نویسنده تنبل

 اهنگ ادله را گوش می کنم همان set fire را می گویم.ریتمش تند است اما به ریتم مغزم می خورد بعدش احتمالا اهنگ امی است(This Is The Life ) باز هم با ریتم تند اما هم نوسان با مغزم. اسپرسو و کیک پنیرم را خوردم هر کاری کردم تا پایان تایپ این متن کش بیاید نشد.

بعضی چیزها را باید بگذاری در ذهنت رسوب کنند. مانند لواشک که باید بگذاری روی زبانت تا کم کم مزه ترشش تو را سر حال بیاورد . یا شکلاتی که کم کمک مزه اش می کنی و یا شعری و یا ترانه ای که دفعه اول از ان چیزی نمی فهمی  دفعه بعدش کمی علاقه مند میشوی و در دفعه های بعد می توانی اکسیری را که میان رگهایت جریان دارد بفهمی. برای من خیلی هز فیلمهای دهه 70 سینما این گونه اند و یا اهنگهای ان دوره..چه سری دارند را نمی دانم ولی نمونه بارزش را اگر مسخره ام نکنید می توانم اهنگ پرواز و علامت سوال شادمهر بگویم و یا من و گنجشکهای خونه گوگوش و کویرش. در ان دهه من زیاد فیلم و اهنگ خارجی نمیدیدم و گوش نمی کردم برای همین نوستالژی هایم از ان دوران بیشتر ایرانی اند.

توی سینما اواسط فیلم به ساعتم نگاه کردم به نظرم خیلی گذشته بود اما تنها حدود سی و خورده ای از فیلم گذشته بود ریتمش به نظرم کند بود .فیلم برداریش را دوست داشتم .خیلی.شبیه کلاژ بود.مزیت دیگرش این بود که خودت باید قطعاتش را کنار هم می چیدی تا بفهمی قضیه از چه قرار است کاری که توکلی در اخر برایت انجام میداد( با فرض این که تمام حوادث واقعی اند) .بیشترین چیزی که من را درگیر کرد 2 تکه بودن فیلم بود. نمی دانم کسی در سالن به این نکته دقت کرد یا نه تقریبا ما نیمه اول فیلم را بیشتر از نگاه دیگران( تمام شخصیت ها به جز امین) میبینیم و می شنویم . نیکه دوم فیلم ما صدای سوت کذایی را می شنویم و تنهایی امیر را حس می کنیم. می فهمیم  و یا حداقل درک می کنیم چرا 1 هفته خودش را حبس کرده. دیگر قصه ما ادم خوبه و بده نداره.

تصور کنید یکی از تابلوهای نقاشی یک نقاش با تجربه را تکه تکه کرده اند. اول اعصابت را میریزد به هم. نمی دانی شکل اصلی چیست. بعد که حوصله ات از پیدا کردن تصویر اصلی سر رفت شروع می کنی به برداشتن تکه های نقاشی و دقیق می شوی به رنگ بندی هر قطعه و طرز حرکت قلمو و هر چیز دیگری.تکه تکه شدن تابلو به تو این فرصت را می دهد که دقیق شوی روی همه چیز

حالا در تصاویر فیلم به جای داستان اصلی و یا بهتر بگویم خط سیر اصلی داستان دیالوگهاست که در خاطرت می ماند. حرکات چشم.اعصاب خوردی امیر در مواجه با استاد در خانه اش  و بازی  فوق العاده اش. خبر باروری رویا و تقابلش با عقیم شدگی ذهن خودش.سکوت امیر و نگاه خیره اش( به نظرم زیادی از این صحنه استفاده کرده بود) در ذهن می مانند.  پرسه در مه مطمئنا فیلمی است که دوست دارم یک بار دیگر ببینمش بدون اینکه وسط فیلم به ساعتم نگاه کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

در ابتدا خرسندی خود را از دو مقوله ابراز میدارم١- بارش برف به طور کاملا غافلگیرانه

٢- اکران فیلم جدایی نادر از سیمین در  عید

بعضی چیزها تکرارشان باعث عادت نمی شوند یعنی عادت که نمی کنی هیچ بلکه حالت تهوع هم می گیری. مثال بارز و عینی ان همین کلیشه های سینما و تلویزیون . فکر کنم از حالت تهوع هم چیزی ان طرف تر رفته. مردم سر شده اند دیگر. پدر من گاهی د راین سریالها به قسمت های کلیشه اش که میرسد ( حتی اگر فیلم یا سریال تراژیک باشد)می زند زیر خنده..ببینید تو را به خدا عکس العمل مردم به کجا ها رسیده..یه چند تا نمونه می اورم دور هم شاد شویم.

1- طرف موقع کابوس دیدن عین ادمها سرزبون دار شروع میکنه به صحبت انگار نه انگار خوابه

2- باز هم کابوس..بازیگر مورد نظر حتما بعد از دیدن یک عدد کابوس باید به طور 90 درجه روی تخت نشسته و میزان 1 لیتر عرق روی صورتش باشد

3-خان یا اقایی دارد نماز صبح می خواند پنجره هم باز است یک باد ملایمی هم باید بوزد و اگر نه معنویت زیر سوال می رود

4- پسر بده قصه به موهایش ژل زده

5- دختر بده قصه شال قرمز دارد( یعنی من که لباس شب قرمز دارم چی هستم؟)

6- خوانواده های مذهبی تو خونه لباس خواب تنشونه

7- پیرزن ها مذهبی توی خونه چادر بستند دور کمرشان

8- طرف رو از اتاق عمل اوردن بیرون از ارایش شب عروسی چیزی کم نداره فقط رژش کم رنگه

9-نفر اول می پرسه : خوبی؟ نفر دوم با تمام عضلات صورتش شک و دودلی و ناراحتی را نشان می دهد بعد می گوید اره..اره..خوبم.نفر اول هم باور می کند

10-ادم خوبه قصه حتما رفته جبهه

11-شام موقعی پولداری است که نوشابه زرد سر سفره باشد

12- اولی میگه اخه..دومی: دیگه اخه نداره

13- دیالوگ ماندگار سینمای ایران: دیگه خسته شده ام..بریدم

14- مامان بابا کجاست؟...عزیزم پدرت رفته پیش خدا

15- الناز شاکر دوست

16- جواد رضویان. احمد پور مخبر. شفیعی جم

17- نفر اول نفر دوم را صدا می کند طرف بر می گردد می گوید چی شده..چیزی می خواستی؟..نفر اول می گوید.نه..هیچی

18-مرده ها تو خواب با لباس سفید ظاهر میشن

19- تو خونه های قدیمی همیشه شبها مهتابیه

20- در تعقیب و گریزها زنه با سرعت 1 متر در ساعت میدود ولی مرده با سرعت 4 برابر بهش نمیرسد

٢١- نفر اول: چرا این قدر رنگ و روت پریده. دوربین فرد مقابل را نشان می دهد..از من رنگ و رخش پر رنگ تر است

٢٢-پسره نگاه می کنه به دختره بعد سرشو می گیره پایین بعد انگار دوزاریش می افته که عاشق شده عین وزغ شروع می کنه به زل زدن به دختره..اطرافیان هم در این جور مواقع چیزی نمی فهمند

٢٣- سریال ستایش- صحنه های شروع سریال...پسره با ستایش ٢٠٠ کلمه دیالوگ چشم تو چشم برقرار می کنه...اواسط سریال پسره می گه: نه ازم نپرسین رنگ چشماش چه رنگیه چون نمی دونم

٢۴-دختر ها با روسری میروند پارتی

٢۵- هر موقع یکی با کامپیوتر کار دارد  صفحه دسکتاپ را نشان می دهند در حالی که بازیگر دارد ٢٠ انگشتی رویش تایپ می کند

کلیشه ها زیادند..شاید دوباره بیایم بقیه اش را بنویسم

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

مامان  داشت دیروز پریروز انباری خانه را تمیز می کرد. لای کارتونها بریم یک سورپرایز قشنگ پیدا شد. من و امیر رضا بچه که بودیم یک اعتیاد خاصی داشتیم یه کم خرجش بالا بود( قیمتش عادی بود اما چون هر 2-3 روز یک بار باید بنده خدا باید تهیه می کرد کلی خرج می افتاد گردنش) تمامشان را مادرم سالها پیش جمع کرده بود و گذاشته بود توی ظرف های شیشه ای. جمعشان کرده بودم دورم. گذاشتم کودکم حسابی با انها کیف کند. برگردد به روز هایی که با شوق و ذوق انها را از بسته شان در می اورد و تمام افتخارش این بود که انها را بدون استفاده از راهنماییشان سر هم می کند. فامیلهای بابا( یادم نیست کدومشون بود¸فرقی هم نمی کرد کدامشان ) می گفتند بزرگ بشم مهندس می شم. اگر فرض کنیم هنوز ذره ای انصاف در من هست باید بگویم از حرفشان خوشم میامد. از سر هم کردن اشیا خوشم میامد. از حل کردن پازل و معما. از کشف چیز های تازه. دیوانه ای بودم برای خودم. همه دختر ها با دامن این ور و ان ور می چرخیدند و من با شلوار جین. یک چیزیم می شد. همه بچگی می گفتند دکتر می شوند. عروس می شوند. معلم می شوند. من یکی کلا انارشیسم داشتم اصلا انگار ذاتم بر این بود که ساز مخالفم کوک باشد.می گفتم می خواهم نویسنده شوم. دلم خوش بود چه کارش داری هنوز هم خوش هست. در تمام عمرم تنها چیزی که از دوران کودکیم در من از بین نرفت همین خیال پردازی ام بود. بالاترین تفریحم محسوب می شود و می شد.همه شان را سر هم می کردم و با انها تا هفته بعد که جنس جدید برسد شاد بودیم. اما تمام کیفش این بود که بریزیشان به هم و دوباره سر همشان کنی. خدا را شکر توی دبیرستان یک دیوانه شبیه خودم پیدا شد حسم را درک کند. او هم برای خودش دیوانه ای بود. بی خیال اینکه ممکن است هیچ بنی بشر مذکری از موجودی انارشیست شبیه من و دوستم استقبال نکندالبته اذعان می دارم اون بنده خدا حالش خیلی بهتر از منه و در حال حاضر ریلیشن شیپ خودش را دارد.وقتی بچه با همه شان بازی کرد دوباره در انها را بست و گذاشت مامان انها را درست و درمون جمع کند. ویترینی در خانه نداریم که بتواند انها را در انجا بچیند. فکرش را بکنید حدود 100 تایی می شوندیک کنسول جداگانه می خواهد

برای اخر هفته بشینید فیلم ببینید به من هم بگویید چه دیدید.اگه خواستید هم البوم محسن چاوشی رو گوش بدید. فعلا حس فیلم و زندگی ندارم. بی خیال 

جالب نوشت: خیلی جالبه برای هیچ کس سوال پیش نیومده که این چیزی که من بین وسایل انباری پیدا کردم چی بوده

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak