نویسنده تنبل

خودم اجازه میدهم باهام بدبرخورد بشه...حالا نه که تمام تقصیر ها گردن من باشد ولی حالامطمئنم تقصیر من هم هست که همیشه در روابطم با فامیل و دوست و اشنا احساس میکنم بقیه از موضع بالا با من برخورد میکنند.

حتما اینقدر بدون اعتماد به نفس و ضعیف با همه برخورد کرده ام که به خودشان اجازه میدهند با من اینطور رفتار کنند. من ادم ترسویی هستم در روابط. براب از دست ندادن  روابطم باج میدهم. بیشتر از حد معذرت خواهی میکنم بابت اشتباهاتم و به نظرم یک جای دیگر کار هم میلنگد که نمیدانم کجاست. اما باید کمکم یاد بگیرم. فعلا دارم مشق میکنم از روی شخصیت های فیلمهایی که دیدم و دور و اطرفیانی که به نظرم ادمهای قوی هستند.. تا ببینم چقدر میتوان اعتماد به نفسم را بالا ببرم یا شاید اصلا مشکل اعتماد به نفس هم نباشد.....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

. در خیابان نیاوران در پی جستجوی جای پارک بودیم و قبل از ان به دنبال در اصلی و ورودی فرهنگسرا. از یک زوج جوان ادرس را پرسیدیم و گفتند ما هم دنبال در ورودی هستیم. پدرم دعوتشان کرد بیایید سوار شوید با هم میرویم. کمی تعارف کردند ولی بعد امدند. در ان سرما و لیزی زمین من اگر بودم تعارف هم نمیکردم میپریدم درون ماشین خدایی زن و مرد مودبی بودندنیشخند

دور برگردان زدیم و فهمیدیم در کنار مغازه شهر کتاب در ورودی قرار دارد. با خوشحالی جایی نزدیک در سالن جای پارک پیدا کردیم و من بعد از پیاده شدن نگران این بودم که بعد از 100 دقیقه از سالن بیاییم بیرون میتوانیم ماشین را از جایش بیرون بیاوریم یا نه چون همینطوری هم برای پارک کردن رسما چرخ به طور کامل درون برف رفته بود.

در کمال ناباوری ساعت 7/05 جلوی در فرهنگسرا بودیم و من خوشحال از اینکه هیچ شماره ای برای کنسل کردن بلیط پیدا نکرده بودم. به بازوی بابام چسبیده بودم تا نخورم زمین. زمین شده بود صحنه پاتیناژ. برف با اینکه یکی از عوامل دیر رسیدنمان  شده بود اما منظره فوق العاده را به وجود اورده بود..

 با عجله و احتیاط توامان خودمان را به سالن رسانیدم و ...اخ جان...نمایش شروع نشده بود...قلب

رفتم بلیطم کد پیگیری را بدهم و بلیطم را بگیرم. یک ردیف صندلیمان به عقب رفته بود که برایم زیاد مهم نبود اما یک اتفاق جالب این بود که کسی که مدیر روابط عمومی بود و داشت بلیطها را میداد به بلاگم سر زده بود و مطلب را خوانده بود (اوا فیاض)...کلی برایم جالبناک بود و رفتم در فیسبوق پیدایش کردم و دیدم کلا در هماهنگی در کارهای تئاتر درجه یک است

وارد سالن شدیم ونشستیم نیشخند صحنه تاریک شد و موسیقی شروع به پخش شدن. اولین صحنه ایدا کیخایی را نشان میداد که در تاب نشسته و خسته و داغان همراه با بغض است  برای من دیدن یک بازیگر ان هم از نزدیک جذابیت داشت حالا میخواهید مسخره کنید و بگویید حالا مگه چی دیدی تو!!! ولی باور بفرمایی دیدن بازیگرهایی که ما عادت به دیدنشان با صدا و تصویر اصلاح شده داریم ان هم از نزدیک خیلی جالب است.

 

تئاتر ماجرای کتایون را بیان میکند که داغ پدر را دیده. پدر که استاد ریاضی است سالهاست دارد با او زندگی میکند و سالهای اخر عمرش به جنونی ارام مبتلا شده و نبوغش میراثی بوده برای دختر حالا دختر ترس دارد مبادا جنون پدر نیز میراث دیگرش باشد. پیشنها میکنم برید و تئاتر رو ببینید. بازی فوق العاده علی سرابی در نقش پدر و تیکه های بامزه و بازی شیرین مهدی پاکدل خیلی عالی هستند ..داستان نمایش به صورت فیلمنامه در فیلم proof به نمایش در امده... در اخر واقعا دلم کمی به حال کتایون سوخت

احتمالا و قطعا تئاتر رفتن را به عنوان یکی از برنامه های زندگیم قرار خواهم داد. تئاتر دارای خلاقیت های خاص خودش بود و به نظرم خوب ایرانیزه شده بود. توضیح درباره اجرای تئاتر یک حس بصریه که باید خودتون تجربه کنید فقط بگم سعی کنید اولین تجربه تان عالی باشد همیشه اولین تجربه به یاد ماندنی ترین است

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

خب میدانم از شبی که رفتم تئاتر خیلی گذشته اما شما به بزرگواریتان ببخشید. ما 26 ام بلیط داشتیم و اجرا در فرهنگسرای نیاوران بود. میشد یکشنبه شب. از صبح برف و باران شروع کرده بود به بارش.از صبح با شوق و ذوق کارهایم را انجام دادم و کامنتها را خواندم و دیدم یکی از بچه ها نوشته من خونمون نیاورانه و اینجا خیلی شلوغه و جای پارک نیست و .... کلا دپرس شدم .بنده خدا راست هم میگفت . بنا بر اطلاعات دوستم برای اجرای ساعت 7 شب ساعت 5 را مبنای حرکتم از خانه قرار دادم. برف نسبت به صبح شدیدتر شده بود . لباس زیاد نپوشیدم . چون میدانستم سالنهای سینما یا تئاتر در ایران به ندرت استانداردند , اکثرا تهویه مناسب ندارند و از اواسط ماجرا گرمت میشود. که اتفاقا همینطور هم شد

خلاصه .. به جای 5 ما 5/30 حرکت کردیم و بابا از همان اول گفت اخه چرا همینطوری سرخود رفتی بالاترین نقطه شمال تهران اونم این ساعت بلیط گرفتی و از این حرفها که خب راستش را بخواهید پر بیراه هم نمیگفت اما من هم تقصیری نداشتم که گروه برهان سالن نیاوران را برای اجرا انتخاب کرده بود

ساعت 6/30 شده بود ما در اتوبان صیاد بودیم و کلا در ترافیک ماشینها و زیر کوران برف گیر کرده بودیم داشتم به صد جا زنگ میزدم تا بتوانم شماره گیشه اجرا را در بیاورم و بگویم بلیطم را به کس دیگری بفروشد چون ما نمیرسیم. تا به حال چنین برف شدیدی را ندیده بودم رسما انگار شهاب باران اما به سمت شیشه ماشین بود. با ارامش خاطر از اینکه نمیرسیم و حتما قسمت نبوده، به منظره برفی بیرون نگاه میکردم. در سایت نوشته بودند ساعت 7 بلیطها از اعتبار ساقط میشود و با این حساب اگر دیر هم میرسیدیم با نرسیدنمان فرقی نمیکرد و بلیطمان را از دست داده بودیم....کلا بیخیال شده بودم...to be continued 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak