نویسنده تنبل

با حسرت خیره شده بودم به عکسهای رو به رویم. موس را میزدم تو سرش و مانیتور و تصاویرش هم میزد تو سر من. تمام خاطراتی را که با انها داشتم می امد جلوی چشمانم و می دیدم که کوچکترین شباهتی به گذشته ندارند.فقط من مانند گذشته مانده بودم و عین یک عتیقه خاک خورده به اصالت در گذشته ماندنم می بالیدم اما همین خاک و خل باعث دوری من از خیلی ها شده بود. گرد و خاکی که مقصرش من نبودم اما همه فحشش را به من می دادنند. انگاری که خودم خواسته ام همین طور بمانم. در حالی که اصلا تقصیر من نبود. دیگر مدتهاست کارت دعوتی از کسی دریافت نکرده ام و یا حتی دعوت به  بیرون رفتن. اگر قرار و مداری هست من می گذارم و الا کسی حوصله گرفتن شماره تلفن من را انگاری ندارد. کسی همدردم نیست که حداقل بتوانم پیشش یک نجوایی داشته باشم. همان خاک و خل لعنتی.

 دیگر حوصله اشک ریختن به حال خودم را ندارم..حتی باور کنید مدتها بود درد و دل هم نکرده بودم . بعد مدتها دوری و در پستو ماندن با دیدن خیلی از عکسهایی که در نت میبینم تعجب می کنم و برایم سوال پیش میاید که اینجا چه خبر است و فلان..اما احتمالا دیگر سوال هم نمی پرسم چون همین ساعتی پیش از جانب دوستم مورد الطفاط قرار گرفتم که تو چقدر سوال می کنی ریحانه...خب حق داشت بنده خدا چه می داند وضع من چیست..فکر می کند فضولم .نمی شود که توقع درک 100 داشت از همه ملت..ولی دلم به حال خودم سوخت و یکهو انگار عتبقه بودنم بیشتر جلوی نظرم امد. از نت امدم بیرون و به اسمان نگاه کردم..بی خیال دنیا. این نیز بگذرد

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak