نویسنده تنبل

یه دوستی داشتم که چندان نزدیک هم نبود اما یک بار یک حرفی زد که به نظرم به شدت منطقی میومد.

گفت هر چی تو مغزته بنویس - . حرفش رو زیاد جدی نگرفتم اما به نظرم جالب و کارامد اود. گفت بنویس تا دیوونه نشی

حالا من می نویسم........من دارم به کشتن رییسم فکر میکنم.. به زجر کش کردنش.. به اینکه صدای ناله های ناشی از دردش رو بشنوم..این چیزی بود که تو مغزم بود

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٥/٥/۳۱ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بالاخره به  یکی از ارزوهام جامه عمل پوشوندم . مسافرت یکروزه..به شدت خوش گذشت. فکر نمی کردم بتونم با جمعی که  اصلا تناسبی ندارم سفر برم و بهم خوش بگذره. اعتراف میکنم اولش ...حتی تا دم رفتن دو دل بودم. بسکه به خونه و کار چسبیده بودم انگار دلم نمی امد این سیکل لعنمتی را ول کنم. ان وقت خودش را با دلتنگی ناگهانی برای خانواده نشان میداد...چرت میگفت مغزم. دلش برای هیچ گس تنگ نشده بود..نمی خواست از غار تنهاییش بیرون بیاید...اما امد...خیلی خوب هم امد...مثل پلنگ رفتم تقریبا زیر ابشار ...توی دریاچه ..از کل جمعیت فقز دو یه نفر رفتیم توی اب...لباسمان خیس اب شد...هوا شرجی بود. خشک نمیش د. باکی نبود... با همان خیسی حرکت کردیم.. زندگی را نوش جان کردیم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٢٥ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باید زنده بمونم. من بعد از مدتی زندگی کردن در شعبه سعادت اباد  فعلا چند ماهی میشه که به شعبه یوسف اباد رفته ام. از محله اش خوشم نمی اید. محله سعادت اباد را هم دوست نداشتم اما به هر صئرت هر چه که بود بسیار دلپذیر تر از این محله فسیل نشین گدا دارد. مردمی بی فرهنگ که اکثرا لوس بار امده اند. می ایم و می نویسم خیلی حرف برای گفتن دارم

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٥/٢/٢٤ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

وقتی میرم سر کار انگاری یه نقاب میذارم رو صرتم . میگم و می خندم. وقتی میام بیرون و یا صبحها که دارم میرم سر کار حالم دیدنیه

 

کتاب خودآموز یونگ میخونم و به نظرم کتاب خوبیه.

پینوشت: سریال چگونه با مادرت اشنا شدم (HIMYM) تموم شد....حالا چه کنم ؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/۱٥ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

بعد از ماه رمضان   دوباره دوره های رواندرمانی رو شروع کردم اما یه اتفاق دیگه افتاد. پدر روانپزشکم فوت کرد. به منشی گفته بود مریضها رو ارجاع بدن به یک دکتر دیگه(که واقعا افتضاح بود). به طهماسب قضیه را گفتم. به من یک روانپزشک دیگه رو معرفی کرد.برای گرفتن وقت تماس گرفتم اما از قضا ایشون هم رفته بودن به بلاد خارجه....شانس رو میبینید!!!!!

دوباره با طهماسب تماس گرفتم. این دفعه گفت با دکتری که به عنوان آلترناتیو به جای اون دکتر داره کاره میکنه وقت بگیر....وقت گرفتم. و واقعا از این بابت خوشحالم.

دکتر رزاقی دکتر واقعا خوبی بود. به حرفام گوش کرد. انالیز مناسبی از شرایط گرفت و داروی مناسبی رو اضافه کرد.(آتوموکسیتین برای افزایش تمرکز)

پ.ن=مدیر شعبه مان را عوض کرددند و یک ادمی که حداقل  یکسال بیشتره از کارای بانکی دور بوده.یک احمق ه تمام معنااا......من واقعا این کارای مدیران ارشد بانکی رو نمیفهمم. اخه یک مدیر رو که نباید زودتر از یکسال عوضش کنن

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

چند وقتی بعد از خوردن ترانکوپین وارد ماه رمضان میشدم. خب این قضیه برای من از چندین نظر باعث نگرانی شد.1-کمبود اب: ترانکوپین باعث خشکی دهان میشود. تاکید میکنم خشکی دهان و نه تشنگی. پس باید اب بیشتری مصرف میکردم اما من فقط 3-4 ساعت برای خوردن و اشامیدن عملا وقت دارم چون مشکل شماره 2 وجود داره   

2- خواب اور بودن: دارو بعد از حدود 1/30-2 ساعت بعد از مصرف باعث خواب الودگی شدید میشه.بریا منی که کلا 3-4 ساعت وقت بیدار موندن بعد از افطار وجود داره این واقعا اذیت کننده بود

3- افزایش دوز: دکتر گفته بود بعد از 1 هفته دوز مصرف رو بالا ببرم که یعنی از 25 برم به 50 ..کاری که من در خرداد انجام داده بودم پس در نتیجه نمیتونستم دوز رو در ماه رمضان پایین بیاورم و یا  یه دفعه قطعش کنم چون عوارضش به مراتب بدتر بود.

باشگاه رفتن رو قطع نکردم. به باشگاه رفتن ادامه دادم.خودم هم باوردم نمیشد بتونم. چون به طور کلی هم چندان اهل اب خوردن در طول روز نبودم فکر کنم برای همین مشکلی پیش نیومد.برای دارو هم تنها کاری که از دستم بر می امد را انجام دادم.دوز دارو را نصف کردم و ان را در دو قست استفاده کردم.25 تاش را در زمان سحر و 25 تای دیگر را قبل از خواب میخورم.نمیگویم قضیه حل شد اما بهتر شد,خیلی بهتر.

البته همچنان صبحها خشکی دهان هست اما بهتر از خمیازه کشیدن روبه ری مشتری است..قرار شد بعد از یک دوره دارو دوباره بروم سراغ طهماسب تا درمان را ادامه دهیمو باید اعتراف کنم خوشحالم که به حرفش گوش کردم و راجع به دارو مقاومت نشان ندادم مود سویینگ های روزانه ام به طور چشمگیری بهتر شده , این یعنی یک موفقیت بزرگ برای من.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٠ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

یه کم صحبت کردیم... ترانکوپین شبی حدودا نصف قرص...بعد هم تست گرفت..حالا قراره زنگ بزنند از مطب هر وقت جواب تست ها اماده بشه...شب اول که خواب الودگی برام به وجود اومد و تپش قلب..

یه چیز جالب: گفت لطفا در اینترنت راجبش سرچ نکن. به طرز اعجاب اوری تونستم رو قولم بایستم و راجب قرص سرچ نکنم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

باشگاه رفتن تا الان که عالی بوده. عضلاتم داره شکل دمیگیره اما وزنم تقریبا ثابت مونده.

بعد از چند جلسه روانکاوی دکتر گفت میزان اضطراب و مود سویینگت بالاست. بهتره یه دوره دارو مصرف کنی و وقتی وضعیتت تثبیت شد اون موقع دوباره ادامه میدیم. اولش فکر کردم داره دکم میکنه..اما بنده خدا راست میگفت. الان چندین جلسه است که من دارم میرم اما پیشرفتی حاصل نشده گرچه عصبانیتم کمتر شده اما هنوز اضطراب هست.کاملا بی دلیل ....عمرا اطرافیانم متوجه بشوند یعنیدر این حد ماسک اجتماعی بودن رو تونستم خوب حفظ کنم اما خودم که میدونم حالم چطوره...

دوشنبه با روانپزشک وقت گرفتم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak