نویسنده تنبل

کتاب ((سوپ جوجه برای روح )) به مدت 1-2 سال در فهرست 10 کتاب برترم بود. دلیلش ملموس بودن داستانهایش و به شدت ساده بودن انها بود.حالا این کتاب شاید در فهرست 10 تایی هایم نباشد اما مسلما هنوز در فهرست دوست داشتنی ترین هایم است .بد جوری به کتاب گیر داده بودم و 3 جلد کامل ان را تهیه کردم.به دوستانم نیز ان را قرض می دادم و انها هم مانند من بعد از تمام شدن جلد 1 دنبال جلد های دیگر می گشتند و من با افتخار به مانند کسی که دارای گنجی نایاب است جلدهای بعد را به انها می دادم. می توانم از چندین داستان به عنوان نمونه هایی که من را تحت تاثیر قرار داده نام ببرم.اما الان می خواهم در باره داستانی بگویم که من را رو به روی خودم قرار داد.من را مقابل طرز تفکر مزخرفی که داشتم و خودم هم نمی دانستم و شاید خیلی های دیگر مثل من قرار داد .داستان کاملا پیش افتاده ولی نیز در عین حال سمبلیک است.الان حوصله گشتن 3 جلد را برای پیدا کردن متن دقیق ندارم اما داستان را به مضمون مینویسم

مردی مشغول رانندگی بوده که متوجه می شود ماشین مشکل دارد. با پیاده شدن و انداختن نگاهی به ماشین متوجه می شود که یکی از چرخهایش پنچر شده و زاپاس نیز ندارد.به سمت خانه هایی که در اطراف بودند می رود تا کمک بگیرد.به خانه اول که می رسد قبل از اینکه در را بزند با خود می گوید شاید صاحبخانه به خاطر اینکه می داند محتاج زاپاس هستم و نزدیک ترین خانه هم خانه اوست بخواهد بابت دادن زاپاس از من پولی بگیر. با این فکربه سمت در خانه دوم می رود .قبل از در زدن فکر می کند شاید بابت دادن زاپاس از من 10 دلار پول بخواهد. بی خیال خانه دوم می شود و به سمت خانه سوم می رود . می خواهد زنگ را بزند اما با خود می گوید خانه او از خیابان خیلی دور است. حتما از من می خواهد تا زاپاس را خودش به خیابان بیاورد تا مطمئن شود راجب خرابی ماشین دروغ نمی گویم وبابت حمل لاستیک هم مبلغی را می گیرد. بی خیال خانه می شود و در خانه چهارم را می زند. پیرمردی در را باز می کند .راننده با عصبانیت سر پیرمرد داد می زند (( فکر کردی مگر یک زاپاس چقدر می ارزد که می خواهی این همه ز من پول بگیری لابد بابت حملش هم می خواهی مرا بچاپی..کور خوانده ای)) پیر مرد بیچاره هاج و واج مرد را نگاه می کرد. بیچاره فرصت سلام دادن هم به راننده را نداشته.

این داستان مضحک ولی واقعیت تفکر ما نسبت به اتفاقات پیرامونمان است. شاید اگر راننده از همان خانه اول زاپاس را گرفته بود این مشکل پیش نمی امد.تمام احساسات او جنبه موهوم داشت.کسی چیزی به او نگفته بود اما در پاسخ به حرف نگفته جواب می داد و ری اکشن نشان می داد.راننده را مسخره نکنید چون جنبه ای از رفتار روزمره ماست.تا به حال شده از کسی خوشتان نیاید و در مجلسی که او نیست بگویید اگر فلانی بود حتما این را می کرد .شما با این حرف درست کار ان راننده را کرده اید. یا اینکه صبح با کسی دعوایتان شده.تا اخر شب این دعوا را و دیالوگهای رد و بدل شده بینتان را 100 دفعه مرور کرده اید. با این کار شما این اتفاق را چندین بار برای خود تکرار کرده اید در حالی که ان اتفاق تنها یکبار به وقوع پیوسته بود و احتمالا با شدتی به مراتب کمتر.مثال برای این موارد و توضیح راجبش زیاد است. عجالتا خود بنده دیروز به همین درد مبتلا شده بودم و کم مانده بود یک ناراحتی ساده به تنفر تبدیل شود...با اتفاق دیروز یاد داستان کتاب افتادم و به موقع جلوی راننده ذهنم را گرفتم

فیلم ((inception)) را امروز در از نظر گذراندیم.باید اعتراف کنم چیزی بیش از فیلم بود.من فیلمهایم را انتخاب شده می خرم ولی این دفعه بعد از دیدن هم سری به ویکی پدیا زدم و شگفت زده تر شدم.توضیحش باشد نوبه بعد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak