نویسنده تنبل

کم کم دارم نگران خودم میشوم. انگار تازه بعد از گذشت چند سال از زندگی ام قرار است زندگی کنم و این را فهمیده ام که خواستن همیشه توانستن نیست...باور کنید نیست. من الان مدتهاست میخواهم درس بخوانم برای این ارشد کوفتی و هنوز قدم از قدم بر نداشته ام. واقعا باید به عنوان یک مسئله جدی به این قضیه نگاه کنم که حتی کارهایی را که دوست دارم را هم انجام نمیدهم. دیگر این که من فیلم دیدن و داستان خواندن را دوست دارم بر کسی از دوستانم پوشیده نیست اما همین دوستان وقتی از من میپرسند خب  داستان و فیلم جدید چی داری  به حالت دخترک الکی خوش میخندم و میگویم چیز جدید ندیدم و نخواندم. الان هارد کامپیوتر پر از فیلمهایی است که با شوق و ذوق فراوان دانلود کردم اما حتی 30 دقیقه اولش را هم ندیده ام. تنها حرکتی که به کوری چشم شیاطین و اجنه و حال بد شروع کرده ام همین دمبل زدن های روزانه ام هست و خیلی هم راضی ام .تازه فهمیده ام چقدر عضلات دستم خشک بوده . همیشه فکر میکردم خشکی عضلات مختص پا هست اما مثل اینکه دست ها هم با وجود  کار بیشتر بد جوری امکان خشکی دارند

. تا به امروز یا مدرسه بوده ام و یا دانشگاه.  در طول مدرسه و یونی زبان را تمام کردم. حالا نه دانشگاه دارم و نه کلاس زبان...قبلا زندگی از پیش تعریف شده ای که برای تمام ایرانی ها هست من را هم سرگرم کرده بود ولی الان دیگر این زندگی را ندارم و در واقع باید خودم برای خودم زندگی کنم. منظورم از زندگی از پیش تعریف شده  همان مدرسه-دانشگاه- کار- ازدواج- بچه و پیری است. از این ریتم متنفرم به نظرم یک زندگی کیاهی است.

حالا باید برای زندگی ام تصمیم بگیرم اما این مشکل کوفتی تمام سال 90 خرخره ام را گرفته بود. فکر کردم برای سال 91 به طور کامل درست میشود. تغییری نداشته ام. تقریبا هیچی...چه کار میکنی اگر میخواستی کاری انجام دهی اما نمیتوانستی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak