نویسنده تنبل

مامان  داشت دیروز پریروز انباری خانه را تمیز می کرد. لای کارتونها بریم یک سورپرایز قشنگ پیدا شد. من و امیر رضا بچه که بودیم یک اعتیاد خاصی داشتیم یه کم خرجش بالا بود( قیمتش عادی بود اما چون هر 2-3 روز یک بار باید بنده خدا باید تهیه می کرد کلی خرج می افتاد گردنش) تمامشان را مادرم سالها پیش جمع کرده بود و گذاشته بود توی ظرف های شیشه ای. جمعشان کرده بودم دورم. گذاشتم کودکم حسابی با انها کیف کند. برگردد به روز هایی که با شوق و ذوق انها را از بسته شان در می اورد و تمام افتخارش این بود که انها را بدون استفاده از راهنماییشان سر هم می کند. فامیلهای بابا( یادم نیست کدومشون بود¸فرقی هم نمی کرد کدامشان ) می گفتند بزرگ بشم مهندس می شم. اگر فرض کنیم هنوز ذره ای انصاف در من هست باید بگویم از حرفشان خوشم میامد. از سر هم کردن اشیا خوشم میامد. از حل کردن پازل و معما. از کشف چیز های تازه. دیوانه ای بودم برای خودم. همه دختر ها با دامن این ور و ان ور می چرخیدند و من با شلوار جین. یک چیزیم می شد. همه بچگی می گفتند دکتر می شوند. عروس می شوند. معلم می شوند. من یکی کلا انارشیسم داشتم اصلا انگار ذاتم بر این بود که ساز مخالفم کوک باشد.می گفتم می خواهم نویسنده شوم. دلم خوش بود چه کارش داری هنوز هم خوش هست. در تمام عمرم تنها چیزی که از دوران کودکیم در من از بین نرفت همین خیال پردازی ام بود. بالاترین تفریحم محسوب می شود و می شد.همه شان را سر هم می کردم و با انها تا هفته بعد که جنس جدید برسد شاد بودیم. اما تمام کیفش این بود که بریزیشان به هم و دوباره سر همشان کنی. خدا را شکر توی دبیرستان یک دیوانه شبیه خودم پیدا شد حسم را درک کند. او هم برای خودش دیوانه ای بود. بی خیال اینکه ممکن است هیچ بنی بشر مذکری از موجودی انارشیست شبیه من و دوستم استقبال نکندالبته اذعان می دارم اون بنده خدا حالش خیلی بهتر از منه و در حال حاضر ریلیشن شیپ خودش را دارد.وقتی بچه با همه شان بازی کرد دوباره در انها را بست و گذاشت مامان انها را درست و درمون جمع کند. ویترینی در خانه نداریم که بتواند انها را در انجا بچیند. فکرش را بکنید حدود 100 تایی می شوندیک کنسول جداگانه می خواهد

برای اخر هفته بشینید فیلم ببینید به من هم بگویید چه دیدید.اگه خواستید هم البوم محسن چاوشی رو گوش بدید. فعلا حس فیلم و زندگی ندارم. بی خیال 

جالب نوشت: خیلی جالبه برای هیچ کس سوال پیش نیومده که این چیزی که من بین وسایل انباری پیدا کردم چی بوده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak