نویسنده تنبل

بالاخره  کار را با وجود ساعت کاری بالایش 10 صبح تا 7 شب قبول کردم. تو  خیابون ایرانشهره. این یعنی یه مسیره خوب

روز اول و ساعتهای اول خب خیلی افتضاح بود. مدام به ساعت نگاه میکردم که چقدر گذشته و بی کاری باعث افسردگی ام شده بود. یک چند ساعتی که گذشت چند تا کار یاد گرفتم و با همان چند کاری که یاد گرفتم سرگرمم شدم و ساعتها برایم زودتر گدشت.

روز بعد برایم دلنشین تر بود و روزهای بعد خیلی بهتر به طوری که الان کارم را دوست دارم . تناه ناراحتی ام از این است که دیگر وقت و فراغت کافی برای بیرون رفتن و سینما ندارم  که خب مسلما مسئله انچنان حیاتی نیست و میتوانم با برنامه ریزی به انها هم برسم. از اینکه سرم گرم شده و دارم کار یاد میگیرم خییییییییییییییلی خوشحالم.شب قبل از اولین روز کاری ام عین چی داشتم گریه میکردم طوری که چشمانم پف کرده بود و قرمز شده بود  ان هم فقط و فقط به خاطر استرس چطور گذراندن 9 ساعت کاری و تجربه بودن میان کلی ادم که هیچ کدام را نمیشناسم

حسابداری که پیشش کار میکنم واقعا ادم خوبی بود و با خنده و صبر و حوصله همه چیز را یادم میدهد که فکر میکنم در این دوره و زمانه واقعا موهبتی است

با توجه به اینکه تنها زن داخل مجموعه هستم همه احترامم را دارند و مراقب طرز صحبتشان با من هستند و این باعث میشود حس خوبی داشته باشم. فعلا تنها ترسم اینست که من را به عنوان حسابدار به شعبه دیگری بفرستند و انجا دیگر کسی نیست که برای پرسیدن سوال دم دست باشد یا اشکالاتم را برطرف کند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak