریال نبینید. من منکر این نیستم که سریال ها و فیلمهای سینمایی هر کشوری به طور صد در صد نشان دهنده فرهنگ و رسومات ان کشور نیست ولی اگر حتی فرض بر این باشد که هر فیلم و سریال نمایش دهنده 60 یا 70 درصد فرهنگ ان جامعه هم باشد باز هم کلاه ما پس معرکه است.کلاه ما پس معرکه است چون خیلی از رفتار هایی را که یک زوج مسلمان و یا اصلا یک زوج اریایی باید داشته باشد نداریم و فقط ادعای ان را چندین سال است که یدک می کشیم. ادعای بزرگی و وجود داشتن یک بزگتر در خانواده چیزی است که تقریبا در خانواده های ما مرده...وجود پدر و مادر های راهنما و عاقل چیزی نادر است پس بیایید شروع کنیم به یاد گرفتن و دست از ادعا برداریم..

 

 

سریال ها را نبینید و یا اگر میبینید یاد بگیرید. حتی اگر شده قدر همان بوسه هایی که بین بازیگران رد و بدل می شود..اگر هر زن و مردی قدر همان بوسه  اظهار محبت به هم را یاد بگیرند حدا قال 10 قدم از این وضعیت فعلیمان فاصله میگیریم

3-معتاد می شوید و تا به حال هیچ راه علاجی برای درماان اعتیاد دیدن سریال شناخته نشده

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یادش بخیر اوایل که وبلاگ رو باز کرده بودم با خودم قرار گذاشته بودم که هر 4شنبه مطلب بذارم . تا یک مدتی هم همین طوری بود اما بعدش دیگه دوباره شدم همون نویسنده تنبل حالا الان دارم به همون دوران نویسنده تنبل بودن هم غبطه می خورم هم از این نظر که حداقل اون موقع اوضاع نوشتنم بهتر بود و هم از این نظر که خیلی از بچه های بلاگ نویس بودند که الان نیستند(دلم برای مارسالاد تنگ شده)

کلا هفته سگی بود. اون از وضعیت گودر و اون به هم ریختگی اش که یک جماعتی را الاخون والاخون کرده ازیک طرف هم اوضاع زندگی خودمان که قمرش از عقربش در امده و از طرف دیگر  هم اوضاع خودم که اصلا اوضاع نیست. حالا در نظر بگیرید من با این وضعیت چندین شب نشسته ام  تا نیمه های شب  2-3فیلم دیده ام. midnight in paris انتخاب خوبی برای حال و اوضاع من بود. کمی شارژم کرد و کلی کیفور شدم.فیلمی از وودی الن عزیزم درواقع 41 امین فیلم وودی که در جشنواره کن هم به نمایش در امده بود . من کلا به این بشر ارادت خاص دارم(کلا علاقه خاصی به ادمهای انورمال دارم چرایش هنوز مشخص نیست). فیلمی کاملا نوستالژیک برای همه عشق پاریسی ها. فیلم در رابطه با نویسنده ای  است به نام گیل  که به همراه نامزدش و پدر و مادر همسرش برای تعطیلات به پاریس سفر می کنند .

گیل در هر کافه و رستورانی که می نگرد با خودش فکر می کند که همینگوی و یا سایر نویسندگان سر شناس دهه 20 شاید زمانی در این کافه نشسته اند و قهوه خورد اند و راجع به نوشته هایشان با هم صحبت می کردند اند و یا پیکاسو و یا دالی   نقاشی های دوران طلایی ان زمان تا به حال را کشیده اند . گیل به فکر نقل مکان به پاریس است در حالی که نامزدش به فکر خرید از مغازه ها و امتحان کردن انواع نوشیدنی ها و برگشت به امریکا و زندگی در یک خانه مجلل مانند پدر و مادرش است.گیل را می توان وودی الن دانست . او کاملا سمبل فانتزی درون خود وودی است. صحنه های ابتدایی فیلم  نما هایی از کوچه هاو طبیعت پاریس در بهار است و هوای بارانی اش و دیالوگهای ابتدایی فیلم هم بر روی یک پل چوبی روی یک دریاچه  صورت میگیرد.تمام فیلم شامل چنین زیبایی های بصری است. الن ما را به فرانسه در سالهای 1920 میبرد و ما را با رویاهای گیل و خودش همسو می کند. اینها را جمع ببندید با بازی خوب و شیرین خانم Marion Cotillard در نقش ادریانا (بازیگر نقش مال همسر کاب در فیلم اینسپشن).

بیشتر صحنه های مهم فیلم در نیمه شب می گذرد و نشان دهنده زندگی در حال جریان شبهای پاریس. راجر ابرت منتقد معروف امریکایی به فیلم 3 ستاره و نیم اعطا کرده و گفته بیزارم از فیلمهایی که می گویند برای همه است چون مشخص است برای هیچ کس نیست اما این فیلم فیلم من است مطمئنم وودی در هنگام نوشتن فیلم نامه کلی لذت برده است. دو فیلم دیگری که دیده ام super 8 و crazy stupid and love بوده اند که انها هم فیلمهای خوبی بوده اند. املی را هنوز کامل ندیده ام باشد انشالله درفرصت بعدی

شم هم بروید فیلم را ببینید و در اخر یک دعایی به حال ما بکنید بلکه گره از مشکلات ما هم باز بشود

پ.ن ::انشالله کسی اینجا درد خماری سریال نگیرد. 7 فصل سریال دکتر هاوس را تمام کردیم الان داریم عین یک شهروند متمدن امریکایی هر هفته قسمت های جدید فصل 8 را  همزمان با پخشش در فاکس میبینیم..خب چرا این شخصیت واقعی نیست؟؟..نه اخه چرا؟؟/ بعد یه عمری ما از یکی خوشمون اومد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

واقعیت اینه که سوهان ناخن چیزی شبیه داروی تلقینی است ..هی سوهان میزنی تا درست بشه اخر سر هم مجبوری با ناخن گیر قضیه رو درست کنی. سوهان ناخن فقط چند روزی بهت دلگرمی داده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من الان در حالت انجماد به سر میبرم..خب برای توضیح اینکه بگویم انجماد چیست باید اول مطلبی به نام روز مردگی را خوب درک کنید (از مشتقات روز مرگی) . روزمردگی همان قضیه خسر دنیا والاخره است. یعنی به امید فردایی بهتر امروزمان را گند زدیم رفت. یعنی همان برنامه دیروز یعنی همان برنامه فردا..یعنی افسردگی محض. معمولا هم افراد نمی خواهند این طور باشند ولی خب اتفاق می افتد فقط بدی اش اینست که وقتی این اتفاق زیادی به طول بینجامد تبدیل به خواست خودت می شود(قسمت مزخرف ماجرا اینجاست) خب حالا انجماد چیست انجماد به نظرم از روز مردگی بهتر است یک جور دوران و عصر یخبندان خودمان است..نه خوب است و نه  بد البته به خودی خود..حالا اینکه فرقش چیست. در روزمردگی خودتان دلتان می خواهد تغییر باشد اما به هزار و یک دلیل نمی شود و قضیه منتهی می شود به یاس و افسردگی اما در انجماد کاملا بر عکس استخودت اصلا نمی خواهی کاری انجام دهی و این اصلا ربطی به افسردگی ندارد ممکن است منجر به افسردگی شود اما لزوما این طور نیست. تو حالت انجماد انگار هیچ گزینه ای برای انجام نیست دیروزت مثل امروزت و مانند فردایت است اما از این بابت ناراحت نیستی فقط هر روز داری فکر می کنی..فکر می کنی به اینکه قرار است اینده ات چگونه باشد...نمی دانم بعد از دوره انجماد دقیقا چه بلایی سر ادم میاد اما امیدوارم یه تغییری رو به دنبال داشته باشد

الان همین 1 پاراگرافی که نوشتم خودم هم موندم توش

فیلم های املی و midnight in paris را دانلود کردم انشالله میبینمشان و برایتان سخنرانی می کنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر کسی تو بچگی خودش و یا حتی تا به الان یکسری سرگرمی هایی داشته که مختص خودش بوده. خب بعضی تمبر جمع می کنند. بعضی دوست خیالی دارندبعضی ها دوست دارند با ابرها شکلهای خیالی بسازند بعضی هم...خب خلاصه اینکه به عدد ادمها راه هست برای دیوانگی. من هم که عاقل بودن  برایم یک جور فحش محسوب می شود هم سرگرمی مخصوص به خودم را داشتم و دارم. من همیشه خودم را وارد داستانها و فیلمها می کردم..نه اشتباه نکنید خودم را جای شخصیتها نمی گذاشتنم بلکه به عنوان یک شخصیت جدا گانه وارد داستانها میشدم و داستان را به میل خودم تغییر می دادم و یا با شخصیت ها دوست و یا دشمن میشدم. البته اعتراف می کنم علاقه بیشتری به ضد قهرمانهای دوست داشتنی داشتم.شما تصورش را بکنید مایکل کورلئونه دوست داشتنی را یا جوکر و یاهمین دمتر هاوس (نیمه قهرمان).هنوز که هنوز است برای من این کار یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. خب الان هم دارم سریال دکتر هاوس را میبینم و مشخصا خودم را داخل این سریال قرار دادم و کلی با شخصیت هاوس حال می کنم.

یک شخصیت داغان شده ولی با هوش که همه چیز را به شوخی می گیردو من این ادم را گذاشته ام جزو ایده ال هایم. از بس داغان شده دیگر هیچ چیزی را جدی نمیگیرد و سعی میکند حتی مسائل جدی بیمارانش را هم به شوخی بگیرد و  البته در عمل بهترینها را انتخاب میکند. به خاطر دردی که دارد معتاد به وایکودین است دور خود را حصار کشیده و سعی می کند با کسی رابطه عاطفی برقرار نکند.خواهی بخند خواهی برو سریال را در حد چند اپیزود دانلود کن و ببین من چی می گم...فکر میکنم اصولا من نسبت به پزشک جماعت  حساسیت دارم. الان هم دکستر رو میبینم و هم هاوس رو. ولی هاوس رو بیشتر دوست دارم در حالی که منطقا دکستر کیفیت ساخت بهتری داره و ریتینگ بالاتری رو هم از ان خودش کردهاحتمال قوی به خاطر خود هاوس است

این چند روزه مدام دارم فکر می کنم. این بهمن ماه  قراره امتحان ارشد بدم نمی دونم اصلا امتحان بدم یا نه. دوست دارم دوباره برم سراغ نوشتن ..یا اصلا برم دنبال کار..کلا یه چیزی هستم تو مایه های روح سرگردان. اینقد خوشم میاد از این ادمهایی که از بچگی براشون یه مسیری رو یکی میکشه اونها هم تا یه جایی میرن و بعد از اون خودشون تصمیم میگیرن قراره چی کاره بشن. من الان نه اخرت دارم و نه دنیا...به قول دوستم فعلا انگل جامعه ام

* First said: [#101]

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از تحقیق فراوان و طرح پرسش های گوناگون در سایت ((صورت کتاب)) و دوستان مجازیمان(اصولا در دنیای واقعی من کسی  اهل فیلم و سریال دیدن  به ان صورت نیست من واقعا از این بابت متاسفم) به این نتیجه رسیدیم که برویم و Grey's Anatomy و یا Fringe را ببینیم.

 بعد دیدیم راجع به bigbang theory هم زیاد گفته اند و ریتینگ خوبی هم در imdb  دارد(8.7 از 10).قبلا 2 قسمت از game of thron را هم دیده بودم.البته بگویم اقبال عمومی سریالها هم برایم مهم بود Game of Thrones فعلا  توانسته با ریتینگ 9.4 از 10 صدر نشین باشد و به نقل از یکی از دوستان شنیده ام اگر تا قسمت 3 را یک جوری از سر بگذرانید می توانید مطمئن باشید نمی توانید دست از سرش بردارید

رسما در نشان دادن خشونت و روابط کاملا بی پروا بود. دیدم نمی توانم ببینمش. تازه اگر روی کامپیوتر می ماند احتمالا برادر جان هم سری بهش میزد و ان وقت زمان خر اوردن و باقالی بار کردن من بود  به سریال weed s هم فکر کردم اما دیدم فکر نکنم داستانش برایم جذاب باشد. یک دو قسمتی هم از The Vampire Diaries دیدم . حالا نمی دانم از کدام گوری این ریتینگ 8 از 10 را اورده.گریز اناتومی و بیگ بنگ تئوری هم طرفداران خاص خود را دارد. ولی باور کنید برخی گزینه ها بود که که حتی در ذهنم تصورش را نمی کردم که بخواهم ان را ببینم و یا ابدا اسم انها را نشنیده بودم. اما انگار دنیای درونی من از علاقه من بیش از من خبر داشت و سریالهایم را سر راهم قرار داد

dexter تنها سریالی بود که فکر نمی کردم ان را بخواهم ببینم چون به نظرم خط داستانی ساده ای  اشت و اینکه من از این مدل فیلمهایی که در ان صحنه های تکه پاره کردن باشد مانند((اره))خوشم نمیاد. خب اشتباه می کردم. با تمام کردن فصل اول سریال باید بگویم خیلی خوب بود و به هیچ وجه ان طوری که فکر می کردم نبود. به نظرم باید لاگ لاین فیلم تغییر کند . در همه جا در خلاصه داستان نوشته اند که داستان در مورد فردی به نام دکستر مورگان است که افراد گناهکار را خودش به سزای اعمالشان می رساند. اما به نظرم این خط داستانی مناسب تر است: دکستر مورگان فردی منزوی است که با فراد معمولی فرق دارد. میل شدیدی به کشتن دارد و عاشق خون است او با کشتن افراد گناهکار خود را ا.ر.ض.ا می کند. و در کنار اینهاداستانهای بزرگتر هم هست که مبنای یک سیزن قرار میگیرد.سریال بعدی که از طریق وبلاگ حوا با ان اشنا شدم

dr house بود. فقط یک اپیزود از ان را دیدم و فعلا فقط تا 3 اپیزود را دانلود کردم. با همان یک اپیزود و شخصیت دکتری  که بیماران را دروغگو می پندارد و در کار خود حرفه ای و همچنین بد اخلاق است حال کردم و احتمالا باقی اش را هم دانلود کنم فقط مانده ام سیزن دوم را از کجا بیاورم..حالا شما هم این سریالها را اگر دیده اید و یا اگر سریال دیگری دیده اید بگویید شاید به جای سیزن دوم هاوس برویم ان را ببینیم

پ.ن= این چند وقت تهران نبودیم  و مشغول مسافرت..شما به بزرگواری خویش ببخشید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

زندگی سگی. این دقیقا تنها کلمه ای بود که در تمام طول مدت فیلم توی ذهنم وول می خورد و ارزو می کردم کاش گاهی می توانستم خودم را قاطی قصه کنم به مادر بگویم چیزی نیست همه چی درست می شود و یا به پسر بگویم خب راست میگی اون تو واقعا یه زندگی کوفتی در جریانه و به دختر بگویم تو می تونی و یا به جای یک دوست بروم  خانه شان و با او رفت و امد کنم تا خجالتش بریزد. بهرام توکلی انگار عادت دارد ذهن را مسخ کند انگار عادت دارد مدت زمان فیلم را از 90د دقیقه بکشاند به تمام چند روز بعدی که پایت را از سالن سینما بیرون میگذاری و هی فکر می کنی و هی فکر می کنی به اینکه چه دیدی و چه کسی در چه لحطه ای چه چیزی گفت.(( بگذار رسوب کند ))را یادتان هست.همان پستی که بعد از فیلم پرسه در مه نوشتم. یادم است دقیقا در ان فیلم هم گفتم دیالوگها و حرکات صورت برتری داشتند به قصه روایی و یک خطی چون درواقع انها را داشت با فلش بک نشان می داد و برای بیننده سخت بودکه حواسش باشد الان فلش بک کدام اینده است که هنوز نیامده. اگر فیلم ممنتو را دیده باشید حرفم را می فهمید البته که فیلم ممنتو با پرسه در مه قابل قیاس نیست  فقط از لحاظ نوع نمایش زمانی فیلم بیان کردم.در فیلم اینجا بدون من ما دوباره به خلسه فرو می رویم . خلسه بازی بازیگرانی که هیچ کدام از زندگی خود راضی نیسند اما فکر می کنند دارند کاملا طبیعی زندگی می کنند. تنها احسان است که نمی خواهد تن به این دیوانگی داده و از شر این زندگی خلاص شود.البته زندگی به قدری سگی می شود که در اخر می بینیم حتی مادر نیز از این دیوانگی خسته است و به فکر خلاص شدن از ان می افتد

خانواده انقدر در نوعی زندگی انتزاعی فرو رفته که گاهی تماشاگر نیز از این همه ساده دلی اعضای خانواده به خصوص مادر به ستوه امده و گاهی نیز از فرط بلاهت خنده اش میگیرد. داستان از طریق صابر ابر یا همان احسان قصه روایت می شود حال ناخوش احسان را شاید ناخوشی درونش تلقی کرد که دیگر بالا زده و هیچ جای پنهان کاری ندارد. احسان و مادرش را گاهی در مسیر کار و خیابان میبینیم اما ان هم با روابط کاملا محدود اما یلدا یا همان دختر قصه را به جز در مسیر اتاقهای خانه در هیچ لوکیشن دیگری نمی بینیم.همین بازی او با باغ وحش شیشه ای که دارد اوج بسته بودن زندگی او را به نمایش می گذارد و این یعنی انتزاع زندگی این دختر به خاطر خجالت و مشکل جسمانیش حتی از مادر و برادرش هم فراتر رفته.جن.نش را هم کاملا منطقی جلوه می دهد. اعتراف می کنم تا با یک کارگردان صحبت نکرده بودم اصلا متوجه مرز خیال و واقعیت داستان احسان نشده بودم. خیالم بر این بود که تنها سکانسهای انتهایی فیلم جزیی از رویای او هستند. اما خوب رویای احسان از خیلی زودتر از این حرفها شروع شده بود و من به خیال این که زندگی رنگ خوشی را نشان خانواده داده تا به انتهای فیلم را در سینما طی کرده بودم. جالب بود احسان در رویای خودش همه چیز را با کمترین و یا بی نقص ترین فرم خودش نشان داده بود و زندگی رویایی اش را پیش روی خودش گذاشته بود. یلدا را بدون پای شل ..مادر را با لباسی شاد و با لبخندی واقعی..خانه را قدیمی اما بزرگ و زیبا و یک کودک که نتیجه ازدواج یلدا و رضا است. احسان حتی خودش را هم که گویی نقص میبیند از رویایش حذف کرده است

زندگی انها انقدر سگی است که همه چیز حتی در حد متوسط ارمان انها شده. یک ازدواج متوسط. یک بازنشستگی و یک کار معمولی مربوط به علایق شخصی و حتی یک کاناپه معمولی.اینجا بدون من بعد از پرسه در مه فیلمی است که دوستش دارم.این را دیشب نفهمیدم اما وقتی گذاشتم رسوب کند می بینم از پرسه در مه هم بیشتر دوستش داشتم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قبلا افرادی که روزه نمی گرفتن عذر خواهی میکردن  و سعی می کردن روزه خواریشون رو مخفی کنن حالا ما که روزه میگیریم باید عذر خواهی کنیم بابت روزه گرفتنمون.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

با حسرت خیره شده بودم به عکسهای رو به رویم. موس را میزدم تو سرش و مانیتور و تصاویرش هم میزد تو سر من. تمام خاطراتی را که با انها داشتم می امد جلوی چشمانم و می دیدم که کوچکترین شباهتی به گذشته ندارند.فقط من مانند گذشته مانده بودم و عین یک عتیقه خاک خورده به اصالت در گذشته ماندنم می بالیدم اما همین خاک و خل باعث دوری من از خیلی ها شده بود. گرد و خاکی که مقصرش من نبودم اما همه فحشش را به من می دادنند. انگاری که خودم خواسته ام همین طور بمانم. در حالی که اصلا تقصیر من نبود. دیگر مدتهاست کارت دعوتی از کسی دریافت نکرده ام و یا حتی دعوت به  بیرون رفتن. اگر قرار و مداری هست من می گذارم و الا کسی حوصله گرفتن شماره تلفن من را انگاری ندارد. کسی همدردم نیست که حداقل بتوانم پیشش یک نجوایی داشته باشم. همان خاک و خل لعنتی.

 دیگر حوصله اشک ریختن به حال خودم را ندارم..حتی باور کنید مدتها بود درد و دل هم نکرده بودم . بعد مدتها دوری و در پستو ماندن با دیدن خیلی از عکسهایی که در نت میبینم تعجب می کنم و برایم سوال پیش میاید که اینجا چه خبر است و فلان..اما احتمالا دیگر سوال هم نمی پرسم چون همین ساعتی پیش از جانب دوستم مورد الطفاط قرار گرفتم که تو چقدر سوال می کنی ریحانه...خب حق داشت بنده خدا چه می داند وضع من چیست..فکر می کند فضولم .نمی شود که توقع درک 100 داشت از همه ملت..ولی دلم به حال خودم سوخت و یکهو انگار عتبقه بودنم بیشتر جلوی نظرم امد. از نت امدم بیرون و به اسمان نگاه کردم..بی خیال دنیا. این نیز بگذرد

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باز هم ماه رمضان امد و پروسه انطباق من با این ماه از دیروز شروع شده.منظور از انطباق همان عادت کردن این شکم و دستگاه گوارش به حذف وعده ناهار و میان وعده های جور و واجور(ای کارد بخورد)و تحمل این گرسنگی یک هفتگی و سخت تر و درست تر از همه بالا بردن تحمل روحی و روانی خودم است. یک جوری خیلی رک و راست بگویم من اوج هنرم این است که سعی میکنم غلط زیادی نکنم(گناه) مستحبات هم هر چقدر که خدا قسمت کند و خدا رو به عدد ستاره ها شکر که کاری که در این چند ماهه رمضان که در این چند سالها گذشته موفق به انجامش شدم جدا شدن از ام پی تری ام و اهنگ های موبایلم است. نه دیگه خدا وکیلی چند تا اهنگ قشنگ ما در طول روز گوش میدیم. به جز این است که الان اهنگها یا 6 و 8ی هستند یا محض شادی چند دقیقه ای!! برای همین بعد این یک ماه که این گوش را ترک می دهم به سختی می توانم هر اهنگی را بگوشم

به جان خودم الان خیلی وقت است یک موزیک ادمیزادی گوش نداده ام . موزیک هایی بوده که مدت طولانی انها را گوش کرده ام اما ماندگار نبوده اند. کاری به خواننده اش ندارم که این وری است یا انوری. مثلا اهنگهای حال سیاوش را با اهنگها اواخر 70 مانند امیر و گل و یخ  قیاس کنیدو یا اهنگهای گوگوش را و یا چاوشی خودمان. من منکر تغییر در موسیقی نیستم اما می توانم بگویم بیشتر اهنگسازان و خواننده های ما دارند از سبک های غربی وام میگیرند که خب یکی نیست بگوید ما اگر بخواهیم ان سبک را گوش کنیم که انریکه و دیدو  و ..... هزار و یک نفر دیگر برای گوش دادن هستند. بی خیال اصلا

فیلم مردان ایکس خب همان طور که از تریلر و پوستر هایش هم بر می اید از جملهفیلمهایی در ژانر علمی و تخیلی هستند ;i والبته مثل اینکه این نظر شخصی بنده هستند چون تنها نوع ژانری که برای این فیلم در نظر گرفته نشده همین است خودم هم نمی دانم چرا. من نه سری قبلی این فیلم را در ورژن های دیگرش دیده ام و نه سریالش را اما بنا بر شواهد و قرائن و ریتینگهای سایت ای ام دی بی این فیلم از سری های قبل بسیار بهتر بوده و برای بازگو کردن گذشته انها بیشتر و بهتر مایه گذاشته. از جمله بازیگران فیلم James McAvoy   بازیگر نقش چارلز است که اتفاقا درفیلم   wanted هم دارای یکسری قدرتهای ماورایی بوده. 2 فیلم مابین این فیلم و wanted متاسفانه ندیده ام و لی فکر میکنم پیشرفت خوبی در بازیگری داشته و تا سال 2013 هم فیلم روی پرده دارد( فکر کن زنش از خودش 10 سال بزرگتر است . یک عدد بچه هم نتیجه این پیوند میمون و مبارکشان بوده)

خانم لارنس را هم  با winters bone شناختم و بازی محشرش را در اینجا هم جالب بازی کرده من که خوشم امدفقط اخر فیلم کمی دلم به حال چارلز سوخت اخر این چه کاری بود دختر تو کردی. در کل این فیلم دیدنش خالی از لطف نیست حتی اگر به این نوع .انر علاقه ای ندارید..مطئن باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

در این چند وقت بعد از امتحان به خودم قول داده بودم عین بچه ادم بنشینم و چند فیلمی که در گوشه درایو های کامپیوتر و لپ تاپ جا خوش کرده اند را ببینم. هنوز امتحانات تمام نشده اما فرجه طولانی مدتی بین دو امتحانم پیش امده. فیلمهایی که دیدم همه شان نه صرفا بر اساس سلیقه من بود و نه بر اساس انتخابم پس تلاش می کنم به انهایی بپردازم که حداقل بهشان کمی علاقه مند شدم.

یک انیمیشن فوق العاده شاد به نام  ریو که پر از رنگ و شادی بود و یک درام و رمانس غم انگیز که مطمئنا ان را دوباره نخواهم دید.به علاوه 2 فیلم تجاری دیگر که باشد برای دفعه بعد


انیمیشن ریو یکی از انیمیشن های خوبی بود که در این چند وقت دیده بودم. کارگردان کار یعنی جناب carlos saldanha کارگردان  و دستیار کارگردان سری انیمیشن دوست داشتنی عصر یخبندان است.البته مطمئنا ان نوع ایده پردازی  بدیع را نمی توانید در این انیمیشن پیدا کنید اما اطمینان داشته باشید چیزی برای زادگاهش کم نگذاشته. کارلوس خود متولد شهر ریو برزیل است و همین باعث شده داستانی که از کارناوال و خونگرمی مردم ریو می گوید به دل بنشیندو کاملا باور پذیر باشد.

استفاده کارلوس از رنگها در جای خود و موسیقی فوق العاده john powell  توانسته حال و هوای کارناوالهای ریو و مردم برزیل را واقعا به شما بنمایاند. ..در این انیمیشن شاهد خوانندگی انا هاتاوای هم هستیم. در موقع دیدم فیلم هیچ حدسی در مورد صدا پیشگان نداشتم اما بعدا وقتی لیست را دیدم کلی غافلگیر شدم. پسر بچه مو قرمز فیس بوک (Eisenberg) صدا پیشگی شخصیت ((بلو ))را داشت که البته بیشتر که فکر می کنم میبینم حماقت ذاتی که در این نوع صدا وجود دارد به سادگی و بی ریایی شخصیت بلو می خورد. انا هاتاوای نیز صدا پیشگی شخصیت جوئل را داشت و  به نظرم انا جان بهتر بود به جای تست بازیگری تست خوانندگی میداد که مطمئنان موفق تر میشد( با این بشر زیاد حال نمی کنم دیگه گیر ندهید


موسیقی این انیمیشن همان طور که گفتم متعلق به جناب پاول می باشد. موسیقی انیمیشنهای شرک و پای شاد هم از جمله کار های ایشان است. در ضمن در کارنامه خود ساخت موسیقی فیلمهایی همچون اقا و خانم اسمیت و اولتیماتوم بورن هم دیده می شود که نشان از توانایی ایشان در به وجد اوردن مخاطب به وسیله نت های خود دارد. خب داستان را احتمالا میدانید اما خلاصه اش راجع به پرنده ای به نام بلو است که از زادگاهش دزدیده میشود و توانایی پرواز هم ندارد و حال بعد از چند سال به زادگاهش برگشت داده میشود تا جفت گیری کند...طنز سر خود


فیلم دوم ( never let me go) که گفتم عمرا دوباره ان را ببینم اثری قوی از یک گارگردان با پتانسیل بالا است جناب مارک رومانک که می توان گفت قوی ترین اثر او در کارنامه اش همین فیلم است .دیگر اثار او بیشتر معطوف به تلویزیون و ویدئو های مستند بوده است. این کار اقتباسی از رمانی با همین نام بوده که توسط اقای کازوئو ایشیگورا نوشته شده.   یکی از تلخ ترین فیلمهایی بود که دیدم.داستان به خودی خود تلخ است.نور  و هوای افتابی به ندرت در تصویر دیده می شود. هوای انگلستان به خودی خود مه الود و کم نور است حالا فکر کنید از همین میزان نور هم کمترین استفاده را کرده باشند. لباسها اغلب رنگهایی مرده دارند. از سر و صدا و شلوغی خبری نیست.به ندرت می توانید در صورت بازیگران نقش لبخند را بیابید. بازی خوب انها ان قدر قضیه را باور پذیر کرده بود که تا مدتها بعد از اینکه صورت کایرا نایتلی را جایی می دیدم احساس می کردم چقدر رنگ پریده و مریض است و حتی زیبایی خاصی هم ندارد. داستان در بریتانیا روایت می شود در یک نوانخانه بسیار بزرگ که دیسیپلین خاص خود را دارد. و زندگی کودکان ان تا اواسط جوانی بیشتر پیش نمی رود به جز کایرا نایتلی بازیگر جوان دیگری که بازی فوق العاده ای از خود نشان داد خانم کری مولیگان است که کارنامه نسبتا درخشانی دارد و در فیلم غرور و تعصب هم همبازی نایتلی بوده  از کار های دیگر او هم می توان به تحصیلکرده اشاره کرد و همین طور فیلم پول هرگز یکجا نمی خوابد. به نظرم اگر کمی شانس با او یار بود می توانست بسییار موفق تر از نایتلی در هالیوود باشد.(چهره زیباتری هم دارد)


دلیل اینکه احتمالا دوباره این فیلم را نخواهم دید اینست که فیلم را وقتی میبینید احتمالا با خودتان فکر می کنید واقعا چیز خاصی ندارد و فقط یک داستان عاشقی و یا یک درام تلخ است. خب من هم همین فکر را می کردم اما گاهی اوقات فیلمها اثرشان در چند روز بعد بهتر نمایان می شود. درست مانند این فیلم.تا مدتها صحنه های فیلم از جلوی چشمانم رژه می رفت. صحنه پایانی فیلم تنها جایی بود که می شد نور خورشید را به وضوح دید ولی خب این نور نوری نبود که در کل فیلم انتظارش را داشتم.به نظرم با همه توصیفات واقعا ارزش یک بار دیدن را دارد و به عنوان توصیه برای اخر هفته ان را بپذیرید.....

فیلمهای هفته بعد unknown- limitless     

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

علاقه ادمیزاد به مادر خود به نظرم حد و مرز ندارد.حتی کسانی که از دست مادر خود ازار دیده اند باز هم عاشق این موجودند.فکر می کنم اسم این بچه ای که جدیدا مورد ازار و اذیت قرارا گرفته بود امنه بود همان که دچار کبودی شدید چشم شده بود..می دانید به چه فکر می کردم به این که این بچه با اینکه از دست مادر خودش و پدرش ضربه خورده است باز هم منتظر بود که در بیمارستان مادرش به ملاقاتش بیاید و یا وقتی درد داشته مادرش را صدا میزده. اینها همه زجر است و در عین حال عشق و معصومیت

می شنویم از گوشه و کنار که فردی که مادرش را از دست داده دیگر مثل قبل نمی شوود و بهتر بگویم به نبود مادرش عادت نمی کند بلکه به ندیدنش عادت می کند.من این جمله را با تمام وجودم قبول دارم چون پدرم را میبینم. بعد از مرگ مادر بزرگم دیگر مثل قبل نشد همیشه به یاد مادرش است و همیشه عکسش پیش رویش و گاه و بیگاه از او یاد می کند.

مادر به صرف یدک کشیدن نام مادر برای بچه عزیز نیست. محکمترین تکیه گاه و تنها قهرمان واقعی انسانها است.قهرمان عاطفی است به هزار دلیل ..قهرمان جسمی است از ان لحاظ که فقط کافی است بفهمد بچه اش در خطر است انوقت نیروی تمام کائنات در وجودش جمع میشود. همین قدر می خواهم میزان معجزه بودن این بشر را بیا کنم که حتی زمانی می خواهیم غر بزنیم و دعوا راه بیندازیم هم پیش مادرمان می رویم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

قبل نوشت= می خواستم عذر تقصیر گویم جهت تاخیراز دست دادن 2 دندان عقل و دوباره دیروز هم دیدن همین مصیبت فقط با این تفاوت که این دفعه این واقعه دلخراش برای سمت راست صورت رخ داده..باور بفرمایید غم کمی نیست.

یک داستان مشترک وجود دارد بین تمامی ادمهایی که در این دنیا به ادبیات و سینما عشق  می ورزند و یا حتی دیوانه وار به ان می پردازند مانند تارانتینو که می گویند یک فیلم باز حرفه ای بوده و فیلمی نبوده که او ندیده باشد و جالب تر انکه تمام اطلاعات فیلمهایی که دیده بود را هم کسب کرده بود یا افرادی که به کرم کتاب معروفند یعنی هر چه جلوی دستشان باشد می خوانندشده حتی نوشت های روی جعبه دستمال کاغذی. داستان مشترک اینها از 2 جزئ تشکیل شده

1- نمی توانند خیلی از داستانها را در زندگی خود تجربه کنند برای همین به مدد جادوی داستان می خواهند ان را در ذهن خود تجربه کنند

2- داستانی را در زندگی خود داشته اند و می خواهند لن را دوباره ببینند

هر دوی این انسانها یعنی چه کسانی که می خواهند یک داستان دوباره برایشان اتفاق بیفتد و چه کسانی که در رویای اتفاق افتادن یک داستان هستند از نظر من در وجهی بیمار تلقی می شوند از جمله خودم .حالا چه شد این به ذهنم رسید. راستش در این چند وقت ان چنان فیلم ندیدم و یاکتابی نخواندم ..تازه یک سری کتاب از نمایشگاه خریدم و با کتابهای قبلی و فیلمهای قبلی که جمع شود می شود جمعا حدود 2-3 هفته..یعنی من باید عملا 2 الی 3 هفته وقت صرف کارهای فرهنگی عقب افتاده ام بکنم..حالا می رسیم به قسمت ان داستان مشترک

دیوید هم می خواست ان حس مشترک را لمس کند با مونیکا..حس بودن در بدن یک پسر واقعی اما نداشتن روح چیزی بود که دیوید را مجاب می کرد او یک پینوکیو بیشتر نیست یک پینوکیو که تنها با تبدیل شدن به یک پسر واقعی می توانددل مونیکا را به دست بیاورد. بچه که بودم نمی دانستم چرا این قدر عاشق این فیلم هستم..فیلمی با بازیگر هایی ان ها و حواشی انها را نمیشناختم ولی به شدت ان ها را باور می کردم. مدتی از دیدن فیلم گذشت و این فیلم شد جزو نوستالژی های من. حالا می فهمم که قضیه همذات پنداری برای من هم در این فیلم صدق می کرد یعنی  همان شماره 1 که نوشتم... دیوید نادر را نمیشناخت مریضی پسر واقعی اش را درک نمی کرد. نمی فهمید که مونیکا نمی تواند همان حسابی را که روی پسر واقعیش باز ککرده برای او هم باز کند .. دیوید نمی همید . متوجه نمی شد که مونیکا با غم تطابق دادن پسرش با موجودی که از میلیونها الیاف بافته شده و ماشین ساخته شده دارد خودش را سازگار می کند و به قهقهه دیوید سر میز شام شاد می شود و با به خطر افتادن خطر نابودی اش ناراحت ..حتی زمانی که او را در جنگل با تدی رها می کند او را دوست می دارد

..

همذات پنداری من با دیوید همچنان ادامه دارد. با ((هوش مصنوعی)).ترس این که مادر زمان را بفهمد و اوضاع اکنون را  ..ترس من هم هست ولی در قبال تمام این جریانات من تنها تقاضای محبت داشتم مانند دیوید..البته اعتراف می کنم هیچ وقت نمی توانم خودم را جای رباتی چون دیوید بگذارم رباتی پاک با قلبی ماشینی

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak