نویسنده تنبل

توی مترو کتاب ناتور دشت رو گرفتم و حدودا در هر رفت 10 صفحه اش را میخوانم/. واقعا کتاب بدی را انتخاب کرده ام. چسره هولدن کانفیلد خیلی افسرده است و منم همش به افسردگی میکشونه اما خب فعلا کتاب دیگری ندارم. باید بروم یک سری کتاب یا داستان کوتاه بخرم برای مترو ام....حدود 25 دقیقه توی مترو ام تا به فردوسی برسم.

کار و بار بیشتر شده و من با همکاران صمیمی تر شده ام. گرچه هنوز هم به خاطر تک جنسیتی بودنم در شرکت احترام خاصی برایم قائلند که باعث بسی خوشحالی است

ساعت کاری ام عملا تبدیل شده به 11 ساعت...9 صبح انجایم و حدود 19/30 یا دیرتر میزنم بیرون اما هنوز هم از شغلم راضی هستم و این باعث تعجبم شده. میترسم نکند یک وقت من هم به مرض افراد دیگر جامعه دچار شوم و از کار خسته شوم....نمیخواهم از کارم خسته شوم. وقتی می ایم خانه یا یک اپیزود از فرند را نگاه میکنم یا زود میخوابم....پیشنهاد خاصی برای 4-5 ساعتی که در خانه هستم ندارید؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٩ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بالاخره  کار را با وجود ساعت کاری بالایش 10 صبح تا 7 شب قبول کردم. تو  خیابون ایرانشهره. این یعنی یه مسیره خوب

روز اول و ساعتهای اول خب خیلی افتضاح بود. مدام به ساعت نگاه میکردم که چقدر گذشته و بی کاری باعث افسردگی ام شده بود. یک چند ساعتی که گذشت چند تا کار یاد گرفتم و با همان چند کاری که یاد گرفتم سرگرمم شدم و ساعتها برایم زودتر گدشت.

روز بعد برایم دلنشین تر بود و روزهای بعد خیلی بهتر به طوری که الان کارم را دوست دارم . تناه ناراحتی ام از این است که دیگر وقت و فراغت کافی برای بیرون رفتن و سینما ندارم  که خب مسلما مسئله انچنان حیاتی نیست و میتوانم با برنامه ریزی به انها هم برسم. از اینکه سرم گرم شده و دارم کار یاد میگیرم خییییییییییییییلی خوشحالم.شب قبل از اولین روز کاری ام عین چی داشتم گریه میکردم طوری که چشمانم پف کرده بود و قرمز شده بود  ان هم فقط و فقط به خاطر استرس چطور گذراندن 9 ساعت کاری و تجربه بودن میان کلی ادم که هیچ کدام را نمیشناسم

حسابداری که پیشش کار میکنم واقعا ادم خوبی بود و با خنده و صبر و حوصله همه چیز را یادم میدهد که فکر میکنم در این دوره و زمانه واقعا موهبتی است

با توجه به اینکه تنها زن داخل مجموعه هستم همه احترامم را دارند و مراقب طرز صحبتشان با من هستند و این باعث میشود حس خوبی داشته باشم. فعلا تنها ترسم اینست که من را به عنوان حسابدار به شعبه دیگری بفرستند و انجا دیگر کسی نیست که برای پرسیدن سوال دم دست باشد یا اشکالاتم را برطرف کند.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من از ارمیا متنفر نبودم اما کلا ادم باحالی بود.اسما دینش اسلام بود اما از اسلام فقط اون لچک رو با خودش حمل میکرد که تازه تو عکسهای پشت صحنه همون لچک هم تا فرق سرش میرفت عقب. لباساش از بقیه چسبون تر بود.دست دادن و بغل کردن رو حرام میدونست اما خوانندگی و عشوه رو نه....کلا ادم باحالی بود....یا رومی روم باش یا زنگی زنگ...جالبتر کسانی بودند که از این پدیده طرفداری میکردند

یه نفر هم تو کامنتهای فیسبوق اومده بود یه بیوگرافی از این نوشته بود که این خانم عضو گروههای توده ای بوده و این در واقع اصلا حربه انهاست که میخواهند به این شکل دین را تحریف کنند. که من نمیدانم راست است یا دروغ.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak