نویسنده تنبل

واقعیت اینه که سوهان ناخن چیزی شبیه داروی تلقینی است ..هی سوهان میزنی تا درست بشه اخر سر هم مجبوری با ناخن گیر قضیه رو درست کنی. سوهان ناخن فقط چند روزی بهت دلگرمی داده بود

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من الان در حالت انجماد به سر میبرم..خب برای توضیح اینکه بگویم انجماد چیست باید اول مطلبی به نام روز مردگی را خوب درک کنید (از مشتقات روز مرگی) . روزمردگی همان قضیه خسر دنیا والاخره است. یعنی به امید فردایی بهتر امروزمان را گند زدیم رفت. یعنی همان برنامه دیروز یعنی همان برنامه فردا..یعنی افسردگی محض. معمولا هم افراد نمی خواهند این طور باشند ولی خب اتفاق می افتد فقط بدی اش اینست که وقتی این اتفاق زیادی به طول بینجامد تبدیل به خواست خودت می شود(قسمت مزخرف ماجرا اینجاست) خب حالا انجماد چیست انجماد به نظرم از روز مردگی بهتر است یک جور دوران و عصر یخبندان خودمان است..نه خوب است و نه  بد البته به خودی خود..حالا اینکه فرقش چیست. در روزمردگی خودتان دلتان می خواهد تغییر باشد اما به هزار و یک دلیل نمی شود و قضیه منتهی می شود به یاس و افسردگی اما در انجماد کاملا بر عکس استخودت اصلا نمی خواهی کاری انجام دهی و این اصلا ربطی به افسردگی ندارد ممکن است منجر به افسردگی شود اما لزوما این طور نیست. تو حالت انجماد انگار هیچ گزینه ای برای انجام نیست دیروزت مثل امروزت و مانند فردایت است اما از این بابت ناراحت نیستی فقط هر روز داری فکر می کنی..فکر می کنی به اینکه قرار است اینده ات چگونه باشد...نمی دانم بعد از دوره انجماد دقیقا چه بلایی سر ادم میاد اما امیدوارم یه تغییری رو به دنبال داشته باشد

الان همین 1 پاراگرافی که نوشتم خودم هم موندم توش

فیلم های املی و midnight in paris را دانلود کردم انشالله میبینمشان و برایتان سخنرانی می کنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

هر کسی تو بچگی خودش و یا حتی تا به الان یکسری سرگرمی هایی داشته که مختص خودش بوده. خب بعضی تمبر جمع می کنند. بعضی دوست خیالی دارندبعضی ها دوست دارند با ابرها شکلهای خیالی بسازند بعضی هم...خب خلاصه اینکه به عدد ادمها راه هست برای دیوانگی. من هم که عاقل بودن  برایم یک جور فحش محسوب می شود هم سرگرمی مخصوص به خودم را داشتم و دارم. من همیشه خودم را وارد داستانها و فیلمها می کردم..نه اشتباه نکنید خودم را جای شخصیتها نمی گذاشتنم بلکه به عنوان یک شخصیت جدا گانه وارد داستانها میشدم و داستان را به میل خودم تغییر می دادم و یا با شخصیت ها دوست و یا دشمن میشدم. البته اعتراف می کنم علاقه بیشتری به ضد قهرمانهای دوست داشتنی داشتم.شما تصورش را بکنید مایکل کورلئونه دوست داشتنی را یا جوکر و یاهمین دمتر هاوس (نیمه قهرمان).هنوز که هنوز است برای من این کار یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. خب الان هم دارم سریال دکتر هاوس را میبینم و مشخصا خودم را داخل این سریال قرار دادم و کلی با شخصیت هاوس حال می کنم.

یک شخصیت داغان شده ولی با هوش که همه چیز را به شوخی می گیردو من این ادم را گذاشته ام جزو ایده ال هایم. از بس داغان شده دیگر هیچ چیزی را جدی نمیگیرد و سعی میکند حتی مسائل جدی بیمارانش را هم به شوخی بگیرد و  البته در عمل بهترینها را انتخاب میکند. به خاطر دردی که دارد معتاد به وایکودین است دور خود را حصار کشیده و سعی می کند با کسی رابطه عاطفی برقرار نکند.خواهی بخند خواهی برو سریال را در حد چند اپیزود دانلود کن و ببین من چی می گم...فکر میکنم اصولا من نسبت به پزشک جماعت  حساسیت دارم. الان هم دکستر رو میبینم و هم هاوس رو. ولی هاوس رو بیشتر دوست دارم در حالی که منطقا دکستر کیفیت ساخت بهتری داره و ریتینگ بالاتری رو هم از ان خودش کردهاحتمال قوی به خاطر خود هاوس است

این چند روزه مدام دارم فکر می کنم. این بهمن ماه  قراره امتحان ارشد بدم نمی دونم اصلا امتحان بدم یا نه. دوست دارم دوباره برم سراغ نوشتن ..یا اصلا برم دنبال کار..کلا یه چیزی هستم تو مایه های روح سرگردان. اینقد خوشم میاد از این ادمهایی که از بچگی براشون یه مسیری رو یکی میکشه اونها هم تا یه جایی میرن و بعد از اون خودشون تصمیم میگیرن قراره چی کاره بشن. من الان نه اخرت دارم و نه دنیا...به قول دوستم فعلا انگل جامعه ام

* First said: [#101]

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak