نویسنده تنبل

صبر کردن فرق دارد با تو خود ریختن..این را من نمی فهمم.هر وقت مشکلی هست می گویند صبر کن اما نمی گویند چطوری.خب من ادراکم در این حد است که باید در خودم بریزم.گاهی وقتی امپر هوش هیجانی ام بالا می زند سعی می کنم طرف مقابل را درک کنم.گاهی موفقیت امیز بوده گهگاه نه.جمله ای را از دوستی شنیدم که قشنگ بود می گفت همیشه فکر کن تمام موقعیت هایی را که تو داشتی او نداشته.گرچه این جمله همیشه هم اتش خشم ادم را تاب نمی اورد.دروغ گفته ام اگر بگویم همیشه ارام بوده ام.اما یک حقیقت وجود دارد اینکه از زمانی که سر عقل امده ام دیگر زبان به دشنام به خانواده و شخصیت فرد باز نکرده ام..طرف هر دری و وری دلش خواسته گفته است اما دلم نیامده به خانواده و شخصیتش توهین کنم.شاید چون می ترسم اگر او بخواهد چیزی رویش بگذارد و دو برابرش را حواله ام کند.فحش مثل نفس کشیدن عادی شده برای خیلی ها من نمی خواهم به این تابو دامن بزنم.ولی همچنان نمی دانم با کسی که عصبانیم می کند چه کنم.اگر فرد غریبه باشد مانند یک رهگذر از کنارش رد می شوم.اما وقتی طرف اشناست ....قضیه سخت می شود.

دارم فیلم shutter island را می بینم.به نظر جالب می اید.نصفه شبی دیگر چشمانم نمی کشید باقیش را ببینم گذاشتم برای امروز.2 فیلم دیگر هم در دست دیدن است. young victoria و high school musical 3 .هنوز فیلمهای مورد علاقه ام ر ا پیدا نکرده ام.فیلمهای مغازه ای که ازش خرید می کردم را توقیف کرده اند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۱٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

گهگاه که خانه اقوام رفتن دیگر مزه نمی دهد یا دیگر حوصله این را نداری که کتاب های خاک خورده کتابخانه را ورق بزنی ویا تلویزیون از زور بی موضوعی دارد با برنامه هایش رویت بالا می اورد و یا وقتی هوا انقدر گرم است که می دانی نمی توانی شبیه ان شرلی وسط پیاده رو قدم بزنی و برای 1-2 ساعت از زندگی ات خیالپردازی کنی و یا زمانی که صحبت پای تلفن برایت ملال اور است انگار به یک اغوش احتیاج داری..یک اغوش گرم .کاش مادرم یک اغوش گرم داشتوومن عاشقش هستم مخصوصا زمانی که با موهایم بازی می کند و بعد انها را می بافد عین گربه ای می شوم که خرش را نوازش کنی و مست شود درست همانند همان گربه ام.اما حرف من چیزی بیش از مستی است. من یک اغوش برای تکیه کردن همیشگی ام به گرمایش می خواهم.ذهنم باکره است.کسی درونش نیست.زمانی که موسیقی گوش می دهم یا یک فیلم رومانس می بینم کسی در کنارم شکل نمی گیرد.کمی نگران کننده است اما هست....درون ذهنم کسی نیست و این برایم مشکل ساز خواهد بود.بر اساس قانون راز  تو کسی را و چیزی را که می خواهی باید از قبل در ذهنت ساخته باشیتا جهان هستی ان را به تو هدیه کند.شما بگویید من باید چه چیزی سفارش دهم؟

2- به دوستی دیشب زنگ زدم.موبایلش را که برداشت از صدای همهمه غافلگیر شدم.انگار وسط استادیوم بود.پرسیدم چه خبر است گفت جشن ضیافت...از چند و چون ماجرا پرسیدم و فهمیدم دانشگاه تهران از اول ماه رمضان یکسری کلاس برگزار می کرده و در انتهای شب هم افطاری می داده.چیزی شبیه اردوی فرهنگی.امشب هم میلاد بوده.گفت وای ریحانه خیلی حالم خوبه برام دعا کن.گفتم خب می گی حالت خوبه دعا دیگه چرا؟..گفت امشب امام حسن هر چی دعا کنی قبول می کنه..حرفش را قبول نداشتم یعنی به نظرم کاربردش فقط برای بندههای مومن است.گفتم من الان ارزو می کنم اما فردا بر اورده نشود چه؟..گفت خب تو اول شرایطش را به وجود بیاور بعد انتظار داشته باش.دیدم راست می گوید.

یک چیزهایی انگار قانون است کاری به این که من یا تو قبولش داشته باشیم ندارد و به خودی خود جریان دارد.مثل جریان برق. فرقی نمی کند تو به الکتریسیتته اعتقاد داشته باشی یا نه به هر حال اگر کلید برق را بزنی لامپ روشن خواهد شد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak