نویسنده تنبل

بچه که بودم هر موقع جایی می رفتیم و موقع برگشت خونه تفریح من تماشا کردن چراغها و ماشینهایی بود که از کنارشون ماشین بابام رد می شد و من همین طور که به انها نگاه می کردم اروم اروم با تکانهای یکنواختی که ماشین داشت خوابم می برد.یادم نمیره که حتی وقتی مامان و امیر رضا پیاده می شدند من با همون حالت خواب الودگی اصرار می کردم که تا پارکینگ میام ..در حالی که فاصله جلوی در ورودی تا پارکینگ 30 ثانیه هم نمی شد اما برای ادم مست خوابی مثل من غنیمتی بود

این روزها دوست دارم همون شکلی بخوابم و یکی بغلم کنه و بذارتم روی تخت و کفشهام رو دربیاره اما خوب بعضی اوقات ادم یادش می افته که چند سالی از اون مو قع ها گذشته.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak