نویسنده تنبل

یک جمله معروفی هست که می گوید اگر خودت را بشناسی خدایت را نیز شناختی. حالا با کمی تغییر ان را اینگونه می نویسم..اگر بتوانی ادم های دور و برت را بشناسی در واقع خودت را هم شناختی.

از دیگران زیادی توقع داشتن باعث به فنا رفتن زندگی خودت می شود . این را من تازه امروز فهمیدم..این جمله را که از دیگران توقع نداشته باش را خودم 100 دفعه شنیده و گفته بودم اما نفهمیده بودمش یا ساده تر بگویم به طور ناخود اگاه از دیگران توقع داشتم(چه بجا و چه بیجا) و حالیم نبود.توقع داشتم موقعی که عصبانی هستم دوستانم بفهمند یا توقع داشتم موقعی که نظری ارائه می دهم چون منطقی است حتما همه باید ان را بپذیرند.این شد که در این دو پاره و اندی عمری که داشتیم 60% ان صرف عصبانی شدن از دست زمین و زمان شد و تازه در عنفوان جوانی به این نتیجه رسیدم که باید توقعم را از زندگی (ان هم از نوع ایرانی اش)به سطح صفر برسانم و بالعکس توقعم را از خودم به سطح 100.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

تازه دارم زندگی می کنم. تازه دارم احساس می کنم که دارم زندگی می کنم.چند جلسه ایست به کلاس 3 تار می روم. زبانم 2 روزی است تمام شده و تازه در سن 20 سالگی شروع به وبلاگ نویسی کرده ام, وقت کتاب خوانی و فیلم دیدن پیدا کردم.اینها که گفتم تمام زندگی من نبود اما تمام ارزویی بود که من در سن نوجوانی داشتم و حالا در سن 20 سالگی به ان رسیدم به علاووه خیلی تسهیلات دیگر که بچه های همسن و سال من در سنین پایین تر انها را داشتند.

نمی دانم چرا زندگی خیلی از ما ها تازه از سن 19-20 سالگی شروع می شود.تازه داریم برای خودمان سبک زندگی تعیین   می کنیم , به اینده فکر می کنیم و می رویم بر اساس ان  بنیان زندگیمان را شروع می کنیم.در حالی که این اتفاق باید از سن 13-14 سالگی برای هر ادمی بفتد.ما ها در 18-19 سالگی شروع به تجربه کردن کارهایی میکنیم که  هر کس در کشوری دیگر ان را در نو جوانی تجربه کرده.من تمام مدت تحصیل می گفتم اگر فارغ التحصیل بشوم در مدرسه ام را گل می گیرم.

اگر روزی مادر شوم نمی گذارم بچه ام به خاطر این مدرسه های عهد قجری زندگی اش را به ف ا ک فنا دهد.مدرسه ای که جز زنگ تفریحش زمان دیگری برای زندگی کردن نداشت.من نمی دانم  اگر تلویزین یا کتاب یا حتی بعضی از این دوستهای ناباب من نبودند من چطوری خیلی از اطلاعاتی که حالا دارم را می داشتم.

حالا که سنم دهگانش به 2 رسیده می فهمم که گندی به زندگیم خورده..نه فقط به وسیله مدرسه های کوفتی که بودم.نه.خیلی ها به زندگیم گند زدند..الان دیگر مهم نیست چون اگر بخواهم بازهم افسوسش را بخورم دیگر وقتی واسه زندگی کردن چیزی که الان دارم نخواهم داشت .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بچه که بودم هر موقع جایی می رفتیم و موقع برگشت خونه تفریح من تماشا کردن چراغها و ماشینهایی بود که از کنارشون ماشین بابام رد می شد و من همین طور که به انها نگاه می کردم اروم اروم با تکانهای یکنواختی که ماشین داشت خوابم می برد.یادم نمیره که حتی وقتی مامان و امیر رضا پیاده می شدند من با همون حالت خواب الودگی اصرار می کردم که تا پارکینگ میام ..در حالی که فاصله جلوی در ورودی تا پارکینگ 30 ثانیه هم نمی شد اما برای ادم مست خوابی مثل من غنیمتی بود

این روزها دوست دارم همون شکلی بخوابم و یکی بغلم کنه و بذارتم روی تخت و کفشهام رو دربیاره اما خوب بعضی اوقات ادم یادش می افته که چند سالی از اون مو قع ها گذشته.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

101 مرتبه من به اين خانواده ام مي گويم کفش پاشنه دار و لژ دار به گروه خوني من نمي خورد باز به مغازه دوم نرسيده مادرم يک بووت پاشنه دار را نشان مي کند و مي گويد (( اين خوبه؟)) خب توقع نداشته باشيد ادم بتواند خودش را کنترل کند

در مغازه لباس فروشي توافق بيشتري داريم...کتي را که 1-2 سال پيش گرفته ايم را هنوز در هيچ مهماني نپوشيده ام و باز هم مادرم لباس تازه اي را براي خريد به من پيشنهاد مي کند و من دوباره داغ مي کنم..بعد از 1 ساعت اين پا و ان پا کردن جلو و داخل مغازه ها کمرم رو به شکستن مي رود..

کلا هر موقع ديديد که من به مادرم مي گويم برايم سفيد بگير مطمئن باشيد او براي من سياه را مي گيرد

دلتان نخواهد 2 شب پيش داشتيم سالاد ماکاروني درست مي کرديم.درست عين 2 تا هوو هر کدام در ظرفي جداگانه داشتيم درست مي کرديم..من عاشق طعم ترش يا تند هستم و مادرم ملس و شيرين ويا گه گاه کمي شور...

مبحث جر و بحث هميشگي ما هم که کلا هميشه هست. من هميشه و در همه حال بدنم در دماي رفاه هست ولي مادرم به احتمال 60-70 درصد در ان موقع که بدن من 35-6 درجه است به دماي 20-21 درجه رسيده. من دارم عرق مي کنم و مادرم ژاکت تنش کرده است

شما بگوييد چرا من با اين همه اختلاف باز هم موقعي که از دستم عصباني است انگار دنيا را بر سرم خراب کرده اند؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak