نویسنده تنبل

هر کسی در یک زمینه زندگی صبرش زیاد است و در زمینه دیگر ممکن است حتی تحمل یک ثانیه را هم نداشته باشد. مثال واقعش هم همین تکه کلام اصیل ایرانی ها ککه استفاده می کنند که مثلا : من حاضرم هزار بار بمیرم اما فلان کار را انجام ندهم. طرف واقعا اهل 100 بار مردن نیست اما می فهمی که عمرا نمی توانی رویش حسابی در ان مورد باز کنی.

خرداد پارسال گواهینامه را گرفتم و گذاشتمش گوشه کتابخانه. گاه و بی گاه ددی می گذاشت کنارش بنشینم مثلا موقع برگشتن از خانه فک و فامیل که معمولا به شب می خورد و خیابانها تقریبا خلوت بود. اما تقریبا از تابستان پارسال به این طرف دیگر پشت فرمان ننشستم. ان موقع با پژو قدیمی ددی کار می کردیم(همان 2-3 دفعه ای که نشستم) ددی جان پیشرفت کردند و ریو گرفتند.

بعد از مدتهای مدید گذاشتند بنده بنشینم پشت فرمان ماشینشان( از هایپر بر می گشتیم ..یک 2-3 ساعتی انجا راه رفته بودیم)

خب در ابتدا من حتی پایم به جای پدالها هم عادت نداشت. کم کم به جایشان عادت کردم اما به میزان حرکت پدال نه..من با پدال پراید رانندگی را یاد گرفتم و با پدالهای پژوی ددی کمی راه افتادم اما خدایی پدالهای ریو به تف بند بود به نیت نیش گاز دادن پایت را روی پدال می گداشتی برایت سرعت میرفت و من نمی توانستم توازن کلاچ و گاز را عین ادم رعایت کنم و ماشین عین ادمهای سرماخورده هی تلو تلو می خورد و دم به دقیقه خاموش می کرد...ددی حسابی عصبانی شده بود ...10 دقیقه رانندگی من را هم که کنارش نشسته بودم عصبانی کرد..بی خیال تمرین رانندگی و لطف پدرد و اجازه اش برای سوار شدن ماشینش شدیم..عطا را به لقایش بخشیدیم و پیاده شدیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٦ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

علاقه ادمیزاد به مادر خود به نظرم حد و مرز ندارد.حتی کسانی که از دست مادر خود ازار دیده اند باز هم عاشق این موجودند.فکر می کنم اسم این بچه ای که جدیدا مورد ازار و اذیت قرارا گرفته بود امنه بود همان که دچار کبودی شدید چشم شده بود..می دانید به چه فکر می کردم به این که این بچه با اینکه از دست مادر خودش و پدرش ضربه خورده است باز هم منتظر بود که در بیمارستان مادرش به ملاقاتش بیاید و یا وقتی درد داشته مادرش را صدا میزده. اینها همه زجر است و در عین حال عشق و معصومیت

می شنویم از گوشه و کنار که فردی که مادرش را از دست داده دیگر مثل قبل نمی شوود و بهتر بگویم به نبود مادرش عادت نمی کند بلکه به ندیدنش عادت می کند.من این جمله را با تمام وجودم قبول دارم چون پدرم را میبینم. بعد از مرگ مادر بزرگم دیگر مثل قبل نشد همیشه به یاد مادرش است و همیشه عکسش پیش رویش و گاه و بیگاه از او یاد می کند.

مادر به صرف یدک کشیدن نام مادر برای بچه عزیز نیست. محکمترین تکیه گاه و تنها قهرمان واقعی انسانها است.قهرمان عاطفی است به هزار دلیل ..قهرمان جسمی است از ان لحاظ که فقط کافی است بفهمد بچه اش در خطر است انوقت نیروی تمام کائنات در وجودش جمع میشود. همین قدر می خواهم میزان معجزه بودن این بشر را بیا کنم که حتی زمانی می خواهیم غر بزنیم و دعوا راه بیندازیم هم پیش مادرمان می رویم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak