نویسنده تنبل

گاهی  من مازوخیسمم می زنه بالا..البته به نظرم همه یه هم چین حسی رو دارن ( یا حداقل دوست دارم این جوری فکر کنم) ودیشب هم از همین حال و هواها داشتم. با اینکه میدیدم حال و هوای پاچه گرفتن و افسردگی حاد دارم اما باز هم اصرار داشتم که  goodbye my lover را گوش کنم..امروز نشسته ام  rabbit hole را نگاه می کنم.کتابها را تلنبار کرده ام یک گوشه کتاب زبانم ان گوشه به من دهن کجی می کند. با این حال باز هم رفته ام فیلم خریده ام( town ,you will meet dark tall stranger).می دانم ادمش نیستم که بروم و فیلمها ندیده ام را ببینم یا اینکه کتابهایم را بخوانم و یا اینکه یه دستی به سر و وضع خانه بکشم اما باز هم از جلوی کتاب فروشی که رد شده ام گرفته ام 11000 تومان پول بی زبان را هل داده ام طرف کارت خوان فروشگاه کتاب بهمن. خب اخه چرا؟ من که انها رو هم 1 سال طولش می دم تا بخونمشون..چرا من وقتی تصمیم به انجام کاری را دارم  و به طور کاملا اتفاقی دارم برای انجام دادنش میمیرم  تا شروع به انجام دادنش می کنم انگار نمی خواهم انگار دلم می خواهد یک گوشه بشینم و زل بزنم به دیوار..باور کن دست خودم نیست. کار را ول می کنم.. مثلا فکرش را بکنبد من یک جورایی می میرم برای نوشتن. اصلا نمی دانم این ادمهایی که نه وبلاگ دارند و نه دفتر خاطرات چه جوری زندگی می کنند . حالا خودتان شاهد هستید که من چند وقت به چند وقت اپ می کنم.تقریبا از دوره دبیرستان تا به حال دیگر داستان ننوشته ام. این یعنی همان پارادوکسی که ابن روزها من را دارد به مرز خودکشی می رساند

جشنواره نوشت= امروز گزارش یک جشن را دیدم. فردا هم فیلم جرم است و البته در گروه سینمای ایران 2 که سانس بعد از ما هستند فیلم جدایی نادر از سیمین.در راه سینما با خودم می گفتم احتمالا برای فیلم حاتمی کیا تعداد زیادی می ایند اما فکر نکنم ان چنان باشند. با رفتن به سینما نظرم کاملا عوض شد. کل راهرو را به حالت لابیرنت مردم ایستاده بودند به طوری که سینما مجبور شد یک سری صندلی اضافه در کناره های ردیف ها بگذذارد و در نهایت عده ای راضی شدند روی زمین بشینند.با خودم گفتم یعنی فردا من از ساعت چند باید توی صف بایستم برای فرهادی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak