نویسنده تنبل

فیلمهای اسیایی و اروپایی را تقریبا نمیبینم. نه به این دلیل که دوست ندارم بلکه به همان دلیل که تا به حال تاتر ندیده ام. چون معمولا در رسانه ها خبری ازا نها نیست و  و من از خوبی و بدی انها اطلاعی ندارم. به همین دلیل دیدن خیلی از فیلمهای خوب را از دست بدهم. نگاهی به اسم فیلم انداختم ((flowers of war))فیلم گلهای جنگ پرهزینه ترین فیلم تاریخ سینمای چین است. تمام بازیگران چینی هستند به جز کریستین بیل. ولی بعد از فیلم جدایی نادر از سیمین بهترین فیلم خارجی زبان بوده..اگر بازیگر هالیوودی ان یعنی کریستین بیل در ان بازی نمیکرد شاید حالا حالاها فیلم را نمیدیدم. خب اشتباه محض بود اگر ان را نمیدیدم. کارگردان با این فیلم  باعث میشود عاشق مردم چین و متنفر از مردم ژاپن بشوید. داستان فیلم از این قرار ست که در  زمان  سال ۱۹۳۷در چین، در طول جنگ دوم چین و ژاپن، متصدی کار کفن و دفن، «جان» (کریستین بیل) به یک کلیسای کاتولیک در نانجینگ می رود، تا یک کشیش را برای دفن آماده کند. به محض ورود می بیند که خودش تنهاست بزرگسال در میان یک گروهی از دانش آموزان دختر صومعه ها و روسپی هایی که از یک فاحشه خانه در این نزدیکی هستند می باشند. در هنگام حمله ژاپنی ها او از این دو گروه در مقابل وحشت حاکم محافظت می کند. او و جرج تنها مردان این صومعه سرا هستند به علاوه سربازی فداکار که بی دریغ و یکتنه بار محافظت از انها را به دوش میکشد

علاقه او به یکی از زنها و علاقه یکی از بچه های صومعه به او چاشنی قضایای بسیاری است که در حین این محافظت رخ میدهد. عشق و تنفر دو روی یک سکه اند که خیلی زود از شدت اثر خود در جریان داستان میکاهند. عشق درست در زمانی رخ میدهد که باید جدایی رخ دهد. تمنای نگاه جان به یو مو (نی نی ) در زمان جدایی و فریاد های دختران از ترس و وحشت در زمان حمله ژاپنیها به صومعه ,فداکاری زنان در قبال دخترها و دخترها در قبال زنان چیزهایی بود که بدون ذره ای شک در روح و جانم نشسته بود. نمیتوانستم تا حتی چند روز بعد از تماشایش فراموش کنم...اگر میخواهید فیلم را ببینید سعی کنید شب باشد تا بعد بتوانید با خیال راحت به خواب پناه ببرید.بازی کریستین بیل به نظرم در حد و اندازه های بازی اش در فیلمهای نولان نبود اما هر چه بود به دیده شدن فیلم خیلی کمک کرد. تغییر شخصیتش کاملا منطقی و معقول به نظر میرسید و بازی اش در قبال بازیگران چینی هم نمود بهتری داشت. . , و شاید اگر نبود این فیلم زیبا هرگز در لیست فیلمهای برای دانلودم قرار نمیگرفت ....حتما فیلم را بینید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب تا الان تقریبا حتی یک نفر هم من را تشویق به ارشد رفتن نکرده (همه ماشالله عاشق این سیستم اموزش و پرورش شدیم). البته بگم من خودم هم اگه بچه داشتم همین که متوجه میشدم این بنده خدا باید 12 سال تو این سیستم درس بخونه کلی دلم براش کباب میشد. اما قضیه اینجاست که این دوستانی که به من میگویند نخوان یا واضحترش اینکه نمیگویند بخوان همین هم دانشگاهی های خودم هستند و الا دوستان دیگرم در رشته های دیگر ذره ای برای ارشد خواندن شک ندارند و برنامه ریزی هایشان را هم کرده اند. یک نتیجه جالبی گرفته ام من. اینکه این روزها تمام فکر و ذکرم شده ارشد و کار...یعنی زندگی من چقدر کوچک میتواند باشد. دلم برای دوران نوجوانیم و ارزوهای بزرگم تنگ شد. روزی میخواستم نویسنده باشم و روزهایی که ارزوی فیلمنامه نویش شدن من را مجبور کرده بود بیشتر پول توجیبی ام را جمع کنم تا بتوانم کلاس فرهاد توحیدی ثبت نام کنم. من حتی والیبالم را هم ول کردم.زندگیم بدجور خلاصه شده...الان هم که دارم این سطر ها را مینویسم دوباره ان حال استرسی ام به من دارد مستولی میشود..حالم خراب است و نمیدانم چرا. میدانم از بابت درس نیست. چون پارسال من یک چند وقتی برای ارشد شروع کردم به خواندن که به خاطر تنبلی خودم و نبود ادمیزاد مناسب برای حل مسئله های درسی ام ول شد. حالا 1 ماه بیشتر اسن که استرس دارم

وقتی حرف کار میشود استرس میگیرم. وقتی حرف درس میشود استرس میگیرم. خیلی اوقات حوصله انجام کاری را ندارم. شما فکر کنید در این حد که پدرم یک معرف گیر اورده بو.د برای یک ساختمان تجاری بزرگ و من رفتم انجا. قبل رفتن کمی استرس داشتم اما خب به نظرم طبیعی بود وقتی رفتم و به خاطر نداشتن سابقه کار گفتند نمیتوانند در بخش حسابداری راهم دهند کمی ناراحت شدم. فردا دوباره زنگ زدند بیا. قبل از رفتن تپش قلب داشتم و کلی صلوات فرستادم و ایت الکرسی خواندم. ارام نشدم. اب خنک خوردم باز هم خوب نشد. اخر سر دیگر حالم را نتوانستم کنترل کنم عین ار بهار زدم زیر گربه. دقیقا عین شلنگ اب شک از چشمان می امد. وقتی پدر م گفت بیا برو برای خزانه داری خواستن یری دوباره حالم بد شد. حس پوچی افسردگی سراغم امد. به روی خودم نیاوردم اما تا 1 ساعت بعدش حالم از درون دگرگون بود. خودم نمیدانم چه مرگم شده. هر چه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیدهد مشکل از کجاست. دلم میخواهد برای روح گرسنه ام غذایی بود. اما هیچ چیزی به مغزم خطور نمیکند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باید تصمیم بگیرم که برای تیر ماه میخوام کلاس کنکور اسم بنویسم یا مهر.و باید تصمیم بگیرم که همین موسسه نگاره اسم بنویسم یا یه جای دیگه. اخه فلان فلان شده یه دفعه 110 تومان کشید روی قیمت شهریه اش و باید ببینم رفتن به کلاس مالی با شهریه حدود 400 هزار تومان ارزش دارد یا نه.باور کنید اگر میدانستم که در خانه میتوانم تنهایی بخوانم دست به چنین حماقتی نمیزدم. از طرفی هیچ کدام از دوستان و هم کلاسی هایم برای ارشد نمیخوانند ..یعنی حتی یک نفر. ادم امیدش را با دیدن این اتمسفر از دست میدهد.

2- فیلم new year's eve را چندی قبل دیدم. رسما معمولی بود. داستانهای ساده و بدون پرداخت و تنها با اکتفا به هپی اندینگهایش و اوردن چند ین بازیگر خواسته بود جلب تماشاگر کند.زیاد پیشنهادش نمیکنم.

3- وقت هایی که نمیتوانید یک مشکل را حل کنید دقیقا چه کار میکنید. وقتی مشکل چند سال ادامه پیدا کند و از دست شما خارج شود. ان وقت چه میکنید؟

4- سیزن 8 سریال house md را میبینم و همچنان حرص میخورم که انها سریال میسازند ما هم خدای ناکرده سریال و فیلم میسازیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

اصلا هواسم نبود که خیلی وقت است ننوشته ام. کلا ماجرای جالبی است . من تا پی سی را روشن میکنم جزو اولین کارهایی که انجام میدهم خواندن بلاگ دوستان است. یا مثلا خواندن سایت های نارنجی و یک پزشک. در تمام مدت هم در سرم هست که بیایم و اینجا هم مطلبم را بنویسم. شروع میکنم به خواندن. و بعد میروم ببینم سایت tinymoviez چه فیلم جدیدی را برای دانلود گذاشته. همه را که خوب دیدم و وقت گذاشتم یکهو میبینم حدود 1-2 ساعت است که از وقتم گذشته و چشمانم خسته شده و دیگر حوصله مطلب نوشتن و پای مانیتور نشستن را ندارم. و این داستان هر روز تکرار میشود. امروز هم الان واقعا به خوابیدن احتیاج  دارم اما چند روزی است شروع کرده ام به این قضیه ترک خواب بعد از ظهر. البته میدانم احتمال پیروزی ام در این ترک در حدود 1 به میلیون است اما خب تمام تلاشم را میکنم. کلا من انسان خوش خوابی هستم.یعمی روی همه دوستان را سفید کرده ام صبح که حدود 9-10 بیدار میشوم بعد دوباره طرفهای ساعت 2 تا 3 احساس خواب دوباره بر من مستولی میشود.خواب بعد از ظهر من هم کمتر از 2 ساعت نیست. از ان طرف شب هم معمولا حدود ساعت 1-2 میخوابم.یک حساب سر انگشتی نشان میدهد که اکثر روزم را هدر میدهد این خواب . بد بختی شبها هم بی برنامه ام. این شد که دیگر به صرافت تنطیم ساعت خوابم افتادم.. 

اخرین اپیزود گری اناتومی از فصل 8 هم تمام شد و من ماندم  و منگی ناشی از ماندن در خماری دیدن سیزن 9 و دانستن ادامه ماجرای کار .خدا را شکر جزو سریتالهایی است شبکه abc قصد ادامه ان را دارد و این نشان از اقبال این سریال پزشکی بعد از سریال دکتر هاوس دارد البته هاوس برای شبکه فاکس است. تازه در همین اواخر بود که فهمیدم مثل اینکه سیستم پزشکی خواندن در امریکا با ایران فرق دارد. در سریال به این صورت نشان داده بودند که دانشجوها یک چند سال علوم پایه میخوانند و بعد دوران انترنی خود را که فکر کنم 4 سال بود در بیمارستان تحت نظر رزیدنت مربوطه بودند. بعد از4سال یک امتحان رزیدنتی میدادند و اگر قبول میشدند. خودشان تبدیل به دانشجوی رزیدنتی میشدند و بعد از 7 سال گدراندن دوره رزیدنتی در (مطمئن نیستم تعداد سال رو) امتحان برد تخصصی شرکت میکردند و در خواست میدادند برای کار در بیمارستانها تحت اون تخصصی که میخواهند و در سالهای اخر رزیدنتی مشغول دستیاری اش بودند...کلا از سیستم انها که خوشم امد. خیلی مسئولانه و علمی بود. هم تخصص  را به خوبی یاد میگرفتند و هم در مقابل کوچکترین خطایی مسئولیت گردن میگفتند.

فکر نمیکردم از این سریال خوشم بیاید اما با وجود ریتینگ متوسطی که داشت  به دیدن سریال معتاد شده بودم و بدجوری به سیستم ارتباطات اجتماعی و سیستم درمان و پزشکیشان علاقه مند شده بودم. رابطه ها به شدت واقعی بود و یک مطلب مهم اینکه در کل سریال شما با عبارتی به عنوان  move on مواجه میشوید که به نظرم در ایران اصلا هیچ معنی نمی دهد یعنی در لغت نامه داریم اما عملکردش صفر است. یکی از قشنگترین جمله هایی که شنیدم در فصل 8 بود که یکی از نریشن های meredith بود: letting go is the easy part its the moving on thats painfull.

یک کدام از این بلاهایی که سر شخصیت های داستان امده بود سر یکی از ما می امد افسردگی حاد میگرفتیم ولی در بیشتر سریالهایی که دیدم و به خصوص house md و grey's anatomy  هیچ گاه ندیدم افراد به خاطر مشکلاتشان شروع به غر زدن بکنند و یا عین بچه ها قهر کنند و یا شروع به غیبت کنند. در بیشتر موارد سعی می کنند در یک جا ساکن نباشند و شرایط خود را تغییر می دهند حتی اگر گذر از ان شرایط سخت باشد.این خصیصه را خیلی دوست دارم. امیدوارم همه ما بتوانیم moving on راا در زندگیمان عملی کنیم

 به نظرم حتی اگر اپسیلونی از این رویه اموزشی و درمانی در بیمارستانهای ما بود اینقدر فحش و نفرین پشت سر دکتر ها و پرستار های ما نبود. من که تا رو به موت نباشم خودم را به دست پزشک و بیمارستان نمیسپارم. کم بدبختی مردم را چه به صورت زبانی و چه با خواندن متنهای بچه ها ندیدم. از بی تفاوتی برخی دکتر ها و بالاخص بیشتر پرستاران گرفته تا شنیدن غرهای دکتر ها و منشی هایشان و بی حوصلگی در معاینه و گوش سپردن به حرفهای مریض. نمیگویم در هیچ کجای دنیا این حرفها نیست و فقط در ایران است. مسلما هیچ کجا فعلا مدینه فاضله ای به وجود نیامده. ولی دیگر این دلیل نمیشود بی سوادی دکتر های خود را توجیه کنیم و یا همچنان اجازه دهیم برخی پرستارها بیمارستان را با سالن مد اشتباه بگیرند. مطمئنا خیلی از شما ها و یا اطرافیانتان به این مسئله دچار شده اید که دچار بیماری بشوید و برای تشخیص پیش چندین پزشک بروید و جالب اینجاست که هر کدام یک نظر می دهند و داروهای دکتر قبلی را هم کلا قطع میکنند. شما هم که سر رشته ای از پزشکی ندارید تا ببینید این تشخیصش چقدر معقولانه یا غیر معقولانه است . بودن یک شبکه اجتماعی پزشکی ایرانی به نظرم واقعا الان لازم است. جایی که افراد عادی و دانشجویان پزشکی و دکتر ها در ان عضو بشوند و افراد ی که دچار چنین مشکلاتی هستند بتوانند مشکل خودشان را به اشتراک بگذارند تا شاید با همفکری و کسب اطلاعات بتوانند در پیدا کردن راه حلی برای درمان این جور بیماری ها زود تر به تشخیص برسند.باز هم میگویم مطمئنا این حرفهای من شامل تمام جمعیت پزشکان و پرستاران نمیشود چون میدانم هستند کسانی که هنوز بیمار  و جان بیمار برایشان اهمیت دارد.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۳/٥ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak