نویسنده تنبل

با کمال افتخار اعلام میکنم بنده به عنوان یک دختر که در رده سنی بزرگسال قرار میگیرد لحظاتی پیش دیدن کارتون اناستازیا را تمام کردم و کلی هم کیفور شدم. اصلا اصل جنس بود. به تمام کسانی که در زندگی خود احساس مرگیدگی دارند(نوعی احساس روزمرگی حاد که شبیه به مردن و دوباره زنده شدن است)  میکنند توصیه اکید دارم که کارتون ببینند. به نظرم حتی دیدن کارتونهای دهه 90 والت دیزنی گاهی به تماشای انیمیشن های میلیون دلاری این روزها می ارزد.(البته گاهی)

در جهت قدم برون گذاشتن از حالت مرگیدگی یک جعبه لایتنر و فلش کارت های تافل تهیه کردیم و افتادیم به جانش.(عین بچگی ها نشستم با چسب و مقوا جعبه درست کردم..باحال بود)بعد نشستم عین انسانهای فرهیخته تو نت گشت زدم و طرز کار با ان را یاد گرفتم. راستش نکته خاصی برای کار با ان نسبت به طرز کار کلی که راجع به اش شنیده بودم ندیدم به جز اینکه هر کلمه یا مطلبی را که بلد نبودیم نباید به خانه قبل برگردانیم بلکه باید دوباره ان کارت را به خانه اول برگردانیم. خب تا الان حدود 50 کلمه را رد کردم و این برای من خودش کلی پیشرفت است.همین الان رفتم سایت دانلود فیلم همیشگی را چک کردم دیدم فیلم شرلوک هلمز هم بالاخره بعد از حدود 3 ماه برای دانلود امده. همین چیز های کوچک را باری خودم به عنوان دلخوشی میگیرم. یک حرکت انقلابی دیگر هم انجام دادم که مثل چی تویش مانده ام.

از طریق یکی از دوستانم مطلع شدم که کلاس داستان نویسی اقای گودرزی در فرهنگسرای نزدیک خانه مان برگزار میشود .خب با شوق فراوان تصمیم گرفتم بروم . نزدیک روز ثبت نام و شروع کلاس که شد کمی تردید گرفتم . مامان گفت خب چرا میخوای اینجا بری که معلوم نیست چجوریه برو حوزه هنری. زنگ زدم حوزه هنری گفتند 120 تومن. دیدم با وجود مسافت و میزان شهریه اصلا نمی صرفد.حالم شبیه موقع هایی است که ادم از هفته قبل از مهمانی کلی شوق و ذوق دارد که برود و یکدفعه روز مهمانی احساس میکند تنها کاری که دوست دارد بکند اینست که خانه بماند. و این موجز احساسم در رابطه با این کلاس بود.دم رفتنی همش میگفتم بیخیال نمیخواد بری. شنبه بالاخره رفتم و سر کلاس نشستم.  خب واقعا با توقعم تفاوت داشت. فکر نمیکردم کلاس داستان نویسی انقدر خشک باشد.شاید کلاس نقد فیلم برایم بهتر بود. نیم ساعت اخر کلاس خمیازه ام گرفته بود و مدام با دست جلوی دهانم را گرفته بودم. استادش مشابه 90% استادهایی که دیده بودم یک مقدار از کلمه ((من)) زیاد استفاده میکرد که یک کمی روی اعصابم بود.   نمی دانم شاید چون از بدیهیات داشت سخن میگفت برایم خواب اور بود ویا چون جلسه اول همه چیز تئوری بود انقدر برایم بی مزه و خواب اور بود. جلسه اول خب هنوز کسی داستانی برای خواندن نداشت. با توجه به اینکه تا به حال در چنین کلاسهای ادبی شرکت نکرده ام میگذارم چند جلسه دیگر بگذرد ببینم نظرم عوض میشود یا نه. برای جلسه اول ایشان گفتند داستانی بنویسید که در ان عصا و فرش نقش اساسی داشته باشد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak