نویسنده تنبل

یاد روزهای مهد کودکم به خیر...فکر کنم اگر مدت زمانی را زندگی کرده باشم یکی ان دوران است و دیگری سال سوم راهنمایی..البته سال پیش هم بد نبود..جالبی زندگی می دونید چیه ؟؟ تا موقعی که گلایه ای ازش نکرده باشی ادم خوبه داستانی و تا شروع می کنی به صحبت دقیقا قضیه بر عکس میشه یا حداقل می تونم بگم برای من این طور بوده و برای خیلی از دختران و مادران سرزمین من...
بچه که بودم عاشق این بودم که بابا بیاد خونه  و راضی اش کنم من را ببرد دوچرخه سواری.ان موقع ها بابا بد فرم سخت گیر بود.بچه ها با هم می رفتن بلوکهای بغلی اما من اجازه نداشتم.بابا میامد و اگر حوصله داشت با هم می رفتیم طرف پارکینگ روباز بین بلوکها. فضای بازی داشت . بابا می نشست و من سرعت می گرفتم و می دانستم حتما برایم بعد از بازی شیر کاکائو می خرد یا اب میوه.میامدیم خانه بابا خسته بود ولی من هنوز انرژی داشتم..
همیشه از در ورودی که میاییم تو یا بیرون و یا زمانی که سوار اسانسور می شویم می ایستد تا من اول سوار شوم ویا داخل شوم.
بابا نمی ذاشت خودم بروم و بیایم بر طبق همان سناریوی قدیمی که (( من به تو اعتماد دارم اما جامعه خراب است)) من نمی دانم یعنی بابای دوست من هم برای اینکه او خودش به خرید نرود به او می گوید جامعه خراب است و من در ان لحظه جزو ان جامعه ام.؟
هوا به شدت بارانی است. سارا می رود به راننده می گوید که نگه دارد .راننده سر فردوس نگه می دارد..عین دم اسب دارد باران می بارد.خل مغزی خاصی می  خواهد.بچه ها دارند یکی یکی پیاده می شوند.حدودا یک ربع دیگر تا خانه با ماشین را ه مانده.می پرسم چی شده .می گوید می خواهیم با بچه ها بقیه راه را پیاده  برویم.می ترسم اگر بابا بفهمد جایم داخل جوب اب است.دلم را می زنم به دریا و پیاده می شوم.تا شهرک زیر باران کلی راه است.دیوانه تر می شویم .می رویم و بستنی می خریم.احتمال گرفتن ذات الریه به 200% افزایش می یابد.به خانه می رسم.مادرم خواب است و اصلا متوجه دیر امدن من نشده.خدا را شکر
فکر می کنم جزو بهترین ساعتهای عمرم بود.
دانشگلاه قبول شدم و بابا کماکان نمی گذاشت خودم بروم و بیایم...داشتم خفه می شدم تا حالا 1000 بار شده بود که بچه ها بعد از مدرسه پیاده سمت خانه گز کرده بودند و من حسرت به دل پیاده روی تا خانه با دوستانم فقط تماشایشان می کردم.
پیش دانشگاهی بود.تصادف کردم با یه پرشیا یا سمند درست خاطرم نیست...پرت شدم رو ی اسفالت.بابا اون روز نمی تونست بیاد دنبالم.گفته بود می تونی بیای؟..گفتم اره..
 رسیدم خونه بازو و زانو هایم زخمی بود..چانه ام درد می کرد..گفتم زمین خوردم..مامان باور کرد..به کسی نگفتم .شاید می ترسیدم دیگر نگذارد دیگر خودم بیایم..بابا از تصادف چیزی نفهمید اما بعد از ان روز هم نگذاشت خودم بیایم.
کامپیوتر خریده بود.. هنوز در فامیل به جز خاله ام کس دیگری کامپیوتر نداشت...ذوق مرگ بودم..خیلی..یاد ویندوز 98 به خیر
می دانستم بابا دوستم داشت..خیلی...اولین بار که گفت از یونی خودم بیایم خانه گفت تاکسی سرویس بگیر و من نفهمیدم منظورش اژانس است.مسیر تاکسی را نمی دانستم .اتوبوس سوار شدم..دیر رسیدم..بابا رسیده بود خانه .یادم است روی فرش نشسته بود.با خنده گفتم دیدی خودم امدم چیزیم نشد..منتظر بودم لبخند بزند یا بگوید حالا همین یک دفعه بوده..اما نگاهم کرد و گفت(( اما من دلم برایت تنگ شد))  از درون بغض کردم..به روی خودم نیاوردم .مثل تصادف...مثل پیاده روی در باران.
دیگر مسیر یونی برایم ازاد شد...اما بابا دیگر من را عروسک همیشگی اش نمی دید..دیگر مثل ان روز که موهایم را پسرانه زده بودم و مدام جلویش جولان می دادم به من لبخند نمی زد..بابا کارتش را داد و گفت هر چی خواستی خودت بخر..و کنمتر شد که راضی شود با هم 2 نفری برویم خرید..خرید من از مامان سریع تر بود..می دانستم به ان نیست..ولی نمی دانستم از چیست
امیر رضا بزرگ شده و کمی بد دهن اما بابا چیزی نمی گوید..امیر رضا دیگر مراعات نمی کند و بابا چیزی نمی گوید..با امیر رضا می روند بیرون و من دوست داشتم باز هم بابا با من بیاید برویم بیرون قدم بزنیم..بابا چیزی نمی گوید.می گویم بیا ببین این روسری قشنگ است..می گوید به مامانت نشان بده..می خواهم بگویم..مامان نه...تو..می خواهم ببینم صورت من را بین طرح این روسری می پسندی..بابا چیزی نمی گوید
دختر خاله ام با پدرش نشسته اند و چای می خورند..هدی می خندد. من حاضر بدم دنیایم نباشو من جای او باشم..به خودم می گویم ببایی هم من را همین قدر دوست دارد اما الان خسته است..هدی می خندد.من می خواهم زودتر برویم خانه .بابا خانه تنهاست..
.

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()




 
بعضی اوقات یک جبهه هوای سرد وارد زندگیت می شود که هر کاری

می کنی بیرون برود و از شرش خلاص شوی نمی شود...این میان گیر

کرده ای وسط این جهنم..دعا و مناجات هم کمکی نمی کند..انگار فقط

باید زمان بگذرد.نمی دانی چقدر طول می کشد تا به جایش جبهه هوای

گرم استوایی بیاید فقط می توانی شکنجه زوزه های سرد باد را تحمل

کنی و به اطرافیانت دلگرمی بدهی..من در این جهنم.دلم به حال خودم

و اطرافیانم می سوزد و کاری هم ازدستم بر نمی اید.....ادامه دارد...

فیلم salt یا نمک با بازی انجلینا را برای شما توصیه می کنم گرچه هنوز

اکران نشده..ولی 1-2 هفته دیگه احتمالا اکران می شه.فیلم طنز و

اکشن شوالیه و روز (day &knight ) هم با بازی تام کروز و کامرون دیاز

پیشنهاد بعدی من است.که ..فیلم بزرگ شده ها یا grown up هم از

سری فیلمها طنز هفته است..و اما پیشنهاد اصلی برای این هفته فیلم

سه شنبه ها با موری است که هم فیلم و کتابش در دسترس

است.ممکن است کمی بغض در گلویتان گیر کند اما درسهای ساده

زندگی را درکنار همین اشکها به شما می اموزد .برای کسانی که به

سری فیلمهای taken هم علاقه مندند پیشنهادمان فیلم   the edge of
darkness است با بازی مل گیبسون...فکر کنم این هفته سرتان شلوغ
شود.
یک فیلم دیگر  که زمان اکرانش همزمان یا salt  است فیلمRamona &

 Beezusمی باشد که تقریبا یک چیزی تو مایه های دوران طفولیت من
است
 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

همه دنیا بروند به جهنم..همه..حتی خودم ..دلم می خواد یه چند وقت کلا دنیا خالی از سکنه شه...بابا حوصله زمین و زمونه و خودمو ندارم..چرا زور می گی ...حتما باس زندگی کرد؟؟؟؟...حالم از همه به هم می خوره...

پ.ن=تو پست بعدی احتمالا اگه زنده بودم میرم سراغ فیلمهای اکران تابستون....

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak