نویسنده تنبل

 

 

ديشب هر کاري مي کردم که ارام بشوم و سبک نمي شد.مدام  در تلاش بودم که اشکم در بيايد لااقل شايد با گريه سبک بشوم اما نشد که نشد. 1-2 ساعت از اذان مغرب گذشته بود که رفتيم هيئت..تقريبا هيچ دختر جواني انجا نبود و اکثر قريب به اتفاق بالاي 45 -50 سن داشتند.مجبور شديم  تا رسيدن دسته صبر کنيم تا مراسم را شروع کنند.تا قبل از رسيدن دسته مشکل خاصي نبود اما بعد از امدن دسته سيل دخترهاي جواني بود که به داخل تکيه امدند.

مي دانيد.. ادميزاد فقط از مصيبت ديدن ناراحت نمي شود وقتي نگاه مي  کني و مي بيني ميان جمعيتي اشنا غريب هستي و يا از جنس انها نيستي بيشتر دلت مي گيرد. تمام دختران ارايش کرده و همراه دوستان خود بودند اما من با يک مانتو و روسري نسبتا ساده رفته بودم و کنار مادرم بودم.من دلم گرفته بود و انها بر لبشان خنده . همه در دسته هاي 3-4 نفري نشسته بودند و من تنها. هر کاري کردم تجانسي بين خودم و ان دختر ها پيدا کنم نشد. هميشه همين طور است در خيابان که راه مي روم احساس مي کنم در بين دختر هاي شهر غريبم  حالامن غير عادي هستم يا .....



نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak