نویسنده تنبل
در پست قبل به احتضار مردم همیشه در صحنه رساندم که 3-4 عدد سرنگ از خون من در شیشه شد و اما بقیه ماجرا حدود10 روز بعد: قبل از شروع ماجرا چند تا قبل نوشت داشتم 1- برنده شدن گلدن گلوب مرا خوشحال کرد البته نه در حد غش و ضعف اما از اینکه مردم دنیا متوجه شدند در ایران عصر شتر سواری تمام شده و فیلمهای خوب هم ساخته می شود خوشحالم . حالا نامزدیش برای فیلنامه ارجینال و بهترین فیلم غیر انگلیسی شادیمان را دوچندان نمود 2-ماجرای گلی خانم و عکسی که ماجراهای بسیار با خود داشت تنها از یک جهت به من مربوط میشد و ان هم از این نظر بود که امیدم به طور کامل برای برگشتنش به ایران نا امید شد. بازی خوب او وزیبایی صورتش غیر قابل انکار بودند اما به شخصه از انداختن ان چنین عکسی اصلا خوشحال نشدم. بدتر از ان اراجیفی بود که بچه ها پای ان عکس و نامه رمان نویس معروف عباس معروفی در مدح عکس نوشته بودند. برخی از کامنتها که واقعا از روی عقده بود بعضی دیگر تا حدی منطقی بود اما در کل جالب بود که بی لباسی و یا لباس دار بودن یک نفر چقدر در وضع مملکت ما تاثیر گذار است :d حالا ادامه ماجرا: هیچی دیگر خون تو شیشه شده ما برای پاره ای از موارد مورد ازمایش قرار گرفت و محققان و پزشکان به این نتیجه گرفتند که اهن خون بنده دقیقا یک میلی متر با کف زمین فاصله دارد فلذا بر ان شدند که با قرص اهن و ویتامین ب ان را مداوا سازند بعد از شنیدن خبر مسرت بخش مداوا شدن باز هم به رسم یاد بود بنده برای خود تارتی از اناناس خریداری نموده و لذتش را بردم.(کلا ولم کنید همش تو شیرینی فروشیم )دکتره رژىم غذایی و عادتهام رو که شنیده بود تو کف بود من چطوریه که لاغر موندم. الان مدتی است که قرصها را به ضرب یک لیتر اب روانه بدن می کنم فقط سختی اش اینست که انگار معده باید موقع خوردن قرص اهن خالی باشد که خب در طول 24 ساعت تقریبا این اتفاق به ندرت برای معده من می افتد و اما دلخوشی این روز های من از میان خیل عظیمی از شخصیت های داستانی و سینمایی که به ندرت در کشور خودمان و به کثرت بسیاری را از ادبیات داستانی اروپا و امریکا دیده و یا راجبشان خوانده بودم مسلما یکی از محبوب ترینشان برایم شخصیت شرلوک هلمز بوده و هست. جرمی برت با آن هیکل عصا قورت داده و ان صورت سنگی اولین تصویری است که معمولا با شنیدن نام شرلوک در ذهنمان نقش می بندد. پخش سریال شرلوک هلمز در تلویزیون ان هم به صورتی مدید با بازی جرمی باعث این اتفاق است.به نظرم شرلوک نمونه نابغه انسان امروزی بود و این هوش سرشار باعث میشد این ادم منزوی باشد چون عملا به خاطر نبوغش قابلیت برقراری ارتباط با افراد معمولی را نداشت شبکه بی بی سی اقدام به تهیه نسخه مدرن این داستان البته به صورت مینی سریال کرده بود. کمی دیر در رابطه اش نوشته ام اما اشکال ندارد. فصل اول سریال در سال 2010 در 4 قسمت پخش شد. . منتظر فصل دوم ان بودیم که در اوایل ژانویه امسال قسمت اول از سیزن دوم ان پخش شد و من به نظرم در کل این دو فصل خارق العاده ترین اپیزود ان همین اولین قسمت از فصل دو سریال است. داستان شرلوک جدید و دکتر واتسون در انگلستان امروزی می گذرد. شرلوک و واتسون هر دو بلاگ می نویسند و فضای ارتباطی انها و پیگیری اخبار نیز تا حدی به اینترنت وابسته است. جیمز موریاریتی را خاطرتان هست همان بد من قصه که در مقابل شرلوک بود فردی که زیرکی خاصی داشت و یکی از اهداف زندگیش از بین بردن شرلوک بود. خب در اینجا هم ما شاهد او هستیم اما در این مینی سریال جدید او یک نابغه سایبری نیز هست.صحنه ملاقات موریاریتی و شرلوک هم جزو صحنه های خوب سریال و پایان بندی قسمت سوم سیزن2 سریال و نحوه ابراز احساسات واتسون در انتها ی فیلم هم جزو قسمتهای مورد علاقه من است. شرلوک همیشه شبیه برایم یک جور مدینه فاضله برای نوع بشر بوده. کسی که بیکار نیست . کسی که هیچ چیز برایش بی معنی نیست. از گرد و خاک روی سر سوزن پی به دهها نوع نتیجه گیری منطقی میرسد. باید اعتراف کنم به شدت به دقت و ظریف بینی این شخص حسودم جمله ای که شرلوک در تاکسی به واتسون گفت به نظرم بسیار درست بود: you just see, you dont observe. (اگر جمله بندی را دست به خاطر سپرده باشم) نقش این شرلوک مدرن را Benedict Cumberbatch بازی کرده واتسون را جناب فری من و موریاریتی هم به وسیله Andrew Scott به معنای واقعی کلمه به صورت یک فرد بیمار روانی و با هوش به نمایش گذاشته شده..کار باقی بازیگر ها هم عالی است. حتما ببینید این هم وبلاگ دکتر واتسون که در ان در رابطه با خودش و شرلوک می نوشت بعد از بوق و اندی رفته ام برای خودم یک تارت خوشمزه خریده ام ان هم با چه وضعی..وضعیت 15 دقیقه قبل از خرید تارت مکان توانیر یه کم پایینتر از بیمارستان دی- نشستم رو صندلی و استینم را زده ام بالا تا لاستیک را بندازد دور بازو هایم و سرنگ خونگیری را داخل رگ کند. می گوید مشت کن. مشت می کنم . همیشه یادم بود وقتی خون می گرفتند بعد از اینکه سرنگ را وارد می کردند می گفتند خب مشتت رو باز کن و لاستیک را از دور بازو بر می داشتند اما این دفعه هی سوزن را بالا برد هی چپ و راست کرد و من دلم به قول قدیمیها اشوب شده بود از پیچ و تاب سوزن زیر پوستم.. لاستیک را باز نمی کرد مشت من هم همچنان بسته بود هیچی نمی گفت بعد از حدود چند دقیقه 4 تا سرنگ را پر کرد و به همکارش که بقل دستش داشت کار می کرد بعد از نفس تازه کردن گفت به زور خون گرفتم..خیلی ممنون که جلوی روی من میگی این حرف را. رگهای من عین لوله کشی های در سطح شهر کاملا نمایانند و اینکه این خانم نمی توانستند از این لوله کشی خون بگیرند بحث خود را داردحالا شاید چون فشارم پایین است این بنده خدا نتوانسته بود راحت خون بگیرد. . البته دفعه قبلی که این خانم ازمن خون گرفت جفت بازو های من تا حدود 30-40 روز بعد از خونگیری کبود بود. بالاخره خون من را توی شیشه کرد و من خوشحال و خندان بیرون رفتم. یکی از ذوقمرگی های من پیاده روی از توانیر تا ونک است. کلا دوست دارم حال و هوایش را. چند وقت قبل متوچه یک شیرینی فروشی در مسیر شده بودم به عنوان جایزه رفتم داخلش و دیدم کلی تارت و کیک پشت ویترین دارد برای من دست تکان می دهد.با توجه به کم بودن تعداد شیرینی فروشی هایی که تارت می فروشند در نزدیکی خانه مان کاملا این شیرینی فروشی را غنیمت شمرده و ابتدا نگاهی کامل به تارت ها انداختم و بعد از نا امیدی از پیدا کردن تارت شکلات رو به صاحب مغازه سراغ تارت اناناس را گرفتم و خبر از وجود نازنینش گرفتم. تارت کوچکی گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم و فعلا از نعمت با شکوه این تارت در یخچال بهره مند می باشیم(.12000 تومان برای تارت با سایز کوچک گران نیست)؟؟ولی کلا راضیم ازش خیلی خوب بود پیاده روی هم خوب بود گرچه بدون موزیک بود چون اولا با دستکش نمی شود وضع روسری و سیم های هدفون را درست راستی کرد و بعد هم یک دستم کلا مشغول نگهداری از تارت نازنینم بود در راستای خوشحال سازی کودک درون انیمیشن smurf را به تماشا نشستیم که باید بگویم یک مقدار درون ذوق کودکمان خورد چون تریلر انیمیشن بسیار جذابتر از خود انیمیشن بود ولی از حق نگذریم طراحی کاراکتر های کارتونی فیلم خیلی ظریف و زیبا بود. انیمیشن بر اساس شخصیت های معروف کارتونی smurf بنا شده. کوتوله های ابی رنگ کوچکی که در دهکده ای در عمق جنگل و با حفاظی نامرئی کننده زندگی می کنند تا از شر جادوگر ان زمان گارکامل در امان باشند از دیدن انیمیشن لذت بردم ادمیزاد اصولا باید هر چند وقت یک بار بشیند یک کارتون یا انیمیشن ببیند حتی اگر چیزی به نام کودک درون نداشته باشد در این بحبوحه تکرار داستانهای ابدوغ خیاری (چه در هالیوود و چه در ایران خودمان) من بالاخره توانستم فیلمی پیدا کنم که از زاویه جدیدی به قصه ای قدیمی نگاه می کرد. فیلم خدمتکار(the help ) در حال و هوای سالهای 1960 و 1950 می گذرد .شخصیت اسکیتر Skeeter Phelan دختری نامتعارف در زمان خود است. دختری که دوست پسری ندارد و رویایش پیدا کردن یک همسر برخلاف دختر های زمان خود نیست. داستان نویسی که رویای نوشتن یک رمان قدرتمند و جذاب را در سر دارد برای نوشتن این داستان خیلی از قوانین عرفی و اجتماعی ان دوران که بر ضد سیاهان بوده را زیر پا می گذارد و این کار موجب نارضایتی دوستانش و خیلی از اطرافیانش در انتها می شود.داستانی درباره زندگی خدمتکاران سیاه پوست و زندگی انها به عنوان خدمتکار در خانه سفیدپوستان. یکی از نقاط جالب و تازه این کار که تا به حال در فیلمی نمایش داده نشده به وجود امدن احساس نزدیکی بسیاری از زنان سفید پوست به خدمتکارن سیاه خود بوده. به طوری که انها را محرم راز خود می کردند اما در بیرون از محیط خانه این امر را پنهان می گردند. نکته مهمتری که در فیلم نظرم را جلب کرد بزرگ کردن بچه های سفید پوستان توسط خدمتکاران و احساسی بود که انها نسبت به هم پیدا می کردند...فیلم خدمتکار برگرفته از کتابی پرفروش با همین نام است که نیویورک تایمز ان را چاپ کرده است.اسکیتر با بازی قشنگ و باور پذیراما استون برایم جزو قشنگی های کار بود. این سومین فیلمی بود که از این دختر میدیدم. نکته مشترک هر 3 فیلمی که از او در این 3 فیلم دیدم بازی در نقش دختر هایی بوده که با دختر های دیگر فرق دارند و مانند انها رفتار نمی کنند.. در فیلم crazy stupid love و easy A و حالا هم the help .این دختر به شدت استعداد دارد اما اگر بخواهد به یک جایی برسد باید حتما یک تغییری در نوع انتخابهایش بدهد. فیلم دوم ساخته Steven Soderbergh تجاری ساز معروف دوران و یکی از کارگردانهای پرکاردر زمینه فیلم های سرگرم کننده است.سازنده 3 گانه یاران اوشن (من چقدر این فیلم را دوست دارم منظورم 11 است) خب متاسفانه فیلم اخر این کارگردان با وجود تجمع ستاره های معروف هالیوودد نظیر Matt Damon, Kate Winslet و Jude Lawو حتی بانو Marion Cotillard باز هم نتوانسته موضوع تکراری و دستمایه چندیدن فیلم شده را جمع و جور کند. برای من فیلم هیچ نقطه اوجی نداشت. واقعا هیچ چیز..فیلم قهرمانی نداشت..بد من انچنانی هم نداشت ادم نمی دانست دارد داستانی که اخرش را می داند را برای چه دارد نگاه می کند.. فیلم کلا فقط برای یک بار دیدن خوب است..موضوع مانند هزاران بار دیگر درباره پخش شدن نوعی ویروس بسیار کشنده است که از ترکیبی از سلولهای خفاش و خوک درست شده به همین دلیل نمی توانند واکسن ان را در وهله اول شیوع بیماری به دست بیاورند اما میبینیم که در انتهای فیلم غیور زنان و مردان امریکایی باز هم جهان را نجات می دهند و باز هم دینی بر گردن ما باقی می گذارند...(من نمی دونم چرا هالیوود عقده داره همش یه کسی رو بفرسته یه جایی یه سری رو نجات بده حالا فرقی نمی کنه کی و کجا و چطوری)...ولی حالا اینقدر من از فیلم خوب گفتم شما عزیزان یک دفعه دلزده نشوید گفتم که ارزش یک بار دیدن را دارد. این چند روزه عاشورا و تاسوعا را خانه خاله ام مانده بودیم. تمام مراسم هایی که قرار بود برویم در حوالی خانه انها بود برای همین تصمیم گرفتیم که کلا شب را خانه نیاییم. تصمیم برای شب عاشورا بود اما روز قبل از تاسوعا به خانه انها رفتیم و بعد در اخر شب دیدیم ما که قرار است دوباره فردا صبح اینجا باشیم پس ان شب را هم انجا ماندیم. برای من تصمیم سخت تر از این نیست که بخواهم شب را جایی بمانم اما دیدم منطقی نیست شب را برویم و دوباره هلک و هلک فردا صبح زود دوباره بیاییم...اتاق من برایم فقط یک مکان برای وسایلم و یا خوابیدن نیست. محیط امن است. شب را در جایی به جز اتاقم خوابیدن برایم سخت است و استرس اور.. شاید حتی کار به بغض کردن هم برسد. هر کس یرای خودش یک مکان امنی دارد برا ی من هم اتاقم و به خصوص تختم محیط امن من است.خیلی دلم می خواست شب را پیش دختر خاله ام بخوابم اما از طرفی هم احساس غریبی می کردم..نه اینکه انها بدی کرده باشند ..نه..من جدیدا ادم دیگری شده ام. با کوچکترین کارها ناراحت میشوم و چون می دانم خیلی از ناراحتی هایم غیر منطقی است برای همین اعتراض اشکاری نمی کنم. جدیدا دوست دارم همه از دستم راضی باشند وقتی کسی به من اخم می کند انگار غم عالم را گرفته ام. جدیدا مصرف کافئینم زده بالا...به شدت. خب 2 شب را خانه انها خوابیدیم اما چه ماندنی. هم خاله و هم دختر خاله رسما از دست من دیوانه شده بودند. چیزی نمی گفتند اما میدیدم در رفتارشان دیگر ان گرمی سابق نبود..خودمددلم برایشان می سوخت. از دست خودم هم ناراحت بودم اما همین که چهره ام ناراحت شده بود بهم گفتند تو چرا هر جا میری اخم می کنی و ناراحتی. خب من چه می گفتم می گفتم من اتاقم را می خوام می گفتم از دست خودم عاصی ام می گفتم دلم می خواهد یک روضه را تنها بروم تا رویم بشود های های گریه کنم؟؟؟؟نه واقعا چه می گفتم. خب حق داشتند بندگان خدا عاصی شوند از دستم
یک نمونه بارز دیوانگی این روز هایم: برای یکی از بلاگها پیغام گذاشته بودم و در جواب کامنتم گفته بود اخه این دیگه چه سوالیه پرسیدی و گفته بود بهم حق بده از دستت برنجم. خب همین یک کامنت برایم کافی بود تا 2-3 ساعت بعدش داشتم فکر می کردم اخر چه بنویسم که از دلش در بیاورم . احساس گناه می کردم..احساس از دست دادن دوست..این روز ها خودم نیستم. همان طور که ان 3 روزی که خانه خاله ام بودم خودم نبودم و همه را رنجاندم..کاش روح ادم قابل دیدن بود. زخمهایم را نشان می دادم می گفتم ببینید این روح من است..زخمی ندارد اما جای زخمای قدیمی درد می کند ببینید ان زخمها که قبلا داشتم کامل خوب نشده و انها هم که خوب شده جای زخمش باقی است ببینید و اگر مرهمی دارید بدهید. ب خدا رفتارم از بدی نیست از سر امدن صبرم است. از ترس زخمی شدن دوباره
اگر اخر هفته کیفور هستید میتوانید crazy stupid love را ببینید یک کمدی تمیز با لحظه های شاد کسی در این فیلم بد نیست اما ادم بده قصه هم به نحوی ادم خوبی است. اگر کمی غمگین هستید drive را ببینید درایو فیلمی است که به بهترین نحو ممکن از سکوت استفاده کرده.کمترین میزان دیالوگ و بیشترین میزان نگاه . اگر دلتان یک فیلم خانوادگی با محوریت ماجرا و دلبستگی دوران کودکی می خواهد super 8 انتخاب خوبی است.کسی فیلم قشنگی دیده بگه ما هم برویم ببینیم بیشتر از این که در این مدت فیلم دیده باشم سریال دیده ام. بعد از دکتر هاوس به سراغ گریز اناتومی رفتم grey´s anatomy))و باید بگویم نروید و نبینید به چند علت: 1-مسلما مانند هر فرد عادی دیگر در هر کشوری ما هم بعد از دیدن سریال ها و فیلم های خودمان به سطح کیفی انها عادت می کنیم و متوجه شدت مفتضح بودن انها نمی شویم نمونه بارز این اتفاق را می توانیم در سلیقه ادمهای دو رو برمان در دیدن فیلمها ببیینم..شما تصور کنید مردمی که فیلم اخراجی های 3 را فیلمی عالی و شاهکار می دانستند به نظرتان تا به حال به جز فیلمهای و سریالهای وطنی چیز دیگری دیده بودند و یا کسانی که پول بلیط بابت فیلم زندگی با چشمان بسته داده اند تا به حال یک درام با محوریت موضوع رابطه احساسی خواهر و برادر دیده اند. مسلما نه...می دانم در کشوری مسلمان زندگی می کنیم و برای نشان دادن نوع روابط در فیلم دچار محدودیت هستیم(البته این به نطرم خودش عذر بدتر از گناه است)اما این دلیل بر این نمی شود که همین روابط را شبیه خاله بازی دختر بچه ها نمایش دهیم..هنوز که هنوز است بچه ها به والدینشان در فیلمها می گویند پدر و مادر در حالی که در دنیای واقعی ما می گوییم مامان و بابا..در دنیای واقعیوقتی مرد خسته از سر کار به خانه می اید معمولا لبخند به لب ندارد و معمولا با لباس بیرون در خانه چرخ نمی زند بلکه تی شرت و شلوار خانه را می پوشد..در دنیای واقعی صحبت های مادر و پدر با بچه هایشان انقدر مودبانه و کتابی نیست و همین طور صحبت های همسران با هم گاهی ...دیگر بیخیال صحنه پردازی و طراحی لباس می شوم که کاملا جک هستند.(بیشترین روی صحبتم با سریال سازهاست ) حالا وقتی بعد از مدتها میروید و یک سریال و یا فیلم خارجی را میبینید ناگهان احساس می کنید همه چیز واقعی است و تمام انچه را که تا به حال دیده اید کارتون پت و مت بوده ..پس لطفا نروید و نبینید 2-فکر کنم دلیل اول کاملا قانع کننده بوده باشد اما حالا اگر خیلی سمج هستید و حتما می خواهید دنباله رو دیدن سریال باشید: خب واقعیت تلخ تر ان است که ما جماعت ایرانی (پیر و جوان و مجرد و متاهل همه با هم) از نوعی بی شعوری رنج میبریم که تقریبا می توانم بگویم نا خواسته به ان دچاریم.خود من در صدر قرار دارم که بعدا به کسی بر نخورد..هر کس به سهم خویش از این دریای بیکران بیشعوری به قدر وسع خویش پیاله ای پر کرده و دارد کوفت می کند. تا زمانی که سریال ندیده اید به بیشعوری خود پی نمی برید(به جان خودم) قضیه ازاین قرار است همان طور که چشم شما به به دیدن فیلمهای سخیف و خواندن رمانهای بی مزه ایرانی (به استثنای برخی فیلمها و کتابها البته) عادت می کند می تواند به دیدن نوع روابط ادمها هم عادت کند.بچه ای که عادت دارد ببیند پدر ش سر مادرش داد میزند , زنی که یا گرفته یکی از وطایف اصلی او پخت و پز است و روابط دوستانه و همصحبتی فقط برای روابط دوست دختر و دوست پسری است . مردان و زنانی که یاد گرفته اند برای محبت دیدن باید باج داد...و ما هایی که عادت کرده ایم حتما در هر سریال یکی باید عروسی کند و یکی دیگر همین طوری 24 ساعته متحول بشود...توصیه اکید دارم خواهشا سریال نبینید..جان هر کسی که دوست دارید سریال نبینید. من منکر این نیستم که سریال ها و فیلمهای سینمایی هر کشوری به طور صد در صد نشان دهنده فرهنگ و رسومات ان کشور نیست ولی اگر حتی فرض بر این باشد که هر فیلم و سریال نمایش دهنده 60 یا 70 درصد فرهنگ ان جامعه هم باشد باز هم کلاه ما پس معرکه است.کلاه ما پس معرکه است چون خیلی از رفتار هایی را که یک زوج مسلمان و یا اصلا یک زوج اریایی باید داشته باشد نداریم و فقط ادعای ان را چندین سال است که یدک می کشیم. ادعای بزرگی و وجود داشتن یک بزگتر در خانواده چیزی است که تقریبا در خانواده های ما مرده...وجود پدر و مادر های راهنما و عاقل چیزی نادر است پس بیایید شروع کنیم به یاد گرفتن و دست از ادعا برداریم.. سریال ها را نبینید و یا اگر میبینید یاد بگیرید. حتی اگر شده قدر همان بوسه هایی که بین بازیگران رد و بدل می شود..اگر هر زن و مردی قدر همان بوسه اظهار محبت به هم را یاد بگیرند حدا قال 10 قدم از این وضعیت فعلیمان فاصله میگیریم 3-معتاد می شوید و تا به حال هیچ راه علاجی برای درماان اعتیاد دیدن سریال شناخته نشده یادش بخیر اوایل که وبلاگ رو باز کرده بودم با خودم قرار گذاشته بودم که هر 4شنبه مطلب بذارم . تا یک مدتی هم همین طوری بود اما بعدش دیگه دوباره شدم همون نویسنده تنبل حالا الان دارم به همون دوران نویسنده تنبل بودن هم غبطه می خورم هم از این نظر که حداقل اون موقع اوضاع نوشتنم بهتر بود و هم از این نظر که خیلی از بچه های بلاگ نویس بودند که الان نیستند(دلم برای مارسالاد تنگ شده) کلا هفته سگی بود. اون از وضعیت گودر و اون به هم ریختگی اش که یک جماعتی را الاخون والاخون کرده ازیک طرف هم اوضاع زندگی خودمان که قمرش از عقربش در امده و از طرف دیگر هم اوضاع خودم که اصلا اوضاع نیست. حالا در نظر بگیرید من با این وضعیت چندین شب نشسته ام تا نیمه های شب 2-3فیلم دیده ام. midnight in paris انتخاب خوبی برای حال و اوضاع من بود. کمی شارژم کرد و کلی کیفور شدم.فیلمی از وودی الن عزیزم درواقع 41 امین فیلم وودی که در جشنواره کن هم به نمایش در امده بود . من کلا به این بشر ارادت خاص دارم(کلا علاقه خاصی به ادمهای انورمال دارم چرایش هنوز مشخص نیست). فیلمی کاملا نوستالژیک برای همه عشق پاریسی ها. فیلم در رابطه با نویسنده ای است به نام گیل که به همراه نامزدش و پدر و مادر همسرش برای تعطیلات به پاریس سفر می کنند . گیل در هر کافه و رستورانی که می نگرد با خودش فکر می کند که همینگوی و یا سایر نویسندگان سر شناس دهه 20 شاید زمانی در این کافه نشسته اند و قهوه خورد اند و راجع به نوشته هایشان با هم صحبت می کردند اند و یا پیکاسو و یا دالی نقاشی های دوران طلایی ان زمان تا به حال را کشیده اند . گیل به فکر نقل مکان به پاریس است در حالی که نامزدش به فکر خرید از مغازه ها و امتحان کردن انواع نوشیدنی ها و برگشت به امریکا و زندگی در یک خانه مجلل مانند پدر و مادرش است.گیل را می توان وودی الن دانست . او کاملا سمبل فانتزی درون خود وودی است. صحنه های ابتدایی فیلم نما هایی از کوچه هاو طبیعت پاریس در بهار است و هوای بارانی اش و دیالوگهای ابتدایی فیلم هم بر روی یک پل چوبی روی یک دریاچه صورت میگیرد.تمام فیلم شامل چنین زیبایی های بصری است. الن ما را به فرانسه در سالهای 1920 میبرد و ما را با رویاهای گیل و خودش همسو می کند. اینها را جمع ببندید با بازی خوب و شیرین خانم Marion Cotillard در نقش ادریانا (بازیگر نقش مال همسر کاب در فیلم اینسپشن). بیشتر صحنه های مهم فیلم در نیمه شب می گذرد و نشان دهنده زندگی در حال جریان شبهای پاریس. راجر ابرت منتقد معروف امریکایی به فیلم 3 ستاره و نیم اعطا کرده و گفته بیزارم از فیلمهایی که می گویند برای همه است چون مشخص است برای هیچ کس نیست اما این فیلم فیلم من است مطمئنم وودی در هنگام نوشتن فیلم نامه کلی لذت برده است. دو فیلم دیگری که دیده ام super 8 و crazy stupid and love بوده اند که انها هم فیلمهای خوبی بوده اند. املی را هنوز کامل ندیده ام باشد انشالله درفرصت بعدی شم هم بروید فیلم را ببینید و در اخر یک دعایی به حال ما بکنید بلکه گره از مشکلات ما هم باز بشود پ.ن ::انشالله کسی اینجا درد خماری سریال نگیرد. 7 فصل سریال دکتر هاوس را تمام کردیم الان داریم عین یک شهروند متمدن امریکایی هر هفته قسمت های جدید فصل 8 را همزمان با پخشش در فاکس میبینیم..خب چرا این شخصیت واقعی نیست؟؟..نه اخه چرا؟؟/ بعد یه عمری ما از یکی خوشمون اومد من الان در حالت انجماد به سر میبرم..خب برای توضیح اینکه بگویم انجماد چیست باید اول مطلبی به نام روز مردگی را خوب درک کنید (از مشتقات روز مرگی) . روزمردگی همان قضیه خسر دنیا والاخره است. یعنی به امید فردایی بهتر امروزمان را گند زدیم رفت. یعنی همان برنامه دیروز یعنی همان برنامه فردا..یعنی افسردگی محض. معمولا هم افراد نمی خواهند این طور باشند ولی خب اتفاق می افتد فقط بدی اش اینست که وقتی این اتفاق زیادی به طول بینجامد تبدیل به خواست خودت می شود(قسمت مزخرف ماجرا اینجاست) خب حالا انجماد چیست انجماد به نظرم از روز مردگی بهتر است یک جور دوران و عصر یخبندان خودمان است..نه خوب است و نه بد البته به خودی خود..حالا اینکه فرقش چیست. در روزمردگی خودتان دلتان می خواهد تغییر باشد اما به هزار و یک دلیل نمی شود و قضیه منتهی می شود به یاس و افسردگی اما در انجماد کاملا بر عکس استخودت اصلا نمی خواهی کاری انجام دهی و این اصلا ربطی به افسردگی ندارد ممکن است منجر به افسردگی شود اما لزوما این طور نیست. تو حالت انجماد انگار هیچ گزینه ای برای انجام نیست دیروزت مثل امروزت و مانند فردایت است اما از این بابت ناراحت نیستی فقط هر روز داری فکر می کنی..فکر می کنی به اینکه قرار است اینده ات چگونه باشد...نمی دانم بعد از دوره انجماد دقیقا چه بلایی سر ادم میاد اما امیدوارم یه تغییری رو به دنبال داشته باشد الان همین 1 پاراگرافی که نوشتم خودم هم موندم توش فیلم های املی و midnight in paris را دانلود کردم انشالله میبینمشان و برایتان سخنرانی می کنم



















| Design By : Pichak |


