نویسنده تنبل

این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای
سال 2009 تنظیم کرده است... بخوانید و سرخوش گردید.
 
خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمیگیرد. این پیام را وانگذارید.

 

1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.
2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
3- این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را

* محبت به همگان را

* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای

 


4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.

10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.

14- دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.

17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.

19- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

 

ديشب هر کاري مي کردم که ارام بشوم و سبک نمي شد.مدام  در تلاش بودم که اشکم در بيايد لااقل شايد با گريه سبک بشوم اما نشد که نشد. 1-2 ساعت از اذان مغرب گذشته بود که رفتيم هيئت..تقريبا هيچ دختر جواني انجا نبود و اکثر قريب به اتفاق بالاي 45 -50 سن داشتند.مجبور شديم  تا رسيدن دسته صبر کنيم تا مراسم را شروع کنند.تا قبل از رسيدن دسته مشکل خاصي نبود اما بعد از امدن دسته سيل دخترهاي جواني بود که به داخل تکيه امدند.

مي دانيد.. ادميزاد فقط از مصيبت ديدن ناراحت نمي شود وقتي نگاه مي  کني و مي بيني ميان جمعيتي اشنا غريب هستي و يا از جنس انها نيستي بيشتر دلت مي گيرد. تمام دختران ارايش کرده و همراه دوستان خود بودند اما من با يک مانتو و روسري نسبتا ساده رفته بودم و کنار مادرم بودم.من دلم گرفته بود و انها بر لبشان خنده . همه در دسته هاي 3-4 نفري نشسته بودند و من تنها. هر کاري کردم تجانسي بين خودم و ان دختر ها پيدا کنم نشد. هميشه همين طور است در خيابان که راه مي روم احساس مي کنم در بين دختر هاي شهر غريبم  حالامن غير عادي هستم يا .....



نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak