نویسنده تنبل

بالاخره به  یکی از ارزوهام جامه عمل پوشوندم . مسافرت یکروزه..به شدت خوش گذشت. فکر نمی کردم بتونم با جمعی که  اصلا تناسبی ندارم سفر برم و بهم خوش بگذره. اعتراف میکنم اولش ...حتی تا دم رفتن دو دل بودم. بسکه به خونه و کار چسبیده بودم انگار دلم نمی امد این سیکل لعنمتی را ول کنم. ان وقت خودش را با دلتنگی ناگهانی برای خانواده نشان میداد...چرت میگفت مغزم. دلش برای هیچ گس تنگ نشده بود..نمی خواست از غار تنهاییش بیرون بیاید...اما امد...خیلی خوب هم امد...مثل پلنگ رفتم تقریبا زیر ابشار ...توی دریاچه ..از کل جمعیت فقز دو یه نفر رفتیم توی اب...لباسمان خیس اب شد...هوا شرجی بود. خشک نمیش د. باکی نبود... با همان خیسی حرکت کردیم.. زندگی را نوش جان کردیم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak