نویسنده تنبل

 

باز هم بوی قشنگ اردیبهشت امده و من بیشتر اوقات مست نگاه کردن به شکوفه ها هستم. حال و هوایم خوب است  البته بماند که از شنیدن خبر مریضی اعضای خانواده چند تا از بچه های بلاگ نویس ناراحتم قدری اما براشون دعا میکنم

این روزها فیلم ارامش بخش می خواستم یک داستان ارام یک داستان خوش تصویر. چیزی که مقداری هپارین خونم رابالا ببرد. فیلم lake house توانست تا حدی ان را براورده کند. داستانی که بر اساس جمله کنایی خود فیلم ما را به یاد رمان ترغیب جین استین می اندازد و چه بسا مانند ان ما را مجبور به انتطاری عاشقانه میکند.

ساندارا بولاک زنی پزشک است که در خانه ای شیشه ای روی رودخانه زندگی میکند و حالا قصد ترک انجا را دارد. به وسیله نامه ای که در صندوق پست میگذارد به ساکن بعدی مینویسد که بابت عیب و ایرادها متاسف است. کیانو ریوز که ساکن بعدی است نامه را بر میدارد و در جواب میتویسد که فکر میکند ادرس را اشتباه نوشته اید و....... این نامه نگاری ها ادامه پیدا میکند و خط داستان را پیش میبرد. گاهی فاصله نامه نگاری ها واقعا در حد چشم بر هم زدن میرسد و  و ما فکر میکنیم شاید واقعا دارد یک چت مکاتبه ای صورت میگیرد. قاب بندی ها و استفاده از رنگ ها ملایم به شاعرانگی فضای فیلم کمک کرده. ساندرا بولاک گرچه بازیگر مورد علاقه من نیست اما بازی اش در این فیلم واقعا خوب و روان بود و من دوست داشتم.  با وجود تمام اشکالهای علمی این فیلم اما ضربان فیلم را که پایه و بنیانی احساس داردپیش میبرد  و باعث میشود شما از ااین اشکالات چشم پوشی کنید و منتظر بمانید و ببینید که این دو  کی و چگونه به هم میرسند.مدتها بود داستان عاشقانه معمولی ندیده بودم. فیلمهای روی پرده که همه شان اشغال شده  نمی دانم چرا از فیلمهای جدید هم وقت نمیکنم چیزی ببینم. اما همیشه برای دیدن فیلمهای قدیمی وقت دارم(باور بفرمایید دلیلش را نمیدانم)   فصل هشتم gray,s anatomy هم به اپیزود 23 رسیده  و من شروع کرده ام به دیدن فصل جدید. گداشته بودم حدود 1 فصل تمام شود بعد شروع کنم به دیدنش.ریتینگ پایینی دارد اما من واقعا از دیدنش لذت میبرم و اصلا  و کلا بیخیال ریتینگ.

نمایشگاه کتاب هم که قربانش بروم مثل هر سال محل پیک نیک عزیزان شده بود و این را جمع بزنید به نبود یکسری از انتشارات و دیر رسیدن کتابها به انتشارات و گرمای هوا و .........کلا با خودم گفتم مگه مرض داشتی اومدی؟؟ 2 تا کتاب بیشتر نتوانستیم بخریم..من مانده ام این همه انتشارات واقعا ما داریم؟...بعضی غرفه ها فقط داشتند خودشان را باد میزدند. یعنی پول مملکت این قدر بی ارزش شده که هر ننه قمری که توانایی چاپ 2 تا متاب را بدست می اورد برای خودش انتشارات میزند. تازه این منهای تمام موسساتی است که خودشان را هم موسسه فرض میکنند و هم انتشارات مثلا ارتش نیروی اسلامی و یا بیت رهبری و یا هزار و یک سازمان دیگر که یک اتاق از اداره شان را انتشارات کرده اند. بابا به خدا بابت این کاغذ هایی که حرام میکنید باید جوابگو باشید. اصلا بیخیال. بچسبیم همان فیلم خودمان

  راجر ابرت به فیلم 3 ستاره و نیم داده  و این یعنی که (( یعنی واقعا باز هم دلت نمیخواد فیلم رو ببینی؟))

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak