نویسنده تنبل

قبل نوشت= می خواستم عذر تقصیر گویم جهت تاخیراز دست دادن 2 دندان عقل و دوباره دیروز هم دیدن همین مصیبت فقط با این تفاوت که این دفعه این واقعه دلخراش برای سمت راست صورت رخ داده..باور بفرمایید غم کمی نیست.

یک داستان مشترک وجود دارد بین تمامی ادمهایی که در این دنیا به ادبیات و سینما عشق  می ورزند و یا حتی دیوانه وار به ان می پردازند مانند تارانتینو که می گویند یک فیلم باز حرفه ای بوده و فیلمی نبوده که او ندیده باشد و جالب تر انکه تمام اطلاعات فیلمهایی که دیده بود را هم کسب کرده بود یا افرادی که به کرم کتاب معروفند یعنی هر چه جلوی دستشان باشد می خوانندشده حتی نوشت های روی جعبه دستمال کاغذی. داستان مشترک اینها از 2 جزئ تشکیل شده

1- نمی توانند خیلی از داستانها را در زندگی خود تجربه کنند برای همین به مدد جادوی داستان می خواهند ان را در ذهن خود تجربه کنند

2- داستانی را در زندگی خود داشته اند و می خواهند لن را دوباره ببینند

هر دوی این انسانها یعنی چه کسانی که می خواهند یک داستان دوباره برایشان اتفاق بیفتد و چه کسانی که در رویای اتفاق افتادن یک داستان هستند از نظر من در وجهی بیمار تلقی می شوند از جمله خودم .حالا چه شد این به ذهنم رسید. راستش در این چند وقت ان چنان فیلم ندیدم و یاکتابی نخواندم ..تازه یک سری کتاب از نمایشگاه خریدم و با کتابهای قبلی و فیلمهای قبلی که جمع شود می شود جمعا حدود 2-3 هفته..یعنی من باید عملا 2 الی 3 هفته وقت صرف کارهای فرهنگی عقب افتاده ام بکنم..حالا می رسیم به قسمت ان داستان مشترک

دیوید هم می خواست ان حس مشترک را لمس کند با مونیکا..حس بودن در بدن یک پسر واقعی اما نداشتن روح چیزی بود که دیوید را مجاب می کرد او یک پینوکیو بیشتر نیست یک پینوکیو که تنها با تبدیل شدن به یک پسر واقعی می توانددل مونیکا را به دست بیاورد. بچه که بودم نمی دانستم چرا این قدر عاشق این فیلم هستم..فیلمی با بازیگر هایی ان ها و حواشی انها را نمیشناختم ولی به شدت ان ها را باور می کردم. مدتی از دیدن فیلم گذشت و این فیلم شد جزو نوستالژی های من. حالا می فهمم که قضیه همذات پنداری برای من هم در این فیلم صدق می کرد یعنی  همان شماره 1 که نوشتم... دیوید نادر را نمیشناخت مریضی پسر واقعی اش را درک نمی کرد. نمی فهمید که مونیکا نمی تواند همان حسابی را که روی پسر واقعیش باز ککرده برای او هم باز کند .. دیوید نمی همید . متوجه نمی شد که مونیکا با غم تطابق دادن پسرش با موجودی که از میلیونها الیاف بافته شده و ماشین ساخته شده دارد خودش را سازگار می کند و به قهقهه دیوید سر میز شام شاد می شود و با به خطر افتادن خطر نابودی اش ناراحت ..حتی زمانی که او را در جنگل با تدی رها می کند او را دوست می دارد

..

همذات پنداری من با دیوید همچنان ادامه دارد. با ((هوش مصنوعی)).ترس این که مادر زمان را بفهمد و اوضاع اکنون را  ..ترس من هم هست ولی در قبال تمام این جریانات من تنها تقاضای محبت داشتم مانند دیوید..البته اعتراف می کنم هیچ وقت نمی توانم خودم را جای رباتی چون دیوید بگذارم رباتی پاک با قلبی ماشینی

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak