نویسنده تنبل

 

باز هم بوی قشنگ اردیبهشت امده و من بیشتر اوقات مست نگاه کردن به شکوفه ها هستم. حال و هوایم خوب است  البته بماند که از شنیدن خبر مریضی اعضای خانواده چند تا از بچه های بلاگ نویس ناراحتم قدری اما براشون دعا میکنم

این روزها فیلم ارامش بخش می خواستم یک داستان ارام یک داستان خوش تصویر. چیزی که مقداری هپارین خونم رابالا ببرد. فیلم lake house توانست تا حدی ان را براورده کند. داستانی که بر اساس جمله کنایی خود فیلم ما را به یاد رمان ترغیب جین استین می اندازد و چه بسا مانند ان ما را مجبور به انتطاری عاشقانه میکند.

ساندارا بولاک زنی پزشک است که در خانه ای شیشه ای روی رودخانه زندگی میکند و حالا قصد ترک انجا را دارد. به وسیله نامه ای که در صندوق پست میگذارد به ساکن بعدی مینویسد که بابت عیب و ایرادها متاسف است. کیانو ریوز که ساکن بعدی است نامه را بر میدارد و در جواب میتویسد که فکر میکند ادرس را اشتباه نوشته اید و....... این نامه نگاری ها ادامه پیدا میکند و خط داستان را پیش میبرد. گاهی فاصله نامه نگاری ها واقعا در حد چشم بر هم زدن میرسد و  و ما فکر میکنیم شاید واقعا دارد یک چت مکاتبه ای صورت میگیرد. قاب بندی ها و استفاده از رنگ ها ملایم به شاعرانگی فضای فیلم کمک کرده. ساندرا بولاک گرچه بازیگر مورد علاقه من نیست اما بازی اش در این فیلم واقعا خوب و روان بود و من دوست داشتم.  با وجود تمام اشکالهای علمی این فیلم اما ضربان فیلم را که پایه و بنیانی احساس داردپیش میبرد  و باعث میشود شما از ااین اشکالات چشم پوشی کنید و منتظر بمانید و ببینید که این دو  کی و چگونه به هم میرسند.مدتها بود داستان عاشقانه معمولی ندیده بودم. فیلمهای روی پرده که همه شان اشغال شده  نمی دانم چرا از فیلمهای جدید هم وقت نمیکنم چیزی ببینم. اما همیشه برای دیدن فیلمهای قدیمی وقت دارم(باور بفرمایید دلیلش را نمیدانم)   فصل هشتم gray,s anatomy هم به اپیزود 23 رسیده  و من شروع کرده ام به دیدن فصل جدید. گداشته بودم حدود 1 فصل تمام شود بعد شروع کنم به دیدنش.ریتینگ پایینی دارد اما من واقعا از دیدنش لذت میبرم و اصلا  و کلا بیخیال ریتینگ.

نمایشگاه کتاب هم که قربانش بروم مثل هر سال محل پیک نیک عزیزان شده بود و این را جمع بزنید به نبود یکسری از انتشارات و دیر رسیدن کتابها به انتشارات و گرمای هوا و .........کلا با خودم گفتم مگه مرض داشتی اومدی؟؟ 2 تا کتاب بیشتر نتوانستیم بخریم..من مانده ام این همه انتشارات واقعا ما داریم؟...بعضی غرفه ها فقط داشتند خودشان را باد میزدند. یعنی پول مملکت این قدر بی ارزش شده که هر ننه قمری که توانایی چاپ 2 تا متاب را بدست می اورد برای خودش انتشارات میزند. تازه این منهای تمام موسساتی است که خودشان را هم موسسه فرض میکنند و هم انتشارات مثلا ارتش نیروی اسلامی و یا بیت رهبری و یا هزار و یک سازمان دیگر که یک اتاق از اداره شان را انتشارات کرده اند. بابا به خدا بابت این کاغذ هایی که حرام میکنید باید جوابگو باشید. اصلا بیخیال. بچسبیم همان فیلم خودمان

  راجر ابرت به فیلم 3 ستاره و نیم داده  و این یعنی که (( یعنی واقعا باز هم دلت نمیخواد فیلم رو ببینی؟))

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

 

بالاخره این طلسم لعنتی فیلم های من شکسته شد. ان هم نه به خاطر شوق و ذوقم برای دیدن فیلم جدید گای ریچی و یا دیدن سری چهارم ماموریت غیر ممکن و یا دیدن زندگی اولین رئیس اف بی ای و یا.... یک خاطره قدیمی باعث شد دوباره به فیلم دیدن برگردم. درواقع باید بگویم یک کنجکاوی قدیمی.چند سال پیش یادم هست در خانه بودیم و قرار بود به خانه یکی از اقوام برویم. یادم هست که هوا روشن بود پس قاعدتا برنامه شام بوده که ما هنوز تا عصر در خانه مانده بودیم. تلویزیون روشن بود احتمالا مثل اکثر اوقات برای خودش روشن بوده. فیلم شروع شده بود و مشغول دیدن شدیم  . من همچنان به دیدن فیلم مشغول بودم اما خانواده شروع به اماده شدن کرده بودند. اخر سر هم سر قسمت حساس فیلم مجبور به ترک خانه شدیم و من تقریبا از دیدن نیم ساعت اخر فیلم (یا بیشتر) محروم شدم. فقط کاری کردم  این بود که اسم ((گزارش اقلیت )) را به خاطر بسپارم تا بعدا بتوانم به نحوی ان را از جایی بخرم یا از کسی بگیرم(ان موقع ای دی اس ال نداشتیم در نتیجه گزینه دانلود کردن  وجود نداشت)

2-3 روز پیش بعد از سالها توانستم فیلم را ببینم(خودم میدانم چقدر انسان پر تلاشی هستم ممنون)و واقعا یک فیلم خوب تجاری بود و صد البته یکی از بهترین بازی های تام کروزرا در خود داشت. تلاقی داستانی پلیسی علمی معمایی و اکشن و البته پیش برنده تمام داستان که یک درام بود. داستان فیلم در سال 2054 در واشینگتن اتفاق می افتد. جایی که سازمان پیشگیری از وقوع جرائم وجود دارد و اندرتون رئیس این سازمان است. حالا نام خود اندرتون به عنوان قاتل در لیست دستگیری ماموران سازمان قرار میگیرد  و اندرتون که معتقد است او قتل را انجام نخواهد داد به دنبال اثبات ادعایش و یافتن حقیقت فرار میکند. اسپیلبرگ به وسیله این فیلم توانست بسیاری را مجبور به الهام بخشی از فیلم خود بکند . فیلمی pre-scientist گونه. به این معنی که بسیاری از تجهیزاتی که درفیلم میبینیم الان کاملا وجود دارند و یا در حال ساخنه شدن هستند.نمونه بارزش دستگاه کینکت که با حرکت بدن شما تصویر روی مانیتور هم حرکت میکند و یا مانیتور های تقریبا نامرئی و دستگاه های هوشمند و حساس به صوت.

پیشبینی انجام قتل ها توسط 3 pre-cog انجام میپذیرد  که در محیطی امنیومی خوابیده اند. به این صورت که رویاهای انها مشاهده میشود و از طریق تحلیل تصاویر رویاهای انها  تیم اندرتون اقدام به دستگیری فردی که تصمیم به قتل دارد میکند.

هیجان فیلم به نظرم مناسب و خوب بود و جالب اینکه ریتینگ این فیلم با ریتینگ دیگر فیلم محبوبم یعنی ((گروه یازده نفری اوشن)) برابری میکند. هر دو 7.7 هستند.فکر نکنم کسی از این فیلم بدش بیاد

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

من از کودکی تا به حال یک مشکل لاینحلی داشتم که کماکان یاور و یار بنده میباشد. ان هم اینست که مثلا در رختخوابم و چشمها یم گوش شیطان کر بعد از کلی کلنجار رفتن حاضر به خوابیدن و ارام و قرار گرفتن شده اند . در همین حین مطلبی ,خاطره ای و یا جمله ای به ذهنم میرسد که به نظرم برای نوشتن در بلاگ جالب است حتی تمام نوشته را با جمله بندی هایی که دوستش دارم در ذهنم تایپ میکنم . اما خب چشمها در حال بسته شدن هستند و چاره ای جز خواب ندارم با خودم میگویم فردا صبح حتما مینویسم. فردا صبح شما اثری از ان جمله بندی ها در ذهن من دیدی من هم دیدم. یا مثلا در راه بازگشت از جایی یا رفتن به جایی هستیم باز هم داستان تکرار میشود و باز من قرار میگذارم رسیدم خانه حتما بنویسم. اما خب باز هم همان داستان.الان من دچار عقده شده ام یک دفعه یک چیزی به ذهنم رسید مغزم ان را تایپ کند. مثلا از طریق وصل کردن یک خروار سیم به مغزم بتوانم متنی را که ذهنم دارد میگوید به صورت تایپ شده جلویم ببینم ...خب دلم میخواد یکی اختراع کنه دیگه..باور کنید لازم دارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

با کمال افتخار اعلام میکنم بنده به عنوان یک دختر که در رده سنی بزرگسال قرار میگیرد لحظاتی پیش دیدن کارتون اناستازیا را تمام کردم و کلی هم کیفور شدم. اصلا اصل جنس بود. به تمام کسانی که در زندگی خود احساس مرگیدگی دارند(نوعی احساس روزمرگی حاد که شبیه به مردن و دوباره زنده شدن است)  میکنند توصیه اکید دارم که کارتون ببینند. به نظرم حتی دیدن کارتونهای دهه 90 والت دیزنی گاهی به تماشای انیمیشن های میلیون دلاری این روزها می ارزد.(البته گاهی)

در جهت قدم برون گذاشتن از حالت مرگیدگی یک جعبه لایتنر و فلش کارت های تافل تهیه کردیم و افتادیم به جانش.(عین بچگی ها نشستم با چسب و مقوا جعبه درست کردم..باحال بود)بعد نشستم عین انسانهای فرهیخته تو نت گشت زدم و طرز کار با ان را یاد گرفتم. راستش نکته خاصی برای کار با ان نسبت به طرز کار کلی که راجع به اش شنیده بودم ندیدم به جز اینکه هر کلمه یا مطلبی را که بلد نبودیم نباید به خانه قبل برگردانیم بلکه باید دوباره ان کارت را به خانه اول برگردانیم. خب تا الان حدود 50 کلمه را رد کردم و این برای من خودش کلی پیشرفت است.همین الان رفتم سایت دانلود فیلم همیشگی را چک کردم دیدم فیلم شرلوک هلمز هم بالاخره بعد از حدود 3 ماه برای دانلود امده. همین چیز های کوچک را باری خودم به عنوان دلخوشی میگیرم. یک حرکت انقلابی دیگر هم انجام دادم که مثل چی تویش مانده ام.

از طریق یکی از دوستانم مطلع شدم که کلاس داستان نویسی اقای گودرزی در فرهنگسرای نزدیک خانه مان برگزار میشود .خب با شوق فراوان تصمیم گرفتم بروم . نزدیک روز ثبت نام و شروع کلاس که شد کمی تردید گرفتم . مامان گفت خب چرا میخوای اینجا بری که معلوم نیست چجوریه برو حوزه هنری. زنگ زدم حوزه هنری گفتند 120 تومن. دیدم با وجود مسافت و میزان شهریه اصلا نمی صرفد.حالم شبیه موقع هایی است که ادم از هفته قبل از مهمانی کلی شوق و ذوق دارد که برود و یکدفعه روز مهمانی احساس میکند تنها کاری که دوست دارد بکند اینست که خانه بماند. و این موجز احساسم در رابطه با این کلاس بود.دم رفتنی همش میگفتم بیخیال نمیخواد بری. شنبه بالاخره رفتم و سر کلاس نشستم.  خب واقعا با توقعم تفاوت داشت. فکر نمیکردم کلاس داستان نویسی انقدر خشک باشد.شاید کلاس نقد فیلم برایم بهتر بود. نیم ساعت اخر کلاس خمیازه ام گرفته بود و مدام با دست جلوی دهانم را گرفته بودم. استادش مشابه 90% استادهایی که دیده بودم یک مقدار از کلمه ((من)) زیاد استفاده میکرد که یک کمی روی اعصابم بود.   نمی دانم شاید چون از بدیهیات داشت سخن میگفت برایم خواب اور بود ویا چون جلسه اول همه چیز تئوری بود انقدر برایم بی مزه و خواب اور بود. جلسه اول خب هنوز کسی داستانی برای خواندن نداشت. با توجه به اینکه تا به حال در چنین کلاسهای ادبی شرکت نکرده ام میگذارم چند جلسه دیگر بگذرد ببینم نظرم عوض میشود یا نه. برای جلسه اول ایشان گفتند داستانی بنویسید که در ان عصا و فرش نقش اساسی داشته باشد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

کم کم دارم نگران خودم میشوم. انگار تازه بعد از گذشت چند سال از زندگی ام قرار است زندگی کنم و این را فهمیده ام که خواستن همیشه توانستن نیست...باور کنید نیست. من الان مدتهاست میخواهم درس بخوانم برای این ارشد کوفتی و هنوز قدم از قدم بر نداشته ام. واقعا باید به عنوان یک مسئله جدی به این قضیه نگاه کنم که حتی کارهایی را که دوست دارم را هم انجام نمیدهم. دیگر این که من فیلم دیدن و داستان خواندن را دوست دارم بر کسی از دوستانم پوشیده نیست اما همین دوستان وقتی از من میپرسند خب  داستان و فیلم جدید چی داری  به حالت دخترک الکی خوش میخندم و میگویم چیز جدید ندیدم و نخواندم. الان هارد کامپیوتر پر از فیلمهایی است که با شوق و ذوق فراوان دانلود کردم اما حتی 30 دقیقه اولش را هم ندیده ام. تنها حرکتی که به کوری چشم شیاطین و اجنه و حال بد شروع کرده ام همین دمبل زدن های روزانه ام هست و خیلی هم راضی ام .تازه فهمیده ام چقدر عضلات دستم خشک بوده . همیشه فکر میکردم خشکی عضلات مختص پا هست اما مثل اینکه دست ها هم با وجود  کار بیشتر بد جوری امکان خشکی دارند

. تا به امروز یا مدرسه بوده ام و یا دانشگاه.  در طول مدرسه و یونی زبان را تمام کردم. حالا نه دانشگاه دارم و نه کلاس زبان...قبلا زندگی از پیش تعریف شده ای که برای تمام ایرانی ها هست من را هم سرگرم کرده بود ولی الان دیگر این زندگی را ندارم و در واقع باید خودم برای خودم زندگی کنم. منظورم از زندگی از پیش تعریف شده  همان مدرسه-دانشگاه- کار- ازدواج- بچه و پیری است. از این ریتم متنفرم به نظرم یک زندگی کیاهی است.

حالا باید برای زندگی ام تصمیم بگیرم اما این مشکل کوفتی تمام سال 90 خرخره ام را گرفته بود. فکر کردم برای سال 91 به طور کامل درست میشود. تغییری نداشته ام. تقریبا هیچی...چه کار میکنی اگر میخواستی کاری انجام دهی اما نمیتوانستی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

امروز رفته بودم نان بخرم دیدم با وجود نانهایی که روی پیشخوان گذاشته شده اما هیچ کدام از افرادی که تو صف ایستاده بودند به نانها دست نمیزدند. شاطر امد دم پیشخوان و گفت کسی این نانها را نمی خواهد. کسی دست نزد. قسمتی از نانها سوخته بود.. قسمتی تکه تکه شده. کسی به نانها دست نزد. شاطر کمی ناراحت شد و نانها را به داخل برد. مدتی بعد گفت 2 تا خاشخاشی اینجا هست کسی نمی خواد؟.(تنور تازه زده بود و طول میکشید تا نانها اماده شود)یکی از مردها گفت من می خوام. شاطر نانها را با دست کشیده شده به سمت مرد دراز کرد و باقی راه را که دستش نمیرسید نان را هل داد. مرد نگاهی به نانها انداخت. نانها تا حدی سوخته بود.یک تکه از نان کلا کنده شده بود. مرد رو به شاطر گفت نمی خوام. شاطر که مشخص بود عصبانی شده است .نانها را گرفت و انگاری دارد با دری صحبت میکند تا دیواری بشنود گفت باشه. این بهترین ارد بود. حالا بذار نون تازه دربیاد . یه نونی بدم بهتون...حالا واسا. من با حالتی گیج و با قیافه ای پف الود که مشخص بود تازه از رختخواب در امده است فقط شاهد ماجرا بودم. اخه ادم برا نونی که پولش رو میگیره و تازه چندان مناسب هم نیست منت میذاره؟

حرف از ارزونی شد یک مسئله دیگر هم یادم امد. رفته بودم برای سرمایه گذاری و صحه گذاری بر کدبانوگری خویش میزان متنابهی ارد بگیرم برای پخت کیک . بسته را برداشتم و طبق عادت دیرینه ابتدا اتکت قیمتش را جستجو نمودم و دیدم برای ارد تک ماکارون زده 1200 تومن. برق از چشام پرید کف مغازه. حالا حتما میگید بدبخت خسیس حالا جونت درمیاد 1200 تومن بدی؟؟. بنده باید عرض کنم خب 1200 پولی نیست. برق گرفتگی من هم بابت خود رقم نبود بلکه بابت افزایش قیمتی بود که دیدم.حدود 2 هفته پیش یا کمتر من یک بسته ارد خریده بودم از همین مارک با قیمت 300 تومن.....به مغازه دار میگم اقا این چرا قیمتش 4 برابر شده؟ میگه خانم ان بسته ای که شما خریدی حتما وزنش کمتر بوده. رفتم خانه میبینم نخیر وزن ارد مذکور مانند همان اولی است و حرف من درست بوده و قیمت 4 برابر شده...من کلا از اون روز تا حالا دارم دنبال کار میگردم. خب در اینجا پی به بی مشکل بودن مملکت خویش (بر طبق گفته عمو محمود) از نظر مشکل تورم  میبریم. باشد که از این به بعد بیشتر به حرفهای عمو گوش کنیم

خب زیادی از خوبی و خوشی گفتیم پایان برنامه همه شما را به دیدن فیلم extremely loud & incredibly close دعوت مینماییم...هنوز خودم فیلم را ندیده ام اما تا انجا شنیده ام دوست داشتنی بوده. برای عید فکر میکردم تی وی فیلم هوگو را بگذارد اما نگار نیستش. اشکال ندارد البته چند عدد فیلم خوب دیگر که اتفاقا خودم هنوز ندیده بودم را گذاشته

 اها راستی عیدتون هم پیش پیش مبارک.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

پاهام هنوز درست و درمان جان نگرفته. هنوز صبح علی اطلوع از خواب بلند نشده احساس می کنم پای راستم میلنگه...یعنی خستگی در این حد. تو این 3 روز اندازه یک هفته پیاده روی راه رفتم.ولی خیلی خوش گذشت حیف شد که 2 روز از 3 روز هوا به شدت طوفانی بود و وزش باد مداوم نمی گذاشت که عملا شبها زیاد بیرون باشیم  و لب ساحل برویم . بیشترین چیزی که من انجا دوست داشتم رعایت قوانین و مقررات بود.وقتی ماشین جلوی پایم توقف کرد تا من از خیابان رد شوم داشتم شاخ در می اوردم. تو تهران بحث دیه نباشه ماشین تو رو با اسفالت یکی میدانند و از رویت رد می شوند.گاهی هم که تازه داد و بیداد و فحش که چرا امدی جلوی ماشین من و من را مجبور به توقف کردی یعنی وقاحت در این حد. حالا با این اوصاف یکی می اید جلویت و برایت می ایستد تا از خیابان رد شوی....اب و هوا هم که درجه یک بود. ولی یک درس بسیار بزرگ گرفتم. کیش جای خرید نیست...اگر هم می خواهید خرید کنید باید قیمت همه جنس ها را از تهران داشته باشید چون به شدت انجا بنداز بنداز است.من دلم دوچرخه میخواست اما با برنامه خانواده جور نشد و من الان حدود 1/5 %دپرس هستم

 

یک فیلم خوبی که منتظر امدن کیفیت خوبش بودم و به تازگی دانلود و تماشا کردم فیلم carnage جناب پولانسکی بود. یعنی به معنای کاملا حقیقی روایت امروز روابط ما انسانها است. ادمهایی به ظاهر متمدن و مبادی اداب که بعد از مدتی پی به باطن واقعی شان میبریم.یک اصلاح نه چندان مناسب برای این جور مواقع هست که میگویند ان حیوان درونیشان بروز کرده....من خودم فیلم را به خاطر بازی قوی کیت وینسلت جودی فاستر و کریستوف والتز دوست داشتم...مخصوصا بازی عالی فاستر و همین طور فیلمنامه خوب ان

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()

به دلایل متعدد من اصولا با فصل گرما مشکل دارم . مهمترینش هم همین گرمایی بودن من میباشد که دوستانی که من را میشناسند می دانند من اصولا کوره متحرک هستم در این حد که در زمستان به یکدست تیشرت نازک و مانتو معمولی اکتفا می کنم. اما این اب و هوای اسفند و فروردین  را با وجود گرمای نسبی اش و خبر اوردن از امدن فصل های گرم سال دوست دارم.کلا یک مقدار متنابهی شادی اور است.خود عید به شرط اینکه یادم نیاورد یکسال را به بطالت گذراندم خوشی اور است ولی روزهای قبلش را بیشتر دوست دارم.دوست دارم یک برنامه ریزی دقیق برای تک تک ماهای سال اینده داشته باشم تا واقعا از این انرژی این روزهایم استفاده درست داشته باشم

. داشتم در مورد شادی میگفتم , یک سری انسان خجسته ای هستند که به من میگویند تو خیلی شکمویی . من به شدت با این تهمت دروغین و نا روا مخالف هستم. هر انسانی در زندگی تفریحی دارد . من یکی از بهترین تفریحاتم درست کردن دسر و خوردن ان است. ربطی به شکمو بودن انسانها ندارد به جان خودم. اصلا یکی از دلایلی که باعث شد بروم برنامه بفرمایید شام ایرانی را بخرم همین بود. یکسری انسان شاد کام مینشینند برای هم غذا درست میکنند و تا انجا که میتوانند خلاقیت به خرج می دهندو مینشینند دور هم و کلی میخندند و کلا شب خوبی است. تا انجا که تحقیق و تفحص کردم این برنامه بفرمایید شام یک برنامه بین المللی است که  حدود 20-30 کشور ان را در حال پخش دارند. حتی برخی کشورها 2 تا از شبکه هایشان این برنامه را پخش میکنند.در ابتدا بنیانگذار این برنامه  شبکه 4 بریتانیا بوده و برنامه به نام come dine with me  را روی انتن برده. به خاطر پرطرفدار بودن برنامه این برنامه سالها ادامه داشته و انحصار ان هم به کشورهای مختلف فروخته شده. حالا این که چرا بعضی ها میگویند این کار بیژن بیرنگ کپی کاری بوده را واقعا نمی فهمم. مثل این می ماند که بگویند مسابقه تلفنی یک کپی کاری است. خب همه کشورها این برنامه مسابقه تلفنی را دارند.

تا به حال 2 شب از این برنامه منتشر شده و به نظرم عالی بوده. مهمانهای دور اول برنامه مهدی پاکدل رامبد جوان و اشکان خطیبی و سروش صحت هستند.شب اول در رستوران نعنا  میزبان اشکان خطیبی بودیم  و کلی غذا و دسر خوشمزه و میزان زیادی خنده. شب دوم هم پا به خانه رامبد جوان گذاشتیم و شما فکر کنید موجود نازنینی  به نام رامبد جوان  که اصلا ادم او را میبیند انرژی مضاعف میگیرد شام و دسر درست کند و شب هم کلی با سروش صحت بگو بخند جالب راه انداخت که تماشایی بود.باورم نمیشد این ابشار(جمع بشر) بتوانند غذا و دسر درست کنند. رستوران لوکس نعنا لوکیشن اول کار بود و خانه رامبد جوان لوکیشن دوم با یک اشپزخانه نسبتا بزرگ.

خیلی خیلی مشتاقم شب سوم را ببینم چون سروش صحت میزبان است و بر طبق گفته خودش سررشته چندانی از اشپزی ندارد و فقط به خاطر دور هم نشینی شرکت در مسابقه را قبول کرده. خدا را شکر تا اینجای کار من را شاد کرده امیدوارم شما را هم شاد کند     

اخرنوشت::::-من نمی دونم چرا وقتی اصغر فرهادی اسکار را برد چندان ذوق نکردم انگار اصلا یک امر مسلمی اتفاق افتاده و اصلا اگر جز این میشد من باید متعجب میشدم. کلا تبریک گو هستیم بابت این اتفاق خجسته اما خواستم روراست باشم با شما در مورد احساساتم
                          

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه.م نظرات ()


Design By : Pichak