نویسنده تنبل



این جند وقت که از خواب بلند می شوم  مدام صورتم را در ایینه چک می کنم .نه اینکه مانند خیلی دختر های دیگر که فکر می کنند این ایینه با ایینه بغل دستیشان فرق دارد به فکر راست و ریس کردن خود باشم.فکر می کنم که 10-12 سال پیش حتی فکرش را هم نمی کردم که چنین سرنوشتی در 20 سالگی داشته باشم.فکر می کنم صورتم پیر و چروکیده شده.می دانم توهم است اما از ته قلب باور نمی کنم.فکر می کردم در این سن جور دیگری بودم اما چیزی شد که فکرش را نمی کردم.برخلاف همه دوستانم صورتم در این سن نسبت به نوجوانیم تنها کمی پخته تر شده و نه بیشتر..اخلاقیاتم هم تقریبا همان است به جز اینکه وقتی بچه بودم خیلی چیز ها عصبانیم می کرد اما حالا وقتی کسی شروع به مزخرف گویی می کند گه گاه عصبانی می شوم بیشتر اوقات با سیب زمینی همذات پنداری می کنم و گاهی نیز پیش می اید که در دل برایش احساس تاسف کنم و شاید بخندمدلم می خواست شعور الانم را چند سال پیش پیدا می کردم تا بدانم وقتی یکی به من می گفت دختر جان این غلط را بکن و ان غلط را نکن بزنم توی دهنش و بگم به تو چه زنیکه
این هفته زیاد وقت فیلم دیدن نداشتم .اما به هر حال از انجا که من ادم نمی شم که این اعتیاد لعنتی را ترک کنم خب 1-2 تا فیلم را تو رگ زدم.اولی فیلم ((ساعتها)) بود که باید اعتراف کنم که اول که فیلم را دیدم دوزاریم نیوفتاد.اما بعد که فهمیدم دلیل ان همه افسردگی و خستگی شخصیتها چه بوده دلم به حالشان سوخت. استثنا این فیلم را تنها برای خانمها توصیه میکنم. فیلم تقریبا فاقد صحنه است اما به خاطر داستان فیلم به نظرم مردها نمی توانند با شخصیتها همذات پنداری کنند
فیلم دیگر جاده مالهالند بود که دیر به صرافت دیدنش افتادم امافرقی نمی کرد چون مطمئنا اگر نقد فیلم را نمی خواندم اگر 100 بار دیگر هم فیلم را می دیدم ان را نمی فهمیدم...این فیلم را کلا توصیه نمی کنم    
.

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak