نویسنده تنبل

هر روز با خودم مرور میکنم که امروز قرار است یک کار جدید یاد بگیرم. این طوری انگیزه میگیرم برای روزم

دلم برای نوشتن تنگ شده. مخصوصا داستان نوشتن. برای منی که از 24 ساعت حداقل 20 ساعتش را در رویا و خیالپردازی سیر میکردم و مدام در حال داستان سرایی بودم حالا خیلی دور افتاده محسوب میشوم از این دوران و حال و هوا...

وقتی می ایم خانه واقعا زمان خاصی برایم نمی ماند که یک فیلم را با خیال اسوده ببینم. 

جالبی قضیه اینست که تازه دارم قدر زمانهای از دست رفته ام را میدانم. حالا سر تا سر وجودم شده برنامه ریزی و این را خیلی دوست دارم

هنوز دنبال معلم زبان برای رایتینگ میگردم. دلم نمیخواهد زبان از یادم برود. میخواهم بروم برف روی کاج ها را ببینم و همینطور تمام کردن 3 تارم و شروع درس پیانو است....

تمام  این روزهایم شده یاد گرفتن روابط اجتماعی در کار (که واقعا فکر نمیکردم اینقدر سخت باشد). من همه را مثل خودم ساده فرض میکردم اما نباید این کار را میکردم و تازه دارم این چیزها را یاد میگیرم

دعایی بکنید من زودتر وضعیتم به ثبات برسد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak