نویسنده تنبل

آخرین روز ماه رمضون مصادف شده بود با تولد من.....خانواده هم از خدا خواسته پیچوندن.فعلا که نه خبری از دور همی با دوستان بوده و نه خبری از تولد. خیلی وقته نتونستم عین ادمیزاد زندگی کنم. حموم رفتنم شده نصفه شبها. شام خوردن و استراحتم شده تنها کاری که بعد از سر کار میتونم انجام بدم. نمیگم خسته کننده است اما رمق رو از ادم میگیره.

از امروز از شرکتی که توش کار آموزی میرفتم رفتم سر شرکت اصلی و کارم رو استارت زدم و باید بگم شرکت جدید واقعا یک ضد حال اساسی بود. تو شرکت قبلی من وقت سر خاروندن هم نداشتم بیشتر اوقات اما اینجا عین بیابون لم یزرع میمونه. نه سرمایه گذاری دارند و نه تنخواه انچنانی...کلا گردش مالی و معاملات شرکت خیلی خیلی پایینه و این یعنی اینکه من چیز زیادی قرار نیست یاد بگیرم. وقتی کار زیاد باشه ادم ناخود اگاه کار یاد میگیره 

جالبش اینه که با این اوضاع کم کاری من امروز کلا مشغول بودم اما اکثر افرا اونجا یا چایی میخوردن یا تو فیس بوک بودن.....یعنی داغونم...له لهم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak