نویسنده تنبل

وسایلم حتی اگر ریخت و پاش هم باشد میدانم کجاست. . کتابهایم را تقریبا حفظم. بر اساس رنگ جلد چیدمشان داخل کتابخانه چون حافظه ام تصویری است بیشتر  و بهتر یادم میماند که کتابی که در ذهن داشتم چه رنگی بود در حالی که شاید تا یکسال اینده هم اگر فکر کنم یادم نیاید نویسنده کتاب چه کسی بود.

جای فلشم را هم میدانم یا داخل کیف است یا اطراف تختم.خلاصه که پاتوق وسایلم را میدانم کجاست برای همین وقتی کس دیگری وسایلم را جمع کند رسما روانی میشوم

چیدمان اتاق را دیر به دیر عوض میکنم. چون جوری که هست راحتم و بیشترین فضای راه رفتن را برایم جور میکند و تخت هم کنار پنجره است چون من صبح تا شب کنار پنجره هستم از دست گرما.

خسته و کوفته از سر کار امدم خانه و با صحنه ای رو به رو شدم که 1 هفته بعدش (یعنی امروز) باعث جنگ بیکلام بین من و مادرم شد

مامان عادت داره همش بگه اتاقت به هم ریخته است. ان قدر این جمله را جلوی این و ان گفته که بقیه هم جرات میکنند و در وسایل و چیدمان اتاق من دخالت میکنند. بارها شده دختر خاله ها و خاله هایم امدند چیدمان اتاق من را عوض کنند و من تک و تنها از پس لشگر چند نفری فامیل مادر بر نیامده ام و مجبور به اطاعت شدم

حالا ان روز امده ام خانه. ساعت نزدیک 8 شب است و من فقط یک جو ارامش میخواستم. میبینم تمام وسایل اتاق را عوض کرده . یعنی واقعا هیچ وسیله ای را نگذاشته در پوزیشن قبلی اش بماند از ان بدتر اینکه محتویات قفسه ها و کشو ها را هم همه را قاطی کرده و هر چیزی را هر جا دوست داشته و به نظر خودش مناسب رسیده گذاشته.

دفترچه خاطرات های خصوصی ام را بالا پایین کرده و از جای دنجشان بیرون اورده. تلویزیون را جایی گداشته که تقریبا بلا استفاده است. تختم به جای پنجره موازی با دیوار است و الی اخر.....

از همه بدتر اینکه محتوی کشویم  و کتابخانه ام عوض شده. مدارکم را جا به جا کرده بود و من عین سگ وحشی دنبال رمز و پسورد سازمان سنجش برای کنکورم بودم و پیدایش نمیکردم.

اخر سر کار خودم را کردم. زورم که نمیرسید وسایل اتاقش را جا به جا کنم اما برداشتم تقریبا بیشتر محتویات کمدهایش را روی زمین پخش و چلا کردم و بعد هم با دست همه وسایل را دوباره قاطی هم کردم که وسایل هر طبقه قابل تفکیک نباشد

زورم بهش نمیرسد همین اعصابم را خورد کرده دلم میخواهد یکی را بگیرم به قصد کشت بزنم....اخه چرا باید همه این اتفاقات (یه قضیه ای هم سر کار پیش اومده) درست زمان قبل از عادت من اتفاق بیفتد که من همین طوری هم حالم خوش نیست

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

انگار دوباره حس و حال به من دارد بر میگردد. دیشب نشسته بودم و داشتم تست کنکور میزدم و اصلا برایم خستگی اور نبود.واقعا زندگی برای من از نیمسال دوم اغاز میشود. کل تابستان را هم که به من بدهند نمیتوانم به اندازه 1 هفته پاییز راندمان داشته باشم. پاییز یعنی دور تند زندگی، یعنی هات چاکلت، یعنی پیاده روی در ولیعصر، یعنی فیلمهای خوب سینما(مسلما منظورم ایران نیست) . پاییز و زمستان برای من یعنی زندگی. گفته بودم گرمایی هستم. خب این یکی از مهمترین دلایل علاقه من به نیمسال دوم  است. در ضمن برادره هم بیشتر روز را خانه نیست و این خودش نعمتی است که بنده قادر به شکر گزاری آن نیستم

این چند وقت انقدر حالم بد بود که مصمم شده بودم حتما قرص مصرف کنم شاید با خوردن سرترالین یا پروپرانول کمی حالم بهتر شود. امیدوارم حال خوشم ادامه پیدا کند و دوباره روی دور وحشتناک روزمردگی و خستگی نیفتم. که در این صورت واقعا دیگر توان تحمل  حال و رورزم را نخواهم داشت

فیم نوشته:

من خیلی از فیلمهای قدیمی را ندیده ام پس گاهی فیلمی را نگاه میکنم که معمولا افراد در سنین کودکی دیده اند یا کلا زمانی که جوانتر بود دیده اند. اما من تازه موفق به دیدن ان می شوم این را برای این گفتم که بدانید چرا به تازگی 2 فیلم (breakfast in tiffan) صبحانه در تیفانی و (scent of woman) بوی خوش زن را دیدم

. صبحانه در تیفانی را ان چنان دوست نداشتم. واقعا از نا امید کردن دوستان متاسفم می دانم فیلم اسم و رسم داری است اما واقعا فیلمی نبود که بخواهم دوباره ببینمش تنها قسمت دلنشین فیلم ترانه moon river بود و شاید فقط چند سکانس  اما در کل فیلم را دوست نداشتم

اما در عوض از دیدن فیلم بوی خوش زن لذت بردم. داستان فیلم درباره پسری  (چارلی)دبیرستانی است که در تعطیلات عید پاک به جای شرکت در عید میان خانواده اش به قبول مراقبت از یک پیرمرد نابینا تن میدهد تا با پول ان بتواند کریسمس به خانه برود. نقش این پیرمرد نابینا را ال پاچینو به طرز زیبایی بازی میکند. پیرمردی که عاشق نوشیدن و زن است. به شدت باهوش و حساس است. پیرمردی که از زندگی نا امید است و در عین حال از مصاحبت با چارلی لذت میبرد. و سعی دارد او را کمک کند

سکانس رقصیدن ال پاچینو و دختر را از دست ندهید خیلی زیباست. دیدن یک مرد باهوش که با وجود از دست دادن بیناییش میتواند تمام محیط اطرافش را حس کند و بفهمد  افراد در حال انجام چه کاری هستند لذت بخش بود. یکی دیگر از تکه های فیلم که دوست داشتم صحنه ای بود که چارلی به حالت تمسخر سلام نظامی داد و متعاقبا جواب دندان شکن کلنل را هم در جواب سلامش دریافت کرد. بازی در نقش کلنل به نظرم واقعا سخت بود اولین دلیل اینکه ما در سینما کلی ادم نابینا داشته ایم و دوم اینکه شخصیت کلنل شخصیت محبوبی نبوده کما اینکه از طرف برادرش و خانواده اش هم طرد شده و در جوانی  انسان بسیار مغروری بوده. ولی بعد از دیدن فیلم مطمئنم شما هم دوستدار کلنل و چارلی میشوید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

رویای یک رقص بی وقفه از شادی

مطمئنم ارزوی خیلی هاست مخصوصا در این روزهای سخت اقتصادی و حوادث زلزله اخیر..شعر قشنگیست. این زلزله و حاشیه های مختلف دور و برش را همه بلاگها پوشش دادند. اما یک مسئله که اخر هم بی پاسخ ماند این بود که ایا میتوان به هلال احمر اطمینان کرد یا نه. یک وبلاگ از خدمات سریع و بی وقفه انها نوشته بود چون خودش دقیقا فردای زلزله در اذربایجان رفته بود. یکی از خاطرات تلخ بم و دزدیده شدن وسایل و کمک ها میگفت...خلاصه که حرفها زیاد بود و اخر سر سازماندهی اینها تقریبا ناممکن. ما که خون نداشتیم بدهیم اما حیران مانده بودیم این کمک  های غیر نقدی را به کجا بدهیم؟...(شعبه های هلال احمر خیلی از هم دور بود و تقریبا نزدیک ما نبود) مانده همان کمک مالی . مانده ام به کدام شماره حساب بریزم!!! کدام موسسه قابل اطمینان است. احتمالا اخر سر به همان هلال احمر بریزم. کاش شماره کارت داشت حسابشان.

گفته بودم که حس همذات پنداری ام بسیار  قوی است. خب برای همین تقریبا بعد از فردای زلزله دیگر به دنبال عکسهای زلزله نرفتم. جز ازار چه چیزی برایم داشت؟..نمی توانستم به اذربایجان بروم و نمیتوانستم حجم غم و اندوهش را هم تحمل کنم برای همین دیگر پیگیر جریانات و عکسهایش نشدم. با مواجه با مرگ مشکل دارم...ان هم از نوع وخیمش. طوری که وقتی به فکر مرگ عزیزی می افتم یا تصورش را میکنم تمام صورتم از شدت گریه پف میکند و قرمز میشود. برای همین به هیچ وجه دنبالش نمیروم. این روزها حالم خیلی بدتر شده هر روز به مرگ عزیزانم که در سن میان سالی  هستند فکر میکنم و فقط سعی میکنم بغضم را بخورم.

فکر میکنم بیمار باشم چون هیچ ادمی را ندیده ام که این طوری باشد.از عکسهای زلزله یکیشان خیلی خوب در ذهنم حک شده.مردی که جسم بی جان بچه اش را میان پتوبی روی دستهایش گرفته بود و حالت زار زدن داشت و دستها حالت التماس. من هزاری هم پول بفرستم این بچه بر نیگردد(دوباره بغض لعتنی امد خدا را شکر اعضای خانه خواب هستند)  و این ازار دهنده ترین مشکل من است ...باور کنید یاد اوری اش زجر است...زجر..

(مثلا امده بودم از سریال go on  و فیلم hunger games  بنویسم)


نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٥/٢٧ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

امروز بعد از سحر نشستم و فیلم ((وقتی همه خوابیم)) رو دوباره دیدم و واقعا به اندازه دیدن یک فیلم خارجی خوب لذت بردم. الان داشتم فکر میکردم. چقدر هوس دیدن یک فیلم خوب و شنیدن یک داستان جدید را دارم. استاد بیضایی کجاست. سگ کشی را با اینکه در سن کم دیدم اما دوست داشتم. به شدت از دیدن فیلم لذت بردم. با اینکه یک بار فیلم را دیده بودم(به ندرت پیش می اید فیلم ایرانی را دو بار ببینم به استثنای چند فیلم) به جق مژده شمسایی بهترین بازیگری بود که میتوانست در نقش چکامه چمانی جای گیرد. برای اولین بار با نقش نجات شکوندی بازیگری به نام علیرضا جلالی تبار را شناختم که فیزیک مردانه و صورت سردش از خصوصیات بارزش بود. حالا دارم بعد از بازی در سریال راما قویدل که نقش همسر میترا حجار را داشت دوباره در سریال راز پنهان بازی اش را میبینم(گرچه افت محسوس در بازی اش کاملا مشهود است)

فیلمی که دیالوگهایش عین نثر است و بازی های تئاتری اش باعث جذابیتش شده.. حالا بیشتر از 6 ماه از اخرین باری که فیلمی خوب دیدم میگذرد. اخرین بار فیلم خوابم میاد رو در سینما دیدم که واقعا نا امیدم کرد.قبل از ان را یادم نمی اید.الان تابستان است و بیشترین وقت بیکاری و سینما های خالی....به جای مغز اگر گردو درون جمجمه های مسئولین سینمایی بود باور بفرمایید سینمای ما بازدهی بیشتری داشت

به قول گلچهره در یکی از پستهایش(نقل به مضمون) چند وقتیست دلم بغل می خواهد...چرایش را نمی دانم .

حرف برای گفتن بسیار است اما اکثرا غیر سینماییست...وبلاگ گیس طلا را که میخوانم دلم میخواهد دوباره برگردم به دورانی که ارزوی اول و آخرم نویسنده شدن بود. احتمال زیاد بعد از قبول شدن در ارشد واقعا سفت و سخت بچسبم به نویسندگی . فیلمنامه نویسی.نمیدانم چرا ما ادمها رویاهایمان را دست کم میگیریم ...شاید روزی واقعی شدند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کار کنسل شد....قضیه اش بر میگردد به همان مسافرت شمال. خانمی زنگ زد و گفت فردا بیا برای تست. گفتم سفر ناگهانی پیش امده و تا 5شنبه نیستم. خانم گفت باشه ژس من بعدا تماس میگیرم. از سفر برگشتیم روز شنبه صبح زنگ زدم و گفتم بیایم . خانم هم گفت نه نیرو جایگزین کرده ایم اگر بعدا خواستیم تماس میگیریم.

خب واقعا تقصیر من نبود. منظورم مسافرت است. من که جور نکردم روز تست کاری دقیقا روز حرکتمان به شمال باشد. فردایش زنگ زدم به شرکتی که دوستم کار میکرد و شماره شرکتشان را گرفتم. تماس گرفتم و گفتم خانم برای جذب نیرو تماس گرفتم. گفت باشه باید بیایید اینجا و فرم پر کنید و ما با شما مصاحبه کنیم گفتم باشه و ادرس گرفتم. فردا صبح زنگ زدم تابپرسم که ساعت چند بیایم و اصلا هستند که بروم. با کمال تعجب خانمی که گوش را برداشت گفت کی گفته ما نیرو میخوایم خانم. ما نیرو نمی خوایم شما دیروز با کی صحبت کردید؟...من هم که فامیلی طرف را نپرسیده بودم گفتم نمیدونم اما ادرس دادند و گفتند که بیایم. خانمه هم گفت حالا میخواهید بیایید اما فایده نداره چون ما استخدام نداریم.

با کمال تعجب از انکار 24 ساعته شان گوشی را گذاشتم و کرم ضد افتاب هنوز روی صورتم خشک نشده بود. مانتو و روسری به سر رفتم گوشی را گذاشتم سر جایش و لباسهایم را در اوردم.

فصل سوم دکستر هم تمام شد. سریال با اینکه ریتینگ 9 از 10 دارد اما هر کسی ان را نمیپسندد. من جمله افاردی که با دیدن خون و کشت و کشتار مشکل دارند. ولی دنیای بیکسی دکستر و خاص بودنش برایم جالب است. یعنی در واقع معرکه است. ادمی که با وجود این همه ادمهای اطرافش که همه به او اطمینان دارند اما او هیچ کس را ندارد. انسانی که فقط با یکسری کد زندگی میکند و تقریبا نمیداند در مقابل موقعیت ها  باید چه کند و کدهایی که پدرش به او یاد داده اند به کمکش می ایند. باید ببینید تا متوجه حرفم بشوید. سریالهای گمنامی هستند که دلم میخواهد ببینم و رتبه بندی های بالایی دارند. اگر گرفتم و دیدم حتما به شما میگویم که چطور بوده...یک از این سریالها همین the wire است.

3 شنبه اولین جلسه کلاس کنکورمان بود. خب خوب بود اما بعد از 1 سال فارغ التحصیلی رسما خسته شده بودم...لامصب کلاسش 5 ساعته است

فیلم جدید کریستوفر نولان حدودا 2 روز پیش اکران شد و ما همچنان باید حسرت به دل دیدن کارهای استاد بر روی یک پرده عریض و طویل باشیم. من اگر رفتم خارج بدانید یکی از انگیزه هایم دیدن فیلمها در سینما است به جای صفحه مونیتور....والا... شما فکر کنید ادم ماموریت غیرممکن را با لپتاپ ببیند. خب فحش است...دیگر حساب فیلمهای استاد نولان که جداست..

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باید تصمیم بگیرم که برای تیر ماه میخوام کلاس کنکور اسم بنویسم یا مهر.و باید تصمیم بگیرم که همین موسسه نگاره اسم بنویسم یا یه جای دیگه. اخه فلان فلان شده یه دفعه 110 تومان کشید روی قیمت شهریه اش و باید ببینم رفتن به کلاس مالی با شهریه حدود 400 هزار تومان ارزش دارد یا نه.باور کنید اگر میدانستم که در خانه میتوانم تنهایی بخوانم دست به چنین حماقتی نمیزدم. از طرفی هیچ کدام از دوستان و هم کلاسی هایم برای ارشد نمیخوانند ..یعنی حتی یک نفر. ادم امیدش را با دیدن این اتمسفر از دست میدهد.

2- فیلم new year's eve را چندی قبل دیدم. رسما معمولی بود. داستانهای ساده و بدون پرداخت و تنها با اکتفا به هپی اندینگهایش و اوردن چند ین بازیگر خواسته بود جلب تماشاگر کند.زیاد پیشنهادش نمیکنم.

3- وقت هایی که نمیتوانید یک مشکل را حل کنید دقیقا چه کار میکنید. وقتی مشکل چند سال ادامه پیدا کند و از دست شما خارج شود. ان وقت چه میکنید؟

4- سیزن 8 سریال house md را میبینم و همچنان حرص میخورم که انها سریال میسازند ما هم خدای ناکرده سریال و فیلم میسازیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کم کم دارم نگران خودم میشوم. انگار تازه بعد از گذشت چند سال از زندگی ام قرار است زندگی کنم و این را فهمیده ام که خواستن همیشه توانستن نیست...باور کنید نیست. من الان مدتهاست میخواهم درس بخوانم برای این ارشد کوفتی و هنوز قدم از قدم بر نداشته ام. واقعا باید به عنوان یک مسئله جدی به این قضیه نگاه کنم که حتی کارهایی را که دوست دارم را هم انجام نمیدهم. دیگر این که من فیلم دیدن و داستان خواندن را دوست دارم بر کسی از دوستانم پوشیده نیست اما همین دوستان وقتی از من میپرسند خب  داستان و فیلم جدید چی داری  به حالت دخترک الکی خوش میخندم و میگویم چیز جدید ندیدم و نخواندم. الان هارد کامپیوتر پر از فیلمهایی است که با شوق و ذوق فراوان دانلود کردم اما حتی 30 دقیقه اولش را هم ندیده ام. تنها حرکتی که به کوری چشم شیاطین و اجنه و حال بد شروع کرده ام همین دمبل زدن های روزانه ام هست و خیلی هم راضی ام .تازه فهمیده ام چقدر عضلات دستم خشک بوده . همیشه فکر میکردم خشکی عضلات مختص پا هست اما مثل اینکه دست ها هم با وجود  کار بیشتر بد جوری امکان خشکی دارند

. تا به امروز یا مدرسه بوده ام و یا دانشگاه.  در طول مدرسه و یونی زبان را تمام کردم. حالا نه دانشگاه دارم و نه کلاس زبان...قبلا زندگی از پیش تعریف شده ای که برای تمام ایرانی ها هست من را هم سرگرم کرده بود ولی الان دیگر این زندگی را ندارم و در واقع باید خودم برای خودم زندگی کنم. منظورم از زندگی از پیش تعریف شده  همان مدرسه-دانشگاه- کار- ازدواج- بچه و پیری است. از این ریتم متنفرم به نظرم یک زندگی کیاهی است.

حالا باید برای زندگی ام تصمیم بگیرم اما این مشکل کوفتی تمام سال 90 خرخره ام را گرفته بود. فکر کردم برای سال 91 به طور کامل درست میشود. تغییری نداشته ام. تقریبا هیچی...چه کار میکنی اگر میخواستی کاری انجام دهی اما نمیتوانستی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

نه اتفاقا اصلا هم خسته نیستم به هیچ وجه قصد خود کشی ندارم. اصلا به نظرم کسانی که حتی یک بار در زندگیشان به فکر خودکشی می افتند مغزشان دچار مشکل است روحشان بیمار شده. نمی گویم مقصرند . حرفم این نیست. حرفم اینست که مثل بیماری که دچار شیزوفرنی شده و یا اصلا همین سرماخوردگی خودمان. دیدید ادم وقتی روز های اول مریضی اش هست انگار رسما دارد جان میکند مخصوصا اگه سرماخوردگی هم شدید باشد

خب در این مواقع فکر ادم سالم نیست که حالا بخواهد برایت ارسطویی هم فکر کند. من خودم قبل تر ها وقتی شرایط دور و اطرافم به من فشار میاورد و یا حالا به هر دلیل دیگری کلا مغزم مریض میشد و روحم خسته چاره ای به جز تحمل نمیدیدم.واقعا نمیدیدمولی این چند روزه فهمیدم یکی از مهم ترین دلایل مریضی روحمان به خاطر ادمهایی است که با انها رابطه داریم

بگذارید یک مثال صاف و ساده بزنم: شما حال خوشی ندارید و نشسته اید در خانه و احساس روزمردگی خواب کسلی و اجبار برای نفس کشیدن دارید یکی از دوستانتان تماس میگیرد . گوشی را برمی دارید و شروع می کنید به صحبت کردن هر چه شما از مشکلاتتان می گویید او همین طور راجع به انها با شما شوخی می کند و میبینید مشکلی که شما داشتید خودتان را برای ان نابود می کردید حالا باعث خنده تان شده

خب مسئله نوع نگاه شما به مشکل و ادمهای اطرافتان هستند. دیدید که شما در زمان صحبت با دوستان این چنینی تمام مشکلات خود را از یاد میبرید و اصلا به نظرتان دنیا گل و بلبل است. ولی تا گوشی را می گذارید دوباره ان دنیای تیره و تار بر می گردد سر جای اولش. پیشنهاد من برای شما اینست نوع ارتباطاتتان را تغییر دهید و با دوستانی که خیلی وقت است ارتباط نداشته ایدد دوباره سلام و علیک راه بیندازید

برای فیلم اخر هفته هم می توانید in time را به تماشا بشینید.ایده بسیار جذابی دارد حالا توضیح مفصلش باشد برای بعد.

عکس صرفا جهت یاد اوری زندگی شیرین است

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یادش بخیر اوایل که وبلاگ رو باز کرده بودم با خودم قرار گذاشته بودم که هر 4شنبه مطلب بذارم . تا یک مدتی هم همین طوری بود اما بعدش دیگه دوباره شدم همون نویسنده تنبل حالا الان دارم به همون دوران نویسنده تنبل بودن هم غبطه می خورم هم از این نظر که حداقل اون موقع اوضاع نوشتنم بهتر بود و هم از این نظر که خیلی از بچه های بلاگ نویس بودند که الان نیستند(دلم برای مارسالاد تنگ شده)

کلا هفته سگی بود. اون از وضعیت گودر و اون به هم ریختگی اش که یک جماعتی را الاخون والاخون کرده ازیک طرف هم اوضاع زندگی خودمان که قمرش از عقربش در امده و از طرف دیگر  هم اوضاع خودم که اصلا اوضاع نیست. حالا در نظر بگیرید من با این وضعیت چندین شب نشسته ام  تا نیمه های شب  2-3فیلم دیده ام. midnight in paris انتخاب خوبی برای حال و اوضاع من بود. کمی شارژم کرد و کلی کیفور شدم.فیلمی از وودی الن عزیزم درواقع 41 امین فیلم وودی که در جشنواره کن هم به نمایش در امده بود . من کلا به این بشر ارادت خاص دارم(کلا علاقه خاصی به ادمهای انورمال دارم چرایش هنوز مشخص نیست). فیلمی کاملا نوستالژیک برای همه عشق پاریسی ها. فیلم در رابطه با نویسنده ای  است به نام گیل  که به همراه نامزدش و پدر و مادر همسرش برای تعطیلات به پاریس سفر می کنند .

گیل در هر کافه و رستورانی که می نگرد با خودش فکر می کند که همینگوی و یا سایر نویسندگان سر شناس دهه 20 شاید زمانی در این کافه نشسته اند و قهوه خورد اند و راجع به نوشته هایشان با هم صحبت می کردند اند و یا پیکاسو و یا دالی   نقاشی های دوران طلایی ان زمان تا به حال را کشیده اند . گیل به فکر نقل مکان به پاریس است در حالی که نامزدش به فکر خرید از مغازه ها و امتحان کردن انواع نوشیدنی ها و برگشت به امریکا و زندگی در یک خانه مجلل مانند پدر و مادرش است.گیل را می توان وودی الن دانست . او کاملا سمبل فانتزی درون خود وودی است. صحنه های ابتدایی فیلم  نما هایی از کوچه هاو طبیعت پاریس در بهار است و هوای بارانی اش و دیالوگهای ابتدایی فیلم هم بر روی یک پل چوبی روی یک دریاچه  صورت میگیرد.تمام فیلم شامل چنین زیبایی های بصری است. الن ما را به فرانسه در سالهای 1920 میبرد و ما را با رویاهای گیل و خودش همسو می کند. اینها را جمع ببندید با بازی خوب و شیرین خانم Marion Cotillard در نقش ادریانا (بازیگر نقش مال همسر کاب در فیلم اینسپشن).

بیشتر صحنه های مهم فیلم در نیمه شب می گذرد و نشان دهنده زندگی در حال جریان شبهای پاریس. راجر ابرت منتقد معروف امریکایی به فیلم 3 ستاره و نیم اعطا کرده و گفته بیزارم از فیلمهایی که می گویند برای همه است چون مشخص است برای هیچ کس نیست اما این فیلم فیلم من است مطمئنم وودی در هنگام نوشتن فیلم نامه کلی لذت برده است. دو فیلم دیگری که دیده ام super 8 و crazy stupid and love بوده اند که انها هم فیلمهای خوبی بوده اند. املی را هنوز کامل ندیده ام باشد انشالله درفرصت بعدی

شم هم بروید فیلم را ببینید و در اخر یک دعایی به حال ما بکنید بلکه گره از مشکلات ما هم باز بشود

پ.ن ::انشالله کسی اینجا درد خماری سریال نگیرد. 7 فصل سریال دکتر هاوس را تمام کردیم الان داریم عین یک شهروند متمدن امریکایی هر هفته قسمت های جدید فصل 8 را  همزمان با پخشش در فاکس میبینیم..خب چرا این شخصیت واقعی نیست؟؟..نه اخه چرا؟؟/ بعد یه عمری ما از یکی خوشمون اومد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر کسی تو بچگی خودش و یا حتی تا به الان یکسری سرگرمی هایی داشته که مختص خودش بوده. خب بعضی تمبر جمع می کنند. بعضی دوست خیالی دارندبعضی ها دوست دارند با ابرها شکلهای خیالی بسازند بعضی هم...خب خلاصه اینکه به عدد ادمها راه هست برای دیوانگی. من هم که عاقل بودن  برایم یک جور فحش محسوب می شود هم سرگرمی مخصوص به خودم را داشتم و دارم. من همیشه خودم را وارد داستانها و فیلمها می کردم..نه اشتباه نکنید خودم را جای شخصیتها نمی گذاشتنم بلکه به عنوان یک شخصیت جدا گانه وارد داستانها میشدم و داستان را به میل خودم تغییر می دادم و یا با شخصیت ها دوست و یا دشمن میشدم. البته اعتراف می کنم علاقه بیشتری به ضد قهرمانهای دوست داشتنی داشتم.شما تصورش را بکنید مایکل کورلئونه دوست داشتنی را یا جوکر و یاهمین دمتر هاوس (نیمه قهرمان).هنوز که هنوز است برای من این کار یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. خب الان هم دارم سریال دکتر هاوس را میبینم و مشخصا خودم را داخل این سریال قرار دادم و کلی با شخصیت هاوس حال می کنم.

یک شخصیت داغان شده ولی با هوش که همه چیز را به شوخی می گیردو من این ادم را گذاشته ام جزو ایده ال هایم. از بس داغان شده دیگر هیچ چیزی را جدی نمیگیرد و سعی میکند حتی مسائل جدی بیمارانش را هم به شوخی بگیرد و  البته در عمل بهترینها را انتخاب میکند. به خاطر دردی که دارد معتاد به وایکودین است دور خود را حصار کشیده و سعی می کند با کسی رابطه عاطفی برقرار نکند.خواهی بخند خواهی برو سریال را در حد چند اپیزود دانلود کن و ببین من چی می گم...فکر میکنم اصولا من نسبت به پزشک جماعت  حساسیت دارم. الان هم دکستر رو میبینم و هم هاوس رو. ولی هاوس رو بیشتر دوست دارم در حالی که منطقا دکستر کیفیت ساخت بهتری داره و ریتینگ بالاتری رو هم از ان خودش کردهاحتمال قوی به خاطر خود هاوس است

این چند روزه مدام دارم فکر می کنم. این بهمن ماه  قراره امتحان ارشد بدم نمی دونم اصلا امتحان بدم یا نه. دوست دارم دوباره برم سراغ نوشتن ..یا اصلا برم دنبال کار..کلا یه چیزی هستم تو مایه های روح سرگردان. اینقد خوشم میاد از این ادمهایی که از بچگی براشون یه مسیری رو یکی میکشه اونها هم تا یه جایی میرن و بعد از اون خودشون تصمیم میگیرن قراره چی کاره بشن. من الان نه اخرت دارم و نه دنیا...به قول دوستم فعلا انگل جامعه ام

* First said: [#101]

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

با حسرت خیره شده بودم به عکسهای رو به رویم. موس را میزدم تو سرش و مانیتور و تصاویرش هم میزد تو سر من. تمام خاطراتی را که با انها داشتم می امد جلوی چشمانم و می دیدم که کوچکترین شباهتی به گذشته ندارند.فقط من مانند گذشته مانده بودم و عین یک عتیقه خاک خورده به اصالت در گذشته ماندنم می بالیدم اما همین خاک و خل باعث دوری من از خیلی ها شده بود. گرد و خاکی که مقصرش من نبودم اما همه فحشش را به من می دادنند. انگاری که خودم خواسته ام همین طور بمانم. در حالی که اصلا تقصیر من نبود. دیگر مدتهاست کارت دعوتی از کسی دریافت نکرده ام و یا حتی دعوت به  بیرون رفتن. اگر قرار و مداری هست من می گذارم و الا کسی حوصله گرفتن شماره تلفن من را انگاری ندارد. کسی همدردم نیست که حداقل بتوانم پیشش یک نجوایی داشته باشم. همان خاک و خل لعنتی.

 دیگر حوصله اشک ریختن به حال خودم را ندارم..حتی باور کنید مدتها بود درد و دل هم نکرده بودم . بعد مدتها دوری و در پستو ماندن با دیدن خیلی از عکسهایی که در نت میبینم تعجب می کنم و برایم سوال پیش میاید که اینجا چه خبر است و فلان..اما احتمالا دیگر سوال هم نمی پرسم چون همین ساعتی پیش از جانب دوستم مورد الطفاط قرار گرفتم که تو چقدر سوال می کنی ریحانه...خب حق داشت بنده خدا چه می داند وضع من چیست..فکر می کند فضولم .نمی شود که توقع درک 100 داشت از همه ملت..ولی دلم به حال خودم سوخت و یکهو انگار عتبقه بودنم بیشتر جلوی نظرم امد. از نت امدم بیرون و به اسمان نگاه کردم..بی خیال دنیا. این نیز بگذرد

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

تا به حال ترکیب طعم پیراشکی شکلاتی با اسپرسو را تجربه کرده‌اید؟.. خب از نظر من خیلی دلچسب بود.. باز هم می‌خواهم. جدیدا بد عادت شده‌ام وقتی می‌خواهم روی کاری تمرکز کنم فرقی نمی‌کند کار نوشتن باشد و یا خدای ناکرده درس خواندن و یا هر چیز دیگری¸حتما باید یک چیزی بخورم.. موقع خوردن تمرکزم بالا می‌رود ولی خب هر خوراکی بیش از ۵ دقیقه خوردنش طول نمی‌کشد و دوباره روز از نو و روزی از نو. فیلم‌ها تلنبار شده.. کتاب‌ها مانده.. مدتهاست چیزی ننوشته‌ام. خب حتما می‌گویید پس چه غلطی می‌کنی؟.. به طور واقع گرایانه باید بگویم: هیچی.


یک استادی داشتیم (بر خواهر و مادرش سلام و درود) * درس پژوهش عملیاتی۲ را ارائه می‌داد. زیاد حرف دل می‌زد ولی یکبار یک مطلبی را گفت که حرف دل من هم بود ولی از   جا که خیلی دوستش داشتم خودم را چندان مشتاق نشان ندادم اما در واقعیت ازنوک پا تا مغز استخوانم شده بود گوش که بشنوم چه می‌گوید. ایشان اظهار کردند مدتی بود در زندگیشان که نمی‌توانستند کاری انجام دهند. نه اینکه نخواهند اتفاقا خیلی از ان کار‌ها جزو فعالیتهای مورد علاقه ایشان بوده ولی هر وقت می‌خواستد شروع به انجام فعالیتی کنند نمی‌شده. مثلا می‌خواستند نقاشی کنند و یا پیاده روی بروند و هر فعالیتی که کلا دوستش داشتند.. به طور خارق العاده‌ای نمی‌شده که نمی‌شده. بعد از مدتی جواب مسئله را می‌یابند. جواب: کودک درونشان با ایشان قهر کرده بودند در ادامه فرمودند که مدتی تلاش کردند و به خودشان رسیده‌اند و با خودشان مهربان بودند و بعد از مدتی کودکشان اشتی کرده و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و حتی به موفقیتهای خوبی همدست پیدا کردند و توانستند به یم دانشگاه در امریکا یا اروپا بروند و رشته مورد علاقه خود را که در ایران نبوده بخوانند.. بعد از ترم ما هم ایشان به خارج عزیمت کردند (بر پدر و برادرش سلام و درود) *


من واقعا برایم سوال است یعنی من این همه بیکاری کشیده‌ام و اعصابم خرد شده هنوز این بچه با من قهر است؟.. چه کار کنم اشتی کند؟... اصلا شاید این استاد ما ۲-۳ تخته‌اش کم بوده و داشته چرت می‌گفته؟... الان من چه کنم؟
*=این استاده گرامی سوالات امتحان را در پایان ترم می‌دهند دست دانشجو.. جواب‌ها را هم کمابیش در میان جزوه می‌توان پیدا کرد. مابقی را هم می‌توان ا ز ترم قبلی‌ها گرفت. وقت امتحان فرارسید و ما خوشحال و خندان رفتیم سر جلسه. تمام طول جلسه مشغول پر کردن برگه‌مان بودیم. خوشحال و شاد از اینکه همه را بلد بوده و نوشته‌ایم (من و دوستانم) امدیم بیرون و شاداب و مسرور از اینکه یک درس ۴ واحدی را ۲۰ گرفته‌ایم... ایشان هم بهحدودا به ۶۰% بچه‌ها حال اساسی دادند و نمره ما را هم از ۲۰ به ۱۴ و یکی دیگر را از ۲۰ به ۱۰ تقلیل دادند. کماکان در شگفتم برگه من و دوستانم را چگونه تصحیح کرده و یا اصلا تصحیح کرده؟
سلام و درود بی‌پایان بر خاندانش

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

مامان  داشت دیروز پریروز انباری خانه را تمیز می کرد. لای کارتونها بریم یک سورپرایز قشنگ پیدا شد. من و امیر رضا بچه که بودیم یک اعتیاد خاصی داشتیم یه کم خرجش بالا بود( قیمتش عادی بود اما چون هر 2-3 روز یک بار باید بنده خدا باید تهیه می کرد کلی خرج می افتاد گردنش) تمامشان را مادرم سالها پیش جمع کرده بود و گذاشته بود توی ظرف های شیشه ای. جمعشان کرده بودم دورم. گذاشتم کودکم حسابی با انها کیف کند. برگردد به روز هایی که با شوق و ذوق انها را از بسته شان در می اورد و تمام افتخارش این بود که انها را بدون استفاده از راهنماییشان سر هم می کند. فامیلهای بابا( یادم نیست کدومشون بود¸فرقی هم نمی کرد کدامشان ) می گفتند بزرگ بشم مهندس می شم. اگر فرض کنیم هنوز ذره ای انصاف در من هست باید بگویم از حرفشان خوشم میامد. از سر هم کردن اشیا خوشم میامد. از حل کردن پازل و معما. از کشف چیز های تازه. دیوانه ای بودم برای خودم. همه دختر ها با دامن این ور و ان ور می چرخیدند و من با شلوار جین. یک چیزیم می شد. همه بچگی می گفتند دکتر می شوند. عروس می شوند. معلم می شوند. من یکی کلا انارشیسم داشتم اصلا انگار ذاتم بر این بود که ساز مخالفم کوک باشد.می گفتم می خواهم نویسنده شوم. دلم خوش بود چه کارش داری هنوز هم خوش هست. در تمام عمرم تنها چیزی که از دوران کودکیم در من از بین نرفت همین خیال پردازی ام بود. بالاترین تفریحم محسوب می شود و می شد.همه شان را سر هم می کردم و با انها تا هفته بعد که جنس جدید برسد شاد بودیم. اما تمام کیفش این بود که بریزیشان به هم و دوباره سر همشان کنی. خدا را شکر توی دبیرستان یک دیوانه شبیه خودم پیدا شد حسم را درک کند. او هم برای خودش دیوانه ای بود. بی خیال اینکه ممکن است هیچ بنی بشر مذکری از موجودی انارشیست شبیه من و دوستم استقبال نکندالبته اذعان می دارم اون بنده خدا حالش خیلی بهتر از منه و در حال حاضر ریلیشن شیپ خودش را دارد.وقتی بچه با همه شان بازی کرد دوباره در انها را بست و گذاشت مامان انها را درست و درمون جمع کند. ویترینی در خانه نداریم که بتواند انها را در انجا بچیند. فکرش را بکنید حدود 100 تایی می شوندیک کنسول جداگانه می خواهد

برای اخر هفته بشینید فیلم ببینید به من هم بگویید چه دیدید.اگه خواستید هم البوم محسن چاوشی رو گوش بدید. فعلا حس فیلم و زندگی ندارم. بی خیال 

جالب نوشت: خیلی جالبه برای هیچ کس سوال پیش نیومده که این چیزی که من بین وسایل انباری پیدا کردم چی بوده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

گاهی  من مازوخیسمم می زنه بالا..البته به نظرم همه یه هم چین حسی رو دارن ( یا حداقل دوست دارم این جوری فکر کنم) ودیشب هم از همین حال و هواها داشتم. با اینکه میدیدم حال و هوای پاچه گرفتن و افسردگی حاد دارم اما باز هم اصرار داشتم که  goodbye my lover را گوش کنم..امروز نشسته ام  rabbit hole را نگاه می کنم.کتابها را تلنبار کرده ام یک گوشه کتاب زبانم ان گوشه به من دهن کجی می کند. با این حال باز هم رفته ام فیلم خریده ام( town ,you will meet dark tall stranger).می دانم ادمش نیستم که بروم و فیلمها ندیده ام را ببینم یا اینکه کتابهایم را بخوانم و یا اینکه یه دستی به سر و وضع خانه بکشم اما باز هم از جلوی کتاب فروشی که رد شده ام گرفته ام 11000 تومان پول بی زبان را هل داده ام طرف کارت خوان فروشگاه کتاب بهمن. خب اخه چرا؟ من که انها رو هم 1 سال طولش می دم تا بخونمشون..چرا من وقتی تصمیم به انجام کاری را دارم  و به طور کاملا اتفاقی دارم برای انجام دادنش میمیرم  تا شروع به انجام دادنش می کنم انگار نمی خواهم انگار دلم می خواهد یک گوشه بشینم و زل بزنم به دیوار..باور کن دست خودم نیست. کار را ول می کنم.. مثلا فکرش را بکنبد من یک جورایی می میرم برای نوشتن. اصلا نمی دانم این ادمهایی که نه وبلاگ دارند و نه دفتر خاطرات چه جوری زندگی می کنند . حالا خودتان شاهد هستید که من چند وقت به چند وقت اپ می کنم.تقریبا از دوره دبیرستان تا به حال دیگر داستان ننوشته ام. این یعنی همان پارادوکسی که ابن روزها من را دارد به مرز خودکشی می رساند

جشنواره نوشت= امروز گزارش یک جشن را دیدم. فردا هم فیلم جرم است و البته در گروه سینمای ایران 2 که سانس بعد از ما هستند فیلم جدایی نادر از سیمین.در راه سینما با خودم می گفتم احتمالا برای فیلم حاتمی کیا تعداد زیادی می ایند اما فکر نکنم ان چنان باشند. با رفتن به سینما نظرم کاملا عوض شد. کل راهرو را به حالت لابیرنت مردم ایستاده بودند به طوری که سینما مجبور شد یک سری صندلی اضافه در کناره های ردیف ها بگذذارد و در نهایت عده ای راضی شدند روی زمین بشینند.با خودم گفتم یعنی فردا من از ساعت چند باید توی صف بایستم برای فرهادی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اینکه ادم مودی گونه یا به عبارتی دمدمی مزاج باشی خدا تومن فرق دارد با این که زندگیت شده باشد عینهو نمودار سینوسی..یک دفعه در قله باشی و یک ان در قعر مشکلات. همه می گویند طبیعی است..مانند ضربان قلب که اگر بالا و پایین نداشته باشد و بشود یک خط ممتد ان وقت دیگر تو هم نیستی..خب به نظرم تا یک جایی درست است از یک جایی به بعدش می شود قضیه کتک کاری زن و مرد که می گویند نمک زندگی است..دیگر به این شوری ها هم نمی شود گفت نمک..بیشتر شبیه سم است تا نمک....خدایی بعضی اوقات ادم به یک ری استارت حسابی نیاز داره..می رویم فردا و پس فردا بیرون به امید اینکه امام حسین خودش خستگی ها را از تنمان در بیاورد  و کمک کند زندگی هامان را ان طوری که لیاقتمان است ادامه بدهیم

اگه گوشی گم بشه نمیشه رد یابیش کرد؟..یعنی هیچ راهی برای پیدا کردنش نیست؟ 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

مثل همیشه در فیس بوک می چرخیدم و پیجها را سر کشی می کردم که به خبری برخوردم (( چلچراغ توقیف شد )) . با خودم گفتم حتما دوباره شایعه کردند. جرئتشان برای چاپ مطالب بالا بود ( منظور شوخی های سیاسی  است) که بعید می دانستم دلیلی  بالاتر از این برای توقیف وجود داشته باشد که اگر دلیل این بود باید بار ها و بار ها این مجله تا به حال توقیف می شد.فکر کردم خبر شایعه هست. به دکه کنار بلوک رفتم و خبر را پرسیدم.گفت(( اره..مگر چه داشته شماره قبل )).سایت خواب بزرگ هم که نویسنده اش از نویسندگان 40 چراغ است خبر را تا یید کرد. من مانده بودم و بهت خبر. باور بکنید یا نه یک مجله یا روزنامه و یا هفته نامه می تواند یک نوستالژی باشد . 40 چراغ برای من یک نوستالژی هشت ساله بود. نوستالژی نوجوانی و اوایل جوانیم. اولین شماره ای که از  40چراغ  خریدم مصاحبه با لاله و ستاره اسکندری روی جلدش بود. ان موقع زمان اوج این دو خواهر بود..بعد از ان معتاد شدم .40 چراغ صدای نسل سوم بود (کاش فعل ماضی هیچ وقت صرف نمی شد) .حالا من را به یکباره از تمام نو جوانیم و دوست کاغذیم جدا کردند...چرا؟..هنوز هم نمی فهمم. امیدوارم دوباره 40 چراغش روشن و پر نور شود

قرار بود از inception بنویسم.بعد از دیدن فیلم درباره فیلم و مصاحبه با دی کاپریو کمی سرچ کردم.سایت یک پزشک و نسیمانه به خوبی راجب فیلم نوشته بودند.موسیقی فیلم و اهنگی که در طول داستان برای سینک کردن ذهن بازیگران در طول خوابها به کار برده شد فوق العاده بود. لینک چند تا از اهنگها را به عنوان نمونه با اهنگسازی hanns zimmer و از البومش که با نام خود فیلم بیرون داده برایتان گذاشته ام.بهترین سایتی که در بین سرچها دیدم یک ی مصاحبه ای بود که با دی کاپریو در ان بود ولی خب انگلیسی بود و زیاد..بنا بر این توقع نداشته باشید ترجمه را اینجا بگذارم. ولی جالب تر سایت ویکی پدیا بود. به جز توضیح سیناپس فیلم و اوردن نقد بعضی منتقدان سر شناس توضیحی علمی در رابطه با وقایع فیلم داشت که در تر جمه فارسی صفحه کلا حذف شده بود و در واقع ترجمه نشده بود.

  http://up.iranblog.com/Files0/372c8064603e4a4dafb9.mp3

1- این که در خواب به خواب دیگری فرو برویم حقیقت دارد    

2- اینکه زمان در لایه های زیرین ذهن کند تر است هم حقیقت دارد( در برنامه فرزاد حسنی  مهمان برنامه که روانشناس بود این گفته را تا کید کرد .. یادم نمی اید در ویکی پدیا بود یا نه)

3- مبحثی به نام پارادوکس را همه می شناسیم اما کاربرد ان در معماری ایده ای بود که نولان ( کارگردان فیلم) از ان به خوبی بهره جسته بود.

ساخت این پله غیر ممکن است

4- بحث به اشتراک گذاشتن یک تخیل برای چند نفر می تواند به حقیقت مبدل شود و یا به عبارتی می توانید به رویای افراد دیگر داخل شوید

اینها نمونه هایی از مسائل فیلم بودند. اما تماما تا زمانی که فیلم را ندیده اید برایتان بی معنی اند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یک موقعی در زندگی هست ادمیزاد انگار به یک جور پوچی می رسد..می خواهی قران باز کنی ببینی شاید یکی ان بالا ها به تو بگوید فردا صبح که از خواب بلند شوی باید چه غلطی انجام دهی..1 ماه به باز شدن یونی مانده..عزا  گرفته ام با این 26 واحد وامانده که نه می شود یک ترمه تمامش کرد و نه می شود تقسیم بر 2 ترمش کرد.عزای این وامانده را جمع کن با روزمرگی های هر روز و هر ثانیه ات دوباره جمع بزن این دو را با احساس غربتی که در اکثر این روزها هر گوشه و کنار  حس می کنی..فکر می کنی یک دیوانه ای میان کلی عاقله مرد و زن.همه فکر می کنند تو خوبی و خوش. اما خودت می دانی این وسط یک چیزی گم شده است

اخ که چقدر دلم یک کیک شکلاتی با کاپوچینوی کرم دار می خواهد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

همه دنیا بروند به جهنم..همه..حتی خودم ..دلم می خواد یه چند وقت کلا دنیا خالی از سکنه شه...بابا حوصله زمین و زمونه و خودمو ندارم..چرا زور می گی ...حتما باس زندگی کرد؟؟؟؟...حالم از همه به هم می خوره...

پ.ن=تو پست بعدی احتمالا اگه زنده بودم میرم سراغ فیلمهای اکران تابستون....

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak