نویسنده تنبل

سر کار هوا واقعا گرمه....رسما با حجاب واقعا حالت سیب زمینی اب پز بهم دست میده. بدتر از همه عرق کردنه. صبح کلی مام و اسپری و عطر به خودم میزنم  باز هم اخر روز به نظرم اثری از عطر و ادکلن نمانده.

کم کم داره از همکارم بدم میاد. روزهای اول کلی ازش خوشم میومد اما الان بیشتر ترجیح میدم بتونم محل کارم رو عوض کنم. وقتی زنگ میزنه به شرکتهای دیگه و با حسابدار اونها شروع به صحبت میکنه واقعا ادم حال به هم زنی میشه. ممکنه در کل روز فقط یه بار مجبور باشه تلفن اینطوری بزنه و مابقی تلفنهاش و کارهاش نرمال باشه اما همون یه بار حرف زدنش با دختر ها اون ور خط باعث تهوع من تا اخر روز میشه....باورم نمیشه که دخترهای اون ور خط هم به این جور مکالمه تن میدن و ادامه میدن...من بودم قطع میکردم و رسما رو طرف بالا میوردم...شاید هم حساسیت من بالاست و اصلا این طور حرف زدن بین دخت رو پسر ها عادیه.....ولی کلا داره حالم ازش به هم میخوره

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

وسایلم حتی اگر ریخت و پاش هم باشد میدانم کجاست. . کتابهایم را تقریبا حفظم. بر اساس رنگ جلد چیدمشان داخل کتابخانه چون حافظه ام تصویری است بیشتر  و بهتر یادم میماند که کتابی که در ذهن داشتم چه رنگی بود در حالی که شاید تا یکسال اینده هم اگر فکر کنم یادم نیاید نویسنده کتاب چه کسی بود.

جای فلشم را هم میدانم یا داخل کیف است یا اطراف تختم.خلاصه که پاتوق وسایلم را میدانم کجاست برای همین وقتی کس دیگری وسایلم را جمع کند رسما روانی میشوم

چیدمان اتاق را دیر به دیر عوض میکنم. چون جوری که هست راحتم و بیشترین فضای راه رفتن را برایم جور میکند و تخت هم کنار پنجره است چون من صبح تا شب کنار پنجره هستم از دست گرما.

خسته و کوفته از سر کار امدم خانه و با صحنه ای رو به رو شدم که 1 هفته بعدش (یعنی امروز) باعث جنگ بیکلام بین من و مادرم شد

مامان عادت داره همش بگه اتاقت به هم ریخته است. ان قدر این جمله را جلوی این و ان گفته که بقیه هم جرات میکنند و در وسایل و چیدمان اتاق من دخالت میکنند. بارها شده دختر خاله ها و خاله هایم امدند چیدمان اتاق من را عوض کنند و من تک و تنها از پس لشگر چند نفری فامیل مادر بر نیامده ام و مجبور به اطاعت شدم

حالا ان روز امده ام خانه. ساعت نزدیک 8 شب است و من فقط یک جو ارامش میخواستم. میبینم تمام وسایل اتاق را عوض کرده . یعنی واقعا هیچ وسیله ای را نگذاشته در پوزیشن قبلی اش بماند از ان بدتر اینکه محتویات قفسه ها و کشو ها را هم همه را قاطی کرده و هر چیزی را هر جا دوست داشته و به نظر خودش مناسب رسیده گذاشته.

دفترچه خاطرات های خصوصی ام را بالا پایین کرده و از جای دنجشان بیرون اورده. تلویزیون را جایی گداشته که تقریبا بلا استفاده است. تختم به جای پنجره موازی با دیوار است و الی اخر.....

از همه بدتر اینکه محتوی کشویم  و کتابخانه ام عوض شده. مدارکم را جا به جا کرده بود و من عین سگ وحشی دنبال رمز و پسورد سازمان سنجش برای کنکورم بودم و پیدایش نمیکردم.

اخر سر کار خودم را کردم. زورم که نمیرسید وسایل اتاقش را جا به جا کنم اما برداشتم تقریبا بیشتر محتویات کمدهایش را روی زمین پخش و چلا کردم و بعد هم با دست همه وسایل را دوباره قاطی هم کردم که وسایل هر طبقه قابل تفکیک نباشد

زورم بهش نمیرسد همین اعصابم را خورد کرده دلم میخواهد یکی را بگیرم به قصد کشت بزنم....اخه چرا باید همه این اتفاقات (یه قضیه ای هم سر کار پیش اومده) درست زمان قبل از عادت من اتفاق بیفتد که من همین طوری هم حالم خوش نیست

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر روز با خودم مرور میکنم که امروز قرار است یک کار جدید یاد بگیرم. این طوری انگیزه میگیرم برای روزم

دلم برای نوشتن تنگ شده. مخصوصا داستان نوشتن. برای منی که از 24 ساعت حداقل 20 ساعتش را در رویا و خیالپردازی سیر میکردم و مدام در حال داستان سرایی بودم حالا خیلی دور افتاده محسوب میشوم از این دوران و حال و هوا...

وقتی می ایم خانه واقعا زمان خاصی برایم نمی ماند که یک فیلم را با خیال اسوده ببینم. 

جالبی قضیه اینست که تازه دارم قدر زمانهای از دست رفته ام را میدانم. حالا سر تا سر وجودم شده برنامه ریزی و این را خیلی دوست دارم

هنوز دنبال معلم زبان برای رایتینگ میگردم. دلم نمیخواهد زبان از یادم برود. میخواهم بروم برف روی کاج ها را ببینم و همینطور تمام کردن 3 تارم و شروع درس پیانو است....

تمام  این روزهایم شده یاد گرفتن روابط اجتماعی در کار (که واقعا فکر نمیکردم اینقدر سخت باشد). من همه را مثل خودم ساده فرض میکردم اما نباید این کار را میکردم و تازه دارم این چیزها را یاد میگیرم

دعایی بکنید من زودتر وضعیتم به ثبات برسد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٢ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

اولین پولی که از طریق کار کردن به دست اوردم....خییلی حال داد....به عنوان پاداش دادند.چون من هنوز تازه کار به حساب میام....برای حدود 11 روز کاری

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak